عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 27
نویسنده : smjh
شکارچی و پرنده یک شکارچی پرنده‌ای را به دام انداخت. پرنده گفت: ای مرد بزرگوار! تو در طول زندگی خود گوشت گاو و گوسفند بسیار خورده‌ای و هیچ وقت سیر نشده‌ای، از خوردن بدن کوچک و ریز من هم سیر نمی‌شوی. اگر مرا آزاد کنی، سه پند ارزشمند به تو می‌دهم تا به سعادت و خوشبختی برسی. پند اول را در دستان تو می‌دهم، اگر آزادم کنی، پند دوم را وقتی که روی بام خانه‌ات بنشینم به تو می‌دهم. پند سوم را وقتی که بر درخت بنشینم. مرد قبول کرد. پرنده گفت: پند اول اینکه: سخن محال را از کسی باور مکن. مرد بلافاصله او را آزاد کرد. پرنده بر سر بام نشست گفت: پند دوم اینکه: هرگز غم گذشته را مخور، بر چیزی که از دست دادی حسرت مخور. پرنده روی شاخ درخت پرید و گفت: ای بزرگوار! در شکم من یک مروارید گرانبها به وزن ده درم هست ولی متأسفانه روزی و قسمت تو و فرزندانت نبود وگرنه با آن ثروتمند و خوشبخت می‌شدی. مرد شکارچی از شنیدن این سخن بسیار ناراحت شد و آه و ناله‌اش بلند شد. پرنده با خنده به او گفت: مگر تو را نصیحت نکردم که بر گذشته افسوس نخور؟ یا پند مرا نفهمیدی یا کر هستی؟ پند دوم این بود که سخن ناممکن را باور نکنی. ای ساده لوح! همه وزن من سه درم بیشتر نیست، چگونه ممکن است که یک مروارید ده درمی در شکم من باشد؟ مرد به خود آمد و گفت ای پرنده دانا پندهای تو بسیار گرانبهاست. پند سوم را هم به من بگو. پرنده گفت: آیا به آن دو پند عمل کردی که پند سوم را هم بگویم؟ پند گفتن با نادان خواب‌آلود مانند بذر پاشیدن در زمین شوره‌زار است.
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 31
نویسنده : smjh
فرشته بیکار روزی مردی خواب عجیبی دید، او دید که پیش فرشته‌هاست و به کارهای آنها نگاه می‌کند. هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تندتند نامه‌هایی را که توسط پیک‌ها از زمین می‌رسند، باز می‌کنند و آنها را داخل جعبه می‌گذارند. مرد از فرشته‌ای پرسید، شما چکار می‌کنید؟ فرشته درحالی که داشت نامه‌ای را باز می‌کرد گفت: اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می‌گیریم. مرد کمی جلوتر رفت، باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می‌گذارند و آنها را توسط پیک‌هایی به زمین می‌فرستند. مرد پرسید: شماها چکار می‌کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: اینجا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت‌های خداوندی را برای بندگان می‌فرستیم. مرد کمی جلوتر رفت و دید یک فرشته‌ای بی کار نشسته است، مرد با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بی کارید؟ فرشته جواب داد: اینجا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند، ولی فقط عده بسیار کمی جواب می‌دهند. مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می‌توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسیار ساده فقط کافیست بگویند: خدایا شکر
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 32
نویسنده : smjh
طمع چوپانی که سگ گله اش را سلاخی کرد! این داستان بسیار آموزنده حکایتی واقعی از زمان اشغال ایران توسط نیروهای انگلیسی و برگرفته از ترجمه‌ی این داستان «رسانه های بین المللی » است... سال ها قبل در زمان اشغال ایران توسط نیروهای انگلیسی، جنرال «سانی مود» که در یکی از مناطق کشور حرکت می کرد در میان راه نگاهش به چوپانی افتاد و ایستاد. به مترجمی که همراه خود داشت گفت : برو به این چوپان بگو که جنرال سانی می گوید که : اگر این سگ گله‌ات را سر ببُری یک پوند انگلیس به تو می دهم!!!! چوپان که با یک پنس استرلینگ انگلیسی می توانست نصف گله گوسفند بخرد!بی درنگ سگ را گرفت و آن‌ را سر برید! آن گاه جنرال دوباره به چوپان گفت که : اگر این سگ را سلاخی کنی،یک پوند دیگر هم به تو می دهم.... و چوپان هم پوند دوم را گرفت و سگ را سلاخی کرد!!! سپس جنرال برای بار سوم توسط مترجم خود به چوپان گفت که : این پوند سومی را هم بگیر و این سگ را تکه‌ تکه کن!!! و چوپان پوند سوم را گرفت و سگ گله را تکه‌تکه کرد!!! وقتی جنرال انگلیسی به راه افتاد، چوپان به دنبال او دوید و گفت : اگر پوند چهارم را هم به من بدهی، من این سگ را طبخ می کنم. جنرال سانی مود گفت : نه!!! من خواستم که آداب و رفتارهای مردم این مرز و بوم را ببینم و به سربازانم نشان دهم! تو به خاطر سه پوند حاضر شدی که این سگ گله‌ات را که رفیق تو و حامی تو و گله‌ٔ گوسفندان توست سر ببری، و سلاخی کنی،و آن را تکه‌تکه کنی، و اگر پوند چهارمی را به تو می دادم، آن را می پختی!و معلوم نیست با پوند پنجم به بعد چه کارها که نخواهی کرد!!! آن گاه جنرال سانی رو به سوی نظامیان همراهش کرد و گفت : « تا وقتی که از این نمونه مردم در این کشور وجود داشته باشند، شما نگران هیچ چیز نباشید!!!!...» پول حتی علايق و احساسات انسان‌ها را عوض می كند!!! از نخل برهنه سایه داری مطلب از مردم این زمانه یاری مطلب عزت به قناعت است و خواری به طمع با عزت خود بساز و خواری مطلب
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 33
نویسنده : smjh
جهل؛ دشمن اصلی زندگی! حکیمی می نویسد : در سفرم به روستایی بزرگ برخوردم که هیچ کس در آن نبود ،به بیرون روستا متوجه شدم دیدم جماعت انبوهی بیرون بر تپه ای گرد درخت کهن سالی جمع اند. به آنان نزدیک شدم ،مشغول عبادت درخت بودند و نذورات فراوان به پای درخت می ریزند و درخت با آنان سخن می گوید! هرکس مال بیشتری هدیه می کند ،درخت با نام و کنیه وی را مورد تفقد قرار می دهد! ساعت ها به کناری ایستادم تا مراسم تمام شد ،گوشه ای مخفی شدم ببینم این چه معرکه ای است ؟! ساعتی پس از رفتن مردم ، مردی از درون درخت بیرون آمده و شروع به جمع آوری غنائم جهل مردم شده! خودم را به وی نزدیک کردم، نزدیک بود از ترس قبض روح شود. گفت:کیستی؟ گفتم :من از طایفه جهال نیستم ولی چرا بر سر این مردم این چنین می کنی ؟! گفت:سزای مردمی که نه فکرمی کنند و نه تعقل همین است. به درون روستا رفتم و شب را در خانه بزرگ طبق رسومشان مهمان شدم. از او پرسیدم: حال این درخت چیست؟ آن مرد بزرگ ده ها حدیث و قصه بر اثبات کرامات درخت گفت! القصه مدعی شد که این همان درخت است که خدا با موسی از درون آن سخن گفت! گفتم، ای مرد خداوند خالق و صاحب اشیاء است و قادر متعال و بر همه ذرات احاطه دارد و پیامش را به بندگان خاصش از طرق مختلف می رساند. این چه ربطی به این جادو دارد؟! به من فرصتی ده تا فردا این حقه بازی را رسوا سازم و با او هم سوگند شده و اسرار آن مرد را گفتم . چند روزی در خانه اش مخفی شدم تا روز موعود که مجددا مردمان برای سخنرانی درخت جمع شدند. مقداری آتش و هیزم تهیه کرده و با بزرگ روستا به کنار درخت آمدم و فریاد زدم: ای شیطان از آن درخت بیرون می آیی یا تورا با درخت بسوزانم . مقداری آتش و دود راه انداختم ،به یک باره مردک از میان درخت بیرون پرید و رسوا شد. مردم که سالیان سال دچار جهل و حماقت و جادوی تقدس درختی به خود شرم کرده بودند ،درخت را با تبر قطع و هیزمش کردند. آری وقتی یک جامعه با دست خودش بت هایی می سازد نمی تواند به راحتی به آنان پشت کند و خودش هم باور می کند . اوهام دست ساخته برایشان حقیقت می شود و عده ای که سور و ساتی از قبل این نذورات دارند به سختی و هراسان و سینه چاک از این بت ها حمایت می کنند. حق مالکیت برای خودشان قائل می شوند و خود را صاحب اختیار مردم می دانند ! اگر کسی بخواهد وارد عرصه منافعشان شود یا خطری ایجاد کند به جانش می افتند و قصه و رنج ها برایش ایجاد می کنند. پس راه نجات مردم خودشان هستند که دیو ها و بچه دیوها را به زنجیر بکشند. امروز در سایه ویروس منحوس! کرونا کمی فرصت داریم بر جهل خود بخندیم. به قول سقراط حکیم: ریشه تمام بدبختی های بشرجهل است.بیاییم با کتاب خواندن و آگاه شدن و آگاهی دادن درخت جهل را بسوزانیم و ریشه کن کنیم. جهل دشمن اصلی زندگی است.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 30
نویسنده : smjh
آمریکا مقصر فساد اخلاقی مردم و مسئولان ما نیست ◾️در سال ۱۳۳۱ شمسی/ شصت و هشت سال پیش حکایت زیر اتفاق افتاد هواپیمایی از تهران به مقصد شیراز، دچار نقص‌فنی می شود و نزدیک شیراز در بین چند روستا و چادر مردم ترک قشقائی سقوط می کند. به جز دو تن از مسافران متاسفانه همه کشته می‌شوند.* اما موضوع این داستان، بار آن هواپیماست نه مسافران. چند چمدان پر از اسکناس و سکه طلا، متعلق به آقای عدل، سرمایه‌دار شیرازی که داشته سرمایه‌اش را به شیراز منتقل می کرده. ◾️مردم از روستاها و چادرهای عشایری قشقایی به صحنه می‌آیند. آن ها آتش را خاموش می‌کنند دو نفر زنده را سر و سامان می دهند. مردم روستایی و عشایر قشقایی تا جریان چمدان ها را از عدل می‌شنوند شروع به گشتن می کنند. نقطه برخورد شیبدار بوده و هواپیما بعد از اولین برخورد هم دو تکه شده و قسمت بار خودش هم تکه شده و اسباب و اثاثیه به هر نقطه‌ای افتاده است... بعد از ساعت ها تلاش، مردم هر چه را پیدا کرده بودند، آوردند و یک جا جمع کردند. چند روز بعد، پلیس تقریباً تمام پول ها و طلاهای موجود را به دفتر عدل می‌آورند. این کار بزرگ روستاییان و عشایرکه آن همه طلا و پول را جمع کرده و تحویل داده بودند چنان تعجب‌آمیز بود که تمام خبرنگاران، حتی نمایندگان روزنامه‌های خارجی در ایران را هم به دفتر عدل کشانده بود. جناب عدل که اشتیاق روزنامه‌نگاران برای سفر به منطقه را می‌بیند و خودش هم می خواهد برای تشکر به آنجا برود، ترتیب سفر همه را فراهم می کند. مقدار زیادی طلا برای دختران و زنان، پول برای مردان و اسباب‌بازی و عروسک هم برای بچه‌هایشان می‌برد. خبرنگاری می‌نویسد، عدل داشت هدایا را توزیع می کرد و ما هم با مردم صحبت می‌کردیم و آن ها از حرام و حلال می‌گفتند و این که مال مردم را نباید خورد چه شخصی باشد چه دولتی و... که همهمه‌ای از طرف دیگر روستا بلند شد.. چوپانی چند بسته اسکناس های درشت در دست به سمت ما می‌آمد و خدا را شکر می‌کرد که صاحب مال اینجاست تا پولش را پس بدهم. چوپان می گفت دیروز یکی از بزغاله‌هایم از سر بازیگوشی در تنگه‌ای گیر افتاده بود. رفتم بیرونش بیارم که یه بسته پول دیدم، خوب گشتم چندتای دیگه هم پیدا کردم. منتهی شب باید می‌موندم، صبح که شد گفتم گله را نزدیک ده می برم و پول ها را به کسی می دهم تا یه جوری به صاحبش برگرداند. خبرنگار می گوید همه ما چه خارجی و داخلی به سر و وضع چوپان و بسته‌های اسکناس نگاه می‌کردیم و اشک می‌ریختیم. یک آمریکایی حاضر در صحنه می گوید: همه آن ثروتی که در شهر رویایی شیراز دیدیم هیچ، همین چند بسته اسکناس و صداقتی که این چوپان دارد می‌تواند همه این مردم رو ثروتمند کند. آخر چرا؟ چی باعث می‌شود این چوپان ژنده‌پوش به این راحتی همه آن ثروت بدون ذره‌ای خدشه، به صاحبش برگرداند. همه دنیا را گشتم، محاله جای دیگری به جز ایران چنین چیزی را دید. این سؤالی است که امروز باید از مسئولین کنونی ایران پرسید.چی شده؟ زمان طاغوت چند روستایی و عشایر، حتی نگاه بدی هم به اون همه ثروت نمی‌کند. چوپانی که به نوشته خبرنگار، مدت ها توی کوه بود و تمام بدنش و لباس هایش چرک شده، ثانیه‌ای هم به تصاحب پول ها فکر نمی کند. اما حالا چه شده ؟* *طی چهل سال اخیر که همه فریادهای شما برای بردن مردم به بهشت بود چرا این گونه شد؟ چه به روز مردم آمده که سوار بر ماشین های چند صد میلیونی، با لباس های مرتب و گوشی‌های میلیونی و زندگی در خانه‌هایی که حداقل چندمیلیارد می‌ارزد و درآمد ماهیانه چندین میلیون، به چند دانه پرتقال که از واژگون شدن کامیونی به زمین ریخته است رحم نمی کند؟ صاحب بار پرتقال بر سر خودش می زند و جماعت با قهقهه مستانه پرتقال ها را جمع می کنند. هر کدام اگر دو کیلو هم جمع کند، ته تهش می شود ده هزار تومان!
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 28
نویسنده : smjh
انگیزه ای برای کار مورچه کوچکی بود که هر روز صبح زود سرکار حاضر می شد و بلافاصله کار خود را شروع می کرد. مورچه خیلی کار می کرد و تولید زیادی داشت و از کارش راضی بود. سلطان جنگل (شیر) از فعالیت مورچه که بدون رئیس کار می کرد، متعجب بود. شیر فکر می کرد اگر مورچه می تواند بدون نظارت این همه تولید داشته باشد، به طور مسلم اگر رئیسی داشته باشد، تولید بیشتری خواهد داشت. بنابراین شیر یک سوسک را که تجربه ریاست داشت و به نوشتن گزارش های خوب مشهور بود، به عنوان رئیس مورچه استخدام کرد. سوسک در اولین اقدام خود برای کنترل مورچه ساعت ورود و خروج نصب کرد. سوسک همچنین به همکاری نیاز داشت که گزارش های او را بنویسد و تایپ کند.سوسک بدین منظور و همچنین برای بایگانی و پاسخگویی به تلفن ها یک عنکبوت استخدام کرد. شیر از گزارش های سوسک راضی بود و از او خواست که از نمودار برای تجزیه و تحلیل نرخ و روند رشد تولیدی که توسط مورچه صورت می گیرد، استفاده کند. تا شیر بتواند این نمودار ها را در گزارش به مجمع مدیران جنگل به کار برد. سوسک برای انجام امور یک کامپیوتر و پرینتر لیزری خریداری کرد... ... سوسک برای اداره واحد تکنولوژی اطلاعات یک زنبور نیز استخدام کرد. مورچه که زمانی بسیار فعال بود و در محیط کارش احساس آرامش می کرد، کاغذ بازی های اداری و جلسات متعددی که وقت او را می گرفت دوست نداشت. شیر به این نتیجه رسید که فردی را به عنوان مدیر داخلی واحدی که مورچه در آن کار می کرد، بکار گمارد. این پست به ملخ داده شد. اولین کار ملخ خریداری یک فرش و صندلی برای کارش بود. ملخ همچنین به کامپیوتر و کارمند نیاز داشت که آن ها را از اداره قبلی خودش آورد تا به او در تهیه و کنترل بودجه و بهینه سازی برنامه ها کمک کند... محیطی که مورچه در آن کار می کرد، حال به مکانی فاقد شور و نشاط تبدیل شده بود. دیگر هیچ کس نمی خندید و همه غمگین و نگران بودند. با مطالعه گزارش های رسیده شیر متوجه شد که تولیدات مورچه کمتر از قبل شده است. بنابراین شیر یک جغد با پرستیژ را به عنوان مشاور عالی استخدام کرد و به او ماموریت داد تا امور را بررسی کرده، مشکلات را مشخص و راه حل ارائه نماید. جغد سه ماه وقت صرف کرد و گزارشی در چند جلد تهیه نمود و در آخر نتیجه گرفت که مشکلات پیش آمده ناشی از وجود تعداد زیاد کارمند است. و باید تعدیل نیرو صورت گیردپس بنابر این شیر دستور داد که مورچه را اخراج نمایند، زیرا مورچه دیگر انگیزه ای برای کار نداشت.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 38
نویسنده : smjh
تغییرنگرش در ژاپن مردمیلیونری برای درد چشمش درماني پیدا نمی کرد. بعد از ناامید شدن از اطباء پیش راهبی رفت. راهب به او پیشنهاد کرد به غیر از رنگ سبز به رنگ دیگری نگاه نکند. وی پس از بازگشت دستور خرید چندين بشکه رنگ سبز را داد و همه خانه را رنگ سبز زدند. همه لباس هایشان را و وسایل خانه و حتی ماشینشان رابه رنگ سبز تغییر دادند. و چشمان او خوب شد. تا این که روزی مرد میلیونر راهب را برای تشکر به منزلش دعوت کرد. زمانی که راهب به محضر ميليونر می رسد جویای حال وی می شود. مرد میلیونر می گوید: خوب شدم. ولی این گران ترین مداوایی بود که تا به حال داشته ام... راهب با تعجب گفت: اتّفاقاً این ارزان ترین نسخه ای بوده که تجویز کرده ام برای مداوا،تنها کافی بود عینکی با شیشه سبز تهیه مي كرديد ! برای درمان دردهايت، نمی توانی دنیا را تغییر دهی... بلکه با تغییر نگرشت می توانی دنیا را به کام خود دربیاوری.. تغییر دنیا کار احمقانه ای است. ولي، تغییرنگرش ارزان ترین و موثرترین راه است.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 35
نویسنده : smjh
به دار کشیدن ۹ آزادیخواه تبریزی! صحنه به دار کشیدن ۹ آزادیخواه تبریزی در شهر تبریز به دست لشگر قزاق روس به سال ۱۲۹۰ روز عاشورا توضیح : هنگامی که روس ها در حال به دار کشیدن آزادیخواهان و دلاوران تبریز در روز عاشورای سال ۱۲۹۰ بودند، صدای طبل و سنج از کوچه پس کوچه های تبریز شنیده می شد و مردم تبریز در حال عزاداری برای حسین ابن علی بودند. فرمانده روس این گونه گفت: می ترسیدم که آن جمعیت عظیم عزادار حسینی به آزادیخواهان مبارز تبریزی بپیوندند و در آن صورت چه بر سر ما می آمد !! اما جمعیت عظیم! مردم شیعه! عزادار حسینی فقط عزاداری و گریه کردند و عَلَم بر دوش کشیدند ! و تعزیه راه انداختند و به اعدام ۹ دلاور آزادیخواه خود توجهی نکردند!! در حالی که ۹ دلاور تبریزی بر سر دار بودند،نذری خود را گرفتند و به خانه هایشان رفتند !!
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 24
نویسنده : smjh
حکایت چند خط روزه سيّد شرف الدّين جبل عاملى صاحب كتاب «المراجعات» مى گويد: يكى از مسيحيان ثروتمند لبنان نزدم آمد و گفت: مى خواهم مسلمان شوم، وظيفه ام چيست؟ گفتم: دو ركعت نماز صبح بخوان و سه ركعت نماز مغرب. گفت: مسلمانان هفده ركعت نماز مى خوانند! گفتم: مسلمانى آن ها يك مقدار قوى شده اسـت، از اين جهت پيامبر اسلام براى تازه مسلمانان، بنابر نقل تواريخ، دو ركعت نماز صبح و سه رکعت نماز مغرب را دستور می دادند، اكنون كه شـما مسلمان شده ايد، همين اعمال را انجام بدهيد كافى اسـت. كم كم اين شخص تازه مسلمان، قوى شد، و بـه مساجد مى رفت و مانند ساير مسلمانان، نمازهاى پنجگانه را بـه جا مى آورد. تا اين كه ماه رمضان فرارسيد، ايشان سراسيمه نزد من آمد و گفت: آيا من هم بايد روزه بگيرم؟ گفتم: خير، روزه مربوط بـه كهنه مسلمان ها اسـت، مسلمانان صدر اسلام، پس از مدّت طولانى كه از بعثت پيامبر گذشت، بـه روزه گرفتن مأمور شدند گفت: مى خواهم روزه بگيرم. گفتم: هر اندازه كه آمادگى دارى روزه بگير. همين روش باعث گرديد كه درسال دوّم، تمام ماه رمضان را روزه گرفت، و اكنون او از مسلمانان نيرومند لبنان اسـت، نماز شبش ترك نمى شود، و مهم‌ترين بودجه ها و كمبودهاى مالى جنوب لبنان را تأمين مى كند.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 29
نویسنده : smjh
راز كامیابی بیسمارك از بیسمارك (صدراعظم معروف آلمان) پرسیدند : به كدام لطیفه غیبی در مدت بسیار اندك به این مقامات عالیه و ترقّیات عمده نائل َشدی؟ جواب داد : ما زبان و قلم ملّت را آزاد كردیم و همه را اجازه دادیم كه هر چه نقیصه در كار ملاحظه می نمایند ، بدون ملاحظه بنویسند و بگویند و هر چه اسباب تقدّّم و ترقّی و هر اقدامی را كه موجب سعادت ملّت و شوكت دانستند ، آزادانه اظهار نمایند ، تا ما بخوانیم و مستحضر شویم... (ندای وطن،سال۲ ، ش ۲۵۰، ص۱، ربیع الآخر ۱۳۲۶ه.ق) چند سخن مرتبط: مهاتما گاندی : فقط آزادی فردی باعث می شود انسان داوطلبانه خود را وقف خدمت به اجتماع كند. اسپینوزا : هرچه بیشتر آزادی سخن گفتن را از مردم بگیرند ، آن ها سرسختانه تر بر داشتن این حق پافشاری می كنند. جرج.ف.مك لین : فرهنگ بر اساس روح كلّی بشر است كه شكل می گیرد و دلیل آن این است كه من فرهنگ را برآمده از آزادی مردم می دانم . به بیان دیگر فرهنگ ، خلق و بیان تصمیمات آزاد انسان است.. فرهنگ، بسیار نزدیك به آزادی است و در واقع پیامد آن است. فرهنگ چیزی نیست كه بتوان آن را از خارج تحمیل كرد ؛ بل كه از درون انسان ها سرچشمه می گیرد. ژان ژاك روسو : انسان آزاد آفریده شده است ؛ اما همه جا در بردگی به سر می برد. ژان ژاك روسو : تنها اراده عمومی است كه می تواند دولت را هدایت كند. ژان بدن : صدای مردم، صدای خداست. ( و مطبوعات صدای مردم است.) امام موسی صدر : آزادی برترین سازوكار فعال كردن همه توانایی ها و ظرفیّت های انسانی است . هیچ كس نمی تواند در جامعه محروم از آزادی خدمت كند و توانایی هایش را پویا و موهبت های الهی را بالنده سازد. آزادی یعنی به رسمیّت شناختن كرامت انسان و خوش گمانی نسبت به انسان ؛ در حالی كه نبود آزادی یعنی بدگمانی نسبت به انسان و كاستن از كرامت او . تنها كسی می تواند آزادی را محدود كند كه به فطرت انسانی كافر باشد . فطرتی كه قرآن می فرماید : « فطرت الله التّی فطرالناس علیها » فطرتی که پیامبر باطنی و درونی انسان است. (بازتاب ،۱۶/۶/۸۶) جرج جرداق مسیحی : اگر روحانیون مسلمان همچون امام موسی صدر ، اسلام را تبلیغ می كردند، اثری از مسیحیت باقی نمی ماند. (پرشین بلاگ دات آی آر- ۱۶/۶/۸۶) توماس جفرسون : اگر باید تصمیم می گرفتم كه بهتر است دولتی بدون مطبوعات داشته باشیم یا مطبوعاتی بدون دولت ، بی آن كه لحظه ای تردید كنم ، دومی را انتخاب می كردم.
به وبلاگ من خوش آمدید

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران