عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 33
نویسنده : smjh
حلوای زعفرانی دو ساعتی به افطار مانده بود حاج رستم همان طور که هندوانه سوا می کرد،گوشی تلفن همراهش زنگ خورد ..... -بله بفرمایید ؟ -سلام حاجی حالت خوب؟ -ممنون شما خوبی ؟ -قبول باشه حاج رستم! -سلامت باشی آقا مرتضی! - ببخشید حاج رستم، ۱۳۰ تا ظرف حلوا زعفرونی که خواسته بودید آماده ست ،کی میاید ببرید؟ - تو میوه فروشیم الان کارم تمام میام،تا قبل اذون خودم رو می رسونم. - باشه حاجی منتظرم ،خداحافظ.... حاج رستم هر سال ماه رمضون چند بار تو مسجد افطاری می داد و حالا امشب برای افطار ۱۳۰ تا ظرف حلوا زعفرونی به قنادی محله سفارش داده بود .. سوار ماشین شد رفت سمت خونه،لباس عوض کرد وضو گرفت،حرکت کرد سمت قنادی. - سلام آقا مرتضی - سلام حاجی مخلصم،حاجی تنهایی ؟ -آره. - بزار بگم بچه ها بیان کمکت ... - نه،نیاز نیست.. -حاجی این دو تا کارتن خودش، هر کارتن ۶۵ تا ظرف ! - دستت درد نکنه ،چند شد؟ - قابل نداره حاجی ،با مشتری ظرفی ۵ هزار تومن حساب می کنیم شما ۴۵۰۰ بده ،میشه : ۵۸۵ هزار تومن،قابل شما نداره... ...... حاج رستم داشت سوار ماشین می شد، چشمش به دختر بچه ای افتاد که مادرش بغلش کرده بود و داشت تو سطل زباله شهرداری دنبال چیز به درد بخوری می گشت....! حاج رستم رفت سمت صندوق عقب ماشین ،چند تا ظرف حلوا برداشت که بده دختر بچه و مادرش.... - خواهر ،خواهر ،بیا این حلوا بگیر ،نذر افطار اینم سهم شما! زن بدون برگشتن به عقب دخترک رو زمین گذاشت و برگشت تا ظرف های حلوا رو بگیرد که حاج رستم سر جا خشک شد...! خواهرش عصمت بود...! (عصمت خواهر حاج رستم ۵ سال بود شوهرش رو تو تصادف از دست داده بود) ظرف های حلوا از دست حاجی افتاد و عصمت دخترک رو بغل کرد و سریع از اونجا دور شد! حاج رستم موند و ی کوله بار غم! *ده سال پیش وقتی پدر حاج رستم فوت شد،حاجی با وکالتی که از دو تا خواهرش و مادرش گرفته بود تمام اموال پدرش رو به نام خودش کرد،مادرش رو گذاشت خانه سالمندان ،که بعد از ۴ سال فوت شد،عصمت و اعظم دو تا خواهرش هم از اون روز باهاش قطع رابطه کردن.....* عصمت و دخترک که رفتند،حاج‌ رستم موند و حلواها و یک‌ عمر عذاب !!
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 29
نویسنده : smjh
کوک چهارم بعد از پایان کلاس شرح مثنوی، استاد علامه محمد تقی جعفری گفت: من خیلی فکر کردم وبه این جمع بندی رسیده ام که رسالت ۱۲۴هزار پیغمبر در عبارتی خلاصه می شود و آن کوک چهارم است. مریدان پرسان بودند که "کوک چهارم"چیست؟ علامه با آن لهجه شیرین در تمثیل شرح می دهد که: کسی کفشش را برای تعمیر نزد کفاش می برد. کفاش با نگاهی می گوید: این کفش سه کوک می خواهد و هر کوک مثلا ده تومان و خرج کفش می شود سی تومان. مشتری هم قبول می کند. پول را می دهد و می رود تا ساعتی دیگر برگردد و سوار کفش تعمیر شده بشود. کفاش دست به کار می شود. کوک اول، کوک دوم و در نهایت کوک سوم و تمام... اما با یک نگاه عمیق درمی یابد اگر چه کار تمام است، ولی یک کوک دیگر اگر بزند عمر کفش بیشتر می شود و کفش، کفش تر خواهدشد. از یک سو،قرار مالی را گذاشته و نمی شود طلب اضافه کند و از سوی دیگر، دو دل است که کوک چهارم را بزند یا نزند!!! او میان "نفع و اخلاق"، میان "دل و قاعده ی توافق"، مانده است. یک دو راهی ساده که هیچ کدام خلاف عقل نیست. اگر کوک چهارم را نزند، هیچ خلافی نکرده، اما اگر بزند، به "رسالت" هزار پیامبر تعظیم کرده. اگر کوک چهارم را نزند، روی خط توافق وقانون راه رفته، اما اگر بزند، صدای لبیک او ،آسمان اخلاق را پر خواهد کرد. دنیا پر از فرصت "کوک چهارم" است، و ما کفاش های "دو دل"... برایتان دعا می کنیم که "کوک چهارم" رابزنید، شما هم برای ما دعاکنید. دنیایی سراسر "خیر و نیکی" خواهیم داشت اگر با هم "مهربان" باشیم. دنيايي مملو از عشق و نيكي و مهرباني و اميد...
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 29
نویسنده : smjh
اثر صبوری و مهربانی یادی کنیم از شهید چمران با این خاطره زیبا و عبرت آموز: رضا سگ باز!!! یه لات بود تو مشهد.هم سگ خرید و فروش می کرد، هم دعواهاش حسابی سگی بود!! یه روز داشت می رفت سمت کوهسنگی برای دعوا و غذا خوردن! که دید یه ماشین با آرم ”ستاد جنگ های نامنظم“ داره تعقیبش می‌کنه. شهید چمران از ماشین پیاده شد و دست اونو گرفت و گفت: ”فکر کردی خیلی مردی؟!“ - رضا گفت: بروبچه ها که این جور میگن.....!!! - چمران بهش گفت: اگه مردی بیا بریم جبهه!! به غیرتش بر خورد، راضی شد و راه افتاد سمت جبهه......! مدتی بعد.... شهید چمران تو اتاق نشسته بود که یه دفعه دید داره صدای دعوا میاد! چند لحظه بعد با دست بسته، رضا رو آوردن تو اتاق و انداختنش رو زمین و گفتن: ”این کیه آوردی جبهه؟!“ رضا شروع کرد به فحش دادن. (فحشای رکیک!) اما چمران مشغول نوشتن بود! وقتی دید چمران توجه نمی کنه، یه دفعه سرش داد زد: ”آهای کچل با تو ام! “ یک دفعه شهید چمران با مهربانی سرش رو بالا آورد و گفت: بله عزیزم! چی شده عزیزم؟ چیه آقا رضا؟ چه اتفاقی افتاده؟ - رضا گفت: داشتم می رفتم بیرون که سیگار بخرم ولی با دژبان دعوام شد!!!! چمران: ”آقا رضا چی می کشی؟!! برید براش بخرید و بیارید!“ چمران و آقا رضا تنها تو سنگر..... - رضا به چمران گفت: میشه یه دو تا فحش بهم بدی؟! كشيده‌ای، چیزی؟!! - شهید چمران: چرا؟! - رضا: من یه عمر به هرکی بدی کردم، بهم بدی کرده....! تا حالا نشده بود به کسی فحش بدم و این طور برخورد کنه!! - شهید چمران: اشتباه فکر می کنی!!!! یکی اون بالاست که هر چی بهش بدی می کنم، نه تنها بدی نمی کنه، بلکه با خوبی بهم جواب میده! هِی آبرو بهم میده..... تو هم یکیو داشتی که هِی بهش بدی می‌کردی ولی اون بهت خوبی می‌کرده! منم با خودم گفتم بذار یه بار یکی بهم فحش بده و منم بهش بگم بله عزیزم! تا یکمی منم مثل اون (خدا) بشم …! رضا جا خورد!....رفت و تو سنگر نشست. آدمی که مغرور بود و زیر بار کسی نمی‌رفت، زار زار گریه می‌کرد! تو گریه هاش می‌گفت: یعنی یکی بوده که هر چی بدی کردم بهم خوبی کرده؟ اذان شد. رضا اولین نماز عمرش بود. رفت وضو گرفت. سرِ نماز،موقع قنوت صدای گریش بلند شد!!!! وسط نماز، صدای سوت خمپاره اومد. پشت سر صدای خمپاره هم صدای زمین افتادن اومد..... رضا رو خدا واسه خودش جدا کرد......! (فقط چند لحظه بعد از توبه کردنش) یه توبه و نماز واقعی........ (به نقل از کتاب خاطرات شهید مصطفی چمران) ******************
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 34
نویسنده : smjh
دل را به خدا بده حسن رفعتی چقدر"مسیح رشت" را می شناسید؟ در شهر رشت در خیابان سعدی، منطقه ای هست که متعلق به هموطنان ارمنی است. در آن مزاری هست که متعلق به یک انسان آزاده به نام "آرسن‌ میناسیان" . آرسن در شهر رشت زاده شد. دوران ابتدایی را در همان شهر سپری نمود ... در ایامی که فقر در ایران همه گیر شده بود، روزی مادرش برای آرسن پالتویی خریداری می‌کند و در هنگام عزیمت به مدرسه به وی می پوشاند... اما در برگشت آرسن پالتو را به همراه نداشت. وقتی با سوال مادر روبه رو می شود می‌گوید یکی از همکلاسی های مسلمانش لباس مناسب نداشته و پالتو را به وی بخشیده است ... بعدها آرسن به داروسازی تجربی روی می آورد و شهرت آرسن از همین جا شروع می شود. آن مرد بزرگ متعدداً مشاهده می کرد که افرادی هستند که هزینه داروهای خود را ندارند یا به دلیل فقر اصلا دسترسی به دارو ندارند و آن‌زمان هم ایران دچار فقری فراگیر بود. آرسن با هزینه خودش شب ها نیمه شب به سمت تهران راه می افتاد . صبح هنگام در تهران داروهای مورد نیاز نیازمندان را خریداری یا مواد آن را تهیه می کرد و سپس ظهر هنگام خودش را به رشت می رساند، بعد از ظهر داروهای مورد نیاز مردم فقیر را به یک سوم قیمت واقعی بین آن ها توزیع می کرد. در ابتدا عده ای کوته فکر علیه آن ابرمرد دست به اتهام سازی و شایعه پراکنی زدند و با تاکید بر ارمنی بودن وی، داروها را حرام و... می‌دانستند و چند مرتبه آرسن به خاطر همین ناجوانمردی‌ها و اتهامات به زندان افتاد اما آن آزاده مرد عزم داشت که "مسیح رشت" شود. زندگی خود را فروخت و داروخانه ای راه انداخت کم کم مردم رشت و نواحی اطراف آن به نیات آن آزاده مرد اعتماد کردند داروخانه آرسن تبدیل شد به قبله و ماوای بی‌پناهان و مستضعفان رشت. اما آرسن خسته نشد، آنقدر پیش رفت و بزرگ مردی به خرج داد که داروخانه او تبدیل شد به اولین داروخانه شبانه روزی ایران . مردم فقیر خطه گیلان از هر دین و مذهب به داروخانه آرسن هجوم می آوردند . آرسن میناسیان برای سر و سامان دادن سالمندان بی سرپرست اولین سرای سالمندان ایران را در شهر رشت و با هزینه شخصی و کمک بازاریان رشت تاسیس نمود، بدون حتی یک ریال کمک از دولت وقت، پذیرای سالمندان بیمار و بی کس و کار از سراسر ایران شد. پس از رشت آرسن تلاشی وافر برای تاسیس سرای سالمندان در تهران مبذول داشت و توانست با زحمت و مرارت زیاد سرای سالمندان کهریزک را بنا نهد . هر سه بنای خیر آرسن تا کنون به فعالیت خود ادامه می دهند. هم داروخانه شبانه روزی رشت و هم سرای سالمندان رشت و هم سرای سالمندان کهریزک در سال ۱۳۵۶ آن آزاده مرد در حالی که در سرای سالمندان رشت در حال خدمات رسانی بود در هنگام کار درگذشت و مردم خطه گیلان را در عزای فراق خود گذاشت . روز بعد شهر رشت از هجوم جمعیت به صحرای محشر تبدیل شد. جا برای سوزن انداختن نبود. مردم گیلان از هر فرقه و‌ آیین آمدند و عظمتی خلق شد به نام "تشییع‌ مسیح‌ رشت". جنازه ساعت ها روی دست مردم بود و امکان دفن پیدا نمی‌کرد. بر روی تابوت یک مسیحی چندین عمامه سادات بزرگ گیلان گذاشته شده بود. مردم تکبیر گویان و با فرستان صلوات جنازه یک ارمنی را تشییع می کردند. در ابتدا مسلمانان اجازه دفن آن ابرمرد در قبرستان ارامنه را نمی‌دادند و می‌خواستند او را در قبرستان مسلمانان دفن کنند. اما با میانجی گری علما و صرف وقت زیاد جنازه به کلیسای رشت رسید. ساعت ها مردم رشت کلیسا را مانند کعبه ای در برگرفتند. آن روز مسلمان و ارمنی ها یه کعبه داشتند و آن هم کلیسای کوچک رشت بود. نهایتا جسد آن آزاده مرد را در همان جا دفن کردند. آری آرسن میناسیان عنوان "مسیح رشت" را پیدا کرد و در هنگام مرگ سر سوزنی مال یا اموال در این دنیا نداشت. اما دنیایی را در سوگ خود نشاند. آزادگی به دین و مذهب نیست .همین که در خدمت خدا و خلق خدا باشی کافی است. ☘ انسانیت دین نمی شناسد ☘ بد نیست در پایان این مقال را با شعر پروین اعتصامی حُسن ختام بخشیم. واعظی پرسید از فرزند خویش هیچ می دانی مسلمانی به چیست؟ صدق و بی آزاری و خدمت به خلق هم عبادت ، هم کلید زندگی است گفت زین معیار اندر شهر ما یک مسلمان هست ،آن هم ارمنی است
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 35
نویسنده : smjh
چقدر کتاب می خوانیم؟! یک دانشجوی خاورمیانه ای می گفت: زمان تحصیلم در سوئیس با یکی از اساتید دانشگاهمون رفتیم کافه نزدیک دانشگاه تا قهوه بخوریم؛ حرف از حکومت و اوضاع بد خاورمیانه شد که استادم حرف جالبی زد که همواره توی ذهنم نقش بست. استادم گفت: فکر نکن برای کشورها قرعه کشی کرده اند و مردم سوئیس به خاطر شانس خوب این حکومت گیرشون اومده و مردم خاورمیانه بد شانس بودن و به این روز افتادند. بلکه هر ملتی حکومتی که سزاوارش هست رو می سازه و مردم سوئیس شایسته داشتن حکومتی این چنینی هستن و مردم خاورمیانه هم لیاقتشون بیشتر از اینی که دارند، نیست! دوستم می گفت: کمی احساس تحقیر کردم، به همین خاطر پرسیدم: ما باید چه کاری انجام دهیم تا تغییر کنیم؟ استاد فنجون قهوه رو از کنار دهانش پایین آورد و لبخندی زد و گفت: هر سوئیسی در سال ۱۰ کتاب می خواند، تو اگر کسی را از خاورمیانه دیدی، از طرف من بگو چنانچه مردم کشورت سالی یک کتاب بخوانند کشورت تغییر خواهد کرد. @Democracyy
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 29
نویسنده : smjh
درختی که پیوسته بارش خوری.... روزی کفّاشی در حال تعمیر کفشی بود. ناگهان سوزن کفاشی در انگشتش فرو رفت. از شدت درد فریادی زد. سوزن را چند متر دور تر پرت کرد . مردی حکیم که از آن مسیر عبور می کرد، ماجرا را دید. سوزن را آورد به کفاش تحویل داد و شعری را زمزمه کرد: درختی که پیوسته بارش خوری تحمل کن آن گه که خارش خوری . این سوزن منبع درامد توست. این همه فایده حاصل کردی، یک روز که از آن دردی برایت آمد ان را دور می اندازی؟! نتیجه این که: اگر از کسی رنجیدیم، خوبی هایی که از جانب آن شخص به ما رسیده را به یاد آوریم,آن وقت تحمّل آن رنج آسان تر می شود.
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 43
نویسنده : smjh
پرهیز از ریا
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 37
نویسنده : smjh
تغییر دنیا یا تفییر نگاه؟ می گویند در کشور ژاپن مرد میلیونری زندگی می کرد که از درد چشم خواب به چشم نداشت . برای مداوای چشم دردش انواع قرص ها و آمپول ها را به خود تزریق کرده بود اما نتیجه چندانی نگرفته بود. وی پس از مشاوره فراوان با پزشکان و متخصصان زیاد درمان درد خود را مراجعه به یک راهب مقدس و شناخته شده می بیند. وی به راهب مراجعه می کند و راهب نیز پس از معاینه وی به او پیشنهاد می کند که مدتی به هیچ رنگی بجز رنگ سبز نگاه نکند. وی پس از بازگشت از نزد راهب به تمام مستخدمان خود دستور می دهد با خرید بشکه های رنگ سبز تمام خانه را با رنگ سبز رنگ آمیزی کنند. همین طور تمام اسباب و اثاثیه خانه را با همین رنگ عوض می کند. پس از مدتی رنگ ماشین ، ست لباس اعضای خانواده و مستخدمان و هر آنچه به چشم می آید ،همه را به رنگ سبز و ترکیبات آن تغییر می دهد و البته چشم دردش هم تسکین می یابد. بعد از مدتی مرد میلیونر برای تشکر از راهب وی را به منزلش دعوت می کند. راهب نیز که با لباس نارنجی رنگ به منزل او وارد و متوجه می شود که باید لباسش را عوض کرده و خرقه ای به رنگ سبز به تن کند. او نیز چنین کرده و وقتی به محضر بیمارش می رسد از او می پرسد آیا چشم دردش تسکین یافته؟ مرد ثروتمند نیز تشکر کرده و می گوید : " بله . اما این گران ترین مداوایی بود که تا کنون داشته ام." مرد راهب با تعجب به بیمارش می گوید: بالعکس این ارزان ترین نسخه ای بوده که تاکنون تجویز کرده ام. برای مداوای چشم دردتان، تنها کافی بود عینکی با شیشه سبز خریداری کنید و هیچ نیازی به این همه مخارج نبود. برای این کار نمی توانی تمام دنیا را تغییر دهی، بلکه با تغییر چشم انداز(نگرش) می توانی دنیا را به کام خود درآوری. تغییر دنیا کار احمقانه ای است اما تغییر چشم اندازمان(نگرش) ارزان ترین و موثرترین روش است.
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 30
نویسنده : smjh
حسینی واقعی! بزرگواری تعریف می کرد: پدرم در سال چهل از دنیا رفت و من شش ماه بعد از وفاتش به دنیا آمدم . در شش سالگی که کمی خواندن و نوشتن آموختم تازه فهمیدم که آن شعری که پدرم وصیت کرده بود تا بر سنگ قبرش بنویسند مفهومش چیست: ( در بزم غم حسین مرا یاد کنید ) بعدها و در جوانی همیشه کنجکاو بودم که آیا پدرم حقیقتا حسینی بوده ؟؟ روزی در سن حدوداً بیست سالگی در کوچه می رفتم که مردی حدوداً پنجاه ساله که نامش حسین بود و فهمیده بود من پسر حاج عباسعلی هستم ناگهان مرا در آغوش گرفت و سر بر شانه ام گذاشت و گریست و گریست !!! وقتی آرام شد راز گریستن خودش را برای من این گونه تعریف کرد : در جوانی چند روز مانده به ازدواجم گرچه آهی در بساط نداشتم ولی دلم را به دریا زدم و با نامزد و مادر زنم به مغازه زرگری پدرت رفتیم و یواشکی به پدرت ندا دادم که پولم کم است لطفا سرویسی ارزان و کم وزن به نامزدم نشون بده طوری که مادر زن و همسرم متوجه نشوند. از قضا نامزدم سرویس زیبا و‌ بسیار گرانی را انتخاب کرد ، من که همین طور هاج و واج مانده بودم که چکار بکنم ناگهان پدرت گفت : حسین آقا ،قربان اسمت ، با احتساب این سرویس طلایی که نامزدت برداشت الباقی بدهی من به شما از بابت اجرت بنایی که در خانه مان کردی صد تومان است و سپس (به پول آن زمان ) صد تومان هم از دخل در آورد و به من داد. من همین طور هاج و واج پدرت را نگاه می کردم و در دلم به خودم می گفتم کدوم بدهی؟ کدوم بنایی ؟ من طلبی از حاجی ندارم !! بالاخره پدرت پول طلا را نگرفت که هیچ ، بلکه صد تومان خرج عروسی ام را هم داد و مرا آبرومندانه راهی کرد. گذشت و گذشت تا این که بعد از مدت ها شنیدم حاجی عباسعلی در سن چهل و یک سالگی پس از آمدن از سفر کربلا از دنیا رفته. آمدم خانه خیلی گریه کردم و برای اولین بار به زنم راز خرید طلای عروسیمان را تعریف کردم. وقتی همسرم شنید که حاجی طلاها را در موقع ازدواجمان مجانی به او داده زد زیر گریه و آنقدر ناله کرد که از حال رفت. وقتی زنم آرام شد از او پرسیدم :تو چرا این قدر گریه می کنی؟ همسرم با هق هق این گونه جواب داد : آن روز بعد از خرید طلا چون چادر مادرم وصله دار بود حاجی فهمید که ما هم فقیریم ، شاگردش را به دنبال ما فرستاد تا خانه ما را یاد گرفت و چون شب شد دیدیم حاجی به در خانه ما آمده و در می زند ، من و مادرم رفتیم و در را باز کردیم و حاجی بی آن که به ما نگاه کند که مبادا ما خجالت بکشیم پولی در پاکت به مادرم داد و گفت خرج جهاز دخترتان است. حواله ی آقا امام حسین علیه السلام است ،لطفا به دامادتان نگویید که من دادم !! تا همسرم این ماجرا را تعریف کرد باز هر دو به گریه زار زدیم که خدایا این مرد چه رفتار زیبایی با ما کرده ، به گونه ای که آن روز پول طلا و خرج عروسی مرا طوری داد که زنم نفهمید و خرج جهاز زنم را طوری داد که من نفهمیدم !!! وقتی این ماجرا را در سن بیست سالگی از زبان حسین آقای کهنه داماد شنیدم فهمیدم که پدرم همان گونه که در عزای امام حسین بر سر می زده دست نوازش بر سر یتیمان هم می کشیده ، همان گونه که در عزاء بر سینه می زده مرهمی به سینه درد مندان هم بوده ، و همان گونه که برای عاشورا سفره نذری می انداخته هرگز دستش به مال مردم و بیت المال آلوده نبوده و یک حسینی راستین بوده است ..... اللهم ارزقنا توفيق خدمة الحسين عليه السلام في الدنيا والاخره. دل مردم در تلاطمه اگر کاری از دست تو این روزگار سخت بر اومد به خاطر خدا و امام حسین انجام بده که حتما نتیجشو تو همین دنیاخواهی دید.یاعلی مدد اگر لذت بردید نشرش دهید التماس دعا
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 35
نویسنده : smjh
یادشون بخیر.... ⚜ یاد شهید بابایی بخیر که طلاهای همسرش را فروخت و به افسران و سربازان متاهل داد و گفت: مایحتاج عمومی گران شده و حقوق شما کفاف خرج زندگی رو نمیده!! ⚜یاد شهید رجبی بخیر که پول قرض الحسنه به دیگر نیروها می داد و می گفت وام است و وقتی می گفتند دفترچه قسطش را بده می گفت کسی دیگر پرداخت می کند. ⚜یاد شهید بابایی بخیر که یکی از دوستانش تعریف می کرد که: دیدم صورتشو پوشونده و پیرمردی رو به دوش کشیده که معلوله ... شناختمش و رفتم جلو که ببینم چه خبره که فهمیدم پیرمرد رو برا استحمام می بره!! ⚜یاد شهید حسین خرازی بخیر که قمقمه آبش را در حالی که خودش تشنه بود به همرزمانش می داد و خودش ریگ توی دهانش گذاشت که کامش از تشنگی به هم نچسبه!! ⚜یاد شهید مهدی باکری بخیر که انبار دار به مسئولش گفت: میشه این رزمنده رو به من تحویل بدهید، چون مثل سه تا کارگر کار می کنه طرف میگه رفتم جلو دیدم فرمانده لشگر مهدی باکری هست که صورتشو پوشونده کسی او را نشناسد و گفت چیزی به انباردار نگه!!
به وبلاگ من خوش آمدید

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران