عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 23
نویسنده : smjh
هدیه فارغ التحصیلی مرد جوانی از دانشکده فارغ ­التحصیل شد. ماهها بود که ماشین اسپرت زیبایی پشت شیشه ­های یک نمایشگاه به سختی توجهش را جلب کرده بود و از ته دل آرزو می­کرد که روزی صاحب آن ماشین شود. مرد جوان از پدرش خواسته بود که برای هدیه فارغ ­التحصیلی آن ماشین را برایش بخرد. او می دانست که پدر توانایی خرید آن را دارد. بالاخره روز فارغ­ التحصیلی فرا رسید و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصی ­اش فرا خواند و به او گفت: من از داشتن پسر خوبی مثل تو بی­ نهایت مغرور و شاد هستم و تو را بیش از هر کس دیگری در دنیا دوست دارم. سپس یک جعبه به دست او داد. پسر کنجکاو ولی ناامید جعبه را گشود و در آن یک انجیل زیبا که روی آن نام او طلاکوب شده بود یافت. با عصبانیت فریادی بر سر پدر کشید و گفت: با تمام مال و دارایی که داری، یک انجیل به من می­ دهی؟ کتاب مقدس را روی میز گذاشت و پدر را ترک کرد. سالها گذشت و مرد جوان در کار و تجارت موفق شد، خانه زیبایی داشت و خانواده ­ای فوق­ العاده. یک روز به این فکر افتاد که پدرش حتماً خیلی پیر شده و باید سری به او بزند، از روز فارغ ­التحصیلی دیگر او را ندیده بود. اما قبل از اینکه اقدامی بکند تلگرامی به دستش رسید که خبر فوت پدر در آن بود و حاکی از این بود که پدر تمام اموال خود را به او بخشیده است. بنابراین لازم بود فوراً خود را به خانه برساند و به امور رسیدگی نماید. هنگامی که به خانه پدر رسید در قلبش احساس غم و پشیمانی کرد. اوراق و کاغذهای مهم پدر را گشت و آنها را بررسی نمود و در آنجا همان انجیل قدیمی را باز یافت. در حالیکه اشک می ­ریخت انجیل را باز کرد و صفحات آن را ورق زد و کلید یک ماشین را پشت جلد آن پیدا کرد. در کنار آن یک برچسب با نام همان نمایشگاه که ماشین مورد نظر او را داشت وجود داشت. روی برچسب تاریخ روز فارغ­ التحصیلی ­اش بود و روی آن نوشته شده بود: تمام مبلغ پرداخت شده است. چند بار در زندگی دعای خیر فرشتگان و جواب مناجات­ هایمان را از دست داده­ ایم فقط برای اینکه به آن صورتی که انتظار داریم رخ نداده ­اند؟
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 23
نویسنده : smjh
جِنی یه روزی یه مرده نشسته بوده و داشته روزنامه­ اش رو می­ خونده که زنش یهو ماهی تابه رو می­کوبه تو سرش! مرده میگه: برا چی این کار رو کردی؟ زنش جواب میده: به خاطر این زدمت که تو جیب شلوارت یه تکه کاغذ پیدا کردم که توش اسم جِنى نوشته شده بود. مرده میگه: وقتی هفته پیش برای تماشای مسابقه اسب دوانی رفته بودم اسبی که روش شرط بندی کردم اسمش جنی بود. زنش معذرت خواهی میکنه و میره به کارای خونه برسه. سه روز بعد، مرد داشت تلویزیون تماشا می­کرد که زنش این بار با یه قابلمه بزرگتر می­کوبه تو سرش، به طوری که مرده تقریبا بیهوش میشه. مرد وقتی به خودش میاد می­پرسه این بار برای چی منو زدی؟ زنش جواب میده: آخه اسبت زنگ زده بود!
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 29
نویسنده : smjh
خدا باش پسرکی بود که می ­خواست خدا را ملاقات کند. او می ­دانست تا رسیدن به خدا باید راه دور و درازی بپیماید. به همین دلیل چمدانی برداشت و درون آن را پر از ساندویچ و نوشابه کرد و بی ­آنکه به کسی چیزی بگوید سفر را شروع کرد. چند کوچه آنطرف­ تر به یک پارک رسید. پیرمردی را دید که در حال دانه دادن به پرندگان بود. پیش او رفت و روی نیمکت نشست. پیرمرد گرسنه به نظر می­ رسید. پسرک هم احساس گرسنگی می­ کرد. پس چمدانش را باز کرد و یک ساندویچ و یک نوشابه به پیرمرد تعارف کرد. پیرمرد غذا را گرفت و لبخندی به کودک زد. پسرک شاد شد و با هم شروع به خوردن کردند. آنها تمام بعدازظهر را به پرندگان غدا دادند و شادی کردند، بی ­آنکه کلمه ­ای با هم حرف بزنند. وقتی هوا تاریک شد پسرک فهمید که باید به خانه باز گردد. چند قدمی دور نشده بود که برگشت و خود را در آغوش پیرمرد انداخت. پیرمرد با محبت او را بوسید و لبخندی به او هدیه داد. وقتی پسرک به خانه برگشت مادرش با نگرانی از او پرسید: تا این وقت شب کجا بودی؟ پسرک در حالی که خیلی خوشحال به نظر می ­رسید جواب داد: پیش خدا. پیرمرد هم به خانه­ اش رفت. همسر پیرش با تعجب از او پرسید: چرا اینقدر خوشحالی؟ پیرمرد جواب داد: امروز بهترین روز عمرم بود، من امروز در پارک با خدا غذا خوردم.
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 26
نویسنده : smjh
عبادت سقف خانه ابونواس شاعر عرب روزی در منزل نشسته بود، شنید که سقف صدا می­ کند، پرسید: این صدا چیست؟ گفتند: چیزی نیست، این سقف مشغول ذکر و تسبیح است و کاری به کار ما ندارد. ابونواس از جا برخاست و براه افتاد. گفتند: کجا می­ روی؟ گفت: می ­ترسم کار عبادت این سقف بالا گیرد و از ذکر و تسبیح به رکوع و سجود بکشد.
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 23
نویسنده : smjh
یقین، انکار و تردید روزی بودا در جمع مریدان خود نشسته بود که مردی به حلقه آنان نزدیک شد و از او پرسید: آیا خداوند وجود دارد؟ بودا پاسخ داد: آری، خداوند وجود دارد. ظهرهنگام و پس از خوردن غذا، مردی دیگر بر جمع آنان گذشت و پرسید: آیا خداوند وجود دارد؟ بودا گفت: نه، خداوند وجود ندارد. اواخر روز، سومین مرد همان پرسش را به نزد بودا آورد. این بار بودا چنین پاسخ داد: تصمیم با خود توست. در این هنگام یکی از مریدان شگفت زده عرضه داشت: استاد، امری بسیار عجیب واقع شده است، چگونه شما برای سه پرسش یکسان، پاسخ­ های متفاوت می ­دهید؟ مرد آگاه گفت: چون که این سه، افرادی متفاوت بودند که هر یک با روش خود به طلب خدا آمده بود: یکی با یقین، دیگری با انکار و سومی هم با تردید!
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 28
نویسنده : smjh
کاتب بدخط کاتبی بدخط به همکار بدخط تر از خود می ­گفت: برای آنکه نوشته من ناخواناست، صد دینار از مشتری برای نوشتن می ستانم، صد دینار دیگر هم برای خواندن آن می­ گیرم. رفیق او آهی کشید و گفت: افسوس که من از صد دینار دوم محرومم. چون خود نیز از قرائت نوشته خود عاجزم.
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 31
نویسنده : smjh
ایمیل مرد بيکاری برای سِمَتِ آبدارچی در مايکروسافت تقاضا داد. رئيس هيئت مديره باهاش مصاحبه کرد و تميز کردن زمين‌ رو به عنوان نمونه کار ديد و گفت: شما استخدام شدين، آدرس ايميل‌تون رو بدين تا فرم‌های مربوطه­ رو برا‌تون بفرستم تا پر کنين و همين‌طور تاريخی که بايد کار رو شروع کنين. مرد جواب داد: اما من کامپيوتر ندارم، ايميل هم ندارم! رئيس هيئت مديره گفت: متأسفم، اگه ايميل ندارين، يعنی شما وجود خارجی ندارين و کسی که وجود خارجی نداره، شغل هم نمی‌تونه داشته باشه. مرد در کمال نوميدی اونجا رو ترک کرد. نمی‌دونست با تنها 10 دلاری که در جيبش داشت چه کار کنه. تصميم گرفت به سوپرمارکتی بره و يک صندوق 10 کيلويی گوجه‌فرنگی بخره. بعد به در خونه ­ها رفت و گوجه‌فرنگی‌ها رو فروخت. در کمتر از دو ساعت تونست سرمايش رو دو برابر کنه. اين عمل رو سه بار تکرار کرد و با 60 دلار به خونه برگشت. مرد فهميد می‌تونه به اين طريق زندگیش رو بگذرونه و شروع کرد به اين که هر روز زودتر بره و ديرتر برگرده خونه. در نتيجه پولش هر روز دو يا سه برابر می‌شد. به زودی يه گاری خريد، بعد يه کاميون، و به زودی ناوگان خودش رو در خط ترانزيت(پخش محصولات) داشت. پنج سال بعد مرد ديگه يکی از بزرگترين خرده‌فروشان آمريکاست. شروع کرد تا برای آينده‌ خانواد‌ش برنامه‌ريزی کنه و تصميم گرفت بيمه‌ عمر بگيره. به يه نمايندگی بيمه زنگ زد و سرويسی رو انتخاب کرد. وقتی صحبت‌شون به نتيجه رسيد، نماينده‌ بيمه از آدرس ايميل مرد پرسيد. مرد جواب داد: من ايميل ندارم. نماينده‌ بيمه با کنجکاوی پرسيد: شما ايميل ندارين، ولی با اين حال تونستين يک امپراتوری در شغل خودتون به وجود بيارين، می‌تونين فکر کنين به کجاها می ­رسيدين اگه يه ايميل هم داشتين؟ مرد برای مدتی فکر کرد و گفت: آره! احتمالاً می‌شدم يه آبدارچی در شرکت مايکروسافت.
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 27
نویسنده : smjh
صورت نیکو زشت­رویی در آینه به چهره‌ خود می‌نگریست و می‌گفت: سپاس خدای را که مرا صورتی نیکو بداد. غلامش ایستاده بود و این سخن می‌شنید. چون از نزد او به درآمد، کسی بر در خانه او را از حال صاحبش پرسید. گفت: در خانه نشسته و بر خدا دروغ می­ بندد.
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 28
نویسنده : smjh
انیشتین و راننده اش انیشتین برای رفتن به سخنرانی­ ها و تدریس در دانشگاه از راننده مورد اطمینان خود کمک می ­گرفت. راننده وی نه تنها ماشین او را هدایت می­ کرد، بلکه همیشه در طول سخنرانی­ها در میان شنوندگان حضور داشت بطوریکه به مباحث انیشتین تسلط پیدا کرده بود. یک روز انیشتین در حالی که در راه دانشگاه بود با صدای بلند گفت که خیلی احساس خستگی می کند؟ راننده ­اش پیشنهاد داد که آنها جایشان را عوض کنند و او جای انیشتین سخنرانی کند چرا که انیشتین تنها در یک دانشگاه استاد بود و در دانشگاهی که سخنرانی داشت کسی او را نمی­ شناخت و طبعا نمی ­توانستند او را از راننده اصلی تشخیص دهند. انیشتین قبول کرد اما در مورد اینکه اگر پس از سخنرانی سوالات سختی از وی بپرسند او چه می کند، کمی تردید داشت. به هر حال سخنرانی راننده به نحوی عالی انجام شد ولی تصور انیشتین درست از آب درآمد. دانشجویان در پایان سخنرانی شروع به مطرح کردن سوالات خود کردند. در این حین راننده باهوش گفت: سوالات به قدری ساده هستند که حتی راننده من نیز می­ تواند به آنها پاسخ دهد. سپس انیشتین از میان حضار برخواست و به راحتی به سوالات پاسخ داد به حدی که باعث شگفتی حضار شد!
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 27
نویسنده : smjh
به امانت گرفتن خر روزی یکی از همسایه‌ها خواست خر حیف نان را امانت بگیرد. به همین خاطر به در خانه او رفت. حیف نان گفت: خیلی معذرت می‌خواهم، خر ما در خانه نیست. از بخت بد، همان موقع خر بنا کرد به عرعر کردن. همسایه گفت: شما که فرمودید خرتان خانه نیست، اما صدای عرعرش دارد گوش فلک را کر می‌کند! حیف نان عصبانی شد و گفت: عجب آدم کج خیال و دیرباوری هستی! حرف مرا قبول نداری ولی عرعر خر را قبول داری.
به وبلاگ من خوش آمدید

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران