عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 24
نویسنده : smjh
عشق و عیب عاشق و معشوقی بودند که سخت به هم دلبسته بودند. بعد از مدتی عاشق به معشوق گفت: در چشم راست تو لکی می ­بینم، به من بگو چه وقت این لک در چشم تو ایجاد شده است؟ معشوق گفت: از وقتی که عشق تو رو به سردی گذاشته است، یعنی تا وقتی محبت تو شدت داشت، در من نه تنها عیب نمی ­دیدی بلکه همه عیوب را حسن می­ دیدی، چنانکه این لک مدتها در چشم بود و تو از شدت محبت آن را نمی­ دیدی، حال آنکه از محبت تو کم شده، لک را می­ بینی.
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 28
نویسنده : smjh
لباسهای کثیف همسایه زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌ کشی کردند. روز بعد، ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه‌اش در حال آویزان کردن رخت‌های شسته است و گفت: لباسها چندان تمیز نیست. انگار نمی­ داند چه طور لباس بشوید، احتمالا باید پودر لباس‌­شویی بهتری بخرد. همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت. هر بار که زن همسایه لباس‌های شسته‌اش را برای خشک شدن آویزان می‌کرد، زن جوان همان حرف را تکرار می‌کرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس‌های تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت: یاد گرفته چطور لباس بشوید، مانده‌ام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده! مرد پاسخ داد: من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره‌هایمان را تمیز کردم!
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 29
نویسنده : smjh
چقدر ما کارمان را دوست داریم یکی از مدیران آمریکایی که مدتی برای یک دوره آموزشی به ژاپن رفته بود، تعریف کرده است که: که روزی از خیابانی که چند ماشین در دو طرف آن پارک شده بود می­ گذشتم. رفتار جوانکی نظرم را جلب کرد. او با جدیت و حرارتی خاص مشغول تمیز کردن یک ماشین بود. بی­ اختیار ایستادم. مشاهده فردی که این چنین در حفظ و تمیزی ماشین خود می ­کوشد مرا مجذوب کرده بود. مرد جوان پس از تمیز کردن ماشین و تنظیم آیینه­ های بغل، راهش را گرفت و رفت چند متر آن طرفتر، در ایستگاه اتوبوس منتظر ایستاد. رفتار وی گیجم کرد. به او نزدیک شدم و پرسیدم: مگر آن ماشینی را که تمیز کردید متعلق به شما نبود؟ نگاهی به من انداخت و با لبخندی گفت: من کارگر کارخانه­ ای هستم که آن ماشین از تولیدات آن است. دلم نمی­ خواهد اتومبیلی را که ما ساخته ­ایم کثیف و نامرتب جلوه کند.
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 30
نویسنده : smjh
قولنج مردی را علّت قولنج افتاد. تمام شب از خدای درخواست که بادی از وی جدا شود. چون سحر رسید ناامید گشت و دست از زندگی شسته تشهّد می‌کرد و می‌گفت: بار خـدایا بهشت نصیبم فرمای. یکی از حاضران گفت ای نادان از آغاز شب تا این زمان التماس بادی داشتی پذیرفته نیامد، چگونه تقاضای بهشت که به انـدازه‌ آسمانها و زمین است از تو مستجاب گردد؟
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 29
نویسنده : smjh
سوال و جواب قیامت آورده ­اند که بهلول بیشتر وقت­ها در قبرستان می ­نشست. روزی برای عبادت به قبرستان رفته بود و هارون به قصد شکار از آن محل عبور می­ نمود، چون به بهلول رسید گفت: بهلول چه می­ کنی؟ بهلول جواب داد: به دیدن اشخاصی آمده ­ام که نه غیبت مردم را می­ نمایند و نه از من توقعی دارند و نه من را اذیت و آزار می­ دهند. هارون گفت: آیا می ­توانی از قیامت و صراط و سوال و جواب آن دنیا مرا آگاهی دهی؟ بهلول جواب داد به خادمین خود بگو تا در همین محل آتش نمایند و تابه بر آن نهند تا سرخ و خوب داغ شود. هارون امر نمود تا آتشی افروختند و تابه بر آن آتش گذاردند تا داغ شد. آنگاه بهلول گفت: ای هارون من با پای برهنه بر این تابه می ایستم و خود را معرفی می­ نمایم و آنچه خورده ­ام و هر چه پوشیده ­ام ذکر می ­نمایم و سپس تو هم باید پای خو د را مانند من برهنه نمایی و خود را معرفی کنی و آنچه خورده­ ای و پوشیده ­ای ذکر نمایی. هارون قبول نمود. آنگاه بهلول روی تابه داغ ایستاد و فوری گفت: بهلول و خرقه و نان جو و سرکه و فوری پایین آمد که ابداً پایش نسوخت و چون نوبت به هارون رسید به محض اینکه خواست خود را معرفی نماید نتوانست و پایش بسوخت و به پایین افتاد. سپس بهلول گفت: ای هارون سوال و جواب قیامت نیز به همین صورت است. آنها که درویش بودند و از تجملات دنیایی بهره ندارند آسوده بگذرند و آنها که پایبند تجملات دنیا باشند به مشکلات گرفتار آیند.
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 19
نویسنده : smjh
نزاع بین خیر و شر شبی نوه پیرمرد سرخ­ پوستی از وی در مورد کشمکش و نزاع موجود در نهاد آدمیان سوال نمود. او در جوابش گفت: این نبرد مبارزه بین دو گرگی است که همواره در درونمان جریان دارد. و ادامه داد: یکی از گرگها شر و بدی و یا همان عصبانیت، حسادت، حزن، حسرت، حرص و آز، نخوت، خودخواهی، گناه، خشم، دروغ، دنائت، غرور کاذب و برتری­ جویی است و گرگ دیگر، خیر و نیکی یا همان شادی، صلح، عشق، آرامش، تواضع، مهربانی، خیرخواهی، یک دلی، بخشندگی، صداقت، شفقت و ایمان است. پسرک بعد از دقیقه ­ای تامل از پدر بزرگش پرسید: در نهایت کدام یک از این گرگها پیروز میدان است؟ پدر بزرگ پاسخ داد: هر کدام که تو غذایش دهی!
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 25
نویسنده : smjh
نیمه پر لیوان بعضی فکر می ­کنند این منصفانه نيست که خدا کنار گل سرخ، خار گذاشته است. بعضی ديگر خدا را ستايش می ­کنند که کنار خارها، گل سرخ گذاشته.
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 26
نویسنده : smjh
نیمه پر لیوان بعضی فکر می ­کنند این منصفانه نيست که خدا کنار گل سرخ، خار گذاشته است. بعضی ديگر خدا را ستايش می ­کنند که کنار خارها، گل سرخ گذاشته.
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 27
نویسنده : smjh
ازدواج گويند: پسری قصد ازدواج داشت. پدرش گفت: بدان ازدواج سه مرحله دارد. مرحله اول ماه عسل است كه در آن تو صحبت می‌كنی و زنت گوش می‌دهد. مرحله دوم او صحبت می ­كند و تو گوش می‌كنی. اما مرحله سوم كه خطرناكترين مراحل است و آن موقعی است كه هر دو بلند بلند داد می­ كشيد و همسايه‌ها گوش می‌كنند! گويند: پسری قصد ازدواج داشت. پدرش گفت: بدان ازدواج سه مرحله دارد. مرحله اول ماه عسل است كه در آن تو صحبت می‌كنی و زنت گوش می‌دهد. مرحله دوم او صحبت می ­كند و تو گوش می‌كنی. اما مرحله سوم كه خطرناكترين مراحل است و آن موقعی است كه هر دو بلند بلند داد می­ كشيد و همسايه‌ها گوش می‌كنند!
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 30
نویسنده : smjh
چیزهای کوچک زندگی بعد از حادثه یازدهم سپتامبر که منجر به فرو ریختن برج­ های دو قلوی معروف آمریکا شد، یک شرکت از بازماندگان شرکتهای دیگری که از این حادثه جان سالم به در برده بودند خواست تا از فضای در دسترس شرکت آنها استفاده کنند. در صبح روز ملاقات مدیر واحد امنیت، داستان زنده ماندن این افراد را برای بقیه نقل کرد و همه این داستانها در یک چیز مشترک بودند و آن اتفاقات کوچک بود. مدیر شرکت آن روز نتوانست به برج برسد چرا که روز اول کودکستان پسرش بود و باید شخصا در کودکستان حضور می ­یافت. همکار دیگر زنده ماند چون نوبت او بود که برای بقیه شیرینی دونات بخرد. یکی از خانمها دیرش شد چون ساعت زنگ­دارش سر وقت زنگ نزد. یکی دیگر نتوانست به اتوبوس برسد. یکی دیگر غذا روی لباسش ریخته بود و به خاطر تعویض لباس تاخیر کرد. اتومبیل یکی دیگر روشن نشده بود. یکی دیگر درست موقع خروج از منزل به خاطر زنگ تلفن مجبور شده بود برگردد. یکی دیگر بچه­اش تاخیر کرده بود و نتوانسته بود سر وقت حاضر شود. یکی دیگر تاکسی گیرش نیامده بود. و یکی دیگر که مرا تحت تاثیر قرار داده بود کسی بود که آن روز صبح یک جفت کفش نو خریده بود و با وسایل مختلف سعی کرد به موقع سر کار حاضر شود. اما قبل از اینکه به برج­ ها برسد روی پایش تاول زده بود و به همین خاطر کنار یک دراگ استور ایستاد تا یک چسب زخم بخرد، به همین خاطر زنده ماند. به همین خاطر هر وقت در ترافیک گیر می ­افتم، آسانسوری را از دست می ­دهم، مجبور می ­شوم برگردم تا تلفنی را جواب دهم و چیزهای کوچکی که آزارم می ­دهد، با خودم فکر می­ کنم که خدا می­ خواهد در این لحظه زنده بمانم. دفعه بعد هم که شما حس کردید صبحتان خوب شروع نشده است، بچه­ ها در لباس پوشیدن تاخیر دارند، نمی­ توانید کلید ماشین را پیدا کنید، با چراغ قرمز رو به رو می­ شوید، عصبانی یا ناراحت نشوید، بدانید که خدا مشغول مواظبت از شماست.
به وبلاگ من خوش آمدید

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران