عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 25
نویسنده : smjh
رقابت روزی دو شکارچی برای شکار به جنگلی می­ روند. در حین شکار ناگهان خرس گرسنه ­ای را می­ بینند که قصد حمله به آنها را دارد. با دیدن این خرس گرسنه هر دوی آنها پا به فرار می ­گذارند. در حین فرار ناگهان یکی از آنها می­ ایستد و وسایل خود را دور می ­اندازد و کفشهایش را نیز از پا در می ­آورد و دور می­ اندازد. دوستش با تعجب از او می ­پرسد: فکر می­ کنی با این کار از خرس گرسنه سریع­تر خواهی دوید؟ او می­ گوید: از خرس سریع­تر نخواهم دوید ولی از تو سریع­تر خواهم دوید، در اینصورت خرس اول به تو می‌رسد و تو را می ­خورد و من می­ توانم فرار کنم.
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 25
نویسنده : smjh
کارمند تازه وارد مردی به استخدام یک شرکت بزرگ چند ملیتی درآمد. در اولین روز کار خود، با کافه­ تریا تماس گرفت و فریاد زد: یک فنجان قهوه برای من بیاورید. صدایی از آن طرف پاسخ داد: شماره داخلی را اشتباه گرفته ­ای، می­ دانی تو با کی داری حرف می زنی؟ کارمند تازه وارد گفت: نه. صدای آن طرف گفت: من مدیر اجرایی شرکت هستم احمق. مرد تازه وارد با لحنی حق به جانب گفت: و تو می دانی با کی حرف میزنی بیچاره. مدیر اجرایی گفت: نه. کارمند تازه وارد گفت: خوبه و سریع گوشی را گذاشت.
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 28
نویسنده : smjh
امتحان ارزیابی پسر كوچكی وارد مغازه ­ای شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد و بر روی جعبه رفت تا دستش به دكمه­ های تلفن برسد و شروع كرد به گرفتن شماره. مغازه­ دار متوجه پسر بود و به مكالماتش گوش می ­داد. پسرك پرسيد: خانم می ­توانم خواهش كنم كوتاه كردن چمن­ های حياط خانه ­تان را به من بسپاريد؟ زن پاسخ داد: كسی هست كه اين كار را برايم انجام می ­دهد .پسرك گفت: خانم من اين كار را با نصف قيمتی كه به او می­ دهید انجام خواهم داد. زن در جوابش گفت كه از كار اين فرد كاملا راضی است. پسرك بيشتر اصرار كرد و پيشنهاد داد: خانم، من پياده رو و جدول جلوی خانه را هم برايتان جارو می كنم، در اين صورت شما در يكشنبه زيباترين چمن را در كل شهر خواهيد داشت. مجددا زن پاسخش منفی بود. پسرك درحالی كه لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مغازه­ دار كه به صحبتهای او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: پسر، از رفتارت خوشم آمد، به خاطر اينكه روحيه خاص و خوبی داری دوست دارم كاری به تو بدهم. پسر جواب داد: نه ممنون، من فقط داشتم عملكردم را می ­سنجيدم. من همان كسی هستم كه برای اين خانم كار می­ كند.
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 26
نویسنده : smjh
دزدِ جوانمردی اسب سواری، مرد چلاق و افلیجی را سر راه خود دید که از او کمک می­ خواست. مرد سوار دلش به حال او سوخت. از اسب پیاده شد و او را از جا بلند کرد و روی اسب گذاشت تا او را به مقصد برساند. مرد چاق وقتی بر اسب سوار شد، دهنه اسب را کشید و گفت: اسب را بردم و با اسب گریخت. اما پیش از آنکه دور شود صاحب اسب داد زد: تو تنها اسب را نبردی، جوانمردی را هم بردی. اسب مال تو اما گوش کن ببین چه می ­گویم. مرد چلاق اسب را نگه داشت. مرد سوار گفت: هرگز به هیچ کس نگو چگونه اسب را به دست آوردی، زیرا می­ ترسم که دیگر هیچ سواری به پیاده­ ای رحم نکند.
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 25
نویسنده : smjh
پیرمرد باهوش يک پيرمرد بازنشسته، خانه جديدی در نزديکی يک دبيرستان خريد. يکی دو هفته اول همه چيز به خوبی و در آرامش پيش می­رفت تا اينکه مدرسه­ ها باز شد. در اولين روز مدرسه، پس از تعطيلی کلاسها سه تا پسربچه در خيابان راه افتادند و درحالی که بلند بلند با هم حرف می­ زدند، هر چيزی که در خيابان افتاده بود را شوت می­ کردند و سر و صداى عجيبی راه انداختند. اين کار هر روز تکرار می­ شد و آسايش پيرمرد کاملاً مختل شده بود. اين بود که تصميم گرفت کاری بکند. روز بعد که مدرسه تعطيل شد، دنبال بچه ­ها رفت و آنها را صدا کرد و به آنها گفت: بچه­ ها شما خيلی بامزه هستيد و من از اينکه می بينم شما اينقدر نشاط جوانی داريد خيلی خوشحالم. من هم که به سن شما بودم همين کار را می­ کردم. حالا می­ خواهم لطفی در حق من بکنيد. من روزی 1000 تومن به هر کدام از شما می­ دهم که بيائيد اينجا و همين کارها را بکنيد. بچه­ ها خوشحال شدند و به کارشان ادامه دادند. تا اینکه چند روز بعد پیر مرد دوباره به سراغشان آمد و گفت: ببينيد بچه­ ها متأسفانه در محاسبه حقوق بازنشستگی من اشتباه شده و من نمی ­تونم روزی 100 تومن بيشتر بهتون بدم، از نظر شما اشکالی نداره؟ بچه­ ها گفتند: 100 تومن؟ اگه فکر می­کنی ما به خاطر روزی فقط 100 تومن حاضريم اين همه بطری نوشابه و چيزهای ديگه رو شوت کنيم، کورخوندی، ما نيستيم. و از آن پس پيرمرد با آرامش در خانه جديدش به زندگی ادامه داد.
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 26
نویسنده : smjh
فقط یکی بردارید بچه‌ها در ناهارخورى مدرسه به صف ایستاده بودند. سر میز یک سبد سیب بود که روى آن نوشته بود: فقط یکى بردارید، خدا ناظر شماست. در انتهاى میز یک سبد شیرینى و شکلات بود. یکى از بچه‌ها رویش نوشت: هر چند تا مى‌خواهید بردارید، خدا مواظب سیب‌هاست.
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 42
نویسنده : smjh
عشق مادرانه مادر من فقط يك چشم داشت. من از اون متنفر بودم. اون هميشه مايه خجالت من بود. اون برای امرار معاش خانواده برای معلم­ ها و بچه مدرسه ­ای­ ها غذا می ­پخت. يك روز اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره. خيلی خجالت كشيدم. آخه اون چطور تونست اين كار رو با من بكنه؟ به روی خودم نياوردم، فقط با تنفر بهش يه نگاه كردم و فورا از اونجا دور شدم. روز بعد يكی از همكلاسی­ ها منو مسخره كرد و گفت هووو... مامان تو فقط يك چشم داره. فقط دلم ميخواست يك جوری خودم رو گم و گور كنم. كاش زمين دهن وا ميكرد و منو... كاش مادرم يه جوری گم و گور می­شد. روز بعد بهش گفتم اگه واقعا ميخوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمی­ ميری؟ اون هيچ جوابی نداد. حتی يك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم، چون خيلی عصبانی بودم. احساسات اون برای من هيچ اهميتی نداشت. دلم ميخواست از اون خونه برم و ديگه هيچ كاری با اون نداشته باشم. سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصيل به سنگاپور برم. اونجا ازدواج كردم، واسه خودم خونه خريدم، زن و بچه و زندگی... از زندگی، بچه ­ها و آسايشی كه داشتم خوشحال بودم تا اينكه يه روز مادرم اومد به ديدن من. اون سالها منو نديده بود و همينطور نوه­ هاشو. وقتی ايستاده بود دم در، بچه ­ها به اون خنديدند و من سرش داد كشيدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بياد اينجا، اونم بی­ خبر. سرش داد زدم: چطور جرات كردی بيای به خونه من و بجه ­ها رو بترسونی؟ گم شو از اينجا، همين حالا. اون به آرامی جواب داد: اوه خيلی معذرت ميخوام مثل اينكه آدرس رو عوضی اومدم و بعد فورا رفت و از نظر ناپديد شد. يك روز يك دعوت­نامه اومد در خونه من در سنگاپور برای شركت در جشن تجديد ديدار دانش­ آموزان مدرسه، ولی من به همسرم به دروغ گفتم كه به يك سفر كاری ميرم. بعد از مراسم، رفتم به اون كلبه قديمی خودمون، البته فقط از روی كنجكاوی. همسايه­ ها گفتن كه اون مرده ولی من حتی يك قطره اشك هم نريختم. اونا يك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن. ای عزيزترين پسر من، من هميشه به فكر تو بوده ­ام، منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ­هاتو ترسوندم، خيلی خوشحال شدم وقتی شنيدم داری ميآی اينجا ولی من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بيام تو رو ببينم. وقتی داشتی بزرگ میشدی از اينكه دائم باعث خجالت تو شدم خيلی متاسفم. آخه ميدونی وقتی تو خيلی كوچيك بودی، تو يه تصادف يك چشمت رو از دست دادی. به عنوان يك مادر نمی­تونستم تحمل كنم و ببينم كه تو داری بزرگ ميشی با يك چشم. بنابراين چشم خودم رو دادم به تو. برای من افتخار بود كه پسرم ميتونست با اون چشم به جای من دنيای جديد رو بطور كامل ببينه. با همه عشق و علاقه من به تو...
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 26
نویسنده : smjh
پسرک و خدمتکار در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر ١٠ ساله‌اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت میزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت. پسر پرسید: بستنى با شکلات چند است؟ خدمتکار گفت: ۵٠ سنت. پسر کوچک دستش را در جیبش کرد، تمام پول خردهایش را در آورد و شمرد. بعد پرسید: بستنى خالى چند است؟ خدمتکار با توجه به این که تمام میزها پر شده بود و عده‌اى بیرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن میز ایستاده بودند، با بی‌حوصلگى گفت: ٣۵ سنت. پسر دوباره سکه‌هایش را شمرد و گفت: براى من یک بستنى بیاورید. خدمتکار یک بستنى آورد و صورت‌حساب را نیز روى میز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام کرد، صورت‌حساب را برداشت و پولش را به صندوق‌دار پرداخت کرد و رفت. هنگامى که خدمتکار براى تمیز کردن میز رفت، گریه‌اش گرفت. پسربچه روى میز در کنار بشقاب خالى، ١۵ سنت براى او انعام گذاشته بود.
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 24
نویسنده : smjh
کشیش و اسکیمو اسکیمو: اگر من چیزی درباره گناهان و خدا ندانم آیا باز هم به جهنم می­ روم؟ کشیش در پاسخ اسکیمو: نه، اگر ندانی نمی روی. اسکیمو: پس چرا می­ خواهی اینها را به من بگویی.
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 26
نویسنده : smjh
ماجرای هدیه خون یک یهودی به یک عرب بیمار عربی جهت پیوند قلب در بیمارستان بستری شد. پزشکان تشخیص دادند که بر حسب احتیاط می ­باید مقداری خون از گروه خونی او ذخیره کنند. اما این مرد عرب دارای گروه خونی نادری بود و در آن منطقه خونی از گروه خونی او یافت نشد. پزشکان درخواستی برای دریافت آن گروه خونی به مناطق و کشورهای اطراف فرستادند. تا اینکه شخصی یهودی حاضر به اهدای خون شد. بعد از انجام عمل جراحی، مریض عرب به رسم تشکر برای او کارت تبریکی و یک دستگاه ماشین نو فرستاد. متاسفانه عمل پیوند چندان موفقیت­ آمیز نبود و پزشکان مجبور به انجام عمل جراحی دیگری بودند. این بار نیز درخواستی برای اهدای خون به فرد یهودی فرستادند. وی نیز با کمال رغبت این کار را انجام داد. بعد از عمل جراحی مرد عرب یک کارت تبریک و یک بسته شکلات به رسم قدردانی برای مرد یهودی فرستاد. مرد یهودی که از دریافت این هدیه پس از دریافت هدیه سخاوتمندانه اول شوکه شده بود با مرد عرب تماس گرفت و دلیل اینکه این بار سخاوتمندانه از او تشکر نکرده را جویا شد. مرد عرب در پاسخ گفت: چون این بار خون یهودی در رگ های من است، به یاد نمی آوری؟
به وبلاگ من خوش آمدید

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران