عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 30
نویسنده : smjh
دختر تازه مسلمان حجت الاسلام آقاتهرانی در یکی از خاطرات خود می­ گوید: یک روز جلوی در موسسه، دختر خانم جوانی جلوی من را گرفت و اظهار داشت: می­ خواهم مسلمان شوم. سوال کردم چه اطلاعاتی پیرامون اسلام دارید؟ گفت: به نتیجه رسیده ­ام مسلمان شوم. پیشنهاد مطالعه چند کتاب را دادم. کتابها در اختیارش گذاشته شد. بعد از مدتی با اشتیاق به نزدم آمد و گفت: کتابها را خوانده و می­ خواهم مسلمان شوم. باز چند کتاب دیگر هم به او دادم و گفتم: اینها را هم مطالعه کنید. این کار چند بار همینطور ادامه پیدا کرد. مطمئن بودم جامعیتی از اسلام و مکتب تشیع از مطالعه کتابها برایش حاصل شده است. یک روز همین دختر با عصبانیت وارد موسسه شد و گفت: اگر همین الان شهادتین را برایم نخوانید، داخل شهر می­ روم، داد می­ زنم و اعلام می­ کنم من مسلمان هستم تا همه متوجه بشوند و به این طریق اسلام می­ آورم. شور و اشتیاق این دختر موجب این شد تا به او قول دهم در مراسم جشن بزرگ میلاد امام حسین(ع) در موسسه، ایشان بیایند و مراسم تشرف به اسلام را برگزار کنیم. روز میلاد امام حسین(ع) مراسم جشن برپا شد و شیعیان زیادی هم در جلسه شرکت کردند. به عنوان یک میان برنامه اعلام کردیم یک دختر فرانسوی مقیم نیویورک با اطلاع و آگاهی دین اسلام و مکتب تشیع را برگزیده و مراسم تشیع الان برگزار می­ گردد. در این میان شخصی از داخل جمعیت بلند شد و گفت: اصلا این دختر از اسلام چه می­ فهمد که می خواهد مشرف بشود؟ بنده نیز سوالی را مطرح کردم و گفتم هر کس جواب را می ­داند پیرامون آن توضیح دهد؟ سوال درباره مسئله "بداء" بود که از اعتقادات مسلم ما شیعیان است. هیچ کس جوابی نداد! سوال را از این دختر پرسیدم؟ توضیحاتی پیرامون آن به جمعیت ارائه داد. سپس در جلوی جایگاه قرار گرفت، پس از اقرار به شهادتین و ارایه عقاید به او، اذان در گوش راست و اقامه در گوش چپ او خوانده شد. رسما به اسلام و مکتب تشیع گروید و نام او را "رقیه" نهادیم. چند روزی از این قضیه گذشت تا اینکه همین دختر را با حجاب کامل اسلامی همراه با مرد و زنی دیدم، به نظر می ­آمد پدر و مادرش باشند. در خیابان جلوی مدرسه با ما برخورد نمودند. آن مرد و زن(پدر و مادرش) با زبان فرانسوی شروع به سر و صدا کردند، چرا دختر ما را مسلمان نموده ­اید؟ به او بگویید حجابش را بردارد. سر و صدا باعث شد عده­ ای دور ما جمع شوند. در همان حین احساس کردم این دختر تازه مسلمان الان در شرایط سختی است و خیال کردم دارد خجالت می­ کشد. به موسسه رفتم و زنگ زدم ایران دفتر آیت الله مظاهری و پرسیدم: آیا در چنین شرایطی اگر اصل دین شخص در خطر باشد به نظر شما اجازه می ­دهید روسری را بردارد؟ در این مورد خاص ایشان فرمودند اشکال ندارد. به سرعت برگشتم و به این دختر گفتم: با یکی از مراجع تقلید صحبت کردم و در مورد شما فرمودند: اگر دین شما در معرض خطر است اشکال ندارد و شما می­ توانید روسری را بردارید. آنچه در جواب شنیدم این بود: دختر تازه مسلمان به من گفت: این حکم از احکام ثابت و اولیه است یا از احکام ثانویه و بنابر ضرورت است؟ گفتم از احکام ثانویه می ­باشد. تا این را شنید گفت: اگر روسری خود را برندارم و بخاطر حفظ حجابم کشته شوم آیا من شهید محسوب می ­شوم؟ گفتم: بله! گفت: والله روسری خود را بر نمی ­دارم هر چند در راه حفظ حجابم جانم را از دست بدهم. البته بعد از این ماجرا خانواده او نیز با مشاهده رفتار بسیار مودبانه دخترشان از این خواسته صرفه نظر کردند. آنها عازم فرانسه بودند و با همان حال به طرف فرانسه روانه شدند. آدرس یک مرکز دینی که دوستان ما در آنجا بودند به او دادم و بعدا هم متوجه شدم که الحمدلله با یک جوان مسلمان فرانسوی ازدواج نموده است. حجت الاسلام دکتر مرتضی آقاتهرانی در دوران اقامت در آمریکا، امامت جمعه شهر نیویورک و مسئولیت موسسه اسلامی آن شهر را به عهده داشت.
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 32
نویسنده : smjh
استراحت خواجه­ ای بهلول را گفت: مدتی است آنقدر استراحت کرده ­ام که خسته شده­ ام. بهلول گفت: پس قدری استراحت کن!
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 25
نویسنده : smjh
راز پیراهن تیم یوونتوس از سال 1897 که باشگاه « یوونتوس » تأسیس شد، پیراهن بازیکنان این تیم به رنگ صورتی روشن بود. تا اینکه در سال 1903، مدیر این تیم تعدادی پیراهن جدید به یک کارگاه پوشاک در انگلیس سفارش داد. همزمان با این قرارداد، تیم فوتبالی در یکی از زندانهای انگلیس نیز تشکیل شد و رؤسای این زندان به همین تولیدی، سفارش پیراهن­ های راه راه سفید و مشکی دادند تا زندانیان در هنگام بازی، آنها را بپوشند. هنگامی که محموله پیراهن ها به باشگاه « یوونتوس » رسید، همگی شگفت زده شدند، زیرا در آنها کوچکترین اثری از رنگ صورتی دیده نمی ­شد، بلکه درون بسته ­ها پیراهن هائی با خطوط سفید و سیاه قرار داشت. از آنجائی که شروع مسابقات نزدیک بود و امکان تعویض پیراهن ها وجود نداشت، آنها با همین رنگ به زمین بازی رفتند و از آنجائی که برنده آن بازی مشکل بودند، حس خوبی نسبت به آن لباس ها پیدا کردند. اکنون، بیش از یک قرن است که آنها با پیراهن­ های راه راه سفید و مشکی بازی می­ کنند.
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 26
نویسنده : smjh
استجابت دعا روزی مردی مستجاب الدعوه پای كوهی نشسته بود. به كوه نظری انداخت و از اونجا كه با خدا خيلی دوست بود گفت: خدايا اين كوه رو برام تبديل به طلا كن. در يك چشم بر هم زدن كوه تبديل به طلا شد. مرد از ديدن اين همه طلا به وجد آمد و دعا كرد: خدايا كور بشه هر كسی كه از تو كم بخواد. در همان لحظه هر دو چشم مرد كور شد.
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 24
نویسنده : smjh
من دخترک را همان جا رها کردم دو راهب که مراحلی از سیر و سلوک را گذرانده بودند و از دیاری به دیار دیگر سفر می­ کردند، سر راه خود دختری را دیدند که در کنار رودخانه ایستاده بود و تردید داشت که از آن بگذرد. وقتی راهبان نزدیک رودخانه رسیدند دخترک از آنها تقاضای کمک کرد. یکی از راهبان بلادرنگ دختر را برداشت و از رودخانه گذراند. راهبان به راه خود ادامه دادند و مسافتی طولانی را پیمودند تا به مقصد رسیدند. در همین هنگام راهب دوم که ساعتها سکوت کرده بود خطاب به همراه خود گفت: دوست عزیز، ما راهبان نباید به زنان نزدیک شویم، تماس با آنها برخلاف عقاید و مقررات مکتب ماست، در صورتیکه تو دخترک را بغل کردی و از رودخانه عبور دادی. راهب اولی با خونسردی و با حالتی بی­ تفاوت پاسخ داد: من دخترک را همان جا رها کردم ولی تو هنوز به آن چسبیده­ ای و آن را رها نمی­ کنی.
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 25
نویسنده : smjh
هدیه مرا پس ندهید با سلام به امام زمان علیه السلام و درود به امام خمینی. سلام به رزمندگان اسلام. اسم من زهرا می­ باشد. این هدیه را که نان خشک و بادام است برای شما فرستادم. پدرم می­ خواست جبهه بیاید ولی او با موتور زیر ماشین رفت و کشته شد. من نه سال دارم و نصف روز مدرسه و نصف روز قالی بافی می­ روم. مادرم کار می­ کند. ما پنج نفر هستیم. پدرم مرد و ما باید کار کنیم. من نود و دو روز کار کردم تا برای شما رزمندگان توانستم نان بفرستم. از خدا می­ خواهم که این هدیه را از یک یتیم قبول کنید و پس ندید و مرا کربلا ببرید. آخر من و مادرم خیلی روزه می­ گیریم تا خرجی داشته باشیم. مادرم، خودم، احمد و بتول و تقی برادر کوچکم هست، سلام می ­رسانم. خدا نگهدار شما پاسداران اسلام باشد .
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 30
نویسنده : smjh
هرگز زود قضاوت نکنید مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله‌اش در قطار نشسته بود. درحالی که مسافران در صندلی‌های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد. به محض شروع حرکت قطار، پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود، پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و درحالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می‌کرد فریاد زد: پدر نگاه کن درخت‌ها حرکت می‌کنن. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرف‌های پدر و پسر را می‌شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار می‌کرد، متعجب شده بودند. ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می‌کنند . زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می‌کردند. باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشم‌هایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن باران می‌بارد،‌ آب روی من چکید . زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: ‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی‌کنید؟ مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان برمی‌گردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می‌تواند ببیند.
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 29
نویسنده : smjh
چشمان زیبا زنی زشت‌رو، چشمانی به غایت خوب و خوش داشت. روزی از شوهر شکایت به قاضی برد. قاضی از چشمانش خوشش آمد و طمع در او بست و طرف وی بگرفت. شوهر فهمید و چادر از روی زن بگرفت. قاضی بدید و سخت متنّفر شد و گفت برخیز ای زنک که چشم مظلومان داری و چهره‌ ظالمان. گردآورنده : صادق | آرشيو نظرات
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 22
نویسنده : smjh
تصمیم گیری دو میمون روی شاخه درختی نشسته بودند و به غروب خورشید نگاه می ­کردند. یکی از دیگری پرسید: چرا هنگام غروب رنگ آسمان تغییر می­ کند؟ میمون دوم گفت: اگر بخواهیم همه چیز را توضیح بدهیم، مجالی برای زندگی نمی ­ماند. گاهی اوقات باید بدون توضیح از واقعیتی که در اطرافت می­ بینی، لذت ببری. میمون اول با ناراحتی گفت: تو فقط به دنبال لذت زندگی هستی و هیچ وقت نمی­ خواهی واقعیتها را با منطق بیان کنی. در همین حال هزارپایی از کنار آنها می­ گذشت. میمون اول با دیدن هزارپا از او پرسید: هزارپا، تو چگونه این همه پا را با هماهنگی حرکت می­ دهی؟ هزارپا جواب داد: تا به امروز راجع به این موضوع فکر نکرده ­ام. میمون دوم گفت: خوب فکر کن، چون این میمون راجع به همه چیز توضیح منطقی می­ خواهد. هزارپا نگاهی به پاهایش کرد و خواست توضیحی بدهد: خوب اول این پا را حرکت می­ دهم، نه، نه، شاید اول این یکی را. باید اول بدنم را بچرخانم. هزارپا مدتی سعی کرد تا توضیح مناسبی برای حرکت دادن پاهایش بیان کند ولی هرچه بیشتر سعی می کرد، ناموفقتر بود. پس با ناامیدی سعی کرد به راه خودش ادامه دهد، ولی متوجه شد که نمی ­تواند. با ناراحتی گفت: ببین چه بلایی به سرم آوردی، آنقدر سعی کردم چگونگی حرکتم را توضیح دهم که راه رفتن یادم رفت. میمون دوم به اولی گفت: می ­بینی وقتی سعی می ­کنی همه چیز را توضیح دهی اینطور می ­شود. پس دوباره به غروب آفتاب خیره شد تا از آن لذت ببرد.
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 21
نویسنده : smjh
حاضرجوابی اصفهانی معروف است که مردم اصفهان بهترین صنعتگران ایران هستند و از طرفی در صحبت و حاضرجوابی یکه­تاز و بی­ همتایند. حاجی ابراهیم شیرازی قریب به پنج سال در دوره سلطنت فتحعلی‌شاه عهده ­دار مقام صدرات بود(از ۱۲۱۰ هجری قمری تا سال ۱۲۱۵ هجری قمری) و در این مدت برادران و بستگان متعدد خود را متصدی مشاغل مهم مملکتی نموده و حکومت ایالات و ولایات را به آنان داده و به مناصب گوناگون گماشته بود. روزی یک نفر از کسبه اصفهان، نزد برادر حاجی ابراهیم که حاکم اصفهان بود رفت و شکایت از سنگینی مالیاتی که از او خواسته بودند نمود. حاکم به او گفت: تو نیز باید مانند دیگران این مبلغ را که از تو خواسته ­اند بپردازی، والا باید از این شهر بیرون بروی. آن شخص از حاکم پرسید: به کجا بروم؟ حاکم گفت به هر درک که می­ خواهی برو، چرا به شیراز نمی­ روی؟! کاسب اصفهانی گفت: اگر به شیراز هم بروم حکومتش با برادر شماست؟ حاکم گفت: برو به تهران و از دست من عارض شو. اصفهانی گفت: چگونه عارض شوم و به که پناه ببرم در حالی که برادرتان حاجی ابراهیم در آنجا صدراعظم است؟! حاکم با تشدد و عصبانیت به او می­ گوید: پس برو به جهنم. اصفهانی حاضرجواب فوری می­ گوید: پدرتان که تازگی مرحوم شده است حتما به آنجا رفته­ اند و پستی گرفته ­اند و همه کاره جهنم شده اند. قربان اگر به آنجا هم بروم مرحوم پدرتان مرا آسوده نخواهد گذاشت! حاکم از این حاضرجوابی خنده­ اش می­ گیرد و در دادن مالیات برای او تخفیف زیادی قائل می­ شود و دست از سر او بر می­ دارد.
به وبلاگ من خوش آمدید

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران