عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 85
نویسنده : smjh
وقتی اول و دوم فرقی نمی کند شیوانا در بازار دهکده راه می‌رفت. متوجه شد یکی از شاگردانش که اتفاقا فردی مودب بود با یکی از جوانان شرور دهکده در حال بحث و گفت‌وگو با صدای بلند است. مردم هم دور آنها جمع شده بودند و به دعوای لفظی آن دو گوش می‌کردند. وقتی کار بحث و مجادله بالا گرفت، جوان شرور کلام زشتی بر زبان راند و شروع کرد به گفتن الفاظ نامناسب. شاگرد مودب شیوانا از این دشنام‌ها به شدت رنجید و سعی کرد مدتی سکوت کند و با استدلال و لحنی مودبانه او را آرام کند. اما جوان شرور که از قدرت آسیب‌زنی کلام خود آگاه شده بود بی‌ادبی و گستاخی خود را اضافه کرد. در این هنگام شاگرد مودب شیوانا از کوره در رفت و با عصبانیت بر سر آن جوان شرور فریاد زد و کلام زشتی بر زبان آورد و گفت: فکر می‌کنی من نمی‌توانم این کلمات نامناسب را به کار ببرم. در این هنگام شیوانا وارد بحث شد و با عتاب و سرزنش خطاب به شاگردش گفت: هیچ یک از اهالی مدرسه شیوانا نباید سخن زشت بر زبان برانند. شاگرد با خجالت و شرمندگی گفت: اما این او بود که اول شروع کرد. همه مردم شاهدند که من چندین بار از در ادب و اخلاق وارد شدم. اما او هر بار از قبل بدتر می‌کرد و کلامی زشت‌تر بر زبان می‌راند. شیوانا در مقابل جمع به شاگردش گفت: من خودم ناظر این بحث و گفت‌وگو بودم. فراموش نکن که این جوان شرور به چیزی که می‌خواست رسید و آن این بود که تو را مثل خودش کند. این آن چیزی بود که باید زیر بارش نمی‌رفتی. اصولا بحث کلامی با این قبیل افراد راه به جایی نمی‌برد چون آنها کلام را به جاهایی می‌کشانند که تو نمی‌توانی و نباید به آنجا بروی. در مسیر خطا و ناصواب اول و دوم بودن فرقی نمی‌کند. اصلا نباید در این مسیر قرار بگیری که بعد دنبال شاهد باشی که چه کسی اول شروع کرد. همین الان از مردمی که این سخن زشت را از تو شنیدند عذر بخواه و به مدرسه برگرد و درس‌هایت را از نو شروع کن. چه دوم باشی چه اول او تو را همچون خود کرد و تو باید همه درس‌ها را از نو شروع کنی.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 110
نویسنده : smjh
ببین آخرش چقدر گیرت می آید شیوانا در بازار دهکده کنار مغازه دوست سبزی‌فروشش نشسته بود و به اطراف نگاه می‌کرد. صاحب مغازه کناری که جوانی تازه‌کار بود به شیوانا گفت: به نظر من این دوست شما دارد ضرر می‌کند. من کارگاه سفالگری دارم و یک کارگر دارم که برایم هر روز کوزه و لیوان و ظرف سفالی درست می‌کند. ده نفر را هم اجیر کرده‌ام تا در دهکده‌های اطراف برای کوزه‌ها و ظروف سفالی من مشتری جمع کنند. خلاصه هر هفته صد سکه به دست می‌آورم. اما این دوست سبزی‌فروش ما فقط هفته‌ای ده سکه گیرش می‌آید. به نظر شما تجارت من پرسودتر نیست؟ شیوانا با لبخند گفت: گمان نکنم وضع زندگی تو با این سبزی‌فروش تفاوت زیادی داشته باشد. تو از این صد سکه چقدر به عنوان دستمزد و مواد اولیه خرج می‌کنی و آخرش چقدر برایت می‌ماند؟ سفال‌فروش جوان مکثی کرد و گفت: خوب راستش را بخواهید وقتی تمام هزینه‌ها را کسر کنم هفته‌ای پنج سکه بیشتر برای خودم باقی نمی‌ماند؟ شیوانا با تبسم گفت: در تجارت اصل این است که همیشه بنگری آخر کار بعد از کسر همه هزینه‌ها و مخارج چقدر برایت می‌ماند و این مقدار درآمد به ازای چه میزان زحمت و کار و دردسر نصیبت شده است. درست است که سبزی‌فروش مغازه‌اش اول صبح پر است و آخر شب کاملا خالی، اما او با همین مغازه و سبزی‌هایی که دارد هفته‌ای ده سکه یعنی دو برابر تو درآمد دارد. البته کار تو زیبا و ستودنی است. اما از لحاظ سودآوری من سبزی‌فروش را برنده‌تر می‌دانم.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 88
نویسنده : smjh
نقابی برای پنهان کردن یک عده رزمی‌کار از دیاری دور به دهکده شیوانا آمدند و رئیس گروه از شیوانا خواست تا امکان برگزاری یک مسابقه رزمی بین گروه او و شاگردان رزمی کار مدرسه شیوانا را فراهم سازد تا قدرت رزمی‌کارها با یکدیگر سنجیده شود. وقتی زمان مبارزه فرارسید شاگردان متوجه شدند که رزمی‌کاران غریبه به صورت خود نقاب زده و بدن خود را به رنگ‌های ترسناکی درآورده‌اند. از دیدن این چهره‌های رعب‌آور، ترس و دلهره در دل شاگردان مدرسه افتاد و آنها نزد شیوانا آمدند و راه چاره طلبیدند. شیوانا نگاهی به بدن نقاشی شده و نقاب‌های ترسناک رزمی‌کاران غریبه انداخت و با خنده گفت: چقدر ساده‌اید! آنها اگر چیزی در چنته داشتند و ماهر بودند دیگر نیازی به لباس و پوشش اضافی و نقاب برای پنهان شدن نداشتند. برعکس با افتخار چهره واقعی خود را نشان می‌دادند و بدون هیچ پوشش اضافی با لباس معمولی ظاهر می‌شدند تا همه قیافه آنها را به خاطر بسپارند. وقتی می‌بینید یک شخص نقاب می‌زند و چهره واقعی خود را زیر آرایش و رنگ پنهان می‌کند بدانید که از چیزی می‌ترسد و می‌خواهد زیر نقاب، آن چیز را مخفی کند تا شما این ترس را نبینید. با شجاعت و اقتدار مبارزه کنید و حریفان را بر اساس حرکات و روش مبارزه و نه قیافه و شکل ظاهر ارزیابی کنید. مبارزه شروع شد و شاگردان شیوانا در همان دور اول تمام رزمی‌کاران غریبه را وادار به قبول شکست کردند. مبارزه که به پایان رسید، رییس رزمی‌کاران غریبه نزد شیوانا آمد و با شرمندگی گفت: این اولین جایی است که مردم اینگونه با ما برخورد می‌کردند. بد نیست بدانید که در تمام شهرها و روستاهایی که سر راهمان بود، رزمی‌کاران محلی به محض اینکه ما را در قیافه و آرایش ترسناکمان می‌دیدند میدان را واگذار می‌کردند و تسلیم می‌شدند. اما اینجا همه خوب جنگیدند و ما را به راحتی شکست دادند. دلیلش چه بود؟ شیوانا تبسمی کرد و گفت: آنها خیلی ساده توانستند چهره واقعی پشت نقاب شما را ببینند. برای همین دیگر ترسناک نبودید.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 93
نویسنده : smjh
چون تو خوبی مرد پارچه‌فروشی نزد شیوانا آمد و با ناراحتی به او گفت: من در بازار پارچه‌فروش‌ها مغازه‌ای دارم. هفته‌ای یک‌بار پسر کدخدا با دوستان شرورش دور و بر مغازه من جمع می‌شوند و روی پارچه‌های من که جلوی مغازه می‌چینم خاک و گل می‌ریزند و در حالی که از کار خود شاد و خرسندند پی کار خود می‌روند. نمی‌دانم با آنها چه کنم؟ شیوانا با تعجب پرسید: آیا آنها با تمام پارچه‌فروش‌ها این کار را می‌کنند؟ مرد گفت: نه! اتفاقا همکار روبه‌روی من مغازه‌اش بزرگ‌تر و پارچه‌هایش هم بیشتر در معرض نمایش است. اما به او کاری ندارند و فقط سراغ مغازه من می‌آیند. البته در هر بازاری سراغ یک مغازه خاص می‌روند و این بلا را سر او می‌آورند و بعد هم راهشان را می‌کشند و می‌روند. شیوانا با تبسم گفت: اینکه کاری ندارد. سریع نزد همکار روبه‌رویی خودت برو و به او مبلغی بده و بگو برای چند هفته محل مغازه‌اش را با تو عوض کند. خودت هم در این مدت جلوی چشم نیا. شاگرد جدیدی برای خود دست و پا کن و در محل جدید در داخل مغازه پنهان شو و ببین چقدر راحت مشکلت حل می‌شود. مرد پارچه‌فروش مو به‌ مو پیشنهادهای شيوانا را اجرا کرد. چند ماه بعد دوباره پارچه‌فروش نزد شیوانا آمد و با خنده گفت: آمدم تا از شما بابت توصیه‌ای که كردید بسیار تشکر کنم. من همان‌طوری که گفتید برای چند هفته مغازه‌ام را با همکارم عوض کردم. سر هفته که شد سر و کله پسر کدخدا و دوستان شرورش دوباره پیدا شد. آنها به خیال اینکه من هنوز در جای سابق هستم پارچه‌های همکارم را گل‌مالی کردند. اما هنوز گرم بازی نشده بودند که تاجر همکارم که مثل من آرام و سربه‌زیر نبود همراه با شاگردان قوی هیکلش با چوب و شلاق به پسر کدخدا و رفقایش حمله کردند و بعد از ادب كردنشان، آنها را وادار کردند بهای خراب کردن پارچه‌ها را بپردازند و با فضاحت بازار را ترک کنند. الان که چندین هفته از آن روز می‌گذرد دیگر خبري از این افراد شرور در بازار نيست و حتی وقتی بعد از سه هفته، من به مغازه اصلی‌ام برگشتم دیگر مزاحم کار من نشدند. هنوز نفهمیدم دلیل آن مزاحمت جسورانه و این رام شدن و رفع مزاحمت ناگهانی پسر کدخدا و رفقای نابابش چه بود؟ شیوانا با خنده گفت: مظلومیت و خوبی تو! آنها چون فهمیده بودند تو فرد سربه‌زیر و مودبی هستی و در بدترین شرایط آنها را می‌بخشی و به خاطر قلب رئوفت هیچ وقت پی‌گیر مجازاتشان نیستی، بی‌ادبی را از حد گذرانده بودند و هر حرکت زشتی را که در توانشان بود، انجام می‌دادند. خوبی بیش از اندازه تو برای آنها یک امتیاز محسوب می‌شد و آنها از این امتیاز به نفع خودشان سوء‌استفاده کردند. اما وقتی مغازه‌ها عوض شد چون نمی‌دانستند قضیه چیست احساس کردند در محاسبات خود اشتباه کرده‌اند و دیگر نمی‌توانند از خوب بودن و مظلومیت تو سوء‌استفاده کنند. برای همین فرار را بر قرار ترجیح داده‌اند و دیگر هم اطراف مغازه تو سبز نشدند. اگر دیدی کاری به کسی نداری و با این وجود مزاحمت می‌شوند بدان که دارند از خوبی تو، سوء‌استفاده می‌کنند. در این مواقع چون درست نیست که تو کردار خوب و اخلاق نیک خود را کنار بگذاری، بهترین راه این است که فرد مزاحم را با چیزی از جنس خودش روبه‌رو سازی. آنها زبان همدیگر را بهتر می‌فهمند و بهتر از پس هم برمی‌آیند و تو در کم‌ترین زمان قابل تصور خواهی دید که مشکل فورا حل می‌شود.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 111
نویسنده : smjh
همدردی شیوانا با چند تن از شاگردانش همراه کاروانی راه می‌سپردند. در این کاروان یک زوج جوان بودند و یک زوج پیر و میان‌سال. زوج جوان تازه ازدواج کرده بودند و زوج پیر سال‌ها از ازدواجشان گذشته و گرد سفید پیری بر سر و چهره‌شان پاشیده شده بود. در یکی از استراحت‌گاه‌ها زن جوان به همراه بانوی پیر به همراه زنان دیگری از کاروان برای چیدن علف‌های گیاهی از کاروان فاصله گرفتند و شوهران آنها کنار شیوانا و شاگردانش در سایه نشستند و از دور مواظب آنها بودند. در این هنگام زن جوان و زن پیر روی زمین نشستند و با ناراحتی به پاهای خود چسبیدند. یکی از شاگردان شیوانا به آن دو اشاره کرد و گفت: آنجایی که آنها ایستاده‌اند پر از خارهای گزنده است و اگر این خارها در پای انسان فرو روند درد زیادی را به همراه دارند. به گمانم این خارها در پای آنها فرو رفته است. مرد جوان بی‌خیال با خنده گفت: بگذار عذاب بکشند تا دیگر هوس علف‌چینی به سرشان نزند. مرد پیر در حالی که چهره‌اش بسیار درهم شده بود و انگاری داشت درد می‌کشید از جا پرید و به سمت همسرش دوید و به کمک او رفت. مرد جوان هم با خنده دنبال او رفت تا به همسرش کمک کند. شب‌هنگام موقع استراحت، شیوانا با شاگردانش کنار آتش نشسته بودند و راجع به وقایع روزانه صحبت می‌کردند. شیوانا در حین صحبت گفت: متوجه شدید مرد پیر چقدر همسرش را دوست دارد؟! حتی بیشتر از مرد جوان! یکی از شاگردان با تعجب گفت: از کجا فهمیدید که عشق مرد پیر بیشتر از جوان بود؟! هر دو برای کمک نزد همسرانشان شتافتند؟ شیوانا تبسمی کرد و گفت: از روی چهره‌شان! مرد پیر وقتی متوجه شد به پای همسرش خار گزنده فرو رفته همان لحظه درد تمام وجودش را فرا گرفت و چهره‌اش در هم رفت و چنان از جا پرید انگار هم‌زمان او هم به پایش خار فرو رفته است و هم‌پای همسرش داشت زجر می‌کشید. اما مرد جوان با وجودی که زن جوانش داشت عذاب می‌کشید با او "هم‌احساس" نبود و درد او را درک نمی‌کرد و می‌خندید و جملاتی می‌گفت تا خودش را توجیه کند و همسرش را سزاوار ناراحتی بداند. عشق واقعی یعنی ناراحت شدن از درد محبوب و شاد شدن از شادی او.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 89
نویسنده : smjh
نقطه ضعف شکارچی جوانی نزد شیوانا آمد و به او گفت: در مدرسه‌ای که درس می‌خوانم، پسر ثروتمندی است که خود را خیلی زرنگ و تیز می‌داند و به واسطه ثروت پدرش مسوولان مدرسه هم از او حمایت بی‌قید و شرط می‌کنند. البته انکار نمی‌کنم که او فردی واقعا باهوش است اما از این هوش خود برای بی‌آبرو کردن و خراب کردن بقیه بچه‌ها استفاده می‌کند و در این مسیر هیچ مرز و محدودیتی را قايل نیست. ما همه از او خیلی می‌ترسیم و مقابل او جرات حرف زدن هم نداریم چون می‌دانیم هر چه بگويیم علیه ما روزی استفاده خواهد شد. او قلدر مدرسه شده است و همه به او باج می‌دهند تا کاری به کارشان نداشته باشد. درست مثل یک شکارچی شده که بقیه بچه‌ها طعمه او هستند و او هر روز در کمین است تا نقطه ضعفی در ما مشاهده کند و از آن علیه ما استفاده كند. تحمل این اوضاع برای ما خیلی سخت شده و به همین خاطر نزد شما آمدم تا مرا راهنمایی کنید با او چه کنیم؟ شیوانا با لبخند گفت: نقطه ضعف شکارچی احساس شکارچی بودن اوست. نقطه ضعف آدم زرنگ احساس زرنگی و تیز بودن اوست. به زبان ساده نقطه ضعف هر انسانی همان نقطه قوت اوست که اگر مواظب نباشد می‌تواند باعث شکستش شود. پسر جوان با تعجب گفت: چگونه از نقطه قوت فردی علیه خودش استفاده می‌شود؟ شیوانا گفت: با تقویت آن نقطه قوت تا حدی که جلوی عقل او را بگیرد و چشمانش را کور کند. اگر کسی خود را فوق‌العاده باهوش و نابغه می‌داند و از این مسیر به دیگران لطمه می‌زند هر نوع مقابله‌ای با او باعث قوی‌تر شدن او می‌شود چون سعی می‌کند خود را مجهزتر و قوی‌تر کند تا بتواند با رقبای جدید مقابله کند. اما اگر مخاطب او خودش را به ابلهی و ساده‌لوحی بزند و به گونه‌ای رفتار کند که او احساس کند زرنگی‌اش کفایت می‌کند ضمن اینکه دیگر به فکر تقویت نقطه قوت خود نمی‌افتد ضرورتی به تغییر روش خود نیز نمی‌بیند و با همان روش و شیوه تکراری و قدیمی عمل می‌کند و در نتیجه قابل پیش‌بینی و کنترل می‌شود. پسر جوان با لبخند گفت: فکر کنم فهمیدم منظورتان چیست. روزی گنجشک مادری را دیدم که برای دور کردن ماری از لانه‌اش خود را جلوی مار به مریضی زد و لنگان‌لنگان مار را آنقدر دنبال خودش کشاند تا به نزدیک مرد مزرعه‌داری رسید و مزرعه‌دار مار مهاجم را از بین برد. شیوانا با لبخند گفت: اما فراموش نکنید که این قاعده در مورد همه آدم‌ها از جمله خود شما هم صدق می‌کند و مواظب باشید این نقطه قوت جدیدی که یافتید به نقطه ضعفتان تبدیل نشود.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 112
نویسنده : smjh
کاری کن که رخ دهد شیوانا از مقابل مدرسه ­ای عبور می­ کرد. پسر جوانی را دید که غمگین و افسرده بیرون مدرسه به درختی تکیه کرده و به افق خیره شده است. شیوانا کنار او رفت و جویای حالش شد. پسر جوان گفت: حضور در این مدرسه نیاز به پول زیادی دارد ولی پدرم فقیر است و نمی­ تواند از پس مخارج تحصیل من برآید. با مدیر مدرسه صحبت کردیم و او گفته است به شرطی می ­توانم رایگان در این مدرسه تحصیل کنم که بتوانم در امتحانات درسی در تمام دروس بالاترین نمره را بدست آورم. اما این درس­ها سخت است و با خودم می ­گویم که این اتفاق هرگز نمی ­تواند رخ دهد. برای همین به ناچار باید تحصیل را ترک کنم. شیوانا نفسی عمیق کشید و گفت: یعنی تو قبل از انجام آزمون شکست را پذیرفته ­ای و از پذیرفتن آن غمگین هم شده­ ای؟ دلیل این تسلیم و واگذاری مبارزه هم تنها این است که این اتفاق یعنی پیروز شدن افتادنی نیست! خوب اینکه کاری ندارد! راهی پیدا کن و اگر پیدا نمی­ شود راهی بساز که این اتفاق بی ­افتد. کاری کن که این چیزی که می­ خواهی رخ دهد. به جای دست روی دست گذاشتن و قبل از آزمون از تلاش دست کشیدن سعی کن با چنگ و دندان از چیزی که به آن علاقه داری دفاع کنی و اتفاقی که دوست داری را رخ دادنی سازی! اگر سرنوشت تو به رخ دادن این اتفاق بستگی دارد خوب کاری بکن که رخ بدهد. سپس شیوانا دست بر شانه­ های پسر جوان کوبید و گفت: انسان قوی وقتی به مانعی بر می ­خورد تسلیم نمی شود. یا راهی پیدا می­ کند که از آن مانع عبور کند و اگر این راه پیدا نشد آن راه را می سازد! برخیز و راه پیروزی خود را بساز و اتفاقی که بقیه محال می ­دانند را رخ دادنی کن.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 97
نویسنده : smjh
برای یاد گرفتن فراموش کن آفتی عجیب و ناشناخته به جان ذرت‌های دهکده شیوانا افتاده بود و محصولات تعداد زیادی از کشاورزان را از بین برده بود. شیوانا شاگردان مدرسه را فراخواند و گفت: دوست کشاورزی دارم در یکی از روستاهای دوردست که حتما روش دفع این آفت را می‌داند. می‌خواستم یکی از شما را انتخاب کنم و همراه با نمونه محصولات آفت‌زده نزد او بفرستم تا روش پیشنهادی او برای درست کردن سم و دفع آفت از مزارع ذرت را یاد بگیرد. چه کسی پیش­قدم می‌شود؟ یکی از شاگردان شیوانا که حافظه‌ای بسیار قوی داشت و در جمع شاگردان به زیرکی و زرنگی معروف بود قدم پیش گذاشت و گفت: من آنقدر دانش و اطلاعات دارم که به محض اینکه دوست شما اصول درست کردن سم را یاد بدهد سریع یاد می‌گیرم، من می‌روم. شیوانا با تبسم موافقت کرد و گفت: اجازه بده یکی از شاگردان معمولی و تازه‌کار را هم همراه تو بفرستم تا تنها نباشی. فقط چون این شاگرد خیلی ساده است از زرنگی و هشیاری‌ات علیه او استفاده نکن. همه به این جمله خندیدند و آن دو نفر صبح روز بعد راهی دهکده دوردست شدند. چند هفته بعد آنها برگشتند و همه با شوق و علاقه منتظر بودند تا روش دفع آفت را از زبان آنها بشنوند. شاگرد زرنگ با غرور گفت: چند ماده ساده را اگر با هم مخلوط ‌کنیم می‌توانیم ضد آفت را بسازیم و در عرض یک هفته مرض را از محصولات ذرت دور سازیم. اصلا نیازی به این مسافرت نبود. او به سرعت مواد مورد نظر خودش را مخلوط کرد و روی بعضی از مزارع آفت‌زده پاشید. اما بعد از دو هفته هیچ تغییری حاصل نشد و اوضاع از قبل هم بدتر شد. شیوانا شاگرد ساده و معمولی را احضار کرد و از او خواست هر چه را یاد گرفته برای بقیه نقل کند. آن شاگرد با جزيیاتی وصف‌ناپذیر تک‌تک مراحل را از تمیز کردن ظروف سم تا میزان دقیق مواد ترکیبی و نحوه استفاده از سم و آب ندادن مزارع قبل از سمپاشی به مدت مشخص و سپس مخلوط کردن آب و سم با هم و استفاده از آن را توضیح داد. وقتی طبق دستورات شاگرد معمولی سم ساخته و استفاده شد بلافاصله در عرض کم‌ترین مدت قابل تصور آفت‌ها از مزارع محو شدند و همه چیز درست شد. شاگردان با تعجب نزد شیوانا رفتند و از او پرسیدند: آن شاگرد زرنگ اطلاعات بسیار زیادی داشت و هوش و حافظه او در بین جمع بی‌نظیر بود. در حالی که این همراه دوم یک شاگرد معمولی است. چگونه آن فرد زرنگ نتوانست جزيیات دقیق را به خاطر بسپارد و یاد بگیرد و این شاگرد معمولی توانست به این خوبی همه چیز را یاد بگیرد. شیوانا پاسخ داد: آن شاگرد زرنگ و باهوش فریب هوش و زرنگی خودش را خورد و به همین خاطر موقع یاد گرفتن درس‌ها از استاد، حواسش به خودش و غرور خودش و دانش خودش بود. برای همین دانش او تبدیل به پرده‌ای شد بین او و درسی که می‌گرفت و به همین خاطر به جای حرف‌ها و درس‌های استاد فقط صدای دانش خود را می‌شنید. اما این شاگرد ساده و معمولی با ذهنی پاک و خالی و صاف و با فروتنی و تواضع یک جوینده واقعی دانش، درس‌ها را فرا گرفت و به همین خاطر همه جزيیات را با دقتی وصف‌ناپذیر درک کرده بود. برای یاد گرفتن چیزهای جدید اغلب لازم است انسان دانش قبلی خود را برای مدتی به طور موقت فراموش کند تا بتواند در فضای یادگیری موضوع تازه قرار گیرد. دوست زرنگ و باهوش شما با وجود زیرکی و هوشمندی بالایی که داشت اما هنر فراموش کردن خودش و کنار گذاشتن دانش قبلی و غرور دانستنش، موقع یادگیری دانش جدید را بلد نبود. اما این دوست معمولی شما چون در مقابل درسی که داده می‌شد مثل یک فرد تازه‌کار و مشتاق ظاهر شد توانست همه چیز را جذب کند. در حقیقت به همین دلیل است که در زندگی افراد معمولی بسیاری اوقات بسیار بهتر و قدرتمندتر از افراد باهوش ظاهر می‌شوند. یادگیری آنها در موضوع کاریشان عمیق و دقیق و جامع است. به همین خاطر موثر و کارآمد هستند.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 86
نویسنده : smjh
میدان قدرت خود را دریاب یکی از شاگردان شیوانا ماهیگیر جوان و بسیار ماهری در صید ماهی بود. او شناگری ورزیده بود که به راحتی می‌توانست در اعماق آب برای چند دقیقه دوام آورد و به همین خاطر گاهی به صید مروارید هم می‌پرداخت. روزی ماهیگیر جوان نزد شیوانا آمد و به او گفت: در محله ما پسر جوان و تنومندی است که فن کشتی و درگیری روی خاک را به خوبی بلد است. من هر وقت از سر کار برمی‌گردم او در مقابل جمع جلوی مرا می‌گیرد و از من می‌خواهد اگر جرات دارم با او روبه‌روی اهالی محل کشتی بگیرم. البته تا به حال هر که با او کشتی گرفته زمین خورده و به شدت آسیب دیده و من چون می‌دانم چه اتفاقی برایم می‌افتد همیشه به بهانه‌ای میدان را واگذار می‌کنم و باعث می‌شوم اهالی به من بخندند و مرا ترسو بخوانند. نکته اینجاست که در این محله دختری است که دلباخته‌اش شده‌ام و پدرش شرط ازدواج مرا فراهم کردن تعدادی مشخص مروارید تعیین کرده است. هر بار که این جوان قلدر و کشتی‌گیر جلوی مرا می‌گیرد و من از مبارزه شانه خالی می‌کنم او مرا به شدت تحقیر می‌کند و من در مقابل این دختر و پدرش بسیار شرمنده می‌شوم. پدر دختر هم به عنوان جریمه یکی به مرواریدها اضافه می‌کند. تا الان تعداد مرواریدهایی که باید برای رضایت پدر محبوبم بپردازم به هفت مروارید رسیده است. می‌خواستم راهی به من نشان دهید که از شر این مزاحم خلاص شوم طوری که دیگر سربه‌سر من نگذارد. اگر کار همین طوری پیش برود من دیگر نمی‌توانم جلوی اهل محل و خانواده محبوبم سر بلند کنم. شیوانا کمی فکر کرد و سپس گفت: فردا من و تعدادی از شاگردان در محله شما حاضر می‌شویم. تو هر چه را من گفتم بپذیر. فردای آن روز وقتی ماهیگیر جوان از سر کار بازمی‌گشت و محله هم از جمعیت پر بود، دوباره کشتی‌گیر قلدر سر و کله­ اش پیدا شد و یقه پیراهن ماهیگیر را گرفت و به او گفت که اگر جرات و مردانگی دارد با او جلوی جمع کشتی بگیرد و در غیر این صورت بپذیرد که فردی ترسو و بزدل است و کفش‌های او را ببوسد. شیوانا بلافاصله نزدیک آن دو رفت و با صدای بلند گفت: من انجام این مسابقه کشتی را می‌پذیرم به شرطی که زمان و مکان و جایزه آن را من تعیین کنم. کشتی‌گیر قلدر که از مهارت و توانایی خود مطمئن بود فورا پیشنهاد شیوانا را پذیرفت. ماهیگیر هم با شک و تردید طبق توافق قبلی موافقت خود را اعلام کرد. شیوانا گفت: بسیار خوب فردا راس ظهر همه اهالی دهکده کنار ساحل دریاچه مجاور دهکده جمع شوند و این مسابقه را تماشا کنند. هر کدام از طرفین مسابقه هم که باختند باید هفت مروارید به طرف دیگر به عنوان جریمه بپردازد. کشتی‌گیر با خنده تمام شرایط را قبول کرد و ماهیگیر هم به ناچار با گفته شیوانا موافقت نمود. ظهر روز بعد همه اهل دهکده از جمله خانواده دختر مورد علاقه ماهیگیر کنار ساحل دریاچه جمع شدند. کشتی‌گیر قلدر با خوشحالی روی ماسه‌های دریاچه بالا و پایین می‌پرید و ماهیگیر جوان را مسخره می‌کرد که به زودی او را زمین‌گیر خواهد کرد. ماهیگیر جوان هم مات و مبهوت به شیوانا نگاه می‌کرد و نمی‌دانست چه بگوید. شیوانا روی یک بلندی ایستاد و گفت: بسیار خوب! زمان مسابقه مشخص شد که چند دقیقه دیگر است. جایزه هم که طبق توافق هفت عدد مروارید است. اما مکان مسابقه اینجا ساحل دریاچه نیست بلکه در داخل آب و در بخش عمیق دریاچه است. ماهیگیر و کشتی‌گیر را سوار قایق کنید و آنها را وسط دریاچه داخل آب بیندازید. آن کس که کشتی را باخت باید هفت مروارید را بپردازد. کشتی‌گیر که غافلگیر شده بود برای اینکه جلوی اهل دهکده کم نیاورد شرط را پذیرفت و با قایق همراه ماهیگیر به بخش عمیق دریاچه رفت. به محض اینکه آنجا رسیدند ماهیگیر کشتی‌گیر را بغل گرفت و همراه او داخل آب پرید. بدیهی است که به دلیل مهارت بی‌نظیر ماهیگیر در شنا و دوام آوردن در عمق آب او می‌توانست به راحتی کشتی‌گیر را در زیر آب به دام اندازد و وادار به تسلیم کند. بعد از چند دقیقه کشتی‌گیر بی‌حال و از کار افتاده روی دست‌های ماهیگیر داخل قایق انداخته شد. شیوانا نیز بلافاصله نتیجه مسابقه را اعلام کرد و به کشتی‌گیر که از وحشت غرق شدن دست و پایش را گم کرده بود گفت: باید جلوی جمع هفت مروارید را به هر قیمتی که شده از دوستان و آشنایان خود قرض بگیرد و تحویل ماهیگیر دهد. کشتی‌گیر چنین کرد و روز بعد از فرط خجالت و شرمندگی دهکده شیوانا را برای همیشه ترک کرد و رفت. ماهیگیر جوان با خوشحالی نزد شیوانا آمد و گفت: چرا این اتفاق افتاد!؟ و شیوانا لبخندزنان گفت: همه قدرت و هیبت کشتی‌گیر فقط روی خاک معنا پیدا می‌کرد. قدرت و مهارت تو هم روی آب ظاهر می‌شد. تو باید خاک را از او می‌گرفتی و در میدان قدرت خودت یعنی روی آب به مبارزه می‌پرداختی. من این جابه‌جایی ساده را برای تو انجام دادم. بقیه‌اش کار خودت بود. از این به بعد هر وقت دیدی جایی ضعیف عمل می‌کنی و کسی قوی‌تر ظاهر می‌شود و تو از بابت ضعف خودت آسیب می‌بینی، سریع به این فکر کن که میدان قدرت تو و حوزه ضعف رقیب کجاست. بعد بلافاصله به میدان قدرت خودت برو و آنجا با حریف مبارزه کن. وقتی در میدان قدرت حریف مبارزه کنی سرنوشتی جز شکست نخواهی داشت و در خوشبینانه‌ترین حالت می‌توانی با هزینه و زحمت و دردسر فراوان پیروز شوی. ولی وقتی در میدان قدرت خودت حریف را به دام می‌اندازی می‌توانی با صرف کمترین قدرت و در ساده‌ترین شکل پیروز شوی و برای همیشه حریف را از گود خارج کنی. این ساده‌ترین قاعده مبارزه است.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 108
نویسنده : smjh
تو گذشته ات نیستی پسر جوانی وارد مدرسه شیوانا شد و خواست تا او را به شاگردی بپذیرد. شیوانا نگاهی به سر و وضع پسر انداخت و گفت: هر کس در این مدرسه باید شغلی فرا بگیرد و در آن شغل مشغول به کار شود. به این ترتیب هم کار و مهارتی یاد می‌گیری و هم هزینه‌های خود را تامین می‌کنی. پسر قبول کرد و با شرم و خجالت گفت: البته مساله‌ای در مورد گذشته‌ام هست که باید به شما بگویم و آن این است که من در گذشته زندگی‌ام آدم خوبی نبوده‌ام و... شیوانا به میان حرفش پرید و گفت: هیچ کس گذشته‌ خودش نیست. هر انسانی همان چیزی است که همین الان انتخاب می‌کند باشد. تو این همه راه آمده‌ای و می‌خواهی یکی از شاگردان مدرسه باشی. پس تو شاگرد مدرسه‌ای. گذشته تو نه به من و نه به هیچ­ کس دیگری ربط ندارد. پسر ساکت شد و هیچ نگفت. شیوانا ادامه داد: تا وقتی که انتخاب شاگرد مدرسه بودن باشد تو شاگرد مدرسه می‌مانی و نزد ما هستی. هر وقت انتخابت عوض شد، بگو تا نسبت به ماندن یا رفتنت تصمیم بگیرم. آنچه تعیین کننده و معنابخش هویت توست انتخاب خود توست که مشخص می‌کند الان چه باشی. تو گذشته‌ات نیستی که مجبور به توضیح و توجیه آن باشی.
به وبلاگ من خوش آمدید

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران