عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 78
نویسنده : smjh
ناز ناشناختنی شيوانا را به دهکده ­ای دوردست دعوت کردند تا برای آنها دعای باران بخواند. همه مردم ده در صحرا جمع شدند و همراه شيوانا دست به دعا برداشتند تا آسمان بر ايشان رحم کند و باران رحمتش را بر زمين­های تشنه سرازير نمايد . اما ساعتها گذشت و بارانی نيامد. کم­ کم جمعيت از شيوانا و دعای او نااميد شدند و لب به شکايت گشودند. يکی از جوانان از لابلای جمعيت با تمسخر گفت: آه ای جناب استاد معرفت! تو به شاگردانت چه منتقل می­ کنی! وقتی نمی ­توانی از دعايت باران بسازی. حتماً از حرفهايت هم نتيجه ­ای حاصل نمی­ شود. عده زيادی از جوانان و پيران حاضر در جمع نيز به جوان شاکی پيوستند و شيوانا را به باد تمسخر گرفتند، اما استاد معرفت هيچ نگفت و در سکوت به تمام حرفها گوش فرا داد. سپس وقتی جمعيت خسته شدند و سکوت کردند به آرامی گفت: آيا در اين دهکده فرد ديگری هم هست که به جمع ما نپيوسته باشد!؟ همان جوان معترض گفت: بله! پيرمرد مست و شرابخواره ­ای است که زن و فرزندش را در زلزله ده سال پيش از دست داده است و از آن روز دشمن کائنات شده و ناشناختنی را قبول ندارد. شيوانا تبسمی کرد و گفت: مرا نزد او ببريد! باران اين دهکده در دست اوست. جمعيت متعجب، پشت سر شيوانا به سمت خرابه ­ای که پيرمرد در آن می­ زيست رفتند. در چند قدمی خرابه پيرمرد ژوليده ­ای را ديدند که روی زمين نشسته و با بغض به آسمان خيره شده است. شيوانا به نزد او شتافت و کنارش نشست و از او پرسيد: آسمان منتظر است تا فقط درخواست تو به سوی او ارسال شود. چرا لب به دعا باز نمی کنی!؟ پيرمرد لبخند تلخی زد و گفت: همين آسمان روزی با خراب کردن اين خرابه بر سر زن و فرزندانم مرا به خاک سياه نشاند. تو چه می گويی!؟ شيوانا دست به پشت پيرمرد زد و گفت: قبول دارم که مردم دهکده در اين ده سال با تنها گذاشتن تو، خويش را مستحق قحطی و خشکسالی نموده اند، اما عزت تو در اين سرزمين نزد ناشناختنی از همه، حتی از من شيوانا هم بيشتر است. به خاطر کودکان و زنانی که از تشنگی و قحطی در عذابند، ناز کشيدن ناشناختنی را قبول کن و درخواستی به سوی بارگاهش روانه ساز. پيرمرد با چشمانی پر از اشک رو به آسمان کرد و خطاب به ناشناختنـی گفت: فکر نکن هميشه منت تو را می­ کشم! هنوز هم از تو گله­ مندم! اما از تو می ­خواهم به خاطر زنان و کودکان گرسنه اين سرزمين ابرهايت را به سوی اين دهکده روانه کنی. می ­گويند هنوز کلام پيرمرد تمام نشده بود که در آسمان رعد و برقی ظاهر شد و قطرات باران باريدن گرفتند. شيوانا زير بغل پيرمرد را گرفت و او را به زير سقفی برد و خطاب به جمعيت متعجب و حيران و شرم زده گفت: دليل قحطی اين دهکده را فهميديد! در اين سالهای باقيمانده سعی کنيد قدر اين پيرمرد و بقيه آسيب ديدگان زمين لرزه را بدانيد. او برکت روستای شماست. سعی کنيد تا می­ توانيد او را زنده نگه داريد. سپس از کنار پيرمرد برخاست و به سوی جوانی که در صحرا به او اعتراض کرده بود رفت و در گوشش زمزمه کرد: صحنه ­ای که ديدی اسمش معرفت است. من به شاگردانم اين را آموزش می دهم.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 174
نویسنده : smjh
حمل تحمل شيوانا استاد معرفت بود. اما بسياری از مردم عادی، از راه­ های دور و نزديک نزد او می ­آمدند تا برای مشکلاتشان راه حل ارايه دهد. روزی مردی نزد شيوانا آمد و گفت که از زندگی زناشويی­ اش راضی نيست و فقط به خاطر مشکلات بعدی جرات و توان جدايی از همسرش را ندارد. مرد از شيوانا پرسيد که آيا اين تحمل اجباری رابطه زناشويی او و همسرش درست است و يا اين که او می­ تواند راه حل ديگری برای خلاصی از اين درد جانکاه پيدا کند؟! در دست مرد قفسی بود که داخل آن دو پرنده کوچک نگهداری می ­شدند. شيوانا دست دراز کرد و در قفس را باز کرد و هر دو پرنده را از قفس بيرون آورد و به سمت آسمان پرتاب کرد. يکی از پرنده­ ها پر کشيد و مانند تيری که از چله کمان رها می­ شود در فضا گم شد. اما پرنده دوم در چند قدمی روی زمين فرود آمد و با اشتياق فراوان دوباره به سمت قفس پر کشيد و به زور خودش را از در کوچک قفس داخل آن انداخت! شيوانا لبخندی زد و هيچ نگفت. مرد درحالی که بابت از دست دادن پرنده­ اش آزرده شده بود با تلخی گفت: پرنده­ ای که پريد و رفت ساکت­ ترين و زيباترين بود. درحالی که پرنده ­ای که برگشت بيشتر از همه آواز می ­خواند و خودش را به در و ديوار قفس می­ زد. هميشه فکر می­ کردم اين که آواز غمگين می­ خواند بيشتر طالب رفتن است، اما دل غافل که ساکت­ ترين پرنده مشتاق رفتن بود. اين ديگر چه حکايتی است نمی ­دانم! شيوانا لبخندی زد و گفت: هر دو پرنده چيزی را تحمل می کردند. آن که رفت دوری از آزادی را تحمل می ­کرد و وقتش که رسيد به سمت چيزی پر کشيد که آرزويش را داشت! اما اين دومی که آواز می خواند و از ميله­ های قفس شکوه داشت خود تحمل کردن را تحمل می ­کرد و دوست داشت. او دوباره به قفس بازگشت تا مبادا احساس "تحمل کردن" را از دست بدهد! مرد نگاهی به شيوانا انداخت و در حالی که به آسمان خيره شده بود گفت: يعنی می ­گوييد من شبيه اين پرنده ­ای هستم که قفس را انتخاب کرد؟ شيوانا سری تکان داد و گفت: تو از تحمل برای خود قفسی ساخته ­ای و در اين قفس شروع کرده­ ای به آواز و شعر اندوهگين خواندن و از ديگران هم می­ خواهی در قفس بودن تو را تحسين و تاييد کنند. حال آنکه بيشتر از همه تو اسير قفس خودت هستی. تو حمال تحمل خود هستی. پرنده ­ای که بخواهد برود راهش را می­ کشد و می رود و ديگر حتی به قفس فکر نمی ­کند! تو همه اين سالها قفس زندگی­ ات را می­ پرستيدی و در عين حال بار سنگين تحمل را نيز حمل می کردی.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 92
نویسنده : smjh
هنوز نگران است روزی زنی نزد شيوانا استاد معرفت آمد و به او گفت که همسرش نسبت به او و فرزندانش بی ­تفاوت شده است و او می ترسد که نکند مرد زندگی ­اش، دلش را به کس ديگری سپرده باشد. شيوانا از زن پرسيد: آيا مرد نگران سلامتی او و بچه هايش هست و برايشان غذا و مسکن و امکانات رفاهی را فراهم می ­کند؟! زن پاسخ داد: آری در رفع نيازهای ما سنگ تمام می­ گذارد و از هيچ چيز کوتاهی نمی ­کند! شيوانا تبسمی کرد و گفت: پس نگران نباش و با خيال راحت به زندگی خود ادامه بده. دو ماه بعد دوباره همان زن نزد شيوانا آمد و گفت: به مرد زندگی ­اش مشکوک شده است. او بعضی شبها به منزل نمی آيد و با ارباب جديدش که زنی پولدار و بيوه است صميمی شده است. زن به شيوانا گفت که می­ ترسد مردش را از دست بدهد. شيوانا از زن خواست تا بی­ خبر به همراه بچه­ ها به منزل پدر برود و واکنش همسرش را نزد او گزارش دهد. روز بعد زن نزد شيوانا آمد و گفت: شوهرش روز قبل وقتی خسته از سر کار آمده و کسی را در منزل نديده هراسان و مضطرب همه جا را زير پا گذاشته تا زن و بچه ­اش را پيدا کند و ديشب کلی همه را دعوا کرده که چرا بی­ خبر منزل را ترک کرده اند. شيوانا تبسمی کرد و گفت: نگران مباش! مرد تو مال توست. آزارش مده و بگذار به کارش برسد. او مادامی که نگران شماست، به شما تعلق دارد. شش ماه بعد زن گريان نزد شيوانا آمد و گفت: ای کاش پيش شما نمی ­آمدم و همان روز جلوی شوهرم را می­ گرفتم. او يک هفته پيش به خانه ارباب جديدش يعنی همان زن پولدار و بيوه رفته و ديگر نزد ما نيامده و اين نشانه آن است که او ديگر زن و زندگی را ترک کرده است و قصد زندگی با زن پولدار را دارد. زن به شدت می­ گريست و از بی­ وفايی شوهرش زمين و زمان را دشنام می­ داد. شيوانا دستی به صورتش کشيد و خطاب به زن گفت: هر چه زودتر مردان فاميل را صدا بـزن و بی­ مقدمه به منزل ارباب پولدار برويد. حتماً بلايی سر شوهرت آمده است! زن هراسناک مردان فاميل را خبر کرد و همگی به اتفاق شيوانا به در منزل ارباب پولدار رفتند. ابتدا زن پولدار از شوهر زن اظهار بی ­اطلاعی کرد. اما وقتی سماجت شيوانا در وارسی منزل را ديد تسليم شد. سرانجام شوهر زن را درون چاهی در داخل باغ ارباب پيدا کردند. او را در حالی که بسيار ضعيف و درمانده شده بود از چاه بيرون کشيدند. مرد به محض اينکه از چاه بيرون آمد به مردان اطراف گفت که سريعاً به همسر و فرزندانش خبر سلامتی او را بدهند که نگران نباشند. شيوانا لبخندی زد و گفت: اين مرد هنوز نگران است. پس هنوز قابل اعتماد است و بايد حرفش را باور کرد. بعداً مشخص شد که زن بيوه ارباب هر چه تلاش کرده بود تا مرد را فريب دهد موفق نشده بود و به خاطر وفاداری مرد او را درون چاه زندانی کرده بود. يک سال بعد زن هديه ­ای برای شيوانا آورد. شيوانا پرسيد: شوهرت چطور است؟ زن با تبسم گفت: هنوز نگران من و فرزندانم است. بنابراين ديگر نگران از دست دادنش نيستم!
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 78
نویسنده : smjh
کم کردن سیاهی زغال شیوانا خبردار شد که یکی از شاگردان مدرسه هر روز وقتی فرصت استراحت و تفریح فراهم می شود، بقیه شاگردان را گرد خود جمع می­ کند و در مورد خبرهایی که در دهکده و همینطور مناطق دور و نزدیک شنیده برای آنها ماجرا تعریف می ­کند. اما با این تفاوت که همه قصه­ ها و حکایت­ ها و ماجراهایی که نقل می­ کند مربوط به حوادث زشت و قتل و سرقت و انسان آزاری و بقیه رفتارهای ناپسند انسان­ های ناهنجار است. شیوانا روزی آن شاگرد خوش ­سخن را در مقابل بقیه اعضای مدرسه احضار کرد و با صدای بلند از او خواست تا دیگر از این داستان های منفی و اتفاقات ناپسند بیرون مدرسه برای شاگردان چیزی نقل نکند. آن شاگرد با اعتراض گفت: اما استاد اینها واقعیت جامعه بیرون مدرسه است و افراد مدرسه حق دارند با این واقعیات آشنا شوند! شیوانا پاسخ داد: اما مساله اینجاست که بیرون مدرسه اتفاقات مثبت و دوست داشتنی مثل محبت انسان­ها به همدیگر و ازخودگذشتگی اهالی برای کمک به یکدیگر و هزاران اتفاق امیدبخش دیگر هم رخ می ­دهد. اما تو عمدا اتفاقات آزاردهنده و ناخوشایند را از دل این هزاران اتفاق خوب بیرون می کشی و فقط آنها را نقل می ­کنی. از سوی دیگر به طور مستمر و دائم مشغول پر کردن ذهن شاگردان با این داستانهایت هستی. نتیجه این قصه گفتن­ ها از آدم های بد و رفتارهای زشت این است که تو کم­کم کاری می ­کنی که برای شاگردان مدرسه قباحت و زشتی کارهای ناپسند کمتر به چشم آید و آنها باورشان شود که باید با سیاهی زغال بسازند و آن را به هر قیمتی که هست بپذیرند و با آن کنار بیایند. چون این عادی سازی کارهای ناپسند در نظر شاگردان مدرسه حد پایانی ندارد و هر روز تو با قصه های ناخوشایند بیشتری به آن بال و پر می ­دهی، کم ­کم به صورت یک امر جاافتاده در می­ آید و زشتی­ ها و پلیدی­ ها دیگر آنقدر ناپسند به نظر نمی ­رسند. درحالی که ما در اینجا جمع شده ­ایم تا زیبایی خوبی­ ها و پاکی­ ها را باور کنیم و به دیگران معرفی نمائیم.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 108
نویسنده : smjh
زبان تبر هیزم­ شکن تنومند اما بدخلقی در نزدیکی دهکده شیوانا زندگی می ­کرد. هیزم­ شکن بسیار قوی بود و می ­توانست در کمتر از یک هفته یکصد تنه تراشیده درخت قطور را تهیه و تحویل دهد اما چون زبان تلخ و تندی داشت با اهالی شهرهای دور قرار داد می­ بست و برای مردم دهکده خودش کاری نمی کرد. برای ساختن پلی روی رودخانه نیاز به تعداد زیادی تنه درخت و الوار بود و چون فصل باران و سیلاب هم نزدیک بود، اهالی دهکده مجبور بودند به سرعت کار کنند و در کمتر از دو هفته پل را بسازند. به همین خاطر لازم بود کسی نزد هیزم ­شکن برود و از او بخواهد که کارهای جاری خودش را متوقف کند و برای پل دهکده تنه درخت آماده کند. چند نفر از اهالی نزد او رفتند اما جواب منفی گرفتند. برای همین اهالی دهکده نزد شیوانا آمدند و از او خواستند به شکلی با مرد هیزم­ شکن سر صحبت را باز کند و او را راضی کند تا برای پل دهکده تنه درخت آماده کند. شیوانا صبح روز بعد اول وقت لباس کارگری پوشید. تبری تیز را روی شانه گذاشت و به سمت کلبه هیزم­ شکن رفت. مردم از دور نگاه می ­کردند و می ­دیدند که شیوانا هم ­پای هیزم شکن تا ظهر تبر زد و درخت اره کرد و سرانجام موقع ناهار با او سر گفتگو را باز کرد و در خصوص نیاز اهالی به پل و باران شدیدی که در راه است برای او صحبت کرد. بعد از صرف ناهار هیزم شکن با شادی و خوشحالی درخواست شیوانا را پذیرفت و گفت از همین بعد ازظهر کار را شروع می­ کند. شیوانا هم کنار او ایستاد و تا غروب درخت قطع کرد. شب که شیوانا به مدرسه برگشت اهالی دهکده را دید که با حیرت به او نگاه می­ کنند و دلیل موافقیت هیزم ­شکن یک دنده و لجباز را از او می ­پرسند. شیوانا با لبخند اشاره ­ای به تبر کرد و گفت: این هیزم شکن قلبی به صافی آسمان دارد. منتهی مشکلی که دارد این است که فقط زبان تبر را می ­فهمد. بنابراین اگر می­ خواهید از این به بعد با هیزم شکن هم کلام شوید چند ساعتی با او تبر بزنید. در واقع هر کسی زبان ابزار شغل خودش را بهتر از بقیه می ­فهمد و شما هر وقت خواستید با کسی دوست شوید و رابطه صمیمانه برقرار کنید باید از طریق زبان ابزار شغل و مهارت او با او هم کلام شوید.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 78
نویسنده : smjh
دیوار تسلیمت را عقب بکش شیوانا هراز چندگاهی به مدت چند هفته شاگردانش را به خارج شهر و دامن طبیعت می ­برد و از آنها می خواست که در شرایط واقعی طبیعی برای خود آب و غذا و پناهگاه بسازند و زندگی طبیعی و با دست خالی را تجربه کنند. در این مواقع شاگردان مجبور بودند با دست خالی به شکار حیوانات بپردازند و با وسایل ساده تله و سبد و آتش درست کنند و برای خود جان­ پناه بسازند. گاهی اوقات گروه شیوانا با حیوانات وحشی مواجه می­ شدند و مجبور بودند در شرایط واقعی و با دست خالی از جان خویش محافظت کنند. خیلی از شاگردان شیوانا بخصوص تازه واردها، نسبت به این نوع زندگی و آموزش در طبیعت گله­ مند بودند و آن را غیر ضروری و بی­رحمانه می­ خواندند. اما برعکس بعضی از شاگردان بخصوص آنها که قدیمی­تر بودند، از این شکل زندگی لذت می ­بردند و گاهی به تنهایی برای چند هفته از مدرسه فاصله می­ گرفتند و در دامن طبیعت به تمرین و زندگی می ­پرداختند. روزی یکی از شاگردان تازه وارد که از زندگی دشوار در طبیعت طاقتش طاق شده بود از شیوانا پرسید: برای چه باید این همه سختی را تحمل کنیم درحالی که در مدرسه همه چیز برای یک زندگی ساده و راحت فراهم است؟ شیوانا پاسخ داد: برای اینکه دیوار تسلیم خود را عقب­تر بکشیم و نگذاریم هر کسی که از راه می ­رسد با اندک تهدیدی ما را به گوشه دیوار بچسباند و وادار به تسلیم سازد! شاگرد تازه وارد با تعجب پرسید: از کدام دیوار صحبت می ­کنید، اینجا که دیواری نیست؟! شیوانا لبخندی زد و گفت: دیری نمی ­پاید که در زندگی خود با اشخاصی روبرو می­ شوی که از تو انتظار تسلیم دارند. تو مجبور می­ شوی عقب نشینی کنی. آنها درآمد و امنیت تو را به خطر می­ اندازند و تو باز مجبور می شوی عقب نشینی کنی. آنها نزدیک­تر می ­آیند و شغل و اعتبار تو را تهدید می ­کنند. و تو باز مجبور می­ شوی عقب بکشی. تا سرانجام جایی کم می آوری. جایی که می ­بینی اگر یک قدم عقب­تر بگذاری دیگر طاقت­ات طاق خواهد شد. همان­جا دیوار تسلیم توست. من شما را به اینجا می­ آورم تا بتوانید در سخت­ترین شرایط وقتی در زندگی با تهدیدی مواجه شدید و مجبور به عقب نشینی شدید کم نیاورید و زود تسلیم نشوید. شما اکنون می­ توانید با حداقل امکانات در دامن طبیعت در سخت­ترین شرایط زنده بمانید. این یعنی دیوار تسلیم شما به جایی رفته است که دیگر نمی­ توان آن را تهدید کرد. در زندگی باید سعی کنید هنر و مهارت بقا در سخت­ترین شرایط را بلد باشید و تمام ابزارهای لازم برای این شکل زندگی کردن را در اختیار داشته باشید. همین الان ممکن است در دهکده زلزله­ ای بیاید و یا راهزنان حمله کنند و همه آواره کوه و صحرا شوند. مطمئن باش فقط کسانی زنده می ­مانند و مقاومت می ­کنند و پیروز از میدان بیرون می­ آیند که طاقت زندگی در سخت ­ترین شرایط را داشته باشند و دیوار تسلیمشان آن دور دورها باشد.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 80
نویسنده : smjh
به سایه دل مبند مرد ثروتمندی مُرد و ثروتی کلان را برای تنها فرزند پسرش به ارث گذاشت. پسرک جوان که ظرفیت این همه ثروت را یکجا نداشت، مست و مغرور شروع به ولخرجی و دست و دل بازی نمود. روزی پسر از مقابل شیوانا رد می ­شد. شیوانا را دید که به همراه یکی از شاگردانش به مرد فقیری در تعمیر و مرمت خانه ­اش کمک کند. مغرورانه و از سر تکبر نگاهی به شیوانا انداخت و گفت: استاد! می­ بینید که برای خوشبخت شدن و به همه چیز رسیدن راه­ های ساده ­تری هم وجود دارد! به شما قول می­ دهم که تا چند سال دیگر تمام این سرزمین را با شانس و اقبال خوشی که دارم تصاحب کنم! شیوانا به خورشید نگاه کرد و سپس به سایه پسر اشاره ­ای کرد و گفت: من جای تو بودم، به سایه دل نمی ­بستم! پسر پوزخندی زد و از شیوانا دور شد. شاگرد شیوانا پرسید: حکایت سایه چیست؟ شیوانا گفت: در هنگام طلوع خورشید، روباهی از لانه ­اش بیرون آمد و با حالتی پرتکبر به سایه بزرگ و بلندی که خورشید صبحگاهی برایش درست کرده بود نگاه کرد و با غرور فریاد زد که: امروز شتری خواهم خورد! سپس به راه خود ادامه داد و تا ظهر به دنبال شتر گشت. اما چیزی نصیبش نشد. آنگاه دوباره به سایه اش نگریست و گفت: آه انگار یك موش برای من کافی است. زندگی هم گاهی همین بلا را بر سر انسان می ­آورد. وقتی چند صباحی بخت و اقبال پشت سر هم به انسان روی می­ آورد، شخص گمان می­ کند که همیشه سایه­ اش بزرگ و اقبالش بلند است. اما وقتی چرخ روزگار به شکلی دیگر خود را نشان می­ دهد، آن موقع است که فرد قد و قواره واقعی خودش را می فهمد. من اگر جای این پسرک خام و نپخته بودم اصلا به سایه دل نمی­ بستم.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 106
نویسنده : smjh
وفاداری از شيوانا عارف بزرگ پرسيدند وفادارترين مردی که ديدی که بود؟ او گفت: جوانی که هنوز ازدواج نکرده بود و هنوز نمی دانست همسرش کيست و چه شکل و قيافه ای خواهد داشت، اما با اين ­وجود هرگاه با دختری جوان برخورد می­ کرد شرم و حيا پيشه می­ کرد و خود را کنار می­ کشيد. او وفادارترين مردی بود که در تمام عمرم ديده بودم.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 210
نویسنده : smjh
یادگیری روزی پسری نزد شیوانا آمد و به او گفت که یکی از افسران امپراتوری مزاحم او و خانواده­ اش شده است و هر روز به نحوی آنها را اذیت می­ کند. پسر جوان گفت که افسر گارد امپراتور مبارزی بسیار جنگاور است و در سراسر سرزمین امپراتوری کسی سریعتر و پرشتاب­تر از او حرکات رزمی را اجرا نمی ­کند. به همین خاطر هیچ کس جرات مبارزه با او را ندارد. این افسر نامش برق­ آسا است و آنچنان حرکات رزمی را به سرعت اجرا می­ کند که حتی قوی­ترین رزم ­آوران هم در مقابل سرعت ضربات او کم می آورند. من چگونه می ­توانم از خودم و حریم خانواده ­ام در مقابل او دفاع کنم؟! شیوانا تبسمی کرد و گفت: او را به مبارزه دعوت کن و در نبردی مردانه او را سرجایش بنشان! پسر جوان لبخند تلخی زد و گفت: چه می­ گوئید؟! او برق­ آسا است و سریعتر از برق ضربات خود را وارد می ­سازد. من چگونه می ­توانم به سرعت به او ضربه بزنم؟! شیوانا با همان لحن آرام و مطمئن خود گفت: او را به مبارزه دعوت کن و در نبردی مردانه سر جایش بنشان! برای تمرین ضربه زنی برق ­آسا هم فردا نزد من آی تا به تو راه سریعتر جنگیدن را بیاموزم! فردای آن روز پسر جوان لباس تمرین رزم به تن کرد و مقابل شیوانا ایستاد. شیوانا از جا برخاست به آهستگی دستانش را بالا برد و با چرخش همزمان بدن و دست و سر و کمر و پاهایش ژست مردی را گرفت که قصد دارد به پسر جوان ضربه بزند. اما نکته اینجا بود که شیوانا حرکت ضربه ­زنی را با سرعتی فوق العاده کم و تقریبا صفر انجام داد. یک ضربه شیوانا به صورت پسر نزدیک یک ساعت طول کشید. پسر جوان ابتدا مات و مبهوت به این بازی آهسته شیوانا خیره شد و سپس با بی­ تفاوتی در گوشه ای نشست. یک ساعت بعد وقتی نمایش ضربه ­زنی شیوانا به اتمام رسید. شیوانا از پسر خواست تا با سرعتی بسیار کمتر از او همان ضربه را اجرا کند. پسر با اعتراض فریاد زد که حریف او سریعترین مبارز سرزمین امپراتور است. آنوقت شیوانا با این حرکات آهسته و لاک­پشت ­وار می­ خواهد روش مبارزه با برق ­آسا را آموزش دهد؟! اما شیوانا با اطمینان به پسر گفت که این تنها راه مبارزه است و او چاره ­ای جز اطاعت را ندارد. پسر به ناچار حرکات رزمی را با سرعتی فوق­ العاده کم اجرا نمود. یک حرکت چرخیدن که در حالت عادی در کسری از ثانیه قابل انجام بود به دستور شیوانا در دو ساعت انجام شد. روزهای بعد نیز شیوانا حرکات جدید را با همین شکل یعنی اجرای حرکات چند ثانیه ­ای در چند ساعت آموزش داد. سرانجام روز مبارزه فرا رسید. پسر جوان مقابل افسر امپراتور ایستاد و از او خواست تا دست از سر خانواده ­اش بردارد. افسر امپراتور خشمگین بدون هیچ توضیحی دست به شمشیر برد و به سوی پسر جوان حمله کرد. اما در مقابل چشمان حیرت­زده سربازان و ساکنین دهکده پسر جوان با سرعتی باورنکردنی سر و صورت افسر را زیر ضربات خود گرفت و در یک چشم به هم زدن برق­ آسا را بر زمین کوبید. همه حیرت کردند و افسر امپراتور ترسان و شرم­زده از دهکده گریخت. پسر جوان نزد شیوانا آمد و از او راز سرعت بالای خود را پرسید. او به شیوانا گفت: ای استاد بزرگ! من که تمام حرکات را آهسته اجرا کردم چگونه بود که هنگام رزم واقعی این قدر سریع عمل کردم؟ شیوانا خندید و گفت: تک­ تک اجزای وجود تو در تمرینات آهسته تمام جزئیات فرم­ های مبارزه را ثبت کردند و با فرصت کافی ریزه ­کاری های تک ­تک حرکات را برای خود تحلیل کردند. به این ترتیب هنگام رزم واقعی بدن تو فارغ از همه چیز دقیقا می­ دانست چه حرکتی را به چه شکل درستی باید انجام دهد و به طور خودکار آن حرکت را با حداکثر سرعت اجرا کرد. درواقع سرعت اجرای حرکات تو به خاطر تمرین آهسته آن بود. هرچه تمرین آهسته ­تر باشد سرعت اجرا در شرایط واقعی بیشتر است. در زندگی هم اگر می ­خواهی بهترین باشی باید عجله و شتاب را کنار بگذاری و تمام حرکات را ابتدا به صورت آهسته مسلط شوی. فقط با صبر و حوصله و سرعت پایین است که می ­توان به سریعترین و پیچیده­ ترین امور زندگی مسلط شد. راز موفقیت آنها که سریع ترین هستند همین است. تمرین در سرعت پایین. به همین سادگی!
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 85
نویسنده : smjh
شیوانا و پیرمرد فرتوت زن و دختر جوانی، پیرمردی خسته و افسرده را کشان­ کشان نزد شیوانا آوردند و درحالی که با نفرت به پیرمرد خیره شده بودند از شیوانا خواستند تا سوالی را از جانب آنها از پیرمرد بپرسد؟ شیوانا درحالی که سعی می‌کرد خشم و ناراحتی خود را از رفتار زشت دختر و زن با پیرمرد پنهان کند، از زن قضیه را پرسید. زن گفت: این مرد همسر من و پدر این دختر است. او بسیار زحمتکش است و برای تامین معاش ما به هر کاری دست می‌زند. از بس شب و روز کار می‌کند دستانی پینه بسته و سر و صورتی زخمی و پشتی خمیده و قیافه‌ای نه چندان دلپسند پیدا کرده است. وقتی در بازار همراه ما راه می‌رود ما در هیکل و هیبت او هیچ چیزی برای افتخار کردن پیدا نمی‌کنیم و سعی می‌کنیم با فاصله از او حرکت کنیم. ای استاد بزرگ از طرف ما از این پیرمرد بپرسید ما به چه چیز او به عنوان پدر و همسر افتخار کنیم و چرا باید او را تحمل کنیم؟ شیوانا نفسی عمیق کشید و دوباره از زن و دختر پرسید: این مرد اگر شکل و شمایلش چگونه بود شما به او افتخار می‌کردید؟ دخترک با خنده گفت: من دوست دارم پدرم قوی هیکل و خوش تیپ و خوش لباس باشد و سر و صورتی تمیز و جذاب داشته باشد و با بهترین لباس و زیباترین اسب و درشکه مرا در بازار همراهی کند. زن نیز گفت: من هم دوست داشتم همسرم جوان و سالم و تندرست و ثروتمند و با نفوذ باشد و هر چه از اموال دنیا بخواهم را در اختیار من قرار دهد. نه مثل این پیرمرد فرتوت و از کارافتاده فقط به اندازه بخور و نمیر برای ما درآمد بیاورد. به ­راستی این مرد کدام از این شرایط را دارد تا مایه افتخار ما شود؟ ای استاد از او بپرسید ما به چه چیز او افتخار کنیم؟ شیوانا آهی کشید و به سوی پیرمرد رفت و دستی به شانه‌اش زد و به او گفت: ای پیرمرد خسته و افسرده! اگر من جای تو بودم به این دختر بی‌ادب و مادر گستاخش می‌گفتم که اگر مردی جوان و قوی هیکل و خوش هیبت و توانگر بودم، دیگر سراغ شما آدم‌های بی‌ادب و زشت طینت نمی‌آمدم و همنشین اشخاصی می‌شدم که در شان و مرتبه آن موقعیت من بودند. پیرمرد نگاه سنگینش را از روی زمین بلند کرد و در چشمان شفاف شیوانا خیره شد و با صدایی آکنده از بغض گفت: اگر این حرف را بزنم دلشان می‌شکند و ناراحت می‌شوند مرا از گفتن این جواب معاف‌دار و بگذار با سکوت خودم زخم زبان‌ها را به جان بخرم و شاهد ناراحتی آنها نباشم. پیرمرد این را گفت و از شیوانا و زن و دخترش جدا شد و به سمت منزل حرکت کرد. شیوانا آهی کشید و رو به زن و دختر کرد و گفت: آنچه باید به آن افتخار کنید همین مهر و محبت این مرد است که با وجود همه زخم زبان‌ها و دشنام‌ها لب به سکوت بسته تا مبادا غبار غم و اندوه بر چهره شما بنشیند.
به وبلاگ من خوش آمدید

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران