عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 68
نویسنده : smjh
عشق بی پایان پیرمردی صبح زود از خانه­ اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می ­شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخم های پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشیم جائی از بدنت آسیب ­دیدگی یا شکستگی نداشته باشه. پیرمرد غمگین شد، گفت خیلی عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست. پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند. او گفت: همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می­ روم و صبحانه را با او می­ خورم. امروز به حد كافی دیر شده، نمی ­خواهم تاخیر من بیشتر شود. یكی از پرستاران به او گفت: خودمان به او خبر می ­دهیم تا منتظرت نماند. پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم، او آلزایمر دارد، چیزی را متوجه نخواهد شد. او حتی مرا هم نمی ­شناسد. پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی­ داند شما چه کسی هستید چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می ­روید؟ پیرمرد با صدایی گرفته به آرامی گفت: اما من که می­ دانم او چه کسی است.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 64
نویسنده : smjh
داداشی وقتی سر كلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود كه کمی جلوتر از من نشسته بود. اون منو داداشی صدا می‌كرد. تمام فكرم متوجه اون چشم­ های معصومش بود و آرزو می‌كردم كه عشقش متعلق به من باشه. اما اون توجهی به اين مساله نمی­ كرد. آخر كلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست. من جزومو بهش دادم. بهم گفت: متشكرم داداشی. می خوام بهش بگم، ميخوام كه بدونه، من نمیخوام فقط داداشی باشم. من عاشقشم. اما من خيلی خجالتی هستم، علتش رو نمی ­دونم. آرزو می‌كردم كه عشقش متعلق به من باشه. روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت: می ­خواد که با همديگه باشيم، درست مثل يه خواهر و برادر. ما با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد. من پشت سر اون، كنار در خروجی ايستاده بودم، تمام حواسم به اون لبخند زيبا و چشم های معصومش بود. آرزو می‌كردم كه عشقش متعلق به من باشه، اما اون مثل من فكر نمی‌كرد و من اين رو می­ دونستم. به من گفت: متشكرم داداشی، روز خيلی خوبی داشتم. ميخوام بهش بگم، میخوام كه بدونه، من نمیخوام فقط داداشی باشم. من عاشقشم. اما من خيلی خجالتی هستم. علتش رو نمی دونم. يك روز گذشت، سپس يك هفته، يك سال و... قبل از اينكه بتونم حرف دلم رو بهش بزنم روز فارغ التحصيلی فرا رسيد، من به اون نگاه می‌كردم كه درست مثل فرشته‌ها روی صحنه رفته بود تا مدركش رو بگيره. قبل از اينكه كسی خونه بره سمت من اومد، با همون لباس و كلاه فارغ التحصيلی، با گريه آروم گفت تو بهترين داداشی دنيا هستی، متشكرم داداشی. میخوام بهش بگم، ميخوام كه بدونه، من نمی‌خوام فقط داداشی باشم. من عاشقشم. اما من خيلی خجالتی هستم. علتش رو نمی­ دونم. چند وقت بعد تو مراسم جشن عروسیش شرکت کردم، اون دختره حالا داره ازدواج می­ كنه، من ديدم كه بله رو گفت و وارد زندگی جديدی شد. وقتی منو دید رو به من کرد و گفت تو اومدی داداشی، متشکرم. اما دیگه اون چشمای معصوم رو نداشت، یه غمی توی چشماش بود. سال­های زيادی گذشت. العان دارم به سنگ قبری نگاه می­ كنم كه دختری كه منو داداشی خودش می­ دونست زیر اون خوابيده، دوستان دوران تحصيلش هم هستند. يه نفر داره دفتر خاطراتش رو می خونه، دفتری كه در دوران تحصيل اون رو نوشته. این چيزی هست كه اون نوشته بود: تمام توجهم به اون بود آرزو می‌كردم عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به اين موضوع نداشت و من اينو می­ دونستم. من می ­خواستم بهش بگم، می­ خواستم كه بدونه نمی­ خوام فقط برای من يك داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما من خجالتی هستم، علتش رو نمی ­دونم، هميشه آرزو داشتم كه به من بگه دوستت دارم.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 84
نویسنده : smjh
عروس آبله رو دختر جوانی آبله سختی گرفت. نامزدش به عیادت او رفت. چند ماه بعد، نامزد وی کور شد. موعد عروسی فرا رسید. مردم می­ گفتند: چه خوب! عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش هم نابینا باشد. 20 سال بعد از ازدواج، زن از دنیا رفت. مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند. مرد گفت: من کاری نکردم جز اینکه شرط عشق را به جا آوردم.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 100
نویسنده : smjh
رنگ عشق دختری بود نابينا که از خودش تنفر داشت، که از تمام دنيا تنفر داشت و فقط يک نفر را دوست داشت، دلداده­ اش را و با او چنين گفته بود اگر روزی قادر به ديدن باشم حتی اگر فقط برای يک لحظه بتوانم دنيا را ببينم عروس حجله­ گاه تو خواهم شد و چنين شد که آمد آن روزی که يک نفر پيدا شد که حاضر شود چشم های خودش را به دختر نابينا بدهد و دختر آسمان را ديد و زمين را رودخانه­ ها و درختها را آدميان و پرنده ­ها را و نفرت از روانش رخت بربست. دلداده به ديدنش آمد و يادآورد وعده ديرينش شد: بيا و با من عروسی کن. ببين که سالهای سال منتظرت مانده ­ام. دختر برخود بلرزيد و به زمزمه با خود گفت: اين چه بخت شومی است که مرا رها نمی­ کند؟ دلداده ­اش هم نابينا بود و دختر قاطعانه جواب داد: قادر به همسری با او نيست. دلداده رو به ديگر سو کرد که دختر اشک هايش را نبيند و در حالی که از او دور می شد گفت: پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 95
نویسنده : smjh
مارمولک شخصی مشغول تخريب ديوار قديمی خانه ­اش بود تا آنرا نوسازی كند. توضيح اينكه منازل ژاپنی بنابر شرايط محيطی دارای فضايی خالی بين ديوارهای چوبی هستند. اين شخص در حين خراب کردن ديوار در بين آن مارمولکی را ديد که ميخی از بيرون به پايش فرو رفته بود. دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد. وقتی ميخ را بررسی کرد خيلی تعجب كرد! اين ميخ چهار سال پيش، هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود! اما براستی چه اتفاقی افتاده بود كه در يک قسمت تاريک آن هم بدون كوچكترين حرکت، يك مارمولک توانسته بمدت چهار سال در چنين موقعيتی، زنده مانده! چنين چيزی امکان ندارد و غير قابل تصور است. متحير از اين مساله کارش را تعطيل و مارمولک را مشاهده کرد. در اين مدت چکار می­ کرده؟ چگونه و چی می ­خورده؟ همانطور که به مارمولک نگاه می ­کرد يکدفعه مارمولکی ديگر، با غذايی در دهانش ظاهر شد! مرد شديدا منقلب شد! چهار سال مراقبت. و این است عشق! يك موجود كوچك با عشقی بزرگ.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 77
نویسنده : smjh
قلب پسر به دختر گفت اگه يه روزی به قلب احتياج داشته باشی اولين نفری هستم كه ميام تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت كنم. دختر لبخندی زد و گفت: ممنونم. تا اينكه يك روز اون اتفاق افتاد. حال دختر خوب نبود. نياز فوری به قلب داشت. از پسر خبری نبود. دختر با خودش می­ گفت: مي دونی كه من هيچ وقت نمی ذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا كنی، ولی اين بود اون حرفات؟ حتی برای ديدنم هم نيومدی. شايد من ديگه هيچوقت زنده نباشم. آرام گريست و ديگر چيزی نفهميد. چشمانش را باز كرد. دكتر بالای سرش بود. به دكتر گفت: چه اتفاقی افتاده؟ دكتر گفت: نگران نباشيد پيوند قلبتون با موفقيت انجام شده. شما بايد استراحت كنيد. درضمن اين نامه برای شماست. دختر نامه رو برداشت. اثری از اسم روی پاكت ديده نمی­ شد. بازش كرد. درون آن چنين نوشته شده بود: سلام عزيزم. الان كه اين نامه رو می­ خونی من در قلب تو زنده ­ام. از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم، چون می­ دونستم اگه بيام هرگز نميذاری كه قلبمو بهت بدم. پس نيومدم تا بتونم شرط عشق رو به جا بیارم. اميدوارم عملت موفقيت ­آميز باشه . عاشقتم تا بينهايت. دختر نمی­ توانست باور كند. اون اين كارو كرده بود. اون قلبشو به دختر داده بود. آرام اسم پسر را صدا كرد و قطره­ های اشك روی صورتش جاری شد. به خودش گفت: چرا هيچ­ وقت حرفاشو باور نکردم؟
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 90
نویسنده : smjh
عشق واقعی زن و شوهر جوانی سوار بر موتورسیکلت در دل شب می ­راندند. آنها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند. زن جوان: یواشتر برو من می­ ترسم. مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره. زن جوان: خواهش می ­کنم، من خیلی می ­ترسم. مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی دوستم داری. زن جوان: دوستت دارم، حالا می ­شه یواشتر برونی. مرد جوان: مرا محکم بگیر. زن جوان: خوب، حالا می ­شه یواشتر برونی؟ مرد جوان: باشه، به شرط اینکه کلاه کاسکت مرا برداری و روی سرت بذاری، آخه نمی ­تونم راحت برونم، اذیتم می­ کنه. روز بعد روزنامه ­ها نوشتند: برخورد یک موتورسیکلت با ساختمانی حادثه آفرید. در این سانحه که بدلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود، پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 85
نویسنده : smjh
اسب بعدی مرد ثروتمندی در دهکده‌ای دور زمین‌های زیادی داشت و تعداد زیادی کارگر را همراه با خانواده‌شان روی این زمین‌ها به کار گرفته بود. و برای اینکه بتواند این کارگران را وادار به کار کند یک سرکارگر خشن و بی‌رحم را به عنوان نماینده خود انتخاب کرده بود و سرکارگر با خشونت و بی‌رحمی کارگران و خانواده‌های آنها را وادار می‌کرد روی زمین‌های مرد ثروتمند به سختی و تمام وقت کار کنند تا محصول بیشتری حاصل شود. روزی شیوانا از کنار این دهکده عبور می‌کرد. کارگران وقتی او را دیدند شکایت سرکارگر را نزد شیوانا بردند و گفتند: صاحب مزرعه، این فرد بی‌رحم را بالای سر ما گذاشته و ما به خاطر نان و غذای خود مجبوریم حرف او را گوش کنیم. چیزی به او بگویید تا با ما ملایم‌تر رفتار کند. شیوانا به سراغ سرکارگر رفت. او را دید که افسار اسب پیری را در دست گرفته و به سمتی می‌رود. شیوانا کنار سرکارگر شروع به راه رفتن کرد و از او پرسید: این اسب پیر را کجا می‌بری؟ سرکارگر با بدخلقی جواب داد: این اسب همیشه پیر نبوده است. مرد ثروتمندی که مالک همه این زمین‌هاست سال‌ها از این اسب سواری کشیده و استفاده‌های زیادی از او برده است. اکنون چون پیر و از کار افتاده شده دیگر به دردش نمی‌خورد. چون صاحب زمین‌ها به هر چیزی از دید سوددهی و منفعت نگاه می‌کند بنابراین از این پس اسب پیر چیزی جز ضرر نخواهد داشت. به همین خاطر او از من خواسته تا اسب را به سلاخی ببرم و گوشت او را بین سگ‌های مزرعه تقسیم کنم تا لااقل به دردی بخورد. شیوانا لبخندی زد و گفت: اگر صاحب این مزرعه آدم‌های اطراف خود را فقط از پنجره سوددهی و منفعت نگاه می‌کند، پس حتما روزی فرامی‌رسد که به شخصی چون تو دیگر نیازی نخواهد داشت. آن روز شاید کارگران مزرعه بیشتر از اربابت به داد تو برسند. اگر کمی با آنها نرمی و ملاطفت به خرج دهی وقتی به روزگار این اسب بیفتی می‌توانی به لطف و کمک آنها امیدوار باشی. همیشه از خود بپرس که از کجا معلوم اسب بعدی من نباشم! در این صورت حتماً اخلاقت لطیف‌تر و جوانمردانه‌تر خواهد شد.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 90
نویسنده : smjh
چشمان خودت کو یکی از شاگردان شیوانا جوانی ساده و صادق بود که نسبت به همه اهل مدرسه خوشبین بود و سفره دل خود را نزد همه باز می‌کرد و هیچ‌کس را بد نمی‌دانست. همه شاگردان هم او را دوست داشتند و با او بیشتر از بقیه صمیمی بودند. روزی شیوانا دید که این شاگرد جوان و ساده با پسر کدخدا و چند نفر دیگر از جوان‌های شرور دهکده در بازار دهکده هم‌صحبت است. شیوانا او را صدا زد و گفت: وقتی با این افراد صحبت می‌کنی مواظب چشم‌هایت باش. شاگرد ساده‌دل مات و مبهوت به چهره شیوانا خیره شد و باحیرت گفت: من چشم‌هایم سر جایش هستند و اصلا به کسی اجازه نمی‌دهم به آنها آسیب برساند. شما خاطرتان جمع باشد. سپس دوباره به جمع دوستان جدید اما شرور خود پیوست. یک هفته بعد شیوانا در حیاط مدرسه نشسته بود که ناگهان متوجه شد از داخل سالن کلاس سر و صدای بلندی برخاسته است. به آنجا رفت و با تعجب دید که شاگردان مدرسه گرد دوست ساده و قدیمی خود را گرفته و به او اعتراض می‌کنند چرا در مورد آنها نزد بقیه بدگویی و غیبت می‌کند و صفات دروغ و ناشایست را به دوستان خود نسبت می‌دهد. شیوانا شاگردان را به سکوت دعوت کرد و مقابل شاگرد ساده‌دل ایستاد و با انگشت به چشمان او اشاره کرد و گفت: قبل از اینکه با پسر کدخدا و دوستان شرورش نشست و برخاست کنی با چشمان خودت تمام بچه‌های مدرسه را پاک و درستکار می‌دیدی. اما اکنون بعد از چند هفته همنشینی با دوستان شرورت چشمان خود را از دست داده‌ای و چشمان آنها را به عاریت گرفته‌ای. به همین خاطر در چهره دوستان مدرسه‌ات نیرنگ و فریب و چیزهایی می‌بینی که چشمان جدیدت به تو دیکته می‌کنند. وقتی آن روز به تو گفتم مواظب چشم‌هایت باش منظورم این بود که مواظب باش آنها پنجره پاک و سالم نگاه تو را با پنجره کدر و ناسالم خود عوض نکنند. سعی کن دیده خود را بشویی و کمی در مورد تغییر نگاهت و نادرستی برداشت‌ها و قضاوت‌های جدیدت نسبت به دوستان قدیمی فکر کنی. مطمئنا آنقدر ناراحت خواهی شد که برای همیشه چشمانت را از دوستان شرورت پس خواهی گرفت و ارتباطت را با آنها برای همیشه قطع خواهی کرد.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 99
نویسنده : smjh
دقایقی از تو برای دیگران شيوانا گوشه‌ای از مدرسه نشسته و به کاری مشغول بود و در عين حال به صحبت چند نفر از شاگردانش گوش می‌داد. يکی از شاگردان ده دقيقه يک‌ريز در مورد شاگردی که غايب بود صحبت کرد و راجع به مسايل شخصی فرد غايب حدسيات و برداشت‌های متفاوتی بيان کرد. حتی چند دقيقه آخر وقتی حرف کم آورد در مورد خصوصيات شخصی و خانوادگی شاگرد غايب هم سخنانی گفت. وقتی کلام شاگرد غيبت‌کن تمام شد، شيوانا به سمت او برگشت و با لحنی کنجکاوانه از او پرسيد: بابت اين ده دقيقه‌ای که از وقت ارزشمند خودت به آن شاگرد غايب دادی، چقدر از او گرفتی؟‏ شاگرد غيبت‌کن با تعجب گفت: هيچ چيز! راجع به کدام ده دقيقه من صحبت می‌کنيد؟ شيوانا تبسمی کرد و گفت: هر دقيقه‌ای که به ديگران می‌پردازی در واقع يک دقيقه از خودت را از دست می‌دهی. تو ده دقيقه تمام از وقت ارزشمندی را که می‌توانستی در مورد خودت و مشکلات و نواقص و مسايل زندگی خودت فکر کنی، به آن شاگرد غايب پرداختی. اين ده دقيقه ديگر به تو برنمی‌گردد که صرف خودت کنی. حال سوال من اين است که برای اين ده دقيقه‌ای که روزی در زندگی متوجه ارزش فوق‌العاده آن خواهی شد چقدر پول از شاگرد غايب گرفته‌ای؟ اگر هيچ نگرفتی و به رايگان وقت خودت و اين دوستانت را هدر داده‌ای که وای بر شما که اينقدر راحت زمان‌های ارزشمند جوانی خود را هدر می دهيد. اگر هم پولی گرفته‌ای بايد بين دوستانت تقسيم کنی، چون با ده دقيقه صحبت کردن، تک‌تک اين افراد نيز ده دقيقه گرانقدر زندگيشان را با شنيدن مسايل شخصی ديگران هدر داده‌اند.
به وبلاگ من خوش آمدید

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران