عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 78
نویسنده : smjh
چند دقیقه شادی روزی در پارک شهر، زنی با یک مرد روی نیمکت نشسته بودند و به کودکانی که در حال بازی بودند نگاه می­ کردند. زن رو به مرد کرد و گفت: پسری که لباس ورزشی قرمز دارد و از سرسره بالا می­ رود، پسر من است. مرد در جواب گفت: چه پسر زیبایی و در ادامه گفت: او هم پسر من است و به کودکی که تاب بازی می­ کرد اشاره کرد. مرد نگاهی به ساعتش انداخت و پسرش را صدا زد: تامی، وقت رفتن است. تامی که دلش نمی ­آمد از تاب پایین بیاید با خواهش گفت: باباجان فقط پنج دقیقه، باشد؟ مرد سرش را تکان داد و قبول کرد. مرد و زن باز به صحبت ادامه دادند. دقایقی گذشت و پدر دوباره پسرش را صدا زد: تامی، دیر می شود، برویم. ولی تامی باز خواهش کرد: پنج دقیقه، این دفعه قول می­ دهم. مرد لبخندی زد و باز قبول کرد. زن رو به مرد کرد و گفت: شما آدم خونسردی هستید ولی فکر نمی­ کنید پسرتان با این کارها لوس شود؟ مرد جواب داد: دو سال پیش یک راننده مست پسر بزرگم را در حال دوچرخه سواری زیر گرفت و کشت. من هیچ­گاه برای سام وقت کافی نگذاشته بودم. ولی حالا تصمیم گرفته­ ام این اشتباه رو در مورد تامی تکرار نکنم. تامی فکر می­کند پنج دقیقه بیشتر برای بازی کردن وقت دارد ولی حقیقت آن است که من پنج دقیقه وقت می­ دهم تا بازی کردن و شادی او را ببینم، پنج دقیقه­ ای که دیگر هرگز نمی ­توانم بودن در کنار سامِ از دست رفته ­ام را تجربه کنم.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 77
نویسنده : smjh
خورشید و باد روزی خورشيد و باد با هم در حال گفتگو بودند و هر كدام نسبت به ديگری ابراز برتری می كرد، باد به خورشيد می ­گفت كه من از تو قويتر هستم، خورشيد هم ادعا می­ كرد كه او قدرتمندتر است. گفتند بياييم امتحان كنيم، خب حالا چه طوری؟ ديدند مردی در حال عبور بود كه كتی به تن داشت. باد گفت كه من می­ توانم كت آن مرد را از تنش دربياورم، خورشيد گفت پس شروع كن. باد وزيد و وزيد، با تمام قدرتی كه داشت به زير كت اين مرد می­ كوبيد، در اين هنگام مرد كه ديد نزديك است كتش را از دست بدهد، دكمه­ های آنرا بست و با دو دستش هم آنرا محكم چسبيد. باد هر چه كرد نتوانست كت مرد را از تنش بيرون بياورد و با خستگی تمام رو به خورشيد كرد و گفت: عجب آدم سرسختی بود، هر چه تلاش كردم موفق نشدم، مطمئن هستم كه تو هم نمی ­توانی. خورشيد گفت تلاشم را می­ كنم و شروع كرد به تابيدن، پرتوهای پر مهرش را بر سر مرد باريد و او را گرم كرد. مرد كه تا چند لحظه قبل با تمام قدرت سعی در حفظ كت خود داشت ديد كه ناگهان هوا تغيير كرده و با تعجب به خورشيد نگريست، ديد از آن باد خبری نيست، احساس آرامش و امنيت كرد. با تابش مدام و پر مهر خورشيد او نيز گرم شد و ديد كه ديگر نيازی به اينكه كت را به تن داشته باشد نيست بلكه به تن داشتن آن باعث آزار و اذيت او می­ شود. به آرامی كت را از تن بدر آورد و به روی دستانش قرار داد. باد سر به زير انداخت و فهميد كه خورشيد پرعشق و محبت كه بی ­منت به ديگران پرتوهای خويش را می ­بخشد بسيار از او كه می ­خواست به زور كاری را به انجام برساند قويتر است.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 91
نویسنده : smjh
زخم در یکی از روستـاهای ایتالیـا، پسربچه شـروری بود که دیگران را با سخنـان زشتش خیلی ناراحت می­ کرد. روزی پدرش جعبه ای پر از میخ به پسر داد و به او گفت: هر بار که کسی را با حرفهایت ناراحت کردی، یکی از این میخها را به دیوار انبار بکوب. روز اول، پسرک بیست میخ به دیوار کوبید. پدر از او خواست تا سعی کند تعداد دفعاتی که دیگران را می­ آزارد، کم کند. پسرک تلاشش را کرد و تعداد میخهای کوبیده شده به دیوار کمتر و کمتر شد. یک روز پدرش به او پیشنهاد کرد تا هر بار که توانست از کسی بابت حرفهایش معذرت خواهی کند، یکی از میخها را از دیوار بیرون بیاورد. روزها گذشت تا اینکه یک روز پسرک پیش پدرش آمد و با شادی گفت: بابا، امروز تمام میخها را از دیوار بیرون آوردم. پدر دست پسرش را گرفت و با هم به انبار رفتند، پدر نگاهی به دیوار انداخت و گفت: آفرین پسرم! کار خوبی انجام دادی. اما به سوراخهای دیوار نگاه کن. دیوار دیگر مثل گذشته صاف و تمیز نیست. وقتی تو عصبانی می ­شوی و با حرفهایت دیگران را می­ رنجانی، آن حرفها هم چنین آثاری بر انسانها می­ گذارند. تو می­ توانی چاقویی در دل انسانی فرو کنی و آن را بیرون آوری، اما هـزاران بـار عذرخواهـی هم نمی تواند زخم ایجاد شده را خوب کند.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 70
نویسنده : smjh
خانم نظافتچی در امتحان پايان ترم دانشکده پرستاری، استاد ما سوال عجيبی مطرح کرده بود. من دانشجوی زرنگی بودم و داشتم به سوالات به راحتی جواب می ­دادم تا به آخرين سوال رسيدم، نام کوچک خانم نظافتچی دانشکده چيست؟ سوال به نظرم خنده­ دار می­ آمد. در طول چهار سال گذشته، من چندين بار اين خانم را ديده بودم. ولی نام او چه بود؟ من کاغذ را تحويل دادم، درحالی که آخرين سوال امتحان بی­ جواب مانده بود. پيش از پايان آخرين جلسه، يکی از دانشجويان از استاد پرسيد: استاد، منظور شما از طرح آن سوال عجيب چه بود؟ استاد جواب داد: در اين حرفه شما افراد زيادی را خواهيد ديد. همه آنها شايسته توجه و مراقبت شما هستند، بـايد آنها را بشناسيد و به آنهـا محبت کنيد حتـی اگر اين محبت فقط يک لبخنـد يا يک سلام دادن ساده باشد. من هرگز آن درس را فراموش نخواهم کرد.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 69
نویسنده : smjh
هزینه عشق شبی پسر كوچكی يك برگ كاغذ به مادرش داد. مادر درحال آشپزی بود. دستهايش را با حوله تميز كرد و نوشته­ ها را با صدای بلند خواند. پسركوچولو با خط بچه­ گانه نوشته بود: صورتحساب: ۱ـ تميز كردن باغچه 500 تومان ۲- مرتب كردن اتاق خواب 500 تومان ۳- مراقبت كردن از برادر كوچكم 1000تومان ۴- بيرون بردن سطل زباله 500 تومان ۵- نمره رياضی خوبی كه گرفتم 500 تومان. جمع بدهی شما به من 3000 توان. مادر به چشمان منتظر پسرش نگاهی كرد و چند لحظه خاطراتش رو مرور كرد. سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب پسرش اين عبارت را نوشت: ۱- بابت سختی 9 ماه بارداری كه در وجودم رشد كردی، هيچ ۲- بابت تمام شب­هايی كه بر بالينت نشستم و برايت دعا كردم، هيچ ۳- بابت تمام زحماتی كه در اين چند سال كشيدم تا تو بزرگ شوی، هيچ ۴- بابت غذا، نظافت تو و اسباب بازی­ هايت، هيچ و اگر تمام اينها را جمع بزنی خواهی ديد كه هزينه عشق واقعی من به تو هيچ است. وقتی پسر آنچه را كه مادرش نوشته بود را خواند، چشمانش پر از اشك شد و درحالی كه به چشمان مادرش نگاه می­ كرد قلم را برداشت و زير صورتحساب نوشت: قبلا بطور كامل پرداخت شده است.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 64
نویسنده : smjh
چون فکر می کردم تو بیداری من خوابیده بودم مردی به دربار خان زند می­ رود و با ناله و فرياد می­ خواهد تا کريم خان را ملاقات کند. سربازان مانع ورودش می ­شوند. خان زند در حال کشيدن قليان ناله و فرياد مردی را می ­شنود و می ­پرسد ماجرا چيست؟ پس از گزارش سربازان به خان، وی دستور می­ دهد که مرد را به حضورش ببرند. مرد به حضور خان زند می ­رسد. خان از وی می­ پرسد که چه شده است اين چنين ناله و فرياد می ­کنی؟ مرد با درشتی می­ گويد: دزد همه اموالم را برده و الان هيچ چيزی در بساط ندارم. خان می ­پرسد وقتی اموالت به سرقت می­ رفت تو کجا بودی؟ مرد می ­گويد من خوابيده بودم. خان می­ گويد خب چرا خوابيدی که مالت را ببرند؟ مرد در اين لحظه پاسخی می ­دهد آن چنان که استدلالش در تاريخ ماندگار می ­شود و سرمشق آزادی خواهان می ­شود. مرد می­ گويد: چون فکر می­ کردم تو بيداری من خوابيده بودم. خان بزرگ زند لحظه ­ای سکوت می­ کند و سپس دستور می­ دهد خسارتش از خزانه جبران کنند. و در آخر می ­گويد اين مرد راست می­ گويد ما بايد بيدار باشيم.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 67
نویسنده : smjh
شادی در تنهایی نیست ناصرخسرو قبادیانی بسوی باختر ایران روان بود. شبی میهمان شبانی شد در روستای کوچکی در نزدیکی سنندج. نیمه ­های شب صدای فریاد و ناله شنید، برخاست و از خانه بیرون آمد. صدای فریاد و ناله­ های دلخراش و سوزناک از بالای کوه به گوش می ­رسید. مبهوت فریادها و ناله­ ها بود که شبان دست بر شانه­ اش گذاشت و گفت: این صداها از آن مردیست که همسر و فرزند خویش را از دست داده. این مرد پس از چندی جستجو در غاری بر فراز کوه ماندگار شد. هر از گاهی شبها ناله­ هایش را می­ شنویم. چون در بین ما نیست همین فریادها به ما می ­گوید که هنوز زنده است و از این روی خوشحال می­ شویم که نفس می­ کشد. ناصرخسرو گفت: می ­خواهم به پیش آن مرد روم. مرد گفت بگذار مشعلی بیاورم و او را از شیار کوه بالا برد. ناصرخسرو در آستانه غاری ژرف و در زیر نور مهتاب مردی را دید که بر تخته سنگی نشسته و با دو دست خویش صورتش را پنهان نموده بود . مرد به آن دو گفت: از جان من چه می ­خواهید؟ بگذارید با درد خود بسوزم و بسازم. ناصرخسرو گفت: من عاشقم، این عشق مرا به سفری طول دراز فرا خوانده، اگر عاشقی همراه من شو. چون در سفر گمشده خویش را بازیابی. دیدن آدمهای جدید و زندگی­ های گوناگون تو را دگرگون خواهد ساخت. در غیر اینصورت این غار و این کوهستان پیشاپیش قبرستان تو و خاطراتت خواهد بود. چون پگاه خورشید آسمان را روشن کند براه خواهم افتاد، اگر خواستی به خانه شبان بیا تا با هم رویم. چون صبح شد آن مرد همراه ناصرخسرو عازم سفر بود. سالها بعد آن مرد همراه با همسری دیگر و دو کودک به دیار خویش بازگشت در حالی که لبخندی دلنشین بر لب داشت. اندیشمند یگانه سرزمینمان آرد بزرگ می­ گوید: سنگینی یادهای سیاه را با تنهایی دو چندان می کنی. به میان آدمیان رو و در شادمانی آنها سهیم شو. لبخند آدمیان اندیشه­ های سیاه را کمرنگ و دلت را گرم خواهد نمود. شوریدگان همواره در سفر هستند و چون خواسته خویش یافتند همانجا کاشانه ایی بسازند و چون دلتنگ شوند به دیار آغازین خویش باز گردند.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 63
نویسنده : smjh
اشک مادر يك پسر كوچك از مادرش پرسيد: چرا گريه می‌كنی؟ مادرش به او گفت: زيرا من يك زن هستم. پسربچه گفت: من نمی‌فهمم. مادرش او را در آغوش گرفت و گفت: تو هيچگاه نخواهی فهميد. بعدها پسر كوچك از پدرش پرسيد: چرا مادر بی‌دليل گريه می ­كند؟ پدرش تنها توانست به او بگويد: تمام ز‌نها برای هيچ چيز گريه می‌كنند. پسر كوچك بزرگ شد و به يك مرد تبديل گشت ولی هنوز نمی‌دانست چرا زنها بی‌دليل گريه می ­كنند. بالاخره سوالش را برای خداوند مطرح كرد و مطمئن بود كه خدا جواب را می‌داند. او از خدا پرسيد: خدايا چرا زنها به آسانی گريه می‌كنند؟ خدا گفت زمانی كه زن را خلق كردم می‌خواستم كه او موجود به­ خصوصی باشد، بنابراين شانه‌های او را آنقدر قوی آفريدم تا بار همه دنيا را به دوش بكشد و همچنين شانه‌هايش آنقدر نرم باشد كه به بقيه آرامش بدهد. من به او يك نيروی دورنی قوی دادم تا توانايی تحمل زايمان بچه‌هايش را داشته باشد و وقتی آنها بزرگ شدند توانايی تحمل بی‌اعتنايی آنها را نيز داشته باشد. به او توانايی دادم كه در جايی كه همه از جلو رفتن نااميد شده‌اند او تسليم نشود و همچنان پيش برود. به او توانايی نگهداری از خانواده‌اش را دادم حتی زمانی كه مريض يا پير شده است بدون اين كه شكايتی بكند. به او عشقی داده‌ام كه در هر شرايطی بچه‌هايش را عاشقانه دوست داشته باشد حتی اگر آنها به او آسيبی برسانند. به او توانايی دادم كه شوهرش را دوست داشته باشد و از تقصيرات او بگذرد و هميشه تلاش كند تا جايی در قلب شوهرش داشته باشد. به او اين شعور را دادم كه درك كند يك شوهر خوب هرگز به همسرش آسيب نمی‌رساند، اما گاهی اوقات توانايی همسرش را آزمايش می‌كند و به او اين توانايی را دادم كه تمامی اين مشكلات را حل كرده و با وفاداری كامل در كنار شوهرش باقی بماند و در آخر به او اشك‌هايی دادم كه بريزد. اين اشك‌ها فقط مال اوست و تنها برای استفاده اوست در هر زمانی كه به آنها نياز داشته باشد. او به هيچ دليلی نياز ندارد تا توضيح دهد چرا اشك می‌ريزد. خدا گفت: زيبايی يك زن در چشمانش نهفته است زيرا چشم‌های او دريچه روح اوست و در قلب او جايی كه عشق او به ديگران در آن قرار دارد.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 77
نویسنده : smjh
تولد ساعت 3 شب بود که صدای تلفن، پسری را از خواب بیدار کرد. پشت خط مادرش بود. پسر با عصبانیت گفت: چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی؟ مادر گفت: 25 سال قبل در همین موقع شب تو مرا از خواب بیدار کردی. فقط خواستم بگم تولدت مبارک...! پسر از این که دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد، صبح سراغ مادرش رفت. وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیمه سوخته یافت، ولی مادر دیگر در این دنیا نبود...
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 69
نویسنده : smjh
هدیه ای برای مادر چهار برادر خانه ­شان را به قصد تحصیل ترک کردند و آدمهای موفقی شدند. چند سال بعد، بعد از شامی که با هم داشتند در مورد هدایایی که برای مادر پیرشون که دور از اونها در شهر دیگه­ ای زندگی می­ کرد فرستادن، صحبت کردن. اولی گفت: من خونه بزرگی برای مادرم ساختم. دومی گفت: من یک سالن سینمای یکصدهزار دلاری در خانه ساختم. سومی گفت: من ماشین مرسدسی با راننده تهیه کردم که مادرم به سفر بره. چهارمی گفت: همه ­تون می ­دونید که مادر چقدر خوندن کتاب مقدس را دوست داشت و می­ دونین که دیگه هیچ وقت نمی­ تونه بخونه، چون چشماش خوب نمی ­بینه. من راهبی رو دیدم که به من گفت یه طوطی هست که می ­تونه تمام کتاب مقدس رو از حفظ بخونه. این طوطی با کمک بیست راهب و در طول دوازده سال اینو یاد گرفته. من تعهد کردم برای این طوطی به مدت بیست سال، هر سال صدهزار دلار به کلیسا بپردازم. مادر فقط باید اسم فصل­ ها و آیه ­ها رو بگه و طوطی از حفظ براش می­ خونه. برادرای دیگه تحت تاثیر قرار گرفتن. پس از تعطیلات، مادر یادداشت تشکری فرستاد. اون نوشت: میلتون عزیز، خونه­ ای که برام ساختی خیلی بزرگه، من فقط تو یک اتاق زندگی می ­کنم، ولی مجبورم تمام خونه رو تمیز کنم، به هر حال ممنونم. مایک عزیز، تو برای من یک سینمای گرونقیمت با صدای دالبی ساختی که گنجایش 50 نفر رو داره. ولی من همه دوستامو از دست داده­ ام، همچنین شنواییم رو از دست دادم و تقریبا ناشنوام، هیچ وقت از اون استفاده نمی­ کنم، ولی از این کارت ممنونم. ماروین عزیز، من خیلی پیرم که به سفر برم. من تو خونه می ­مونم، مغازه بقالی­ ام رو دارم پس هیچ وقت از مرسدس استفاده نمی­ کنم. این ماشین خیلی تند تکون می­ خوره. اما فکرت خوب بود، ممنونم. ملوین عزیز ترینم، تو تنها پسری هستی که با فکر کوچیکت بعنوان هدیه ­ات منو خوشحال کردی. جوجه خیلی خوشمزه ­ای بود! ممنونم!
به وبلاگ من خوش آمدید

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران