عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 73
نویسنده : smjh
فقط برای خودت روزی پسـری جـوان و پرشـور از شهـری دور نزد شیوانا آمد و به او گفت که می­ خواهد در کمترین زمان ممکن درس­ های معرفت را بیاموزد و به شهر خودش برگردد. شیوانا تبسمی کرد و گفت: برای چه این قدر عجله داری!؟ پسرک پاسخ داد: می خواهم چون شما مرد دانایی شوم و انسان­ های شهر را دور خود جمع کنم و با تدریس معرفت به آنها به خود ببالم! شیوانا تبسمی کرد و گفت: تو هنوز آمادگی پذیرش درس ها را نداری! برگرد و فعلاً سراغ معرفت نیا! پسرک آزرده خاطر به شهر خود برگشت. سالها گذشت و پسر جوان به مردی پخته و باتجربه تبدیل شد. ده سال بعد او نزد شیوانا بازگشت و بدون این که چیزی بگوید مقابل استاد ایستاد! شیوانا بلافاصله او را شناخت و از او پرسید: آیا هنوز هم می ­خواهی معرفت را به خاطر دیگران بیاموزی؟! مرد سرش را پایین انداخت و با شرم گفت: دیگر نظر دیگران برایم مهم نیست. می­ خواهم معرفت را فقط برای خودم و اصلاح زندگی خودم بیاموزم. بگذار دیگران از روی کردار و عمل من به کارآیی و اثربخشی این تعلیمات ایمان آورند. شیوانا تبسمی کرد و گفت: تو اکنون آمادگی پذیرش تمام درس­ های معرفت را داری. تو استاد بزرگی خواهی شد! چرا که ابتدا می­ خواهی معرفت را با تمام وجود در زندگی خودت تجربه کنی و آن را در وجود خودت عینیت بخشی و از همه مهم­تر نظر دیگران در این میان برایت پشیزی نمی­ ارزد!
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 110
نویسنده : smjh
دندانهای سفید یکی از دوستان شیوانا دو دختر جوان داشت که از زیبایی بهره چندانی نبرده بودند. دوست شیوانا روزی دخترانش را نزد او فرستاد و به شیوانا گفت که می­ ترسد دخترانش به خاطر معمولی بودن تا آخر عمر مجرد بمانند و کسی سراغشان نیاید. به همین خاطر از شیوانا خواست تا دخترانش را نصیحتی کند شاید با عمل کردن به نصایح شیوانا دختران بتوانند مرد مناسبی برای زندگی خود پیدا کنند. شیوانا متوجه شد که با وجودی که چهره هر دو دختر عادی و معمولی است اما یکی از آن ها دندان هایی بسیار تمیز و سفید و مرتب دارد. به همین خاطر تبسمی کرد و خطاب به دختر دیگر گفت: تو هم سعی کن مثل خواهرت مواظب دندان­ها و نظافت همین بدنی که داری باشی، نگران نباشید حتما کسی سراغتان می ­آید. چند ماه بعد دو خواستگار که هر دو برادر بودند برای دختران پیدا شد و شیوانا برای مراسم عروسی دعوت شد. در طول مراسم دوست شیوانا از او پرسید: آخر دندان­ های سفید که دلیل تمایل یک شخص برای همسر گزینی نمی ­شود؟ شیوانا سری تکان داد و گفت: بیا از خود دامادها بپرسیم! سپس به سراغ دامادها رفتند و دلیل واقعی تمایل آنها برای ازدواج با این دو دختر را پرسیدند. یکی از آنها گفت: امثال این دختران در این منطقه زیاد بود، اما دندان­ های سفید و تمیز و مرتب آنها حکایت از نوعی وسواس و حساسیت و جدیت و پافشاری در حفظ چیزی با ارزش و رعایت کردن صدها قاعده برای محافظت از بخشی اساسی از بدن یعنی دندان دارد. خوب وقتی کسی بتواند در یک بخش زندگی ­اش تمام قواعد بازی درست را بداند می ­تواند با آگاهی این قواعد را در بخش­ های دیگر زندگی ­اش هم به کار گیرد. دندان­ های سفید فقط شاهدی بودند بر این که نوعروسان ما قواعد زندگی درست را بلدند. همین برای ما کفایت می­ کرد.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 65
نویسنده : smjh
ترازوی کائنات مردی بسیار ثروتمند که از نزدیکان امپراطور بود و در سرزمین مجاور ثروت کلانی داشت، از محبت و عشقی که رعایا و نزدیکانش نسبت به شیوانا داشتند به شدت آزرده بود. به همین خاطر روزی با خشم نزد شیوانا آمد و با لحن توهین آمیزی خطاب به شیوانا گفت: آهای پیر معرفت! من با خودم یکی از رعیت­ هایم را آورده­ ام و مقابل تو به او شلاق می ­زنم. به من نشان بده تو چگونه آن را تلافی می کنی. شیوانا سر بلند کرد و نیم نگاهی به رعیت انداخت و سنگی از روی زمین برداشت و آن را در یک کفه ترازوی مقابل خود گذاشت. کفه ترازو پائین رفت و کفه دیگر بالا آمد. مرد ثروتمند شلاقی محکم بر پای رعیت وارد ساخت. فریاد رعیت شلاق خورده به آسمان رفت. هیچ کس جرات اعتراض به فامیل امپراطور را نداشت و در نتیجه همه ساکت ماندند. مرد ثروتمند که سکوت جمع را دید لبخندی زد و گفت: پس قبول داری که همه درس­های تو بیهوده و بی­ارزش است! هنوز سخنان مرد به پایان نرسیده بود که فریادی از بین همراهان مرد ثروتمند برخاست. پسر مرد ثروتمند همان لحظه به خاطر رم کردن اسبش به زمین سقوط کرده بود و پای راستش شکسته بود. مرد ثروتمند سراسیمه به سوی پسرش رفت و او را در آغوش گرفت و از همراهان خواست تا سریعاً به سراغ طبیب بروند. در فاصله زمانی رسیدن طبیب، مرد ثروتمند به سوی شیوانا نیم نگاهی انداخت و با کمال حیرت دید که رعیت شلاق خورده لنگ لنگان خودش را به ترازوی شیوانا رساند و سنگی از روی زمین برداشت و در کفه دیگر ترازو انداخت. اکنون کفه پائین آمده، بالا رفت و کفه دیگر به سمت زمین آمد. می گویند آن مرد ثروتمند دیگر به مدرسه شیوانا قدم نگذاشت.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 74
نویسنده : smjh
اول ماموریت بعدا معرفت روزی شیوانا برای جمعی از شاگردانش درس می ­گفت. مردی با تکبر وارد مجلس درس شد و خطاب به شیوانا گفت که او یکی از مامورین عالی رتبه امپراتور است و آمده است تا از بیانات استاد بزرگ معرفت درس بگیرد. شیوانا با تبسم پرسید: جناب امپراتور شما را به چه شغلی در این منطقه گمارده اند؟ مامور امپراتور گفت: ماموریت من ساخت جاده و بازسازی و اصلاح جاده­ های منتهی اصلی و فرعی این سرزمین است. لبخند شیوانا محو شد و با خشم بر سر مامور فریاد زد: تو که از سوی امپراتور مامور شده ­ای تا جاده ها را اصلاح کنی، به چه جراتی در این کلاس حضور یافته­ ای؟ هیچ می­ دانی که چقدر گاری به خاطر چاله­ های ترمیم نشده در سطح معابر چرخ هایشان شکسته و چقدر اسب و قاطر به خاطر سنگها و موانع پراکنده در سطح جاده دست و پا شکسته شده­ اند؟ آیا از جاده دهکده عبور کردی و مشکلات آن را در هنگام بارندگی و حتی در مواقع عادی ندیدی!؟ تو این وظیفه سنگین نگهداری و بازسازی جاده­ ها را از امپراتور پذیرفتی و آن را به خوبی انجام نداده­ ای و بعد آرام و با غرور به کلاس من آمده ­ای تا درس معرفت بگیری!؟ شرط اول کسب معرفت این است که ماموریت نهاده شده بر دوش خودت را به نحو احسن انجام دهی. دفعه بعد که خواستی به این کلاس بیایی، یا ماموریتت را به فرد صلاحیت­دار دیگری محول کن و یا اینکه آن را به درستی انجام بده و بعد از پایان کار به سراغ معرفت بیا. شایستگی در انجام امور زندگی به نحو احسن شرط اساسی پذیرفته شدن در کلاس­ های معرفت شیوانا است. می­ گویند از آن به بعد جاده­ ها و معابر منتهی به دهکده شیوانا در سراسر سرزمین بهترین بودند. شیوانا هر وقت در این جاده قدم می ­گذاشت با لبخند می­ گفت: این مامور جاده­ ها زرنگ­­ترین شاگرد غیر حضوری کلاس معرفت است.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 62
نویسنده : smjh
به خاطر هیچ شیوانایی روزی شیوانا پیرمعرفت را به یک مجلس عروسی دعوت کردند. جوانان شادی می­ کردند و کودکان از شوق در جنب و جوش بودند. عروس و داماد نیز از خوشحالی در پوست خود نمی­ گنجیدند. ناگهان پیرمردی سنگین احوال از میان جمع برخاست و خطاب به جوانان فریاد زد که: مگر نمی ­بینید شیوانا اینجا نشسته است؟! کمی حرمت بصیرت و معرفت استاد را نگه دارید و اینقدر بی­ پروا شوق و شادی خود را نشان ندهید. ناگهان جمعیت ساکت شدند و مات و مبهوت ماندند که چه کنند!؟ از سویی شیوانا را دوست داشتند و حضور او را در مجلس خود برکت آفرین می­ دانستند و از سوی دیگر نمی­ توانستند شور و شوق خود را در مجلس عروسی پنهان کنند! سکوتی آزار دهنده دقایقی بر مجلس حاکم شد. پیرمردان از این سکوت راضی شدند و به سوی استاد برگشتند و از او خواستند تا با بیان جمله­ ای جوانان بازیگوش مجلس را اندرز دهد! شیوانا از جا برخاست، دستانش را به سوی زوج جوان دراز کرد و گفت: شیوانا اگر به جای شما بود دهها بار بیشتر فریاد شوق می­ کشید و اگر هم­سن و سال شما بود از این اتفاق میمون و مبارک هزاران برابر بیشتر از شما شادی می­ کرد. به خاطر این شیوانایی که از جوانی فاصله گرفته است و به حرمت معرفت و بصیرتی که در او جستجو می­ کنید، هرگز اجازه ندهید احساس شادی و شادمانی و شوریدگی درونی شما به خاطر حضور هیچ شیوانایی سرکوب شود! شادی کنید و زیباترین اتفاق جوانی یعنی زوج شدن دو جوان تنها را قدر بدانید که امشب ما اینجا به خاطر شیوانا جمع نشده ایم تا به خاطر او سکوت کنیم. می­ گویند آن شب پیرمردان مجلس نیز همپای جوانان شادی کردند.

صفحه قبل1...798081صفحه بعد

به وبلاگ من خوش آمدید

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران