عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 18
نویسنده : smjh
فرمانروایی بر دل ها! #فتح_مكه بلال: هیچ درى نباید شكسته شود. كسى حق ندارد به اموال مردم, دست درازى كند. به كسى توهین نشود. هركسى پشت در بسته است, در امان است... افراد خانه ى ابوسفیان, در امان هستند. افراد داخل كعبه, در امانند... *** هند: لااقل محمد(ص) به وعده اش وفا كرد. در رو به زور باز نكرد. ابوسفیان: محمد(ص), از قلب ها وارد میشه نه از دیوار ها. و این پیروزى, جاودانه است...
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 24
نویسنده : smjh
هر که او بیدارتر پر دردتر! یک مهندس کشاورزی نقل می کرد و می گفت: روزی در دامنه های سبلان تحقیقی در مورد بعض بذرهای کشاورزی داشتیم و کارمان زیادی طول کشید و خیلی گرسنه شدیم . من از گروه جدا بودم و دیدم چند چوپان سفره ی ناهار پهن کرده و مشغول خوردن هستند و به من هم تعارف کردند . من به دلیل شدت گرسنگی نتوانستم تعارفشان را رد کنم و نشستم از غذایشان که گوشتی کاملا کوبیده و بی نهایت لذیذ بود خوردم . شکمم درد گرفت ولی تمایل و اشتهایم نسبت به خوردن کور نشد و بالاخره غذا تمام شد. پرسیدم: این که خوردیم گوشت چه بود و چگونه پخته بودید که من هم از آن غذا در خانه تهیه کنم؟ تا این سوال را کردم هر سه چوپان بدون جواب، از من دور شدند و به عبارتی فرار کردند . من یکی از آنان تعقیب کردم و اصرار کردم که باید به من بگوید گوشتی که خوردم گوشت چه بود؟ و او به ناچار و همراه با دلهره و ترس گفت که آقا مهندس، گوشت مار بود. می گوید تا این جواب را از او شنیدم احساس کردم همه ی سلول های بدنم مار شده و در هم می لولند و حال خیلی خیلی بدی به من دست داد و تا حدود شش ماه از حس و فهم مزه ی غذاها محروم بودم. اگر نپرسیده بودم و جواب نشنیده بودم برای همیشه لذت آن غذا بیخ دندانم می ماند ولی وقتی پرسیدم و جواب شنیدم، به حکم تخیل، شش ماه تمام مریض بودم. مولانا می‌گوید: هر که او بیدارتر پر دردتر هر که او آگاه‌تر رخ زردتر
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 26
نویسنده : smjh
شاه عباس و شیخ بهایی یک حـــــکایت آموزنده روزی شاه عباس به همراه وزیرش شیخ بهایی و چند تن از فرماندهان به شکار می روند. در بین راه ، شاه عباس به شیخ بهایی گفت: یاشیخ! نقل ، داستان ، یا پندی بگویید که این فرماندهان با ما آمده اند درسی گیرند! شیخ بگفتا :این سه تپه خاک را می بینید؟ گفتند: بله! شیخ گفت: خاک آن تپه اولی بر سر کسی که راز دلش را به هر کسی بگوید حتی به همسرش! گفت: آن تپه وسطی را می بینید؟ گفتند! بله ، شیخ گفت: خاک آن تپه بر سر کسی که به آدم بی اصل و نسب و بی نام و نشان خدمت می کند. شیخ گفت: آن تپه (آخری) سومی را می بینید؟ گفتند :بله! شیخ گفتا :خاک آن تپه بر سر کسی که خود تلاش نمی کند و بزرگ ترها دائم به او خدمت می کنند. شاه عباس گفت: آن دو مورد اول بماند ، اما بند سوم به من خطاب شده؟؟ چه بدی به شما کردم؟ شیخ گفتا :اگر صبر کنید جواب هر سه را یک جا خواهم داد. مدتی گذشت شاه عباس آهوی بسیار زیبایی داشت و با اسبش دور آهو می دوید و سرگرم می شد، برای این آهو هر روز وقت کافی می گذاشت. تا این که روزی شیخ بهایی آهوی شاه عباس را می دزدد و در جایی مخفی می کند و گوسفندی را سر می برد و در کیسه ای گذاشته و به خانه می برد. همسر شیخ بهایی با دیدن کیسه خون آلود جویای محتوای آن می شود که شیخ در جواب می گوید این آهوی شاه عباس است که کشته ام. همسر شیخ بهایی شیون کنان بر سر خود می زند و با لحنی تند می گوید: متوجه هستی چکاری انجام داده ای؟ شاه عباس اگر متوجه شود گردنت را خواهد زد ، دلیل این کارت چی بوده؟ شیخ می گوید :من وزیر شاه عباس هستم اما او اصلاً به من و خدمات من توجه نمی کند و بیشتر وقتش را با این آهو سپری می کند ، از ناراحتی این کار را انجام دادم و قرار نیست کسی بفهمد! فقط من و تو می دانیم آن را درگوشه حیاط خاک می کنیم و کسی هم متوجه نمی شود. ممکن است ، رفتار شاه با من بهتر شود ، خبر گم شدن آهو به گوش شاه عباس می رسد ، وی عده ای را مأموریافتن آهو در شهر و بیابان می کند اما هیچ خبری از آهو نیست. شاه عباس هزار سکه طلا را برای یافتن آهو جایزه تعیین می کند ، خبر هزار سکه به گوش همسر شیخ بهایی می رسد و بی وقفه به دربار شاه می رود تا خبر کشته شدن آهو را بدهد و هزار سکه جایزه اش را دریافت کند. شاه عباس باشنیدن این خبر شیخ را احضار می کند تا دلیل این کارش را بگوید. شاه عباس فریاد می زند: شیخ من چه بدی و چه کوتاهی در حق تو و خانواده ات کرده ام که جوابش این باشد ؟ شیخ گفت: اعلاحضرت از آن جایی که من وزیر شما بودم ، اما هیچ وقت به من توجه نکردید و بیشر وقت خود را با بازی کردن با آهو می گذراندید و من هم از سر حسادت آهو را دزدیده و سر بریدم. شاه عباس عصبانی شد و جلاد را خبر کرد و به او گفت: سزای اعمال شیخ قطع گردن اوست همین جا حکم را اجرا کن و گردن شیخ بهایی رابزن! جـــــلاد شمشیرش را بالا برد و در حین فرودآمدن رو به پادشاه کرد و گفت: اعلاحضرت ،شیخ خیلی به من وخانواده ام لطف داشته و من توان چنین کاری را ندارم. مرا عفو بفرمایید. شاه عباس جلاد بعدی و جلادان دیگر را فراخواند. اما هیچ کدام راضی نبودند که گردن شیخ بهایی را بزنند. شاه عباس گفت: صد سکه طلا به هر کسی می دهم که امروز گردن شیخ را بزند. خبر به نگهبان قصر پادشاه رسید. به سوی شاه عباس آمد و گفت: صد سکه را بدهید من گردن شیخ را خواهم زد! شمشیر را از جلاد گرفت و بالا برد. موقع فرود آمدن شمشیر ، شیخ گفت: دست نگه دارید. آهو زنده است ، من او را نکشته ام. شیخ به خدمتکارش دستور داد تا آهو‌ را بیاورد.شاه عباس متعجب شد و دلیل این کارش راپرسید؟ شیخ گفت: زمانی باهم به شکار رفتیم و به من گفتی به این جوانان پندی بیاموز و من خاک آن سه تپه را مثال زدم که باعث نگرانی شما شد! الان جواب آن پند همین است. گفتم: خاک آن تپه اول بر سر کسی که راز دلش رابه هر کسی می گوید حتی به همسرش. همسر من که پدر فرزندانش بودم راز نگهدار من نبود و مرا به هزار سکه طلا فروخت. پس خاک آن تپه اول بر سر من که راز دل خودم را برای کسی بازگو کردم! شاه عباس حیرت زده از دو تپه خاک بعدی پرسید. شیخ گفت :به یاد بیاورید گفتم خاک آن تپه دومی ، بر سر کسی که به آدم بی اصل و نسب خدمت کند. این نگهبان در گوشه شهر گدایی می کرد و شکم زن و بچه اش را نمی توانست سیرکند !من به اوخدمت کردم و او را به قصر آوردم صاحب مال و زندگی پست و مقام کردم و حالا به خاطر صد سکه قصد زدن گردن مرا داشت. پس خاک آن تپه دوم هم بر سر من که به آدم بی اصل و نسب خدمت کردم. و آن تپه سوم که گفتم خاکش بر سر کسی که روی پای خود نایستد به بزرگ تر از خودش خدمت کند. من که وزیر شما بودم سال ها به شما مشاوره دادم و هزاران کار نیک و خیر در شهر و در راه خدمت به شما انجام دادم. به خاطر یک آهو می خواستید گردن مرا بزنید که سال ها به شما وفادار بوده ام. پس خاک آن تپه سوم هم بر سر من! آیا حکایت پندآموزی است؟
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 28
نویسنده : smjh
ﺍﻻﻧﻢ همین كار ﺭﻭ می کنم !!! یک ﺗﺎﺟﺮ ﺁﻣﺮﯾﮑﺎﯾﻰ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﯾﮏ ﺭﻭﺳﺘﺎیی در ﻣﮑﺰیک ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﯾﮏ ﻗﺎﯾﻖ ﮐﻮﭼﮏ ﻣﺎﻫﯿ ﮕﯿﺮﻯ ﺍﺯ ﺑﻐﻠﺶ ﺭﺩ ﺷﺪ ﮐﻪ ﺗﻮﺵ ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﻣﺎﻫﻰ ﺑﻮﺩ ! مرد امريكایي ﺍﺯ ﻣﮑﺰﯾﮑﻰ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﭼﻘﺪﺭ ﻃﻮﻝ ﮐﺸﯿﺪ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﭼﻨﺪﺗﺎ ﺭﻭ ﺑﮕﯿﺮﻯ؟ مرد ﻣﮑﺰﯾﮑﻰ : ﻣﺪﺕ ﺧﯿﻠﻰ ﮐﻤﻰ ! مرد ﺁﻣﺮﯾﮑﺎﯾﻰ : ﭘﺲ ﭼﺮﺍ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺻﺒﺮ ﻧﮑﺮﺩﻯ ﺗﺎ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻣﺎﻫﻰ ﮔﯿﺮﺕ ﺑﯿﺎﺩ؟ ﻣﮑﺰﯾﮑﻰ : ﭼﻮﻥ ﻫﻤﯿﻦ ﺗﻌﺪﺍﺩ ﻫﻢ ﺑﺮﺍﻯ ﺳﯿﺮ ﮐﺮﺩﻥ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ام ﮐﺎﻓﯿﻪ ! مرد ﺁﻣﺮﯾﮑﺎﯾﻰ : ﺍﻣﺎ ﺑﻘﯿﻪ ﻭﻗﺘﺖ ﺭﻭ ﭼﯿﮑﺎﺭ می کنی؟ مرد ﻣﮑﺰﯾﮑﻰ : ﺗﺎ ﺩﯾﺮﻭﻗﺖ می خوﺍﺑﻢ ! ﯾﮏ ﮐﻢ ﻣﺎهی گیرﻯ می کنم ! ﺑﺎ ﺑﭽﻪﻫﺎﻡ ﺑﺎﺯﻯ می کنم ! ﺑﺎ ﺯﻧﻢ ﺧﻮﺵ می گذﺭﻭﻧﻢ ! ﺑﻌﺪ ﻣﯿﺮﻡ ﺗﻮ ﺩﻫﮑﺪﻩ می چرﺧﻢ ! ﺑﺎ ﺩﻭﺳﺘﺎﻡ ﺷﺮﻭﻉ می کنیم ﺑﻪ ﮔﯿﺘﺎﺭ ﺯﺩﻥ ﻭ ﺧﻮﺷﮕﺬﺭﻭﻧﻰ! ﺧﻼﺻﻪ ﻣﺸﻐﻮﻟﻢ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﻧﻮﻉ ﺯﻧﺪﮔﻰ ! ﺁﻣﺮﯾﮑﺎﯾﻰ : ﻣﻦ ﺗﻮﯼ ﻫﺎﺭﻭﺍﺭﺩ ﺩﺭﺱ ﺧﻮﻧﺪﻡ ﻭ می توﻧﻢ ﮐﻤﮑﺖ ﮐﻨﻢ ! ﺗﻮ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻣﺎهی گیرﻯ ﺑﮑﻨﻰ ! ﺍﻭن وﻗﺖ می توﻧﻰ ﺑﺎ ﭘﻮﻟﺶ ﯾﮏ ﻗﺎﯾﻖ ﺑﺰﺭگ تر ﺑﺨﺮﻯ ! ﻭ ﺑﺎ ﺩﺭﺁﻣﺪ ﺍﻭﻥ ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﻗﺎﯾﻖ ﺩﯾﮕﻪ ﻫﻢ بخري و به قايقات ﺍﺿﺎﻓﻪ می کنی ! ﺍﻭن وﻗﺖ ﯾﮏ ﻋﺎﻟﻤﻪ ﻗﺎﯾﻖ ﺑﺮﺍﻯ ﻣﺎهی گیرﻯ ﺩﺍﺭﻯ ! ﻣﮑﺰﯾﮑﻰ : ﺧﺐ ! ﺑﻌﺪﺵ ﭼﻰ؟ ﺁﻣﺮﯾﮑﺎﯾﻰ : به جاﻯ ﺍین که ﻣﺎﻫﻰﻫﺎ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻭﺍﺳﻄﻪ ﺑﻔﺮﻭﺷﻰ، ﺍﻭﻧﺎ ﺭﻭ ﻣﺴﺘﻘﯿﻤﺎً ﺑﻪ ﻣﺸﺘﺮی ها ﻣﯿﺪﻯ ﻭ يك مغازه بزرگ اجاره می کنی يا می خري و ﺑﺮﺍﻯ ﺧﻮﺩﺕ ﮐﺎﺭ ﻭ ﺑﺎﺭ خوبي ﺩﺭﺳﺖ می کنی... ﺑﻌﺪﺵ ﮐﺎﺭﺧﻮﻧﻪ ﺭﺍﻩ ﻣﯿﻨﺪﺍﺯﻯ ﻭ ﺑﻪ ﺗﻮﻟﯿﺪﺍﺗﺶ ﻧﻈﺎﺭﺕ می کنی و ماهي ها رو بسته بندي و به بيشتر سوپرماركت ها مي فرستي ، ﺍﯾﻦ ﺩﻫﮑﺪﻩ ﮐﻮﭼﯿﮏ ﺭﻭ ﻫﻢ ﺗﺮﮎ می کنی ﻭ ﻣﯿﺮﻯ ﻣﮑﺰﯾﮑﻮ ﺳﯿﺘﻰ ! ﺑﻌﺪﺵ لس آنجلس ! ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭن جا ﻫﻢ ﻧﯿﻮﯾﻮﺭﮎ... ﺍﻭﻧﺠﺎﺱ ﮐﻪ ﺩﺳﺖ ﺑﻪ ﮐﺎﺭﻫﺎﻯ مهم تر ﻫﻢ می زﻧﻰ و شروع به ساختمان سازي و شايد برج سازي دست می زني . مرد ﻣﮑﺰﯾﮑﻰ : ﺍﻣﺎ ﺁﻗﺎ ! ﺍین کاﺭ ﭼﻘﺪﺭ ﻃﻮﻝ می کشه؟ مرد ﺁﻣﺮﯾﮑﺎﯾﻰ : ﭘﺎﻧﺰﺩﻩ ﺗﺎ ﺑﯿﺴﺖ ﺳﺎﻝ ! ﻣﮑﺰﯾﮑﻰ : ﺍﻣﺎ ﺑﻌﺪﺵ ﭼﻰ ميشه ،ﺁﻗﺎ؟ ﺁﻣﺮﯾﮑﺎﯾﻰ : ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﻗﺴﻤﺖ ﻫﻤﯿﻨﻪ ! ﻣﻮﻗﻊ ﻣﻨﺎﺳﺐ ﮐﻪ ﮔﯿﺮ ﺍﻭﻣﺪ، ﻣﯿﺮﻯ ﻭ ﺳﻬﺎﻡ ﺷﺮﮐت هات ﺭﻭ ﺑﻪ ﻗﯿﻤﺖ ﺧﯿﻠﻰ ﺑﺎﻻ می فرﻭﺷﻰ ! ﺍین کاﺭ ﻣﯿﻠﯿﻮن ها ﺩﻻﺭ ﺑﺮﺍﺕ ﻋﺎﯾﺪﻯ ﺩﺍﺭﻩ ! ﻣﮑﺰﯾﮑﻰ : ﻣﯿﻠﯿﻮن ها ﺩﻻﺭ؟؟؟ ﺧﺐ ﺑﻌﺪﺵ ﭼﻰ؟ ﺁﻣﺮﯾﮑﺎﯾﻰ : ﺍﻭن وﻗﺖ ﺑﺎﺯﻧﺸﺴﺘﻪ ﻣﯿﺸﻰ ! ﻣﯿﺮﻯ ﺑﻪ ﯾﮏ ﺩﻫﮑﺪﻩ ﺳﺎﺣﻠﻰ ﮐﻮﭼﯿﮏ ! ﺟﺎﯾﻰ ﮐﻪ می توﻧﻰ ﺗﺎ ﺩﯾﺮﻭﻗﺖ ﺑﺨﻮﺍﺑﻰ ! ﯾﮏ ﮐﻢ ﻣﺎهی گیرﻯ ﮐﻨﻰ ! ﺑﺎ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﻭ ﺯﻧﺖ ﺧﻮﺵ ﺑﺎﺷﻰ ! ﻭ گيتار بزني و از زندگی ات لذت ببری! مرد ﻣﮑﺰﯾﮑﯽ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﻣﺮﺩ ﺁﻣﺮﯾﮑﺎﯾﯽ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﺧﺐ ﻣﻦ ﺍﻻﻧﻢ ﮐﻪ ﺩﺍﺭﻡ همین كار ﺭﻭ می کنم !!! ﺳﺮﮔﺸﺘﻪ ﭼﻮ ﭘﺮﮔﺎﺭ ﻫﻤﻪ ﻋﻤﺮ ﺩﻭﯾﺪﯾﻢ ﺁﺧﺮ ﺑﻪ ﻫﻤﺎﻥ ﻧﻘﻄﻪ ﮐﻪ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﺭﺳﯿﺪﯾﻢ *****************
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 20
نویسنده : smjh
خوش خدمتی يا دستور از جايي ديگر؟ ✍️مجتبي لطفي در خرداد سال ۸۲ آیت الله شیخ صادق کرباسچی تهرانی(پدر غلامحسین کرباسچی شهردار سابق تهران) در قم درگذشت. آیت الله تهرانی از علمای قم و از شاگردان مرحوم آیات بروجردی و حجت بود. وی متولی و امام مسجد جامع و متولی مدسه رضویه قم بود و 300 نفر از مردم فقیر را تحت تکفل داشت. وی نزد امام خمینی اعتبار خاصی داشت و از معدود علمایی بود که وکالت تام و خاص از ایشان داشت. مرحوم تهرانی هر روز ساعت ها در دفتر آیت الله منتظری جلوس داشت به گونه ای که یکی از اعضای دفتر آیت الله منتظری محسوب می شد و علاقه خاصی به ایشان داشت تا جایی که وصیت کرده بود پس از مرگ، از آیت الله منتظری بخواهید نماز میت مرا بخواند و اگر قبول نکردند، اصرار کنید. پس از درگذشت آیت الله تهرانی، ورثه وی، قبری را در یکی از رواق های حرم حضرت معصومه در قم خریداری کردند. وقتی خبر به تولیت وقت حرم رسیده بود که وی وصیت کرده نمازش را آقای منتظری در صحن بخواند، پیغام داده بود در این صورت اجازه دفن در رواق حرم را نمی دهد! خبر به آقای منتظری رسید و ایشان گفتند با این وصف نیازی نیست من نماز بخوانم. بازماندگان، برای رفع این مانع از آیت الله منتظری می خواهند به منزل مرحوم تهرانی آمده و نماز بخوانند تا به وصیت عمل شده باشد. همان روز به همراه مرحوم استاد به منزل مرحوم تهرانی در باجک عزیمت کرده و در معیت چند نفر انگشت شمار، نماز میت را خواندیم. سپس در صحن، آیت الله شبیری زنجانی، با حضور افراد کثیری نماز دیگری بر پیکر مرحوم تهرانی خواندند. اما خبرهای بدی به گوش می رسید! تولیت حرم گفته بود حالا که نماز میت در خانه! توسط آیت الله منتظری خوانده شده، باز هم اجازه دفن داده نمی شود! مدت مدیدی جنازه روی زمین ماند، کم کم جمعیت رفتند، اما رایزنی ها به جایی نرسید و قبر حفر شده توسط خدّام حرم پر شد. مرحوم آیت الله نصرالله شاه آبادی فرزند مرحوم آیت الله شاه آبادی بزرگ که استاد آیت الله خمینی بود همان جا در باره دفن در قبرستان نو قم استخاره می کند و این آیه می آید: «و من المومنین رجال صدقوا ما عاهدوالله علیه فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر و ما بدلوا تبدیلا» و جنازه مرحوم تهرانی پس از ساعت ها روی زمین ماندن در قبرستان نو قم به خاک سپرده شد! معلوم نبود که خواندن یک نماز میت با تعداد اندک آن هم در خانه متوفی چه مشکلی برای نظام ایجاد می کند که به این بهانه دستور پر کردن قبر عالمی با آن سابقه صادر شد؟! آیا تولیت وقت حرم حضرت معصومه، برای خوش خدمتی چنین کرد یا از جای دیگری دستور گرفت؟ چه زمینه ایجاد شده به وی رخصت چنین برخوردی را داد؟ همه می میریم و چند وجب زمین و چند خروار خاک آخرین مأوای ماست! و میز و خوش خدمتی وفا نمی کند چنان که تولیت حرم پس از چند سالی به دیگری واگذار شد اما، چه خاطره ای از آدم ها به یاد می ماند، این مهم است. @Sahamnewsorg
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 24
نویسنده : smjh
از خدای بزرگ چیزهای بزرگ بخواهید حکمت
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 116
نویسنده : smjh
روش آموزش صحيح در مراسم عروسی، پیرمردی در گوشه سالن تنها نشسته بود که داماد جلو آمد و‌ گفت: سلام استاد! آیا منو می‌شناسید؟ معلم بازنشسته جواب داد: خیر عزیزم، فقط می‌دانم مهمان دعوتی از طرف داماد هستم. داماد ضمن معرفی خود گفت: چطور آخه مگه میشه منو فراموش کرده باشید؟! یادتان هست سال‌ها قبل ساعت گران قیمت یکی از بچه‌ها گم شد و شما فرمودید که باید جیب همه دانش‌آموزان را بگردید و گفتید همه باید رو به دیوار بایستیم و من که ساعت را دزدیده بودم از ترس و خجالت خیلی ناراحت بودم که آبرویم را می‌برید، ولی شما ساعت را از جیبم بیرون آوردید ولی تفتیش جیب بقیه‌ی دانش‌آموزان را تا آخر انجام دادید و تا پایان آن سال و سال‌های بعد در اون مدرسه هیچ کس موضوع دزدی ساعت را به من نسبت نداد و خبردار نشد. استاد گفت: باز هم شما را نشناختم! ولی واقعه را دقیق یادم هست. چون من موقع تفتیش جیب دانش‌آموزان چشم‌هایم را بسته بودم. تربیت و حکمت معلمان، دانش‌آموزان را بزرگ می‌نماید! ****************** درود بفرستیم به همه معلم هایی كه با روش درست و آموزش صحيح هم بذر علم و دانش را در دل و جان شاگردان می كارند و هم تخم پاكی و انسانيت و جوانمردی را. 12 اردیبهشت روز معلم مبارک ❤️❤️
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 38
نویسنده : smjh
زمانى كه معلم عزت و احترام داشت! خاطره «محمد قاضی» مترجم نامدار و یکی از دبیران بازنشسته آموزش و پرورش سال تحصیلی ۵۵ - ۵۴ دو سال بود .به عنوان معلم استخدام شده بودم. محل خدمتم یکی از روستاهای دور افتاده سنندج بود و حقوق خوبی می‌گرفتم. بلافاصله پس از استخدام به صورت قسطی یک ماشین پیکان خریدم. در مسیرم از سنندج تا روستا و برعکس گاهی افرادی را که کنار جاده منتظر ماشین بودند سوار می‌کردم. بعضی‌ها پولی می‌دادند. یک‌روز که به دبستان رسیدم، مدیر سراسیمه و وحشت‌زده من را به جای خلوتی برد و یک نامه به من داد که رویش دو تا مهر محرمانه خورده بود. من و مدیر تعجب کردیم که این چه نامه‌ی محرمانه‌ای است. من که کاری نکرده‌ام. مدیر گفت :نامه را باز کن ببینم. نامه را باز کردم متن نامه: «جناب آقای ... آموزگار دبستان روستای ....شهر سنندج بنا بر گزارشات رسیده از اهالی روستا شما اقدام به مسافرکشی نموده و از اهالی پول دریافت می‌کنید. اگر حقوق و مزایای دریافتی شما برای گذران زندگی کافی نیست باید به اطلاع وزارت فرهنگ برسانید. جناب عالی با انجام مشاغلی [ مسافرکشی‌ ] که برخلاف شأن معلم و قشر فرهنگی اجتماع است، شأن و جایگاه فرهنگ و فرهنگیان را خدشه‌دار می‌نمایید. اگر پس از دریافت این نامه همچنان به شغل دوم ادامه دهید، استعفای خود را بنویسید. امضا: مدیرکل استان... » نفس راحتی کشیدم و به مدیر قول دادم که هرگز از مسافرانی که در بین راه سوار می‌کنم پولی نگیرم و مسئله نامه محرمانه هم حل شد. زمانى كه معلم عزت و احترام داشت... بیایید تاریخ ایران را بخوانیم
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 20
نویسنده : smjh
لزوم نقدپذیری انسان می گویند:چند نفر در فصل زمستان به خدمت منصور حلاج رفته ،و از او طلب سیب کردند تا کرامات او را به چالش بکشند. حلاج دست در هوا برد و سیبی به آن ها داد.چون سیب را دو نیم کردند،کرمی در درون آن بود.از حلاج علت وجود کرم را جویا شدند. حلاج گفت:این سیب از عالم باقی(بهشت)آمده.و چون وارد عالم فانی(این دنیا)شده،دچار نقص گردیده. ******************* این داستان،چه حقیقت داشته باشد،و چه نداشته باشد به ما می گوید که ،هر چیزی در این جهان هستی وجود دارد، و داشته بی عیب و نقص نیست.که شامل انسان هم می شود. نتیجه این که انسان کامل هم دروغی بیش نیست.و ایجاد خط قرمز ،برای به نقد کشیده نشدن افراد و عقاید،فقط و فقط برای پنهان کردن ضعف و نقص آن هاست. اشخاص و باورهایی که نقص و ایراد بیشتری دارند،از خط قرمز بیشتر و سخت تری برخوردارند. ،هیچ انسانی آنقدر بزرگ نیست که نشود او را نقد نکرد. در یک محیط و جو عقلانی همه انسان ها را می توان نقد کرد.تنها در یک محیط جهل پرور هست که نقد را ممنوع می کنند ،و افراد پرسشگر را منکوب.
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 33
نویسنده : smjh
حلوای زعفرانی دو ساعتی به افطار مانده بود حاج رستم همان طور که هندوانه سوا می کرد،گوشی تلفن همراهش زنگ خورد ..... -بله بفرمایید ؟ -سلام حاجی حالت خوب؟ -ممنون شما خوبی ؟ -قبول باشه حاج رستم! -سلامت باشی آقا مرتضی! - ببخشید حاج رستم، ۱۳۰ تا ظرف حلوا زعفرونی که خواسته بودید آماده ست ،کی میاید ببرید؟ - تو میوه فروشیم الان کارم تمام میام،تا قبل اذون خودم رو می رسونم. - باشه حاجی منتظرم ،خداحافظ.... حاج رستم هر سال ماه رمضون چند بار تو مسجد افطاری می داد و حالا امشب برای افطار ۱۳۰ تا ظرف حلوا زعفرونی به قنادی محله سفارش داده بود .. سوار ماشین شد رفت سمت خونه،لباس عوض کرد وضو گرفت،حرکت کرد سمت قنادی. - سلام آقا مرتضی - سلام حاجی مخلصم،حاجی تنهایی ؟ -آره. - بزار بگم بچه ها بیان کمکت ... - نه،نیاز نیست.. -حاجی این دو تا کارتن خودش، هر کارتن ۶۵ تا ظرف ! - دستت درد نکنه ،چند شد؟ - قابل نداره حاجی ،با مشتری ظرفی ۵ هزار تومن حساب می کنیم شما ۴۵۰۰ بده ،میشه : ۵۸۵ هزار تومن،قابل شما نداره... ...... حاج رستم داشت سوار ماشین می شد، چشمش به دختر بچه ای افتاد که مادرش بغلش کرده بود و داشت تو سطل زباله شهرداری دنبال چیز به درد بخوری می گشت....! حاج رستم رفت سمت صندوق عقب ماشین ،چند تا ظرف حلوا برداشت که بده دختر بچه و مادرش.... - خواهر ،خواهر ،بیا این حلوا بگیر ،نذر افطار اینم سهم شما! زن بدون برگشتن به عقب دخترک رو زمین گذاشت و برگشت تا ظرف های حلوا رو بگیرد که حاج رستم سر جا خشک شد...! خواهرش عصمت بود...! (عصمت خواهر حاج رستم ۵ سال بود شوهرش رو تو تصادف از دست داده بود) ظرف های حلوا از دست حاجی افتاد و عصمت دخترک رو بغل کرد و سریع از اونجا دور شد! حاج رستم موند و ی کوله بار غم! *ده سال پیش وقتی پدر حاج رستم فوت شد،حاجی با وکالتی که از دو تا خواهرش و مادرش گرفته بود تمام اموال پدرش رو به نام خودش کرد،مادرش رو گذاشت خانه سالمندان ،که بعد از ۴ سال فوت شد،عصمت و اعظم دو تا خواهرش هم از اون روز باهاش قطع رابطه کردن.....* عصمت و دخترک که رفتند،حاج‌ رستم موند و حلواها و یک‌ عمر عذاب !!
به وبلاگ من خوش آمدید

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران