عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 91
نویسنده : smjh
شنیدن صدای دل باران خوبی باریده بود و مردم دهکده شیوانا به شکرانه نعمت باران و حاصلخیزی مزارع عصر یک روز آفتابی در دشت مقابل مدرسه شیوانا جمع شدند و به شادی پرداختند. تعدادی از شاگردان مدرسه شیوانا هم در کنار او به مردم پراکنده در دشت خیره شده بودند. در گوشه‌ای دو زوج جوان کنار درختی نشسته بودند و آهسته با یکدیگر صحبت می‌کردند. آنقدر آهسته که فقط خودشان دوتایی صدای خود را می‌شنیدند. در گوشه‌ای دیگر دو زوج پیر روبه‌روی هم نشسته بودند و در سکوت به هم خیره شده و مشغول نوشیدن چای بودند. در دوردست نیز زن و شوهری میانسال با صدای بلند با یکدیگر گفت‌وگو می­ کردند و حتی بعضی اوقات صدایشان آنقدر بلند و لحن صحبتشان به حدی ناپسند بود که موجب آزار اطرافیان می‌شد. یکی از شاگردان از شیوانا پرسید: آن دو نفر چرا با وجودی که فاصله بینشان کم است سر هم داد می‌زنند؟ شیوانا پاسخ داد: وقتی دل‌های آدم‌ها از یکدیگر دور می‌شود آنها برای اینکه حرف خود را به دیگری ثابت کنند مجبورند عصبانی شوند و سر هم داد بزنند. هر چه دل‌ها از هم دورتر باشد و روابط بین انسان‌ها سردتر باشد میزان داد و فریاد آنها روی سر هم بیشتر و بلندتر است. وقتی دل‌ها نزدیک هم باشد فقط با یک پچ‌پچ آهسته هم می‌توان هزاران جمله ناگفته را بیان کرد. درست مانند آن زوج جوان که کنار درخت با هم نجوا می‌کنند. اما وقتی دل‌ها با یکدیگر یکی می‌شود و هر دو نفر سمت نگاهشان یکی می‌شود، همین که به هم نگاه کنند یک دنیا جمله و عبارت محبت‌آمیز رد و بدل می‌شود و هیچ‌کس هم خبردار نمی‌شود. درست مثل آن دو زوج پیر که در سکوت از کنار هم بودن لذت می‌برند. هر وقت دیدید دو نفر سر هم داد می‌زنند بدانید که دل‌هایشان از هم دور شده است و بین خودشان فاصله زیادی می‌بینند که مجبور شده‌اند به داد و فریاد متوسل شوند.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 69
نویسنده : smjh
مواظب سمت نگاهت باش در مدرسه شیوانا به شاگردان هنرهای رزمی نیز آموزش داده می‌شد. شیوانا همیشه می‌گفت که در طول عمر حتی اگر مهارت رزمی یک بار برای کمک شخص یا خانواده‌اش یا انسان‌های نیازمند به کار گرفته شود پس ارزشی هم‌سنگ جان یک یا چند انسان پیدا می‌کند و به همین دلیل باید تا حد استادی به آن مسلط شد. ولی از سوی دیگر، اگر این مهارت عامل غرور و خودپسندی شود می‌تواند فرد را به تباهی بکشاند و به همین دلیل از این مرحله به بعد دیگر لازم نیست شاگرد آن را ادامه دهد. به همین دلیل هر کدام از شاگردان علاوه بر مهارت‌های متداول رزم و دفاع در یک هنر رزمی نیز تا حد استادی ماهر و چیره‌دست بودند. یکی از شاگردان شیوانا پسر آشپز مدرسه بود که در هنر تیراندازی با کمان بسیار ماهر بود و می‌توانست با چشمان بسته از فاصله دور تیر را درست وسط هدف بزند. آوازه مهارت تیراندازی او در تمام دهکده‌های اطراف پیچیده بود و همه جوانان آرزو داشتند روزی مثل او تیرانداز ماهری شوند. روزی پسر آشپز نزد شیوانا آمد و به او گفت که تعدادی رزمی‌کار بی‌ادب و غریبه از دیاری دور وارد دهکده شده‌اند و همه چیز را به هم ریخته‌اند و او چون به مهارت تیراندازی خود مطمئن بوده و به آن می‌بالیده است عمدا با آنها درگیر شده و نهایتا با وساطت مردم قرار شد فردا در مقابل جمع آنها با هم مسابقه تیراندازی داشته باشند. به این شرط که هر کدام پیروز شدند حق داشته باشد یک سطل رنگ روی سر نفر شکست‌خورده بپاشد. پسر آشپز با غرور و تکبر گفت: من در کل این سرزمین بی‌نظیرم و حتما در این مسابقه برنده خواهم شد چون در تیراندازی بهترینم و می‌توانم به راحتی با پاشیدن رنگ، این بی‌ادب‌ها را مقابل جمع بی‌آبرو کنم و آنها را وادار سازم که مقابل من کرنش کنند و بعد از این دیار بروند. شیوانا با ناراحتی پاسخ داد: مواظب غرورت باش که تو را هم‌سطح این جماعت یاغی نکند! این افراد بی‌ادب، حتما خبردار شده‌اند که تو در تیراندازی بی‌رقیب هستی. آنها عمدا مسابقه تیراندازی را پیشنهاد کردند تا سمت نگاه تو را با خودشان یکی نشان دهند و خود را نزد اهالی دهکده هم‌شان و هم‌ردیف تو نشان دهند. اگر در این مسابقه شرکت کنی خود را تا حد آنها پایین آورده‌ای و اگر بر ایشان پیروز شوی و سطل رنگ را بر سرشان بپاشی، به خاطر این رفتار زشت، نزد مردم، حتی از آنها هم خوارتر و ذلیل‌تر می‌شوی. برای بیرون کردن این یاغی‌ها از همان ابتدا تو به تنهایی نباید وارد گود می‌شدی. اگر با همین غرور و تکبر بخواهی ادامه دهی دیگر در مدرسه جایی برای تو نیست. پسر آشپز از شرم سرش را پایین انداخت و هیچ نگفت. روز بعد همه در میدان دهکده جمع شدند تا شاهد مسابقه تیراندازی باشند. پسر آشپز وارد میدان شد. بی‌مقدمه چند تیر به سمت هدف پرت کرد و همه آنها را درست وسط هدف زد. سپس به سمت مردم برگشت و تیروکمانش را مقابل آنها شکست و گفت من با وجودی که تیرهایم به هدف نشستند اما خود را تیرانداز ماهری نمی‌دانم. چون‌ این مهارت باعث غرور و خودخواهی من شده است. سپس بی‌آنکه به رزمی‌کاران یاغی نگاهی کند میدان را خالی کرد و به جمع اهالی پیوست. بعد از او شیوانا به همراه شاگردانش به سمت تازه‌واردان رفت و تیروکمان شکسته را از روی زمین برداشت و آن را به سرکرده یاغی‌ها داد و گفت: در این دهکده هیچ سطل رنگی قرار نیست بر سر کسی پاشیده شود. اگر می‌خواهید با این درگیری‌های نمایشی اهالی دهکده را وادار کنید که چیزی را ببینند که شما می‌خواهید، باید به شما بگویم که دیدنی‌های شما هرگز برای ما اهالی این دهکده جذاب و تماشایی نیستند و نخواهند بود. این تیروکمان شکسته را به یادگاری از ما بگیرید و تا آفتاب غروب نکرده از این دیار دور شوید. می‌گویند یاغی‌ها که شاگردان ورزیده مدرسه را مقابل خود دیدند همان روز بدون هیچ جدال و درگیری دهکده را ترک کردند و دیگر برنگشتند. از آن روز به بعد پسر آشپز مدرسه دیگر سراغ تیروکمان خود نرفت. او مشغول یادگیری و استادی در یک مهارت رزمی دیگر شد.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 93
نویسنده : smjh
من اگر جای تو بودم روزی شیوانا از نزدیک مزرعه­ ای می­ گذشت. مرد میانسالی را دید که کنار حوضچه نشسته و غمگین و افسرده به آن خیره شده است. شیوانا کنار مرد نشست و علت افسردگی­ اش را جویا شد. مرد گفت: این زمین را از پدرم به ارث گرفته ام. از جوانی آرزو داشتم در این جا ماهی پرورش دهم. همه چیز آماده است. فقط نیازمند سرمایه­ ای بودم که این حوضچه را لایروبی و تمیز کنم و فضای سربسته مناسبی برای پرورش و نگهداری ماهی ایجاد کنم. این آرزو را از همان ایام جوانی داشتم و الان بیش از ده سال است که هنوز چنین سرمایه ­ای نصیبم نشده است .بچه­ هایم در فقر و دست­تنگی بزرگ می شوند و آرزوی من برای رسیدن به سرمایه لازم برای آماده­ سازی این حوض بزرگ هر روز کمرنگ­تر و محال­تر می­ شود. ای کاش خالق هستی همراه این حوض بزرگ به من سرمایه­ ای هم می ­داد تا بتوانم از آن، ثروت مورد نیاز خانواده ­ام را بیرون بکشم. شیوانا نگاهی به اطراف انداخت و سپس حوضچه سنگی کوچکی را در فاصله دور از حوض بزرگ نشان داد و گفت: چرا از آنجا شروع نمی­ کنی. هم کوچک و قابل نگهداری است و هم می ­تواند دستگرمی خوبی برای شروع کار باشد. مرد میانسال نگاهی ناامیدانه به شیوانا انداخت و گفت: من می­ خواستم با این حوض بزرگ شروع کنم تا به یک­باره به ثروت عظیمی برسم و شما آن حوضچه کوچک سنگی را به من پیشنهاد می­ کنید. آن را که همان ده سال پیش خودم به تنهایی می­ توانستم راه بیندازم. شیوانا سری تکان داد و گفت: من اگر جای تو بودم به جای دست روی دست گذاشتن و حسرت خوردن لااقل با آن حوضچه کوچک آرزوی بزرگم را تمرین می­ کردم تا کمرنگ نشود و از یادم نرود. مرد میانسال آهی کشید و نظر شیوانا را پذیرفت و به سوی حوضچه کوچک رفت تا خودش را سرگرم کند. چند ماه بعد به شیوانا خبر دادند که مردی با یک گاری پر از خرچنگ خوراکی نزدیک مدرسه ایستاده و می­ گوید همه اینها را به رایگان برای مدرسه هدیه آورده است و می­ خواهد شیوانا را ببیند. شیوانا نزد مرد رفت و دید او همان مرد میانسالی است که آرزوی پرورش ماهی را داشت. او را به داخل مدرسه آورد و جویای حالش شد. مرد میانسال گفت: شما گفتید که اگر جای من بودید اول از حوضچه سنگی شروع می ­کردید. من هم تصمیم گرفتم چنین کنم. وقتی به سراغ حوضچه سنگی رفتم متوجه شدم که آبی که حوضچه را پر می کند از چشمه­ ای زیرزمینی و متفاوت می­ آید و املاح آن برای پرورش ماهی اصلاً مناسب نیست اما برای پرورش میگو عالی است. به همین دلیل بلافاصله همان حوضچه کوچک را راه انداختم و در عرض چند ماه به ثروت زیادی رسیدم. ای کاش همان ده سال پیش همین کار را می کردم و این قدر به خود و خانواده ام سختی نمی­ دادم. شیوانا تبسمی کرد و گفت: حال می خواهی چه کنی؟ مرد گفت: ثروت حاصل از این حوضچه سنگی و پرورش میگو تمام خانواده مرا کفایت می ­کند. می­ خواهم از این به بعد در راحتی و آسایش به پرورش میگو در حوضچه سنگی کوچک بپردازم. شیوانا تبسمی کرد و گفت: من اگر جای تو بودم با سرمایه­ ای که اکنون به دست آورده ­ام به سراغ حوض بزرگ می­ رفتم و در آن پرورش ماهی را هم شروع می­ کردم. مردم این دهکده و دهکده ­های اطراف به ماهی نیاز دارند و حوض بزرگ تو می ­تواند بسیاری را از گرسنگی نجات دهد.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 67
نویسنده : smjh
زیبایی شرط نیست یکی از شاگردان شیوانا غمگین و افسرده کنار جویبار نشسته بود و با چوب به سطح آب می ­زد. شیوانا کنارش نشست و احوالش را پرسید. پسر جوان گفت: به دختری علاقه­ مند شده ­ام که صاحب جمال است و معصوم و باشرم. اما همان طوری که می ­بینید من بهره­ ای از زیبایی نبرده ­ام و پسران زیادی در این دهکده هستند که از من زیباترند. به همین خاطر خوب می دانم که هرگز جرات نخواهم کرد عشقم را به او ابراز کنم و باید به خاطر زیبا نبودن او را فراموش کنم. شیوانا دستی به شانه جوان زد و گفت: این احساس دلتنگی که در نگاه و دل و صدایت موج می ­زند، اسمش شور و عشق و دلدادگی است. می بینی که عشق، بدون توجه به چهره و جمال به قول خودت نه چندان زیبا، قلب تو را تصاحب کرده و این یعنی برای عاشق شدن حتما لازم نیست که فرد زیبا باشد. برای عاشق بودن و عاشق ماندن هم همین طور. زیبایی فقط به درد نگاه اول می خورد تا توجه را به سمت خود جلب کند. وقتی نگاه در نگاه تلاقی کرد و جرقه عشقی ظاهر نشد، آن رخ زیبا دیگر به درد نمی­ خورد. اما نگاه تو با یک هم نگاهی به شعله عشقی پرشور تبدیل شده و این نشانه خوبی است. من جای تو بودم به جای کلنجار رفتن با خودم و چوب بر آب زدن، گلی می­ چیدم و به خواستگاری یار می ­رفتم. فقط همیشه به خاطر بسپار که در مرام عاشقی، زیبایی شرط نیست. عشق با خودش زیبایی را می ­آورد و همه چیز را زیبا می ­سازد.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 77
نویسنده : smjh
آن یک نفر در یک غروب زمستانی شیوانا از جاده خارج دهکده به سمت روستا روان بود. در کنار جاده مردی را دید که زخمی روی زمین افتاده است و کنار او چند نفر در حال تماشا و نظاره ایستاده ­اند. شیوانا به جمعیت نزدیک شد و پرسید: چرا به این مرد کمک نمی­ کنید؟! جمعیت گفتند: طبق دستور امپراتور هرکس یک فرد زخمی را به درمانگاه ببرد مورد بازپرسی و آزار قرار می­ گیرد. چرا این دردسر را به جان بخریم. بگذار یک نفر دیگر این کار را انجام دهد. چرا ما آن یک نفر باشیم؟ شیوانا هیچ نگفت و بلافاصله لباسش را کند و دور مرد زخمی پیچید و او را به دوش خود افکند و پای پیاده به سرعت او را به درمانگاه رساند. اما مرد زخمی جان سالم به در نبرد و ساعتی بعد جان داد. شیوانا غمگین و افسرده کنار درمانگاه نشسته بود که مامورین امپراتور سررسیدند و او را به جرم قتل مرد زخمی به زندان بردند. شیوانا یک ماه در زندان بود تا اینکه مشخص شد بی گناه است و به دستور امپراتور از زندان آزاد شد. روز بعد از آزادی مجددا شیوانا در جاده یک زخمی دیگر را دید. بلافاصله بدون اینکه لحظه­ ای درنگ کند دوباره لباس خود را کند و دور مرد زخمی انداخت و او را کول کرد تا به درمانگاه ببرد. جمعیتی از تماشاچیان به دنبال او به راه افتادند و هر کدام زخم زبانی نثار او کردند. یکی از شاگردان شیوانا از او پرسید: چرا با وجودی که هنوز دیروز از زندان زخمی قبل خلاص شده­ اید دوباره جان خود را به خطر می ­اندازید؟! شیوان تبسمی کرد و پاسخ داد: خیلی ساده است! چون احساس می­ کنم این کار درست است و یک نفر باید چنین کاری را انجام دهد. چرا من آن یک نفر نباشم؟
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 77
نویسنده : smjh
تمام لذت شیوانا از روستایی می­ گذشت. به دو کشاورز برخورد می­ کند. هر یک از او می­ خواهند که دعایی برایشان داشته باشد. شیوانا رو به کشاورز اول می ­کند و می­ گوید: تو خواستار چه هستی؟ می ­گوید من مال و منال می خواهم که فقر کمرم را خم کرده است. شیوانا می­ فرماید برو که هستی شنواست و اگر همین خواسته را از درونت بخواهی به آن می­ رسی و نیازی به دعای چون منی نداری. رو به دهقان دوم می ­کند که تو چه؟ او می ­گوید من خواهان تمام لذت دنیایم! شیوانا می­ گوید: هستی صدای تو را هم شنید . سالها می ­گذرد. روزی شیوانا با پیروانش از شهری می­ گذشت که خان آن شهر به استقبال می­ آید که ای شیوانای بزرگ، دعای تو کارساز بود، چرا که من امروز خان این دیارم و خدم و حشمی دارم چنین و چنان. شیوانا گفت: هستی پیام تو را شنید که هستی شنوا و بیناست. خان می­ گوید: اما آن یکی دهقان چه. او در خرابه­ ای نزدیک قبرستان مست و لایعقل به زندگی در حالت دایم الخمری گرفتار است. شیوانا گفت: او تمام لذت­های دنیا را می خواست و اکنون صاحب تمام لذتهاست.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 83
نویسنده : smjh
لیاقت اشک زن جوانی همراه همسرش کنار دیوار ایستاده بود و به شدت اشک می ­ریخت. شیوانا از مقابل آنها عبور کرد. وقتی گریه زن را دید ایستاد و علت را از او پرسید. زن گفت: همسرم جوان است و گاه­ گاه با کلامی زشت مرا می ­رنجاند! او مرد لایق و خوبی است و تنها عیبی که دارد بد­دهنی و زشت کلامی اوست که گاهی مرا به گریه وا می­ دارد. شیوانا با تاسف سری تکان داد و خطاب به مرد گفت: هیچ انسانی لیاقت اشک­ های انسان دیگر را ندارد و اگر انسان لایقی در دنیا پیدا شد او هرگز دلش نمی آید که دل دیگری را به درد و اشک او را درآورد.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 118
نویسنده : smjh
استاد تقلبی روزی برای شیوانا خبر آوردند که در معبدی در ده مجاور، فردی ادعا می ­کند که استاد شیواناست و درس معرفت را او به شیوانا آموخته است. شیوانا تبسمی کرد و گفت: گرچه این استاد را ندیده ­ام، اما به او سلام برسانید و بگویید خوشحالم به همسایگی ما آمده است، همچنین به استاد بگویید تعدادی از شاگردان جدیدم را برایش می­ فرستم تا در محضر او کسب فیض کنند و درس معرفت را مستقیما از استاد بزرگ بگیرند. سپس شیوانا چند تن از شاگردان جدید را به محضر استاد تقلبی فرستاد. استاد تقلبی چندین ماه هر روز عین حرفهایی که شیوانا به بقیه می­ گفت به شاگردانش منتقل می­ کرد و روز به روز نیز شاگردان ورزیده ­تر می­ شدند. سرانجام بعد از هفت ماه نوبت به درس عملی راه رفتن روی آب رسید. این درس جزو یکی از مراحل پیشرفتهء درسهای معرفت شیوانا بود. در روز امتحان استاد تقلبی و شاگردانش و شیوانا و مریدانش به لب رودخانه آمدند. شیوانا بدون اینکه کلامی بگوید به استاد تقلبی تعظیمی کرد و به سوی رودخانه رفت و همراه مریدانش از روی آب گذشت و آن سوی رود در کرانه ایستاد. شاگردان استاد تقلبی نیز یکی یکی از استاد رخصت گرفتند و به دنبال مریدان شیوانا روی آب راه رفتند و به آن سوی رودخانه رسیدند و نوبت استاد تقلبی رسید. او هم پس از آخرین شاگرد وارد رودخانه شد اما بلافاصله در آب فرو رفت و جریان رودخانه او را با خود برد و شاگردان هر چه تلاش کردند نتوانستند استاد تقلبی را نجات دهند. یکی از مریدان از شیوانا پرسید: اگر او تقلبی بود پس چرا درس­ها به درستی منتقل شده بود و شاگردانش توانستند از آب رد شوند؟! شیوانا پاسخ داد: اصول معرفت مستقل از عارف کار می­ کند و این عارف است که باید سعی کند تا خودش را به معرفت برساند و دل به معرفت بسپارد. استاد تقلبی گمان می­ کرد جذابیت درس­های شیوانا در خود شیواناست و همین باعث شکستش شد. حال آنکه به خاطر جذابیت مباحث معرفتی است که شیوانا دلنشین شده است. استادی که تفاوت این دو را نمی­ فهمد تقلبی است.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 64
نویسنده : smjh
سگ را با خودم می برم شیوانا استاد معرفت با عده­ ای در کاروانی همسفر بود. یکی از همسفران او پسر جوان تنومند و قوی هیکلی بود که با پدر و مادر پیرش سفر می­ کرد و حرمت آنها را نگاه نمی ­داشت و دائم با صدای بلند و پرخاشگری با آنها صحبت می­ کرد و به آنها دشنام می ­داد. هیچ­ کس هم به خاطر هیکل و بی­ ادبی جوان جرات نصیحت او را نداشت. در طول سفر آب ذخیره کاروان تمام شد و همه در سایه درختی متوقف شدند تا فکری برای تشنگی و تامین آب کاروان کنند. شیوانا که طاقتش بیشتر بود و مهارت مسیریابی داشت، تصمیم گرفت پای پیاده به آن­ سوی تپه­ ای برود و چشمه­ ای بیابد. به همین خاطر سگی از سگ های نگهبان کاروان را انتخاب کرد تا با خود ببرد و در مسیر تنها نباشد. یکی از کاروانیان گفت: ای استاد معرفت. پیشنهاد می­ کنم این جوان تنومند را با خود ببرید تا در صورت بروز خطر بتواند به شما کمک کند! شیوانا تبسمی کرد و گفت: این جوان نسبت به کسانی که او را به دنیا آورده­ اند و بزرگ کرده­ اند و به این تنومندی رسانده ­اند اینقدر ناسپاس و بی­ ادب است! او چگونه می تواند هنگام حادثه به من که با او غریبه ­ام کمک کند!!؟ من ترجیح می دهم سگ را با خودم ببرم!!؟ شیوانا این را گفت و به همراه سگ به سمت تپه به راه افتاد. غروب همان روز شیوانا موفق شد چشمه آبی پیدا کند و و عده­ ای از روستائیان محلی را با مشک­های پر از آب نزد کاروان تشنه و در راه مانده بیاورد.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 64
نویسنده : smjh
تنها کار مفید الان شیوانا همراه کاروانی در راهی می ­رفت. ظهر به منزلی رسیدند و چون تا منزل بعدی یک روز کامل راه بود، تصمیم گرفتند همان­ جا استراحت کنند و سحرگاه روز بعد به سمت منزل بعدی حرکت کنند. وقتی همه مستقر شدند. شیوانا سطل آبی برداشت و به سراغ پله­ های شکسته حجره ای رفت و با گلی که فراهم کرده بود شروع به ترمیم پله­ های شکسته نمود. یکی از کاروانیان مات و مبهوت به شیوانا خیره شد و با تعجب گفت: استاد! شما با این همه علم و معرفت، چرا وقت گرانب های خود را به بنایی و بازسازی پله­ های شکسته کاروانسرایی بین ­راهی تلف می­ کنید. حیف از شما نیست که استراحت نمی­ کنید و به این قبیل کارهای بی­ ارزش می ­پردازید!؟ درثانی کسی به شما بابت انجام این­کار پول نمی ­دهد. پس چرا زحمت می­ کشید و انرژی خود را هدر می­ دهید؟ شیوانا بی­ اعتنا به مرد معترض به کار خود ادامه داد. مرد کاروانی که از بی­ اعتنایی شیوانا خشمگین شده بود با صدای بلند در حالی که شیوانا را مسخره می ­کرد گفت: استاد بزرگ! همانطور که کار می کنید می توانید بگوئید تفاوت یک آدم نادان و یک سالک معرفت چیست!؟ شیوانا لبخندی زد و گفت: من در خصوص انسان نادان اطلاعات زیادی ندارم! اما یک سالک معرفت کسی است که در هر لحظه از زندگی­ اش صرف نظر از پولی که به او می ­دهند، مفیدترین کاری که از او برمی­ آید را انجام دهد. من از الآن تا غروب کاری برای انجام ندارم. خسته هم نیستم. من این کار را انجام می­ دهم چون تنها کار مفیدی است که الآن می­ توانم انجام دهم و همین احساس مفید بودن برای من کفایت می­ کند.
به وبلاگ من خوش آمدید

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران