عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 37
نویسنده : smjh
لحظه ای تفکر وقتی مال،وبال می شود ! ثروتمندترین مرد لبنانی به نام (ایمیل البستانی) قبری رابرای خودش تهیه دید که در بهترین جای لبنان و بسیار باصفا و مشرف برشهر زیبای بیروت بود.تا پس از مرگش در آنجا دفن شود. این شخص صاحب هواپیمای شخصی بود و با همان هواپیما به دریا سقوط کرد.اطرافیانش میلیون ها هزینه کردند تا جسدش را از دریا بیرون کشیده و در اینجا دفن کنند.هرچه گشتند لاشه هواپیما پیدا شد اما جسد آقای ثروتمند لبنانی (البستانی) هرگزپیدا نشد که نشد. ثروتمندترین مردانگلیسی یک یهودی بود به نام (رودتشلد) به خاطر ثروت فراوانش به دولت انگلیس هم قرض می داد. این آقای بسیار غنی گاوصندوقی داشت بسیاربزرگ به اندازه یک اطاق بزرگ .یک روز وارد این خزانه پولی خود شد و به صورت اتفاقی درب این گاو صندوق بسته شد. هرچه با صدای بلند داد و فریادکرد به خاطربزرگ بودن کاخش کسی صدایش را نشنید.چون عادت داشت همیشه ازخانه و خانواده به مدت طولانی دور می شد .این بار هم خانواده فکر کردند چون طولانی شده حتما به مسافرت رفته. این مرد آن قدرفریاد زد که احساس کرد خیلی گرسنه وت شنه هست . یکی از انگشتان خود را زخمی کرد و با خون آن روی دیوار نوشت: ثروتمندترین انسان در جهان از شدت گرسنگی و تشنگی مرد. فکرنکنیم : ثروت تنها چیزیه که همه خواسته های ما برآورده می کند. درزندگی در جست وجوی آرامش باشیم گلایه راننده گفت: اين چراغ لعنتي چقد دير سبز ميشه! در همین زمان... دخترك گل فروش به دوستش گفت: سارا بيا الان سبز ميشه؛ سارا نگاهي به چراغ انداخت و گفت: اه اين چراغ چرا اينقد زود سبز ميشه، نمي ذاره دو زار كاسبي كنيم... و این حکایت زندگی ماست که به خاطر سختی رانندگی از هوای بارانی شاکی هستیم و کشاورزی در دور دست به خاطر همین باران لبخند می زند. یادمان باشد خداوند؛ فقط خدای ما نیست بندگان دیگری هم دارد...
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 29
نویسنده : smjh
به عمل کار برآید به سخندانی نیست سلطان محمود و پیرزن ــــــــــــــــــــــــــ در اخبار سلطان محمود غزنوی مذکور است که پیر زنی به درگاه او آمد و از دزدان کوچ و بلوچ که کالای او را برده بودند ،شکایت کرد و گفت: « یا کالای من از ایشان بستان یا عوض آن بده»! سلطان گفت : « به کجا بردند ؟» پیرزن جواب داد : « به دیر کجین » . سلطان گفت : ؛« دیر کجین کجا باشدـ؟» زن گفت: « ای ملک ،مملکت چندان بگیر که بدانی چه داری و نگاه توانی داشت ، دعوی کدخدایی جهان کنی و در ملک خویش تصرف نتوانی کرد؟و شبانی کنی و میش از گرگ نتوانی داشت ؟
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 32
نویسنده : smjh
شهریار و قمر الملوک وزیری!
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 32
نویسنده : smjh
کتاب سوزان! ﺍﻋﺮﺍﺏ ﺑﺎ ﻭﺭﻭﺩ ﺑﻪ ﮐﺎﺥ ﮐﺴﺮﯼ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﻏﺎﺭﺕ ﮐﺮﺩﻧﺪ. ﮔﻮﯾﻨﺪ ﻓﺮﻕ ﺑﯿﻦ ﻧﻤﮏ ﻭ ﮐﺎﻓﻮﺭ ﺭﺍﻫﻢ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺴﺘﻨﺪ .ﺣﺘﯽ ﺑﻌﻀﯽ ﻓﮑﺮ می کرﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﻧﻘﺮﻩ ﺍﺯ ﻃﻼ ﺑﺎ ﺍﺭﺯﺵ ﺗﺮ ﺍﺳﺖ . ﮔﻔﺘﻪ ﺍﻧﺪ ﻋﺮﺑﯽ ﯾﺎﻗﻮﺗﯽ ﺑﻪ ﻫﺰﺍﺭ ﺩﯾﻨﺎﺭ ﻓﺮﻭﺧﺖ. ﮔﻔﺘﻨﺪ: ﭼﺮﺍ ﺍﺭﺯﺍﻥ ﻓﺮﻭﺧﺘﯽ؟ ﮔﻔﺖ: ﺍﺯ ﻫﺰﺍﺭ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﮔﺮ می دﺍﻧﺴﺘﻢ، ﻫﻤﺎﻥ ﻣﯽ ﮔﻔﺘﻢ. ﻓﺮﺵ ﻣﻬﺴﺘﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﺪﯾﻨﻪ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﻓﺮﺵ ﺩﺭ ﻣﺪﯾﻨﻪ ﻣﮑﺎﻧﯽ ﯾﺎﻓﺖ ﻧﺸﺪ ﮐﻪ ﻓﺮﺵ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺁﻧﺠﺎ ﺑﯿﻨﺪﺍﺯﻧﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺁﺧﺮ ﻓﺮﺵ ﺭﺍ ﭘﺎﺭﻩ ﭘﺎﺭﻩ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺑﯿﻦ ﺳﺮﺍﻥ ﻗﻮﻡ ﺗﻘﺴﯿﻢ ﮐﺮﺩﻧﺪ. ﻗﺴﻤﺘﯽ ﺭﺍ ﺑﯿﺴﺖ ﻫﺰﺍﺭ ﺩﯾﻨﺎﺭ ﻓﺮﻭﺧﺘﻨﺪ . ﮔﻮﯾﻨﺪ ﺍﻋﺮﺍﺏ ﺑﻪ ﻋﻤﺮ ﻧﺎﻣﻪ ﻧﻮﺷﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺑﺎ ﮐﺘﺎﺏ ﻫﺎﯼ ﮐﺘﺎﺑﺨﺎﻧﻪ ﻫﺎ ﭼﻪ ﮐﻨﯿﻢ؟ ﻋﻤﺮ ﮔﻔﺖ : ﺁﻥ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺁﺏ ﺍﻓﮑﻦ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﺁﻧﭽﻪ ﺩﺭ ﺁﻥ ﮐﺘﺎب ها ﻫﺴﺖ ﺳﺒﺐ ﺭﺍﻫﻨﻤﺎﯾﯽ ﺍﺳﺖ،ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎ ﻗﺮﺁﻥ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺁن ها ﺭﺍﻩ ﻧﻤﺎﯾﻨﺪﻩ ﺗﺮ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺍﮔﺮ ﺩﺭ ﺁﻥ ﮐﺘﺎﺏ ﻫﺎ ﺟﺰ ﻣﺎﯾﻪ ﮔﻤﺮﺍﻫﯽ ﻧﯿﺴﺖ، ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺷﺮ ﺁن ها ﺩﺭ ﺍﻣﺎﻥ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺍﺳﺖ. ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺳﺒﺐ ﮐﺘﺎﺏ ﻫﺎ ﺩﺭ ﺁﺏ ﯾﺎ ﺁﺗﺶ ﺍﻓﮑﻨﺪﻧﺪ . #ابن_خلدون ﺩﻭ ﻗﺮﻥ ﺳﮑﻮﺕ - ﻋﺒﺪﺍﻟﺤﺴﯿﻦ ﺯﺭﯾﻦ ﮐﻮب
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 25
نویسنده : smjh
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻧﯿﺴﺖ ﺑﺠﺰ ﻋﺸﻖ! ﺩﺭ ﯾﮏ ﺩﻫﮑﺪﻩ ﯼ ﮐﻮﭼﮏ ﻣﻌﻠﻢ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺍﺯ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯﺍﻥ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺗﺎ ﺗﺼﻮﯾﺮﯼ ﺍﺯ ﭼﯿﺰی بکشند که ﺑﺮﺍﯾﺸﺎﻥ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺑﺎ ﺍﺭﺯﺵ ﺍﺳﺖ . ﺍﻭ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﻓﮑﺮ می کرﺩ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﯼ ﻓﻘﯿﺮ ﺣﺘﻤﺎ ﺗﺼﻮﯾﺮ ﺑﻮﻗﻠﻤﻮﻥ ﻭ ﻣﯿﺰ ﭘﺮ ﺍﺯ ﻏﺬﺍ ﺭﺍ می کشند . ﻭﻟﯽ ﻭﻗﺘﯽ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﻧﻘﺎﺷﯽ ﺳﺎﺩﻩ ﻭ ﮐﻮﺩﮐﺎﻧﻪ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺗﺤﻮﯾﻞ ﺩﺍﺩ , ﻣﻌﻠﻢ ﺷﻮﮐﻪ ﺷﺪ. ﺍﻭ ﺗﺼﻮﯾﺮ ﯾﮏ ﺩﺳﺖ ﺭﺍ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ . ﻭﻟﯽ ﺍﯾﻦ ﺩﺳﺖ ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﺑﻮﺩ؟ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﮔﻔﺖ ﻣﻦ ﻓﮑﺮ می کنم ﺍﯾﻦ ﺩﺳﺖ ﺧﺪﺍﺳﺖ ﮐﻪ به ما ﻏﺬﺍ می رﺳﺎﻧﺪ . ﺩﯾﮕﺮﯼ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺩﺳﺖ ﮐﺸﺎﻭﺭﺯﯼ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﮔﻨﺪﻡ می کاﺭﺩ . ﻣﻌﻠﻢ ﺑﺎﻻﯼ ﺳﺮ ﺁﻥ ﮐﻮﺩﮎ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﺍﯾﻦ ﺩﺳﺖ ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﺍﺳﺖ؟ ﮐﻮﺩﮎ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯿﮑﻪ ﺧﺠﺎﻟﺖ می کشید گفت:خانم این دست شماست. ﻣﻌﻠﻢ به یاﺩ ﺁﻭﺭﺩ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻭﻗﺘﯽ ﺍﯾﻦ ﮐﻮﺩﮎ، ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﻣﺨﺘﻠﻒ ﭘﯿﺶ ﺍﻭ می آﻣﺪ ﺗﺎ ﺧﺎﻧﻢ ﻣﻌﻠﻢ ﺩﺳﺖ ﻧﻮﺍﺯﺷﯽ ﺑﺮ ﺳﺮ ﺍﻭ ﺑﮑﺸﺪ . ویکتور هوگو می گوید: ﺍﯾﻤﺎﻥ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ ﮐﻪ ﮐﻮچک ترین محبت ها ﺍﺯ ضعیف ترﯾﻦ ﺣﺎﻓﻈﻪ ﻫﺎ ﭘﺎﮎ نمی شوﺩ . . ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺫﺭﻩ ﻛﺎهی است ، ﻛﻪ ﻛﻮﻫﺶ ﻛﺮﺩﯾﻢ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻧﺎﻡ ﻧﮑﻮﯾﯽ اﺳﺖ ﻛﻪ ﺧﺎﺭﺵ ﻛﺮﺩﯾﻢ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻧﯿﺴﺖ ﺑﺠﺰ ﻧﻢ ﻧﻢ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺑﻬﺎﺭ ، ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻧﯿﺴﺖ ﺑﺠﺰ ﺩﯾﺪﻥ ﯾﺎﺭ ، ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻧﯿﺴﺖ ﺑﺠﺰ ﻋﺸﻖ ، ﺑﺠﺰ ﺣﺮﻑ ﻣﺤﺒﺖ ﺑﻪ ﻛﺴﯽ
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 19
نویسنده : smjh
خشم یعنی تنبیه خویش داستان زیبا ﺷﺒﻲ ﻣﺎﺭ ﺑﺰﺭﮔﻲ ﻭﺍﺭﺩ ﺩﻛﺎﻥ ﻧﺠﺎﺭﻱ می شوﺩ ﺑﺮﺍﻱ ﭘﻴﺪﺍ ﻛﺮﺩﻥ ﻏﺬﺍ. همین طوﺭ ﻛﻪ ﻣﺎﺭ گشت می زﺩ ﺑﺪﻧﺶ ﺑﻪ ﺍﺭﻩ ﮔﻴﺮ می کند ﻭ ﻛﻤﻲ ﺯﺧﻢ مس شوﺩ. ﻣﺎﺭ ﺧﻴﻠﻲ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ می شوﺩ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﻓﺎﻉ ﺍﺯ ﺧﻮﺩ ﺍﺭﻩ ﺭﺍ ﮔﺎﺯ می گیرﺩ ﻛﻪ ﺳﺒﺐ ﺧﻮﻧﺮﻳﺰﻱ ﺩﻭﺭ ﺩﻫﺎﻧﺶ می شوﺩ. ﺍﻭ نمی فهمد ﻛﻪ ﭼﻪ ﺍﺗﻔﺎﻗﻲ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﻭ ﺍﺯ ﺍین که ﺍﺭﻩ ﺩﺍﺭﺩ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺣﻤﻠﻪ می کند ﻭ ﻣﺮﮔﺶ ﺣﺘﻤﻲ اﺳﺖ ﺗﺼﻤﻴﻢ می گیرﺩ ﺑﺮﺍﻱ ﺁﺧﺮﻳﻦ ﺑﺎﺭ ﺍﺯ ﺧﻮﺩ ﺩﻓﺎﻉ ﻛﺮﺩﻩ ﻭ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺷﺪﻳﺪﺗﺮ ﺣﻤﻠﻪ ﻛﻨﺪ .اﻭ بدنش را ﺩﻭﺭ ﺍﺭﻩ ﭘﻴﭽﺎﻧﺪ ﻭ ﻫﻲ ﻓﺸﺎﺭ ﺩﺍﺩ . ﻧﺠﺎﺭ ﺻﺒﺢ ﻛﻪ ﺁﻣﺪ، ﺭﻭﻱ ﻣﻴﺰ به جاﯼ ﺍﺭﻩ ﻻﺷﻪﺀ ﻣﺎﺭﻱ ﺑﺰﺭﮒ ﻭ ﺯﺧﻢ ﺁﻟﻮﺩ ﺩﻳﺪ ﻛﻪ ﻓﻘﻂ ﻭ ﻓﻘﻂ به خاﻃﺮ بی فکرﻱ ﻭ ﺧﺸﻢ ﺯﻳﺎﺩ ﻣﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ . ************** ﺍﺣﻴﺎﻧﺎ ﺩﺭﻟﺤﻈﻪ ﺧﺸﻢ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﯿﻢ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﺑﺮﻧﺠﺎﻧﻴﻢ. ﺑﻌﺪ ﻣﺘﻮﺟﻪ می شوﻳﻢ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﺭﻧﺠﺎﻧﺪﻩ ﺍﻳﻢ ﻭ ﻣﻮﻗﻌﻲ ﺍﻳﻦ ﺭﺍ ﺩﺭﻙ می کنیم ﻛﻪ ﺧﻴﻠﻲ ﺩﻳﺮ ﺷﺪﻩ ...
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 18
نویسنده : smjh
چی را برای چی آتش زدم! فردی هنگام راه رفتن پایش به سکه ای خورد. تاریک بود، فکر کرد طلاست. کاغذی را آتش زد تا آن را ببیند. دید دو ریالی است. بعد دید کاغذی که آتش زده، هزار تومانی بوده. گفت: چی را برای چی آتش زدم! و این حکایت زندگی خیلی از ماهاست که چیزهای با ارزش را برای چیزهای بی ارزش آتش می زنیم و خودمان هم خبر نداریم. آرامش امروزمان را فدای چشم و هم چشمی ها و مقایسه کردن های خود می کنیم و سلامتی امروزمان را با استرس ها و نگرانی های بی مورد به خطر می اندازیم...
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 26
نویسنده : smjh

تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 35
نویسنده : smjh
داستان قاضی القضات سودان در شیراز مترجم استانداری شیراز تعریف می کرد در زمان استانداری آقای دانش منفرد، قرار بود قاضی القضات کشور سودان به شیراز بیاید من و استاندار به فرودگاه قسمت تشریفات رفتیم! وقتی که هواپیما به زمین نشست، پای پلکان رفتیم! قاضی القضات سودان را به قسمت تشریفات آوردیم! اوایل شهریور ماه میوه های مختلف شیراز رسیده بود! سبدی از انواع میوه در قسمت تشریفات روی میز گذاشته بودند! هرچه تعارف به این مهمان کردیم چیزی نخورد! به استانداری آمدیم، باز انواع میوه ها و تنقلات و غیره آماده بود، استاندار خیلی اصرار کرد ولی باز رییس قوه قضاییه سودان میل نکردند! بالاخره استاندار جلسه داشت، مترجم همراه رییس قوه قضاییه سودان برای سرکشی پر بازدید به دانشکده حقوق می روند! مترجم از او می پرسد: چرا با این که زیاد به شما تعارف شد ولی چیزی نخوردید!؟ می گوید: من از کشور سودان آمده ام که مردم آن فقیر هستند و دسترسی به انواع میوه را ندارند، اگر من از این میوه ها بخورم از عدالت ساقط می شوم و در برگشت و مراجعت به سودان، دیگر عادل برای قضاوت بین مردم آن سرزمین نیستم! بنابراین حق خوردن از این میوه ها را ندارم! استاندار کلی هدیه به او داد که قبل از حرکت همه را نوشت که متعلق به دانشکده حقوق سودان است! استاندار گفت که: ما این هدیه ها را به خودتان داده ایم! گفت: من الان خودم نیستم، من الان رییس قوه قضاییه سودان هستم، بنابراین هرچه شما به من به عنوان هدیه داده اید نمی توانم برای خودم قبول کنم! اگر مسئولان ما همین متن را سرلوحه زندگی کاری و اجتماعی خود قرار دهند نه تنها یک ریال اختلاس نمی بینیم، بلکه هر روز شاهد آبادانی و پیشرفت این مملکت می شویم!
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 31
نویسنده : smjh
آدم مقدس مردی مشغول نماز خواندن بود. رفقای وی تعریف و تمجید از او نموده و گفتند: خیلی آدم مقدسی است که با این خضوع و خشوع نماز می ­خواند. مرد نماز خود را قطع کرد و گفت: در عین حال روزه هم هستم.
به وبلاگ من خوش آمدید

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران