عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 67
نویسنده : smjh
یک شاخه گل مردی مقابل گل­ فروشی ايستاد. او می ­خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر ديگری بود سفارش دهد تا برايش پست شود. وقتی از گل­ فروشی خارج شد٬ دختری را ديد که در کنار درب نشسته بود و گريه می­ کرد. مرد نزديک دختر رفت و از او پرسيد: دخترخوب چرا گريه می­ کنی؟ دختر گفت: می ­خواستم برای مادرم يک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است. مرد لبخندی زد و گفت: با من بيا٬ من برای تو يک دسته گل خيلی قشنگ می­ خرم تا آن را به مادرت بدهی. وقتی از گل­ فروشی خارج می ­شدند دختر درحالی که دسته گل را در دستش گرفته بود لبخندی حاکی از خوشحالی و رضايت بر لب داشت. مرد به دختر گفت: می­ خواهی تو را برسانم؟ دختر گفت نه، تا قبر مادرم راهی نيست. مرد ديگر نمی­ توانست چيزی بگويد٬ بغض گلويش را گرفت و دلش شکست. طاقت نياورد٬ به گل فروشی برگشت٬ دسته گل را پس گرفت و ۲۰۰ کيلومتر رانندگی کرد تا خودش آن را به دست مادرش هديه بدهد.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 71
نویسنده : smjh
سیگار قسم خوردم که بابت حقارتی که جلو دوستانم نصیبم کرده بود از او انتقام بگیرم. تنها کاری هم که از دستم برمی ­آمد این بود که جیـبش را بزنم. خیلی وقت بود که این کار را می­ کردم. هر بار که مادرم حالم را می ­گرفت با برداشتن پول از جیبش تلافی می­ کردم. پس این بار که مادر به خاطر یک سیگار کشیدن ساده آن طور جلو دوستانم به من سیلی زد من هم باید حسابی کیفش را خالی می ­کردم. سوار تاکسی شدم و به سوی خانه راه افتادم. در ردیف عقب معتادی مفلوک نشسته بود که مرا به راننده نشان داد و گفت: آره همسن همین آقا پسر یعنی دبیرستانی بودم که اولین بار مادرم سیگار دستم دید و به رویم نیاورد. اگر آن روز مادرم یک سیلی به من زده بود امروز وضعم این طور نبود و... به خانه که رسیدم افتادم به پای مادر و دستش را بوسیدم و اشک ریختم.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 65
نویسنده : smjh
نوشته روی دیوار مادر خسته از خرید برگشت و به زحمت زنبیل سنگین را داخل خانه کشید. پسرش دم در آشپزخانه منتظر او بود و می خواست کار بدی را که تامی کوچولو انجام داده، به مادرش بگوید. وقتی مادرش را دید به او گفت: مامان! مامان! وقتی من داشتم تو حیاط بازی می­ کردم و بابا داشت با تلفن صحبت می­ کرد تامی با یه ماژیک روی دیوار اطاقی را که شما تازه رنگش کرده­اید، خط خطی کرد. مادر آهی کشید و فریاد زد: حالا تامی کجاست؟ و رفت به اطاق تامی کوچولو. تامی از ترس زیر تختخوابش قایم شده بود، وقتی مادر او را پیدا کرد، سر او داد کشید: تو پسر خیلی بدی هستی و بعد تمام ماژیک­ هایش را شکست و ریخت توی سطل آشغال. تامی از غصه گریه کرد. ده دقیقه بعد وقتی مادر وارد اطاق پذیرایی شد، قلبش گرفت و اشک از چشمانش سرازیر شد. تامی روی دیوار با ماژیک قرمز یک قلب بزرگ کشیده بود و درون قلب نوشته بود: مادر دوستت دارم! مادر درحالی که اشک می­ ریخت به آشپزخانه برگشت و یک تابلوی خالی با خود آورد و آن را دور قلب آویزان کرد. بعد از آن، مادر هر روز به آن اطاق می ­رفت و با مهربانی به تابلو نگاه می ­کرد.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 73
نویسنده : smjh
کوزه شکسته یک پیرزن چینی دو کوزه آب داشت که آنها را به دو سر چوبی که روی دوشش می ­گذاشت، آویخته بود و از این کوزه­ ها برای آوردن آب از جویبار استفاده می­ کرد. یکی از این کوزه­ ها ترک داشت، درحالی که کوزه دیگر بی­ عیب و سالم بود و همه آب را در خود نگه می­ داشت. هر بار که زن پس از پرکردن کوزه­ ها، راه دراز جویبار تا خانه را می­ پیمود، آب از کوزه ­ای که ترک داشت چکه می ­کرد و زمانی که زن به خانه می­ رسید، کوزه نیمه­ پر بود. دو سال تمام، هر روز زن این کار را انجام می­ داد و همیشه کوزه­ ای که ترک داشت، نیمی از آبش را در راه از دست می ­داد. البته کوزۀ سالم و بدون ترک خیلی به خودش می ­بالید. ولی بیچاره کوزۀ ترک ­دار از خودش خجالت می­ کشید. از عیبی که داشت و از این که تنها نیمی از وظیفه ­ای را که برایش در نظر گرفته بودند می ­توانست انجام دهد. پس از دو سال سرانجام روزی کوزۀ ترک­ دار در کنار جویبار به زن گفت: من از خویشتن شرمسارم. زیرا این شکافی که در پهلوی من است سبب نشت آب می ­شود و زمانی که تو به خانه می­ رسی، من نیمه پر هستم. پیرزن لبخندی زد و به کوزۀ ترک­ دار گفت: آیا تو به گل­هائی که در این سوی راه، یعنی سوئی که تو هستی، توجه کرده ­ای؟ می ­بینی که در سوی دیگر راه گلی نروئیده است. من همیشه از کاستی و نقص تو آگاه بودم و برای همین در کنار راه تخم گل کاشتم تا هر روز که از جویبار به خانه بر می­ گردم تو آنها را آب بدهی. دو سال تمام من از گل­هائی که اینجا روئیده­ اند چیده ­ام و خانه ­ام را با آنها آراسته­ ام. اگر تو این ترک را نداشتی، هرگز این گل­ها و زیبائی آنها به خانۀ من راه نمی یافت. هر یک از ما عیب­ ها و کاستی­ های خود را داریم، ولی همین کاستی­ ها و عیب­ هاست که زندگی ما را دلپذیر و شیرین می­ سازد. ما باید انسان­ها را همان جور که هستند بپذیریم و خوبی را که در آنهاست ببینیم. برای همۀ شما کوزه­ های ترک برداشته آرزوی خوشی می­ کنم و یادتان باشد که گل­هائی را که در سمت شما روئیده ­اند ببوئید. از کاستی­ های خود نهراسیم زیرا خداوند در راه زندگی ما گل­هائی کاشته است که کاستی­ های ما آنها را می­ رویاند.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 73
نویسنده : smjh
شانس کشاورزی چینی اسب پیری داشت که از آن در کشت و کار مزرعه­اش استفاده می­کرد. یک روز اسب کشاورز به سمت تپه­ها فرار کرد. هسایه­ها در خانه­اش جمع شدند و به خاطر بدشانسی­اش به همدردی او پرداختند. کشاورز به آن­ها گفت: شاید این بدشانسی بوده و شاید هم خوش شانسی، فقط خدا می­ داند. یک هفته بعد،اسب کشاورز با یک گله اسب وحشی از آن سوی تپه­ ها برگشت. این بار مردم دهکده به او بابت خوش­شانسی­ اش تبریک گفتند. کشاورز گفت: شاید این خوش­ شانسی بوده شاید هم بدشانسی، فقط خدا می ­داند. فردای آن روز پسر کشاورز در حال رام کردن اسب­ های وحشی بود که از پشت یکی از اسب ­ها به زمین افتاد و پایش شکست. این بار وقتی هسایه ­ها برای عیادت پسر کشاورز آمدند، به او گفتند: چه آدم بدشانسی هستی. کشاورز باز جواب داد: شاید این بدشانسی بوده شاید هم خوش شانسی، فقط خدا می ­داند. چند روز بعد سربازان ارتش به دهکده آمدند و همه جوانان را برای خدمت در جنگ با خود بردند، به جز پسر کشاورز که پایش شکسته بود. این بار مردم با خود گفتند: شاید این خوش­ شانسی بوده شاید هم بدشانسی، فقط خدا می­ داند.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 87
نویسنده : smjh
حکمت خدا تنها نجات یافته کشتی اکنون به ساحل این جزیره دورافتاده، افتاده بود. او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل و افق را به تماشا می­نشست. سرانجام خسته و ناامید، از تخته پاره­ها كلبه­ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن لختی بیاساید. اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید كه كلبه­اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می­رود. بدترین اتفاق ممكن افتاده و همه چیز از دست رفته بود. از شدت خشم و اندوه در جا خشك­اش زد. فریاد زد: خدایا چطور راضی شدی با من چنین كاری بكنی؟ صبح روز بعد با صدای بوق كشتی­ ای كه به ساحل نزدیك می­ شد از خواب پرید. كشتی ­ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته و حیران بود. نجات دهندگان می­ گفتند: خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 91
نویسنده : smjh
سنگتراش روزی سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می ­کرد، از نزدیکی خانه بازرگـانی رد می­ شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت: این بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد. در یک لحظه او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد. تا مدت­ها فکر می­ کرد که از همه قدرتمندتر است، تا اینکه یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد، او دید که همه مردم به حاکم احترام می­ گذارند حتی بازرگانان. مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم یک حاکم بودم، آن وقت از همه قوی­تر می­ شدم. در همان لحظه او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد. در حالی که روی تخت روانی نشسته بود، مردم همه به او تعظیم می­ کردند. احساس کرد که نور خورشید او را می­ آزارد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است. او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد که به زمین بتابد و آن را گرم کند. پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت. پس با خود اندیشید که نیروی ابر از خورشید بیشتر است و تبدیل به ابری بزرگ شد. کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد. این بار آرزو کرد که باد شود و تبدیل به باد شد. ولی وقتی به نزدیکی صخره سنگی رسید، دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت. با خود گفت که قوی­ترین چیز در دنیا، صخره سنگی است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد. همان­طور که با غرور ایستاده بود، ناگهان صدایی شنید و احساس کرد که دارد خرد می­ شود. نگاهی به پایین انداخت و سنگتراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 155
نویسنده : smjh
سم دختری ازدواج کرد و به خانه شوهر رفت ولی هرگز نمی­ توانست با مادرشوهرش کنار بيايد و هر روز با هم جرو بحث می ­کردند. عاقبت يک روز دختر نزد داروسازی که دوست صميمی پدرش بود رفت و از او تقاضا کرد تا سمی به او بدهد تا بتواند مادرشوهرش را بکشد! داروساز گفت اگر سم خطرناکی به او بدهد و مادرشوهرش کشته شود، همه به او شک خواهند برد، پس معجونی به دختر داد و گفت که هر روز مقداری از آن را در غذای مادرشوهر بريزد تا سم معجون کم­کم در او اثر کند و او را بکشد و توصيه کرد تا در اين مدت با مادرشوهر مدارا کند تا کسی به او شک نکند. دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقـداری از آن را در غـذای مادرشوهـر می ريخت و با مهربانی به او می ­داد. هفته­ ها گذشت و با مهر و محبت عروس، اخلاق مادرشوهر هم بهتر و بهتر شد تا آنجا که يک روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت: آقای دکتر عزيز، ديگر از مادرشوهرم متنفر نيستم. حالا او را مانند مادرم دوست دارم و ديگر دلم نمی­ خواهد که بميرد، خواهش می­ کنم داروی ديگری به من بدهيد تا سم را از بدنش خارج کند. داروساز لبخندی زد و گفت: دخترم نگران نباش، آن معجونی که به تو دادم سم نبود بلکه سم در ذهن خود تو بود که حالا با عشق به مادرشوهرت از بين رفته است.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 75
نویسنده : smjh
فقر روزی یک مرد ثروتمند پسربچه کوچکش را به ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند چقدر فقیر هستند. آن دو یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند. در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟ پسر پاسخ داد: عالی بود پدر. پدر پرسید: آیا به زندگی آنها توجه کردی؟ پسر پاسخ داد: بله پدر. پدر پرسید: چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟ پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت: فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا. ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ­ای دارند که نهایت ندارد. ما در حیاطمان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می ­شود اما باغ آنها بی ­انتهاست. با شنیدن حرفهای پسر، زبان مرد بند آمده بود. بعد پسربچه اضافه کرد: متشکرم پدر، تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 80
نویسنده : smjh
بیسکوئیت زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصميم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خريداری کند. او يک بسته بيسکوئيت نيز خريد و بر روی يک صندلی نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد. مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه می ­خواند. وقتی که او نخستين بيسکوئيت را به دهان گذاشت متوجه شد که مرد هم يک بيسکوئيت برداشت و خورد. او خيلی عصبانی شد ولی چيزی نگفت. پيش خود فکر کرد بهتر است ناراحت نشوم، شايد اشتباه کرده باشد. ولی اين ماجرا تکرار شد. هر بار که او يک بيسکوئيت برمی ­داشت، آن مرد هم همين کار را می‌کرد. اينکار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمی­ خواست واکنشی نشان دهد. وقتی که تنها يک بيسکوئيت باقی مانده بود، پيش خود فکر کرد: حالا ببينم اين مرد بی‌ادب چکار خواهد کرد؟ مرد آخرين بيسکوئيت را نصف کرد و نصفش ديگرش را خورد. اين ديگه خيلی پرروئی می‌خواست. زن جوان حسابی عصبانی شده بود. در اين هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن کتابش را بست، چيزهايش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتی داخل هواپيما روی صندلی‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عينکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب ديد که جعبه بيسکوئيتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده. خيلی شرمنده شد. از خودش بدش آمد. يادش رفته بود که بيسکوئيتی که خريده بود را داخل ساکش گذاشته بود. آن مرد بيسکوئيت‌هايش را با او تقسيم کرده بود، بدون آنکه عصبانی و برآشفته شده باشد.
به وبلاگ من خوش آمدید

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران