عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 109
نویسنده : smjh
عشق یعنی مواظب رفتار و حرکات خود باشی شیوانا با دو تن از شاگردانش همراه کاروانی به شهری دور می­ رفتند. با توجه به مسافت طولانی راه و دوری مقصد، طبیعی بود که بسیاری از مردان کاروان بدون همسرانشان و تنها سفر می ­کردند و وقتی به استراحتگاهی می­ رسیدند بعضی از مردان پی خوشگذرانی می­ رفتند. همسفران نزدیک شیوانا و شاگردانش دو مرد تاجر بودند که هر دو اهل دهکده شیوانا بودند. یکی از مردان همیشه برای عیش و خوشگذرانی از بقیه جدا می ­شد. اما آن دیگری همراه شیوانا و شاگردانش و بسیاری دیگر از کاروانیان از گروه جدا نمی­ شد. یک روز در حین پیاده روی یکی از شاگردان شیوانااز او سوالی در مورد معنای واقعی عشق پرسید. همسفر خوشگذران این سوال را شنید و خود را علاقه­ مند نشان داد و گفت: عشق یعنی برخورد من با زندگی. تجربه های شیرین زندگی را برخودم حرام نمی­ کنم. همسرم که در دهکده از کارهای من خبر ندارد. تازه اگر هم توسط شما یا بقیه خبردار شد با خرید هدیه ­ای او را راضی به چشم ­پوشی می ­کنم. به هر صورت وقتی که به دهکده برگردم او چاره ­ای جز بخشیدن من ندارد. بنابراین من از هیچ تجربه لذت بخشی خودم را محروم نکردم و هم با خرید هدایای فراوان عشق همسرم را حفظ کردم. این می ­شود معنای واقعی عشق. شیوانا رو به شاگرد کرد و گفت: این دوست ما از یک لحاظ حق دارد. عشق یعنی انجام کارهایی که محبوب را خوشحال می ­کند. اما این همه عشق نیست. بلکه چیزی مهم­تر از آن هست که این رفیق دوم ما که در طول سفر به همسر خود وفادار است و حتی در غیبت او خیانت هم نمی­ کند، دارد به آن عمل می ­کند. بیائید از او بپرسیم چرا همچون همکارش پی عیاشی و عشرت نمی­ رود؟ مرد دوم که سر به زیر و پابند اخلاقیات بود تبسمی کرد و گفت: به نظر من عشق فقط این نیست که کارهایی که محبوب را خوشایند است انجام دهیم. بلکه معنای آن این است که از کارهایی که موجب ناراحتی و آزردگی خاطر محبوب می ­شود دوری جوئیم. من چون می­ دانم که انجام حرکتی زشت از سوی من، حتی اگر همسرم هم خبردار نشود، می­ تواند روزی روزگاری موجب آزردگی خاطر او شود و چه بسا این روزی روزگار در آن دنیا و پس از مرگ باشد، باز هم دلم نمی ­آید خاطر او را مکدر سازم و به همین خاطر به عنوان نگهبان امانت او به شدت اصول اخلاقی را در مورد خودم اجرا می­ کنم و نسبت به آن سخت گیر هستم. شیوانا سرش را به علامت تائید تکان داد و گفت: دقیقا این معنای عشق است. مهم نیست که برای ربودن دل محبوب چقدر از خودت مایه می­ گذاری و چقدر زحمت می­ کشی و چه کارهای متنوعی را انجام می ­دهی تا خود را برای او دلپذیر سازی و سمت نگاهش را به سوی خود بگردانی. بلکه عشق یعنی مواظب رفتار و حرکات خود باشی و عملی مرتکب نشوی که محبوب ناراحت شود. این معنای واقعی دوست داشتن است.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 81
نویسنده : smjh
اول محو شو بعد کمک کن مرد پیر و جاافتاده ­ای نزد شیوانا آمد و به او گفت: سن و سالی از من گذشته و تصمیم گرفته ­ام به مردم کمک کنم تا نیکی بیشتری از من باقی بماند. دختر جوانی در همسایگی ماست که پدر و مادرش را از دست داده و مال و اموالی هم ندارد. برای اینکه بی­ سرپرست نماند و بتواند از زندگی بهره­ مند شود قصد دارم او را به همسری خود برگزینم. اما اختلاف سنی زیاد بین من و او مرا نگران ساخته است و از شما می­ خواهم با دختر صحبت کنید و او را راضی کنید تا من به او کمک کنم؟ شیوانا با چشمانی متعحب به مرد پیر خیره شد و گفت: تو اگر واقعا می­ خواهی به این دختر بی سرپرست و همینطور بقیه جوانان نیازمند این دهکده کمک کنی، اول سهم خودت را از ماجرا بیرون بکش و بعد کمک کن. توصیه می­ کنم که با ثروت زیادی که داری مقدمات ازدواج و تشکیل خانواده و یافتن شغل را برای آن دختر و پسر جوانی که سراغ دارد فراهم کنی و با این کار دو نفر را به سعادت برسانی. چیزی که تو اسم کمک به دیگران روی آن گذاشته ­ای، کمک و مساعدت به خودت است و تو منفعت خودت را در زرورق کمک به دیگران پنهان کرده ­ای. نیاز روحی و سنی و طبیعی آن دختر جوان به یک همسر جوان هم سن و سال خودش با افکار و روحیاتی مشابه خودش است نه با تو که پیر و فرسوده شده ­ای و ده­ ها سال از او فاصله داری. از این به بعد دیگر سراغ من نیا و هر وقت هم خواستی به کسی کمک کنی اول سهم خودت را محو و نابود کن و بعد به دیگران کمک کن.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 151
نویسنده : smjh
پادشاه سرزمین وجود خود باش یکی از شاگردان شیوانا فردی بسیار تمیز و مرتب بود. لباس­هایش بسیار تمیز و بدون چین و چروک بود و کفش­ هایش همیشه از تازگی برق می ­زد. یک روز شیوانا با تعجب دید که این شاگرد فوق العاده تمیز دارد روی کفش­ های خود خاک می ریزد تا برق آنها را از بین ببرد و لباس­هایش را به هم می­ ریزد تا شکل و ظاهری ژولیده و به هم ریخته پیدا کند. شیوانا با تعجب نزدیک او رفت و پرسید: چه می­ کنی؟ از تو بعید است که این بلا را بر سر لباس و کفش و ظاهر خود بیاوری؟ شاگرد با نگاه شرم­ زده گفت: امروز در بازار راه می­ رفتم، چند نفر از رهگذران با صدای بلند درحالی که مرا مسخره می ­کردند گفتند این آدم را نگاه کنید که شاگرد معمولی مدرسه شیوانا بیشتر نیست اما مثل پادشاهان لباس می ­پوشد و مواظب تمیزی لباس و جامه خود است. به همین دلیل تصمیم گرفتم شکل ظاهر خودم را شبیه بقیه کثیف و به هم ریخته سازم تا دیگر کسی چنین حرفی به من نزند. شیوانا با لبخند گفت: تو چرا به آنها نگفتی که در واقع یک پادشاه و سلطان گرانقدر و بی ­نظیر هستی که برای مدتی افتخار دادی و به مدرسه شیوانا آمده ای. شاگرد جوان با حیرت گفت: من پادشاه کجا هستم!؟ شیوانا پاسخ داد: تو پادشاه و حاکم سرزمین وجود خودت هستی. می­ توانی بر بدن و روح و ذهن خودت حکم برانی و آن را همان ­گونه گه می ­پسندی آرایش کنی و رشد دهی. هیچ قریبه ­ای نمی­ تواند بدون اجازه تو ای جناب سلطان، به ذهن و روان تو وارد شود. چگونه یک پادشاه بزرگ مثل تو به آن رهگذرهای ساده ­اندیش اجازه داده است بی­ اجازه وارد ذهنش شوند و آرامش او را برهم زنند؟ برخیز و سریع بدون آنکه کسی متوجه شود دوباره بهترین و تمیزترین جامه­ ای که در توان داری بر اندام این پادشاه بی­ رقیب بیارای و با افتخار به زیباترین شکلی که در توان داری در کوی و برزن قدر گذار. مدرسه شیوانا به داشتن اینگونه شاگردان است که افتخار می ­کند و به خود می ­بالد.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 95
نویسنده : smjh
به خاطر خودت عاشق باش مردی جوان، پریشان و آشفته نزد شیوانا آمد و با حالتی زار و به هم ریخته گفت: به هر کسی محبت می­ کنم جوابم را با گستاخی و بی ­احترامی می ­دهد و از مهربانی من سوءاستفاده می کند و نمک می­ خورد و نمکدان می­ شکند. شما بگویید چه کنم! آیا طریق مهر و محبت را رها سازم و همچون خود آنها بی ­رحم و خودپرست شوم و به فکر منافع خودم باشم؟ شیوانا با لبخند گفت: وقتی کسی به دیگری محبت می­ کند و در حق انسان­ های اطراف خودش مهربانی و شفقت به خرج می­ دهد این کار را فقط به خاطر آنها انجام نمی ­دهد، بلکه اولین فردی که از این عمل مهربانانه نفع می­ برد خود شخص است که احساسی آرام­ بخش و متعالی وجودش را فرا می­ گیرد و برکت و شادی و عشق در وجود و زندگی او گسترش می ­یابد. اگر آنها جواب محبت را با فریب و دغل می ­دهند و از مهربانی تو سوءاستفاده می ­کنند، تو هرگز نباید فضای پاک و آرام و باصفای دل خود را به خاطر افرادی این چنینی تیره و تار کنی. هرچه اطراف تو را فریب و نیرنگ بیشتر فرا گرفت تو به خاطر خودت و به خاطر آرامش و تعالی روح و روان خودت عاشق­ تر بمان و چراغ مهربانی را در دل خود خاموش نکن. در واقع به خاطر خودت هم که شده همیشه عاشق بمان.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 107
نویسنده : smjh
رسم تعظیم مقابل خوبی ها مرد جاافتاده که اخلاق و رفتار سالمی داشت و جزو شاگردان شیوانا بود، با حالتی مردد نزد شیوانا آمد و در مقابل شاگردان گفت: من همیشه سعی کرده ­ام در اخلاق و رفتار اصول جوانمردی و انسانی را رعایت کنم و به سمت کارهای ناپسند نروم. اتفاقی برای من و خانواده ­ام رخ داده که من را در تصمیمی که می ­خواهم بگیرم دچار تردید ساخته است. قضیه از این قرار است که از دهکده مجاور یکی از جوانان ثروتمند ولی بدنام و شرور به خواستگاری دخترم آمده است. اینکه چرا او از بین این همه دختر، دختر مرا انتخاب کرده، برای من عجیب است. او پسر شروری است و در همان دهکده خودش دخترهای هم­ فکر و هم­ رده با او زیادند که آنها هم چون خودش شرورند. حال مانده ­ام چه تصمیمی بگیرم. شیوانا محکم و استوار گفت: اینکه کاملا مشخص است، در مقابل انسان های خوب و سالم همه تعظیم می­ کنند. حتی آدم­ های بدکار و بدنام هم وقتی مقابل خوبی می ­رسند احترام می ­گذارند و با فاصله عبور می ­کنند. اینکه آن جوان شرور می­ خواهد همسرش را از خانواده سالم و خوب انتخاب کند هم به همین دلیل است که می­ خواهد در حین ناخنک زدن به دنیای شرارت، بهترین­ ها را از بین خوب ترین­ ها به عنوان شریک زندگی خودش انتخاب کند. دختر تو هم حق دارد بهترین و سالم­ ترین انسان را به همسری خود برگزیند. اینکه دیگر جای تردید ندارند. محکم و استوار به درخواست آن جوان، جواب منفی بده و بگذار رسم تعظیم مقابل خوبی­ ها همیشه پایدار بماند.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 100
نویسنده : smjh
شاید برای امروز شیوانا همراه شاگردان از جاده‌ای کنار رودخانه عبور می‌کردند. به خاطر باران شدید چند روز قبل، جریان آب رودخانه بسیار شدید بود و کمترین بی‌احتیاطی می‌توانست باعث لغریدن عابران و افتادن آنها داخل آب شود. در حین قدم زدن یکی از شاگردان جدید شیوانا که تازه به مدرسه آمده بود گفت: من قبلا نزد استاد بزرگی در دهکده‌ای دوردست درس می‌گرفتم. او می‌گفت ما آدم‌ها هر کدام ماموریتی داریم و دلیل این که تا الان زنده‌ایم این است که هنوز آن ماموریتی را که به خاطرش اجازه حیات یافته‌ایم، انجام نداده‌ایم. شیوانا با لبخند گفت: آن استاد به شما نگفت چگونه بفهمیم ماموریت ما در زندگی چیست؟ شاگرد جدید پاسخ داد: استاد گفت وقتش که برسد خودمان می‌فهمیم و بعد از آن دیگر بودنمان در این دنیا ضرورتی ندارد و از آن به بعد است که دیگر زندگی ما را نمی‌خواهد. چند دقیقه در سکوت گذشت. در این هنگام یکی از عابران که کودکی نحیف بود بیش از حد به لبه رودخانه نزدیک شد و به خاطر لیز بودن زمین سرخورد و داخل آب خروشان رودخانه افتاد. و با زحمت خودش را به سنگی بزرگ وسط آب چسباند. اما جریان آب بسیار شدید بود و آن کودک نمی‌توانست زیاد طاقت بیاورد. مادر کودک شروع به فریاد کرد و از عابران کمک خواست اما به خاطر جریان شدید رودخانه هیچ کس جرات نمی‌کرد به آن کودک کمک کند. شاگرد تازه وارد با صدایی لرزان گفت: هیچ فایده‌ای ندارد، زمان مرگ این کودک فرارسیده و از هیچ کس کاری ساخته نیست. در این لحظه شیوانا بلافاصله طنابی را از داخل کوله پشتی درآورد و به کمر خود بست و سر دیگر طناب را به دست شاگردان داد تا او را نگه دارند و خودش با عجله به داخل آب رودخانه شیرجه زد و شناکنان خود را به کودک رساند و طناب را به کمر او بست. با زحمت زیاد شاگردان توانستند شیوانا و کودک را از آب نجات دهند. وقتی هردو سالم و سلامت به ساحل رودخانه رسیدند. شاگرد تازه وارد با تعجب از شیوانا پرسید: شما با این سن و سال چرا جان خود را به خطر انداختید؟ با این سیلاب وحشتناک هر لحظه امکان داشت جان خود را از دست بدهید؟ شیوانا تبسمی کرد و گفت: گفتم شاید ماموریتی که به خاطر آن تا الان زنده مانده‌ام نجات همین کودک باشد. برای همین درنگ نکردم و سر وقت ماموریتی که به خاطرش این همه زندگی کرده‌ام رفتم. اما الان که نجات یافتیم فهمیدم که...پدر، این لحظه شیوانا ساکت شد و به سطح رودخانه خیره ماند. شاگرد تازه وارد با کنجکاوی پرسید: چه چیزی را فهمیدید؟ شیوانا با لبخند گفت: فهمیدم که ماموریت من باید چیز دیگری همین دوروبرها باشد. به تو هم پیشنهاد می‌کنم به جای جست و جوی ذهنی ماموریت زندگی‌ات، در همین الان‌های زندگی خودت به دنبال انجام یک کار به دردبخور باشی. در این صورت وقتی عمرت به پایان می‌رسد می‌فهمی که هزاران ماموریت ارزشمند را به انجام رسانده‌ای و کاینات هربار به تو یک فرصت جدید برای ماموریت بعدی داده است.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 99
نویسنده : smjh
گل دعوای گوزنها را تماشا نمی کند بهار بود و شیوانا در کنار چشمه‌ای نشسته بود و به گل‌ها و سبزه‌های بهاری نگاه می‌کرد و از طبیعت بهاری لذت می‌برد. در این هنگام جوانی غمگین و پریشان قدم‌زنان از راه رسید و کنار شیوانا نشست و در حالی که گلی کوچک را از کنار جوی آب می‌چید به شیوانا گفت: خوش به حالتان که مثل من اینقدر غم و غصه ندارید؟ شیوانا درحالی که به گل چیده شده در دستان پسر جوان خیره مانده بود پرسید: غم و اندوه تو به خاطر چیست که این گل باید تاوانش را پس بدهد؟ پسر گفت: برای مهمانی از راه دور به منزل یکی از اقوام آمده‌ایم. اما هنوز چند ساعتی نگذشته که اختلافات قدیمی سر باز کرد و هر کسی دلیلی برای به جان هم پریدن و ناراحت ساختن بقیه پیدا کرد و من هم که خواستم وساطت کنم، فقط دشنام شنیدم. به همین خاطر از آنجا بیرون آمدم و شما را دیدم که چقدر آرام و آسوده کنار این جوی آب نشسته‌اید و از این همه غم و غصه فارغ هستید. شیوانا گل مچاله شده را از دست جوان گرفت و با دست به دو تا گوزن نر اشاره کرد که در فاصله دور با همدیگر دعوا می‌کردند. سپس گفت: عمر این گل خیلی کوتاه است و تو با چیدنش آن را کوتاه‌تر ساختی. این گل و همینطور همه گل‌هایی که در این دشت سبز شده‌اند فرصت ندارند که عمر کوتاه خود را به دعوای گوزن‌ها و شاخ‌بازی آنها هدر دهند. آنها بی‌اعتنا به همه گوزن‌هایی که دعوا می‌کنند از زندگی و عمر خود لذت می‌برند و حتی به سمت آنها نگاه هم نمی‌کنند، چرا که همه گل‌ها خوب می‌دانند وقتی سهمیه عمر تعیین می‌کردند برای تماشای دعوای گوزن به آنها سهمیه اضافی داده نشده است. تو هم اگر می‌بینی به خاطر شرایط روزگار در بین جمعی قرار گرفته‌ای که به تقلید از گوزن‌ها می‌خواهند با شاخ در شاخ هم انداختن، نگاه و توجه و وقت و در واقع عمر دیگران را به سمت خود جلب کنند، بهتر است مانند این گل به زندگی نگاه کنی و اصلا به گوزن‌ها و شاخ بازی آنها توجهی نداشته باشی! اگر هم کسی دلیل این بی‌توجهی تو را پرسید به او بگو که برای تماشای دعوای گوزن‌ها سهمیه عمر اضافی به تو داده نشده است و سهمیه فعلی‌ات را هم برای تماشای گل‌ها نیاز داری.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 97
نویسنده : smjh
بالا برو شیوانا از راهی می‌گذشت. در کنار یک کارگاه نجاری بزرگ، جوانی را دید که غمگین و افسرده به دیوار کارگاه تکیه داده است و به افق نگاه می‌کند. شیوانا کنارش رفت و دلیل اندوهش را پرسید. جوان گفت: این یک کارگاه بسیار بزرگ است و انواع وسایل چوبی در آن ساخته می‌شود. در این یک سالی که اینجا کار کرده‌ام پول خوبی به دست آورده‌ام و چیزهای زیادی آموخته‌ام. اما مشکل اینجاست که سرکارگر اینجا آدمی است بسیار تندخو و بی‌ادب که از صبح تا شب با بداخلاقی با همه کارگران رفتار می‌کند. از یک طرف نمی‌توانم از دستمزد خوب اینجا بگذرم و از سوی دیگر تحمل بداخلاقی‌ها و بهانه‌جویی‌های سرکارگر برایم مشکل است، نمی‌دانم چه کنم؟ شیوانا پرسید: آیا کسانی دیگر در این کارگاه هستند که از شر تندخویی‌ها و بدخلقی‌های سرکارگر در امان‌اند؟ کارگر جوان گفت: البته، در قسمت شمالی کارگاه قسمتی هست که با چوب‌های خیلی مرغوب وسایل گران‌قیمت برای مشتریان خاص می‌سازند. تنها کسانی می‌توانند در آن قسمت مشغول کار شوند که مهارت بالایی داشته باشند و سخت‌کوش و دقیق باشند. شیوانا گفت: بسیار خوب! تو دو راه‌حل بیشتر نداری، یا باید همین‌جایی که هستی آنقدر تلاش کنی تا توانایی‌های برتر خود نسبت به سرکارگر فعلی را به مدیر این کارگاه ثابت کنی تا بتوانی جای او را بگیری و یا اینکه مهارت‌ها و توانمندی‌های خود را تا حد امکان و با دقت و حوصله آنقدر زیاد کنی تا بتوانی در بخش شمالی مشغول به کار شوی و دیگر صدای سرکارگر تندخو را نشنوی. یک راهش هم این است که با دانش و مهارتی که کسب کرده‌ای برای خودت در جایی دیگر کارگاه جدیدی دست و پا کنی. خلاصه اینکه، اگر می‌خواهی صدای آدم‌های حقیر و پست تو را آزار ندهد باید آنقدر خود را بالا بکشی که دیگر صدای آنها را نشنوی. پس برخیز و به جای ناراحت بودن، برای صعود تصمیم بگیر و کاری انجام بده.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 95
نویسنده : smjh
بدگوئی های کاهن در تاریخ مشرق زمین شیوانا را استاد عشق و معرفت و دانایی می­ دانند، اما در عین حال کشاورز ماهری هم بود و باغ سیب بزرگی را اداره می­ کرد. درآمد حاصل از این باغ صرف مخارج مدرسه و هزینه زندگی شاگردان و مردم فقیر و درمانده می­ شد. درختان سیب باغ شیوانا هر سال نسبت به سال قبل بارورتر و شاداب­تر می­ شدند و مردم برای خرید سراغ او می­ آمدند. یک سال تعداد سیب­ های برداشت شده بسیار زیادتر از از قبل بود و همه شاگردان نگران خراب شدن میوه­ ها بودند. در دهکده ­ای دور کاهن یک معبد بود که به دلیل محبوبیت بیش از حد شیوانا، دائم پشت سر او بد می­ گفت و مردم را از خرید سیب­ های او بر حذر می ­داشت. چندین بار شاگردان از شیوانا خواستند تا کاهن معبد را گوش­ مالی دهند و او را جلوی معبد رسوا کنند، اما شیوانا دائما آنها را به صبر و تحمل دعوت می ­کرد و از شاگردان می­ خواست تا صبور باشند و از دشمنی کاهن به نفع خود استفاده کنند. وقتی به شیوانا گفتند که تعداد سیب­ های برداشت شده امسال بیشتر از قبل است و بیم خراب شدن میوه­ ها می­ رود٬ شیوانا به چند نفر از شاگردانش گفت که بخشی از سیب ­ها را با خود ببرند و به مردم ده به قیمت بالا بفروشند، در عین حال به شاگردان خود گفت که هر جا رسیدند درس های رایگان شیوانا را برای مردم ده بازگو کنند و در مورد مسیر تفکر و روش معرفتی شیوانا نیز صحبت کنند. هفته بعد وقتی شاگردان برگشتند با تعجب گفتند که مردم ده نه تنها سیب­ های برده شده را خریدند بلکه سیب­ های اضافی را نیز پیش خرید کردند. یکی از شاگردان با حیرت پرسید: اما استاد سوالی که برای ما پیش آمده این است که چرا مردم آن ده با وجود اینکه سال­ها از زبان امین معبدشان بدگویی شیوانا را شنیده بودند ولی تا این حد برای خرید سیب ­های شیوانا سر و دست می­ شکستند؟ شیوانا پاسخ داد: جناب کاهن ناخواسته نام شیوانا را در اذهان مردم زنده نگه داشته بود، شما وقتی درباره مطالب معرفتی و درس های شیوانا برای مردم ده صحبت کردید، آنها چیزی خلاف آنچه از زبان کاهن شنیده بودند را مشاهده کردند، به همین خاطر این تفاوت را به سیب­ ها هم عمومیت دادند و روی کیفت سیب­ های شما هم دقیق شدند و عالی بودن آنها را هم تشخیص دادند. ما سود امسال را مدیون بدگویی ­های آن کاهن بد زبان هستیم. او باعث شد مردم ده با ذوق و شوق و علاقه و کنجکاوی بیشتری به درس ­های معرفت روی آودند و در عین حال کاهن خود را بهتر بشناسند. پیشنهاد می ­کنم به او میدان دهید و بگذارید باز هم بدگویی و بد زبانی­اش را بیشتر کند. به همین ترتیب همیشه می ­توان روی مردم این ده به عنوان خریدارهای تضمینی میوه­ های خود حساب کنید. هر وقت فردی مقابل شما قد علم کرد و روی دشمنی با شما اصرار ورزید. اصلا مقابلش نایستید، به او اجازه دهید تا یک­طرفه در میدان دشمنی یکه تازی کند. زمان که بگذرد سکوت باعث محبوب­تر شدن شما و دشمنی او باعث شکست خودش می شود. در این حالت همیشه به خود بگویید، قدرت من بیشتر است چرا که او هیچ تاثیری روی من ندارد و من هرگز به او فکر نمی­ کنم و برعکس من باعث می­ شوم تا به طور دائم در ذهن او جولان دهم و او را وادار به واکنش نمایم، این جور مواقع سکوت نشانه قدرت است.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 75
نویسنده : smjh
نزدیکترین فرد به ناشناختنی روزی شیوانا وارد روستایی شد که بیماری عجیبی مردم روستا را فرا گرفته بود و هر روز عده زیادی از انسانها به خاطر این بیماری جان خود را از دست می ­دادند. مردم وقتی شنیدند شیوانا وارد دهکده آنها شده سراسیمه به حضورش شتافتند و از او خواستند تا دعایی کند و از خالق هستی بخواهد بیماری را از این دهکده دور سازد. شیوانا سری تکان داد و گفت: این دهکده متعلق به شماست و بیماری نیز در دهکده شما شایع شده است. پس لاجرم باید کسی از اهالی همین دهکده که ارتباطش با خالق هستی بیشتر است این دعا را بخواند و البته من و شما هم در کنار او دست نیاز به سوی خالق دراز خواهیم کرد. پس بروید و نزدیکترین فرد به ناشناختنی را نزد من بیاورید. مردم دور هم جمع شدند و پس از مدتی سه نفر را نزد شیوانا آوردند و گفتند که این سه نفر تمام سال لبشان به یاد ناشناختنی می­ جنبد و ذکر کلامشان آفریننده کاینات است. شیوانا از آنها خواست تا دعا کنند و بیماری از روستا برود. آن سه دعا کردند ولی هیچ اتفاقی نیفتاد. شیوانا تبسمی کرد و گفت: ارتباط اینها با ناشناختنی یک طرفه است. کسی را از اهالی این ده نزد من بیاورید که مستقیما با ناشناختنی هم کلام می شود. در این میان کودکی دست بلند کرد و گفت: در نزدیکی دهکده چوپان پیری است که همیشه چوبش را سمت آسمان می­ گیرد و با ناشناختنی دعوا می کند و آنقدر جدی حرف می­ زند که انگار دارد با یک موجود واقعی گفت و گو می­ کند. ما او را دیوانه می­ خوانیم و برای همین در جمع ما نیست. شیوانا پرسید: آیا بیماری به او و اعضای خانواده ­اش سرایت کرده است؟ پاسخ دادند: خیر او در خارج دهکده است و در کمال سلامت به سر می­ برد. شیوانا از مردم خواست تا چوپان را نزد او آورند. چوپان وقتی مقابل شیوانا ایستاد با عصبانیت پرسید: مرا برای چه به اینجا آوردید؟ شیوانا گفت: ما در این دهکده در جست و جوی فردی بودیم که مستقیما با خالق هستی بی­ واسطه صحبت کند و تو را یافتیم. از تو می­ خواهیم که با همان شیوه ای که همیشه با حضرت دوست صحبت می ­کنی از او بخواهی بیماری را از این دهکده دور سازد. چوپان لبخندی زد و از جا برخاست و چوبش را به سمت آسمان گرفت و گفت: خدایا! مگر نمی­ بینی مردم دهکده از تو چه می­ خواهند. خوب آنچه می ­خواهند را به ایشان بده و سپس سرش را پایین انداخت و رفت. روز بعد همه بیماران به طرز عجیبی بهبود یافتند و هیچ نشانی از بیماری در دهکده نماند. مردم حیرت­ زده گرد شیوانا جمع شدند و با سردرگمی از او پرسیدند: چگونه کلام عابدان اثری نکرد و جمله نه چندان مودبانه چوپان مقبول افتاد؟ شیوانا تبسمی کرد و گفت: عابدان با خدای ذهنی­ شان صحبت می کردند و این چوپان بی ­واسطه و مستقیم با خالق هستی صحبت می­ کرد. عابدان خدای ذهنی­ شان را باور ندارند و این چوپان نه تنها به وجود خالق اطمینان دارد بلکه شبانه روز با او هم کلام می­ شود. شما اگر جای ناشناختنی بودید حرف کدام را گوش می ­کردید و خواهش کدام یک را می ­پذیرفتید!؟ او که مودب است ولی شما را قبول ندارد و یا او که شما را با تمام وجود پذیرفته است!؟ دور شدن بیماری از دهکده نشان می ­دهد که ناشناختنی کدام یک را می­ پذیرد.
به وبلاگ من خوش آمدید

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران