عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 112
نویسنده : smjh
پل هایت را خودت باید بسازی پسری جوان از شهری دور به دهکده شیوانا آمد و به محض ورود به دهکده، بلافاصله سراغ مدرسه شیوانا را گرفت و نزد او رفت و مقابلش روی زمین مودبانه نشست و گفت: از راهی دور به دنبال یافتن جوابی چندین ماه است که راه می­ روم و همه گفته‌اند که جواب من نزد شماست. تو که در این دیار استاد بزرگی هستی برایم بگو چگونه می‌توانم تغییری بزرگ در سرنوشتم ایجاد کنم که فقر و نداری و سرنوشت تلخ والدینم نصیبم نشود؟ شیوانا نگاهی به تن خسته و رنجور جوان انداخت و با تبسم گفت: جوابت را زمانی خواهم داد که آرام بگیری و گرد و خاک جاده را از تن خود پاک کنی، برو استراحت کن و فردا صبح زود نزد من آی. روز بعد شیوانا پسر جوان را از خواب بیدار کرد و همراه چند تن از شاگردانش به سوی رودخانه‌ای بزرگ در چند فرسنگی دهکده به راه افتاد. نزدیک رودخانه که رسیدند شیوانا خطاب به پسر جوان و شاگردانش گفت: تکلیف امروز شما این است، از این رودخانه عبور کنید و از آن سوی رودخانه تکه‌ای کوچک از سنگ‌های سیاه کنار صخره برایم بیاورید. حرکت کنید. پسر جوان مات و مبهوت به شاگردان شیوانا خیره ماند و دید که هر کدام از آنها برای رفتن به آن سوی رودخانه یک روش را انتخاب کردند. بعضی خود را بی‌پروا به آب زدند و شناکنان و به سختی خود را به آن سوی رودخانه رساندند. بعضی با همکاری یکدیگر با چوب‌های درختان اطراف رودخانه کلک کوچکی درست کردند و خود را به جریان آب رودخانه سپردند تا از آن سوی رودخانه سر درآورند. بعضی از گروه جدا شدند تا در بالادست در محلی که عرض رودخانه کمتر بود از آن عبور کنند. پسر جوان به سوی شیوانا برگشت و گفت: این دیگر چه تکلیف مسخره‌ای است!؟ اگر واقعا لازم است بچه‌ها آن سمت رودخانه بروند، خوب برای این کار پلی بسازید و به بچه‌ها بگویید از آن پل عبور کنند و بروند آن سمت برایتان سنگ بیاورند؟ شیوانا تبسمی کرد و گفت: نکته همین جاست! خودت باید پل خودت را بسازی! روی این رودخانه ده‌ها پل است. اینجا که ما ایستاده‌ایم پلی نیست! اما تکلیف امروز برای این است که یاد بگیری در زندگی باید برای عبور از رودخانه‌های خروشان سر راهت، بیشتر مواقع مجبور می­ شوی خودت پل خودت را بسازی و روی آن قدم بزنی! تو این همه راه آمدی تا جواب سوالی را پیدا کنی و من اکنون می‌گویم که جواب تو همین یک جمله است: اگر می‌خواهی چون بقیه گرفتار جریان خروشان رودخانه‌های سر راهت نشوی، دچار فقر و فلاکت نشوی و زندگی سعادتمندی پیدا کنی، باید یک بار برای همیشه به خودت بگویی که از این به بعد پل­ های زندگی خودم را خودم خواهم ساخت و بلافاصله از جا برخیزی و به‌طور دایم و مستمر و در هر لحظه در حال ساختن پلی برای قدم گذاشتن روی آن و عبور از رودخانه باشی. منتظر دیگران ماندن دردی از تو دوا نمی‌کند. پل من به درد تو نمی خورد، پل خودت را باید خودت بسازی.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 84
نویسنده : smjh
شاعر و شیوانا روزی شیوانا از راهی می ­گذشت. جوانی را دید که تکه ­ای چوب در دست گرفته و با آن بر سطح آب جویبار می­ کوبد. شیوانا کنار جوان نشست و از او پرسید: چرا این چنین مکدر و گرفته با چوب بر سطح آب می­ کوبی؟ جوان آهی کشید و گفت: من ذوق شعر دارم و هر زمان که بیکار می ­شوم شعر می ­سرایم. اما امروز در مدرسه همه مرا به خاطر شعر گفتن مسخره کردند و مدیر مدرسه به من گفت که چوب زدن بر سطح آب بهتر از شعر گفتن است. من هم برای این که کار بهتری انجام دهم دارم بر سطح آب می ­کوبم. شیوانا تبسمی کرد و دستی بر شانه جوان کشید و سپس به سوی درخت بالای سرش خیره شد و پرنده­ای آوازخوان را نشان جوان داد و گفت: پرنده برای من و تو و یا درخت و جویبار آواز نمی خواند. او آواز می­ خواند فقط برای این که آوازش می ­آید. شاعر واقعی هم کسی نیست که برای دیگران و جلب رضایت آنها شعر بخواند یا نخواند. جوان دست از این کار بیهوده برداشت و مدتی به چشمان شیوانا خیره شد و آنگاه انگار چیزی دریافته باشد چوب را دوباره بر سطح آب زد و شعری با مضمون زیبایی چوب زدن بر آب سرود.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 107
نویسنده : smjh
معنای دوم عشق روزی یکی از خانه ­های دهکده آتش گرفته بود. زن جوانی همراه شوهر و دو فرزندش در آتش گرفتار شده بودند. شیوانا و بقیه اهالی برای کمک و خاموش کردن آتش به سوی خانه شتافتند. وقتی به کلبه در حال سوختن رسیدند و جمعیت برای خاموش کردن آتش به جستجوی آب و خاک برخاستند، شیوانا متوجه جوانی شد که بی­ تفاوت مقابل کلبه نشسته است و با لبخند به شعله­ های آتش نگاه می ­کند. شیوانا با تعجب به سمت جوان رفت و از او پرسید: چرا بیکار نشسته­ ای و به کمک ساکنین کلبه نرفته ­ای!؟ جوان لبخندی زد و گفت: من اولین خواستگار این زنی هستم که در آتش گیر افتاده است. او و خانواده­ اش مرا به خاطر اینکه فقیر بودم نپذیرفتند و عشق پاک و صادقم را قبول نکردند. در تمام این سالها آرزو می­ کردم که کائنات تقاص آتش دلم را از این خانواده و از این زن بگیرد و اکنون آن زمان فرا رسیده است. شیوانا پوزخندی زد و گفت: عشق تو عشق پاک و صادق نبوده است. عشق پاک همیشه پاک می­ ماند، حتی اگر معشوق چهره عاشق را به لجن بمالد و هزاران بی­ مهری در حق او روا سازد. عشق واقعی یعنی همین تلاشی که شاگردان مدرسه من برای خاموش کردن آتش منزل یک غریبه به خرج می ­دهند. آنها ساکنین منزل را نمی ­شناسند اما با وجود این در اثبات و پایمردی عشق نسبت به تو فرسنگ ها جلوترند. برخیز و یا به آنها کمک کن و یا دست از این ادعای عشق دروغین ­ات بردار و از این منطقه دور شو. اشک از چشمان جوان سرازیر شد. ازجا برخاست. لباس­ های خود را خیس کرد و شجاعانه خود را به داخل کلبه سوزان انداخت. بدنبال او بقیه شاگردان شیوانا نیز جرات یافتند و خود را خیس کردند و به داخل آتش پریدند و ساکنین کلبه را نجات دادند. در جریان نجات بخشی از بازوی دست راست جوان سوخت و آسیب دید. اما هیچ کس از بین نرفت. روز بعد جوان به درب مدرسه شیوانا آمد و از شیوانا خواست تا او را به شاگردی بپذیرد و به او بصیرت و معرفت درس دهد. شیوانا نگاهی به دست آسیب دیده جوان انداخت و تبسمی کرد و خطاب به بقیه شاگردان گفت: نام این شاگرد جدید "معنای دوم عشق" است. حرمت او را حفظ کنید که از این به بعد برکت این مدرسه اوست.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 109
نویسنده : smjh
مثبت یا منفی روزی بین شاگردان شیوانا در مورد معنای مثبت­ نگری و خوش­ بینی و منفی­ نگری و بدبینی اختلاف افتاد. یکی از شاگردان خود را به شدت مثبت­ اندیش و مثبت­ نگر می­ دانست و معتقد بود که هر اتفاقی در عالم به خیر اوست و دیگری معتقد بود که مثبت ­اندیشی بیش از حد، نوعی ساده­ لوحی است که باعث می­ شود فرد مثبت­ نگر جنبه­ های منفی و خطرناک زندگی را نبیند و بهتر است انسان همیشه جانب احتیاط را رعایت کند و بنا را بر این بگذارد که در هر اتفاقی که قرار است رخ دهد شاید خطری نهفته باشد. دو شاگرد به شدت روی نظریه خود پافشاری می ­کردند و هیچ یک از موضع خود پایین نمی ­آمدند. ناگهان شیوانا با اشاره به شاگردان به ایشان فهماند که در چندقدمی آنها زیر سنگی بزرگ مار سمی خطرناکی خوابیده است. همه شاگردان بخصوص دو شاگرد مدعی مثبت ­اندیشی و منفی ­نگری با سر و صدا از جا پریدند. شاگرد مثبت ­اندیش از جمع خواست تا از سنگ فاصله بگیرند و در جایی دیگر بنشینند، اما فرد منفی­ نگر می­ گفت که بهتر است مار را بکشیم تا به ایشان و افراد دیگر صدمه نرساند. جمعی از شاگردان به همراه شیوانا و فرد مثبت ­اندیش از مار فاصله گرفتند و در جایی دیگر نشستند. شاگرد منفی­ نگر به همراه عده ­ای دیگر به سراغ مار رفتند و با زحمت زیاد او را کشتند. وقتی مار کشته شد و شاگرد منفی ­نگر به جمع پیوست خطاب به شیوانا گفت: استاد! آیا حق با من نبود!؟ الآن دیگر ماری برای ترسیدن وجود ندارد. پس می ­توانیم آسوده و آرام به سر جای خود برگردیم و آنجا اطراق کنیم. اگر خوش بینانه برخورد می­ کردیم و حضور ما را نشانه مثبت و اتفاق خیر می­ گرفتیم الآن دیگر آن استراحتگاه راحت را در اختیار نداشتیم. شیوانا لبخندی زد و هیچ نگفت اما در عین حال به سر جای اول بازنگشت و به همراه شاگرد مثبت اندیش و تعدادی دیگر از شاگردان در محل جدید چادر زد و در آنجا مستقر شد. شب که فرا رسید باران شدیدی گرفت و سیل به راه افتاد. بر حسب اتفاق سیل از همان مسیری عبور کرد که شاگرد منفی­ نگر مار را کشته بود. چون شب و تاریک بود کسی نتوانست به آنها کمک کند و درنتیجه سیل ایشان را با خود برد. صبح که طوفان و سیل خوابید. شاگرد مثبت اندیش به شیوانا گفت: آیا مار انتقام خود را از ایشان گرفت!؟ یا اینکه شاگرد منفی­ نگر در دام منفی­ اندیشی خود افتاد!؟ شیوانا سری تکان داد و گفت: مار اگر زرنگ بود از دست شکارچیان در می ­رفت و اجازه نمی ­داد آنها او را بکشند. شاگرد منفی ­نگر هم اگر زیاد خود را در دام مثبت و منفی نمی­ انداخت می توانست بفهمد که در مسیل چادر زده است و امکان خطر وجود دارد. امتیاز ما نسبت به آنها که غرق شدند فقط این بود که ما به طبیعت احترام گذاشتیم و نشانه­ های سر راه خود را جدی گرفتیم و به محل سالم نقل مکان کردیم. مثبت و منفی وجود ندارند. هر چه هست فقط نشانه است و علامت.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 82
نویسنده : smjh
آن دیگری هم چنین خواهد شد مردی جوان نزد شیوانا آمد و به او گفت که از همسرش به خاطر شیطنت­ هایش راضی نیست! و می­ خواهد از او جدا شود و همسر دیگری اختیار کند! چرا که او افسر گارد امپراتور است و باید همسر و فرزندانش وقار خاصی داشته باشند، اما همسر جوانش بی­ پروا و جسور است و در مقابل خانواده­ های افسران دیگر، سبک رفتار می­ کند. شیوانا تبسمی کرد و گفت: آیا او قبلا هم چنین بوده است!؟ مرد جوان پاسخ داد: نه به این اندازه! شدت شیطنتش در منزل من بیشتر شده است. شیوانا گفت: بی­ فایده است. تو با هر زن دیگر هم که ازدواج کنی، مدتی بعد رفتار و حرکات و سکنات همین زن اول تو به همسر بعدی ­ات سرایت می­ کند، چرا که این تو هستی که رگ شیطنت را در رفتار همسرت تقویت می­ کنی. مرد جوان با تعجب پرسید: یعنی می­ گوئید نفر بعد هم چنین خواهد شد!؟ شیوانا سری تکان داد و گفت: آری! در وجود همه انسانها رگه­ های شیطنت و پاکدامنی و وقار و سبک ­مغزی وجود دارد. این همراهان هستند که تعیین می ­کنند کدام رگه تحریک و فعال شود. تو هر همسری اختیار کنی همین رگه را در او فعال خواهی کرد. چرا که تو چنین می­ پسندی! تو ارزش­ها و خواسته ­های خود را تغییر بده، همسرت نیز چنان خواهد شد. آنگاه شیوانا تبسمی کرد و از افسر جوان پرسید: و مگر نه اینکه تو همسرت را قبل از ازدواج به خاطر همین جسارت و بی ­پروایی­ اش پسندیدی و شیفته ­اش شدی!؟ افسر جوان با تبسمی کمرنگ سرش را از شرم به زیر انداخت و دیگر هیچ نگفت.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 109
نویسنده : smjh
گاهی نگاهت را نگاه کن روزی شیوانا تابلویی بزرگ و سفید روی دیوار کلاس گذاشت و از شاگردان خواست بهترین جمله کوتاهی را که با آن زندگی انسان می­تواند همیشه در مسیر درست قرار گیرد، روی آن بنویسند. شاگردان هفته ­ها فکر کردند و هر کدام جمله زیبایی را گفتند. اما شیوانا هیچ کدام را نپسندید. روزی مردی ژنده­ پوش با چهره ­ای زخمی و خسته وارد دهکده شد. به خاطر سر و وضع بهم ریخته ­اش هیچ کس در دهکده به او غذا و جا نداد. مرد زخمی پرسان­ پرسان خودش را به مدرسه شیوانا رساند و سراغ معلم مدرسه را گرفت. شاگردان او را نزد شیوانا بردند. یکی از شاگردان گفت: استاد به گمانم این مرد فراری است. حتماً خطایی انجام داده و به همین خاطر می­ گریزد و اکنون که نزد ما آمده شاید سربازان امپراتور دنبالش باشند و اگر او را اینجا پیدا کنند حتماً برای ما صورت خوشی نخواهد داشت. شاگرد دیگر گفت: سر و صورت زخمی او نشان می­ دهد که اهل جنگ و درگیری است. لابد یکی از راهزنان است که با فریب به دهکده آمده است تا چیزی برای سرقت پیدا کند. شاگرد بعدی گفت: به گمانم او بیماری خطرناکی دارد که هیچ کس جرات نکرده به او کمک کند. شاید دیر یا زود بیماری او به بقیه افراد مدرسه سرایت کند و ما نیز مریض شویم. اما شیوانا وقتی مرد غریب را در آن وضع دید بی ­اعتنا به حرف های شاگردانش، بلافاصله از آنها خواست تا به تازه وارد آب و غذا و محلی برای اسکان دهند و لباسی مناسب بر تنش بپوشانند و بگذارند خوب استراحت کند. آن مرد چند هفته به راحتی در مدرسه ساکن بود. یک روز مرد تازه وارد که حسابی استراحت کرده بود وارد کلاس شیوانا شد و گوشه­ ای نشست و به حرف های او گوش داد. شیوانا در پایان کلاس از مرد خواست تا اگر دلش می خواهد برای بقیه چیزی تعریف کند. مرد گفت تاجری بسیار ثروتمند در شهری بسیار دور است که برای ملاقات با دوست خود چندین هفته سفر کرده و در نزدیکی دهکده شیوانا از اسب به داخل رودخانه افتاده و به زحمت خودش را به ساحل کشانده و زخمی و خسته موفقش شده تا خودش را به مدرسه شیوانا برساند. او گفت که خانواده ­اش را از وضعیت خود مطلع ساخته و به زودی سواران و خدمه ­اش به دهکده می­ رسند تا او را به خانه­ اش بازگرداند. مرد غریب گفت اکنون از لطف و مهربانی اعضای مدرسه بسیار سپاسگزار است و به پاس نجات او از آن وضع قصد دارد تا مبلغ زیادی به مدرسه کمک کند تا وضع مدرسه و دهکده بهتر شود. همه شاگردان یک صدا فریاد شادی کشیدند و از این که فرد سخاوتمندی قبول کرده در کارهای انسان­ دوستانه مدرسه مشارکت مالی کند بسیار خوشحال شدند. وقتی کلاس درس تمام شد، مرد تازه ­وارد به تابلوی سفید روی دیوار اشاره کرد و گفت به نظر من می­ توانید با نوشتن یک جمله روی این تابلو آن را بسیار زیبا و معنادار کنید طوری که هر انسانی با اندیشیدن در مورد این جمله بلافاصله در مسیر درست قرار گیرد . شاگردان هاج و واج به سخنان مرد تازه­ وارد گوش کردند و از او خواستند اگر جمله ­ای به نظرش می­ رسد بگوید. تازه وارد گفت: من پیشنهاد می­ کنم روی تابلو بنویسید: گاهی اوقات نگاهت را نگاه کن. چرا که ما آدمها معمولا فقط به اتفاقات اطراف خودمان نگاه می­ کنیم و با قالب­ های ذهنی خودمان نگاهمان را روی چیزهائی متمرکز می ­کنیم که ممکن است درست و مناسب نباشد. اما اگر انسان یاد بگیرید که گاهی نیم نگاهی به نگاه خودش بیاندازد و بی ­پروا چشمانش را به هر چیزی خیره نکند، آنگاه از روی کنترل مسیر نگاه می توان از خیلی قضاوت­ های عجولانه و نادرست در مورد اشخاص دوری جست و صاحب نگاهی پاک و پسندیده شد. شیوانا بلافاصله این جمله تازه وارد را پسندید و گفت که روی تابلو بنویسید: گاهی نگاهت را نگاه کن.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 73
نویسنده : smjh
کوچکترین ذره روزی یکی از شاگردان شیوانا در حضور جمع از او خواست تا روش شناختن پلیدی از پاکی را به او آموزش دهد. شیوانا پاسخ داد: هرگاه دیدید رفتار یا گفتار یا نظریه یا عملی قصد نابود کردن کوچکترین واحد اجتماع یعنی خانواده را دارد بدان که پشت آن دیدگاه و گفتار و نظریه، پلیدی پنهان شده است. شاگرد پرسید: مگر کوچکترین واحد اجتماع چه ویژگی شاخصی دارد که همه پلیدان تاریخ در تلاش­ اند تا آن را از هم بپاشند؟ شیوانا پاسخ داد: از به هم چسبیدن و کنار هم چیده شدن این واحدهای کوچک است که جامعه بزرگ آرام و آرام ساز شکل می ­گیرد و پلیدی برای منهدم ساختن جامعه انسانی به اصلی­ ترین واحد تشکیل دهنده جامعه یعنی خانواده یا پیوند متعهدانه یک زن و مرد حمله می­ کند.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 117
نویسنده : smjh
عشقی جدا از معشوق روزی شیوانا پیرمعرفت یکی از شاگردانش را دید که زانوی غم بغل گرفته و گوشه ­ای غمگین نشسته است. شیوانا نزد او رفت و جویای حالش شد. شاگرد لب به سخن گشود و از بی­ وفائی یار صحبت کرد و اینکه دختر مورد علاقه ­اش به او جواب منفی داده و پیشنهاد ازدواج با دیگری را پذیرفته است. شاگرد گفت که سالهای متمادی عشق دختر را در قلب خود حفظ کرده بود و با رفتن دختر به خانه مرد دیگر او احساس می­ کند باید برای همیشه با عشقش خداحافظی کند . شیوانا با تبسم گفت: اما عشق تو به دخترک چه ربطی به دخترک دارد؟ شاگرد با حیرت گفت: ولی اگر او نبود این عشق و شور و هیجان هم در وجود من نبود. شیوانا با لبخند گفت: چه کسی چنین گفته است. تو اهل دل و عشق ورزیدن هستی و به همین دلیل آتش عشق و شوریدگی دل تو را هدف قرار داده است. این ربطی به دخترک ندارد. هر کس دیگری هم جای دختر بود، تو این آتش عشق را به سمت او می­ فرستادی. بگذار دختر برود! این عشق را به سوی دختر دیگری بفرست. مهم این است که شعله این عشق را در دلت خاموش نکنی. معشوق فرقی نمی ­کند چه کسی باشد! دخترک اگر رفت با رفتنش پیغام داد که لیاقت این آتش ارزشمند را ندارد. چه بهتر! بگذار او برود تا صاحب واقعی این شور و هیجان فرصت جلوه ­گری و ظهور پیدا کند.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 104
نویسنده : smjh
مهاجرت پیش از موعد روزی مردی نزد شیوانا آمد و از فقر و تنگدستی گله کرد. او گفت که در دهکده زمینی کوچک دارد و کلبه­ ای محقرانه و متاسفانه دخل و خرجش کفاف تامین معاش خانواده را نمی­ دهد و هر روز از روز قبل فقیرتر و تنگدست ­تر می­ شود. او گفت که در دهکده برای او کاری نیست و تمام اهل خانه چشم امیدشان به اوست تا کاری برای خود دست و پا کند و درآمدی کسب نماید، اما چنین کاری پیدا نمی ­شود و او نمی­ داند چه کند. شیوانا از مرد پرسید: اگر همین الان زلزله­ ای بیاید و همه چیز حتی همان کلبه و زمین را از بین ببرد و چیزی برای فروختن و کسی برای خریدن در دهکده باقی نماند، اما تو و خانواده و بقیه اهل دهکده به فرض محال زنده بمانید، آنگاه چه می­ کنید؟ مرد تنگدست فکری کرد و گفت: خوب! اندکی قوت لایموت جمع می کنیم و دسته­ جمعی به شهر دیگری مهاجرت می ­کنیم و دسته­ جمعی هر جا کاری بود مستقر می ­شویم و زندگی کولی­ وار را شروع می ­کنیم. آنگاه شیوانا تبسمی کرد و گفت: خوب! حتما باید بمیری و یا حتما باید زلزله­ ای بیاید تا تو و خانواده ­ات به خود تکانی دهید و مهاجرت را شروع کنید. تا زنده­ ای کمی تلاش به خرج دهید و اگر لازم آمد همین امشب مهاجرت را شروع کنید.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 95
نویسنده : smjh
وارث ثروت یا ثروت آفرین برای نگهداری یک کودک یتیم دو خانواده ثروتمند داوطلب شده بودند. چون شرایط مالی هر دو خانواده یکسان بود از شیوانا خواستند تا نظر دهد کودک نزد کدام خانواده باشد تا آینده ای بهتر پیدا کند. شیوانا از خانواده اول خواست تا توضیح دهد چگونه به ثروت رسیده است و منبع درآمدشان چیست؟ مرد خانواده که فردی چاق و فربه بود با غرور گفت: از پدرم زمین و اموال فراوانی به من ارث رسیده است. بخشی از این اموال را اجاره داده ­ام و بخشی را نیز به صورت پول در اختیار مردم قرار می دهم و از سود آنها هر ماه ارتزاق می ­کنیم. بیشتر تفریح می­ کنیم و آخر هر ماه چند ساعتی برای گرفتن سود و اجاره وقت می­ گذارم. شرایط زندگی و تفریح برای این کودک در خانواده من کاملا فراهم است. مرد دوم که چهره ­ای ورزیده و عضلانی داشت گفت: از پدر چیز زیادی به من ارث نرسیده است. اما خودم با کار و تلاش چندین مزرعه و باغ را تهیه کرده ­ام و معدنی دارم که خودم به همراه گارگرانم از آن زغال­ سنگ استخراج می­ کنیم و می­ فروشیم. البته از لحاظ مالی مشکلی نداریم ولی اگر بیکار بمانیم به تدریج فقیر می­ شویم و باید برای حفظ ثروت دایم تلاش کنیم. البته سعی می ­کنیم به بچه سخت نگذرد ولی او هم باید تا حدودی تلاش کند تا بتواند شرایط کاری ما را درک کند در هر حال از بابت آسایش و امکانات کودک کم و کسری نخواهند داشت. شیوانا سری تکان داد و گفت: خانواده اول ظاهر استراحت و راحتی بیشتری در اختیار کودک قرار می­ دهند و خانواده دوم ضمن فراهم ساختن امکانات، کار و زحمت بیشتری از کودک طلب خواهند کرد. اما در نظر داشته باشید که خانواده اول با وابستگی شدید به میراث پدری و اتکا کامل به سود حاصل از ثروت عملا هنر و مهارتی را به کودک نمی ­آموزند و ثروتشان با برگشتن چرخ روزگار در چشم به هم زدنی محو و نابود می­ شود. و این یعنی اگر در تلاطم روزگار ثروت خانواده از بین برود زندگی کودک نیز همراه آن فنا می­ شود. اما خانواده دوم ضمن فراهم ­سازی امکانات رفاهی، راه و رسم ثروت آفرینی را به کودک می ­آموزد. کاملا روشن است که کودک باید به خانواده دوم سپرده شود.
به وبلاگ من خوش آمدید

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران