عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 30
نویسنده : smjh
ادب روزی شخصی پيش بهلول بی‌ادبی نمود. بهلول او را ملامت كرد كه چرا شرط ادب به جا نياری؟ او گفت: چه كنم آب و گل مرا چنين سرشته‌اند. گفت: آب و گل تو را نيكو سرشته‌اند، اما لگد كم خورده است!(تنبيه و تربيت نشده‌ای)
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 33
نویسنده : smjh
ساخت انسان مساوی با ساخت جهان پدر روزنامه می ­خواند، اما پسر كوچكش مدام مزاحمش می ­شد. حوصله پدر سر رفت و صفحه ­ای از روزنامه را كه نقشه جهان را نمايش می­ داد جدا و قطعه قطعه كرد و به پسرش داد، بيا! كاری برايت دارم. يك نقشه دنيا به تو می­ دهم، ببينم می­ توانی آن را دقيقا همانطور كه هست بچينی؟ و دوباره سراغ روزنامه ­اش رفت. می­ دانست پسرش تمام روز گرفتار اين كار است. اما يك ربع ساعت بعد پسرك با نقشه كامل برگشت. پدر با تعجب پرسيد: مادرت به تو جغرافی ياد داده؟ پسر جواب داد: جغرافی ديگر چيست؟ پدر پرسيد: پس چگونه توانستی اين نقشه دنيا را بچينی؟ پسر گفت: اتفاقا پشت همين صفحه تصويری از يك آدم بود. وقتی توانستم آن آدم را دوباره بسازم دنيا را هم دوباره ساختم.
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 42
نویسنده : smjh
خروپف های زن پیر زن و شوهر پیری با هم زندگی می ­کردند. پیرمرد همیشه از خروپف همسرش شکایت داشت. پیرزن هرگز زیر بار نمی ­رفت و گله­ های شوهرش رو به حساب بهانه ­گیری­ های او می­ گذاشت. این بگو مگوها همچنان ادامه داشت. تا اینکه روزی پیرمرد فکری به سرش زد. وی برای اینکه ثابت کند زنش در خواب خروپف می­ کند و آسایش او را مختل کرده است، ضبط صوتی را آماده می­ کند، شبی همه سر و صدای خرناس­ های گوش خراش همسرش را ضبط می­ کند. پیرمرد صبح از خواب بیدار می ­شود و شادمان از اینکه سند معتبری برای ثابت کردن خروپف­ های شبانه او دارد. به سراغ همسر پیرش می ­رود و او را صدا می کند، غافل از اینکه زن بیچاره به خواب ابدی فرو رفته است! از آن شب به بعد خروپف­ های ضبط شده پیرزن، لالایی آرام بخش شبهای تنهایی او می­ شود. قدر هر کسی رو بدونید تا یه روزی پشیمون نشید.
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 26
نویسنده : smjh
شکارچی دو شكارچی در جنگل بر روی درختها كمين كرده بودند. يكی از آنها از درخت سقوط كرد. شكارچی دوم احساس كرد دوستش كه از درخت سقوط كرده نفس نمی ­كشد و چشمانش باز و خيره مانده است. او با موبايل با يك مركز اورژانس تماس می­ گيرد و به فردی كه گوشی را برمی­ دارد می­ گويد: فكر می­ كنم دوست من مرده است، چكار بايد بكنم؟ طرف مقابل به آرامی می ­گويد: دلواپس نباش، من می­ توانم به تو كمك كنم. ابتدا بايد مطمئن شويم كه مرده است. بعد از سكوتی كه حكمفرما می ­شود، صدای يك گلوله به گوش می ­رسد. شكارچی دوم دوباره گوشی را برمی ­دارد و می­ گويد: بسيارخب، حالا چه كار بايد بكنم؟!
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 19
نویسنده : smjh
شک هیزم­ شکن صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده. شک کرد که همسایه ­اش آن را دزدیده باشد. برای همین تمام روز او را زیر نظر گرفت. متوجه شد همسایه ­اش در دزدی مهارت دارد، مثل یک دزد راه می­ رود، مثل دزدی که می ­خواهد چیزی را پنهان کند پچ پچ می­ کند. آنقدر از شک­ش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه برگردد لباسش را عوض کند و نزد قاضی برود. اما همین که وارد خانه شد تبرش را پیدا کرد. زنش آن را جا به جا کرده بود. مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه را زیر نظر گرفت و دریافت که او مثل یک آدم شریف راه می رود، حرف می­ زند و رفتار می ­کند.
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 32
نویسنده : smjh
تذکر یه پسربچه خجالتی پرسید: بابا! اگه دوستم یه کار بدی بکنه، من چی کار باید بکنم؟ پدر جواب داد: باید بهش بگی این کار خوبی نیست، این کارو نکن! پرسید: اگه روم نشه بهش بگم چی؟ جواب داد: خب روی یه تیکه کاغذ بنویس بذار توی جیبش. صبح که مرد برای رفتن به اداره آماده می ­شد در جیب کتش کاغذی پیدا کرد که: بابا سلام، سیگار کشیدن کار خوبی نیست، لطفاً این کار رو نکن!
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 37
نویسنده : smjh
یک زندگی در خطر بود آبراهام لینکلن در وسط جلسه سنا بود که بچه خوکی در جوی آب گرفتار شد. از جلسه بیرون دوید و گفت: فعلن بحث را چند دقیقه نگه دارید، زود بر می ­گردم. این کاری عجیب بود. شاید پارلمان آمریکا هرگز به چنین دلیلی متوقف نشده بود. او دوید تا آن بچه خوک را آزاد کند! لباس­هایش تمامن گلی شده بود. او آن بچه خوک را از آن جوی نجات داد و سپس به جلسه برگشت. مردم پرسیدند: این چه کاری بود کردی؟ چرا جلسه را نگه داشتی و با چنین عجله ­ای بیرون دویدی؟ او پاسخ داد: یک زندگی در خطر بود.
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 36
نویسنده : smjh
روشنی زندگی از حکیمی پرسیدند: آیا با یک کلمه می‏ توان تمام زندگی را روشن و پاک نگه داشت؟ گفت: بله. پرسیدند: آن کدام کلمه است؟ گفت: آن کلمه، عبارت است از محبت به دیگران.
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 27
نویسنده : smjh
نشانه های زن و شوهر زن و مرد از راهی می ­رفتند، ماموران آنها را دیدند و آنها را خواستند! پرسیدند شما چه نسبتی با هم دارید؟ زن و مرد جواب دادند: زن و شوهریم. ماموران مدرک خواستند. زن و مرد گفتند: نداریم! ماموران گفتند: چگونه باور کنیم که شما زن و شوهرید؟! زن و مرد گفتند: برای ثابت کردن این امر نشانه ­های فراوانی داریم! اول اینکه آن افرادی که شما می ­گویید، دست در دست هم می­ روند، ما دستهایمان از هم جداست! دوم، آنها هنگام راه رفتن و صحبت کردن به هم نگاه می ­کنند، ما رویمان به طرف دیگریست! سوم آنکه آنها هنگام صحبت کردن و راه رفتن، با هم با احساس حرف می ­زنند، ما احساسی به هم نداریم! چهارم آنکه آنها با هم بگو بخند می­ کنند، می ­بینید که ما غمگینیم! پنجم، آنها چسبیده به هم راه می­ روند، اما یکی از ما جلوتر از دیگری می­ رود! ششم آنکه آنها هنگام با هم بودن، کیکی، بستنی­ ای، چیزی می ­خورند، ما هیچ نمی خوریم! هفتم، آنها هنگام با هم بودن بهترین لباسهایشان را می ­پوشند، ما لباسهای کهنه تنمان است! هشتم... ماموران گفتند خیلی خوب، بروید، بروید، فقط بروید!
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 25
نویسنده : smjh
شهرداری دو همسایه با هم نزاع کرده نزد داروغه آمدند. داروغه سبب نزاع را از آن دو سوال کرد و هر کدام از آنها ادعا می­ کرد که لاشه سگ مرده ­ای که در کوچه افتاده به خانه طرف نزدیکتر است و باید آن را از کوچه بردارد. اتفاقا بهلول هم در آن محضر بود. داروغه از بهلول سوال کرد: در این باب عقیده شما چیست؟ بهلول گفت: کوچه مال عموم است و به هیچکدام از این دو نفر مربوط نیست و این کار بعهده داروغه شهر است که باید دستور دهد تا لاشه سگ را از میان کوچه فوری بردارند.
به وبلاگ من خوش آمدید

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران