عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 27
نویسنده : smjh
اصل موضوع را فراموش نکن خانمی طوطی­ ای خرید. اما روز بعد آن را به مغازه برگرداند. او به صاحب مغازه گفت این پرنده صحبت نمی­ کند. صاحب مغازه گفت: آیا در قفسش آینه­ ای هست؟ طوطی­ ها عاشق آینه هستند، آنها تصویرشان را در آینه می ­بینند و شروع به صحبت می ­کنند. آن خانم یک آینه خرید و رفت. روز بعد باز آن خانم برگشت. طوطی هنوز صحبت نمی ­کرد. صاحب مغازه پرسید: نردبان چه؟ آیا در قفسش نردبانی هست؟ طوطی­ ها عاشق نردبان هستند. آن خانم یک نردبان خرید و رفت. اما روز بعد باز هم آن خانم آمد. صاحب مغازه گفت: آیا طوطی شما در قفسش تاب دارد؟ نه؟ خب مشکل همین است. به محض اینکه شروع به تاب خوردن کند، حرف زدنش تحسین همه را بر می ­انگیزد. آن خانم با بی­ میلی یک تاب خرید و رفت. وقتی که آن خانم روز بعد وارد مغازه شد، چهره ­اش کاملأ تغییر کرده بود. او گفت: طوطی مرد. صاحب مغازه شوکه شد و پرسید: آیا او حتی یک کلمه هم حرف نزد؟ آن خانم پاسخ داد: چرا، درست قبل از مردنش با صدای ضعیفی گفت آیا در آن مغازه غذایی برای طوطی­ ها نمی ­فروختند؟
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 28
نویسنده : smjh
گدای نابینا روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلويی را در کنار پايش قرار داده بود. روی تابلو نوشته شده بود: من کور هستم لطفا کمک کنيد. روزنامه ­نگار خلاقی از کنار او می­ گذشت، نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اينکه از مرد کور اجازه بگيرد تابلوی او را برداشت، آن را برگرداند و اعلان ديگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آن روز، روزنامه ­نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدم­ های او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته، بگويد که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه­ نگار جواب داد: چيز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل ديگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هيچ وقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می­ شد: امروز بهار است، ولی من نمی ­توانم آنرا ببينم.
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 33
نویسنده : smjh
کوتاه ترین داستان ترسناک دنیا آخرین انسان زمین تنها در اتاقش نشسته بود که ناگهان در زدند!
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 29
نویسنده : smjh
معلم مدرسه و خوبیهای بچه ها روزی معلمی از دانش­ آموزانش خواست که اسامی همکلاسی­ هایشان را بر روی دو ورق کاغذ بنویسند و پس از نوشتن هر اسم یک خط فاصله قرار دهند. سپس از آنها خواست که درباره قشنگترین چیزی که می ­توانند در مورد هر کدام از همکلاسی­ هایشان بگویند، فکر کنند و در آن خط های خالی بنویسند. بقیه وقت کلاس با انجام این تکلیف درسی گذشت و هر کدام از دانش ­آموزان پس از اتمام، برگه­ های خود را به معلم تحویل داده، کلاس را ترک کردند. روز شنبه، معلم نام هر کدام از دانش­ آموزان را در برگه­ ای جداگانه نوشت، و سپس تمام نظرات بچه­ های دیگر در مورد هر دانش­ آموز را در زیر اسم آنها نوشت. روز دوشنبه، معلم برگه مربوط به هر دانش ­آموز را تحویل داد. شادی خاصی کلاس را فرا گرفت. معلم این زمزمه­ ها را از کلاس شنید. واقعا؟ من هرگز نمی ­دانستم که دیگران به وجود من اهمیت می دهند! من نمی­ دانستم که دیگران اینقدر مرا دوست دارند. دیگر صحبتی از آن برگه ­ها نشد. معلم نیز ندانست که آیا آنها بعد از کلاس با والدینشان در مورد موضوع کلاس به بحث و صحبت پرداختند یا نه، به هر حال برایش مهم نبود. آن تکلیف هدف معلم را برآورده کرده بود، دانش ­آموزان از خود و تک­ تک همکلاسی­ هایشان راضی بودند. با گذشت سالها بچه­ های کلاس از یکدیگر دور افتادند. چند سال بعد، یکی از دانش آموزان در جنگ ویتنام کشته شد و معلمش در مراسم خاکسپاری او شرکت کرد. او تابحال، یک سرباز ارتشی را در تابوت ندیده بود. پسر کشته شده، جوان خوش­ قیافه و برازنده­ای به نظر می ­رسید. کلیسا مملو از دوستان سرباز بود. دوستانش با عبور از کنار تابوت وی، مراسم وداع را به جا آوردند، معلم آخرین نفر در این مراسم تودیع بود. به محض اینکه معلم در کنار تابوت قرار گرفت، یکی از سربازانی که مسئول حمل تابوت بود، به سوی او آمد و پرسید: آیا شما معلم ریاضی مارک نبودید؟ معلم با تکان دادن سر پاسخ داد: چرا. سرباز ادامه داد: مارک همیشه در صحبت­ هایش از شما یاد می ­کرد. پس از مراسم تدفین، اکثر همکلاسی­ هایش برای صرف ناهار گرد هم آمدند. پدر و مادر مارک نیز که در آنجا بودند، آشکارا معلوم بود که منتظر ملاقات با معلم مارک هستند. پدر مارک درحالی که کیف پولش را از جیبش بیرون می­ کشید، به معلم گفت: ما می خواهیم چیزی را به شما نشان دهیم که فکر می ­کنیم برایتان آشنا باشد. او با دقت دو برگه کاغذ فرسوده دفتر یادداشت که از ظاهرشان پیدا بود بارها و بارها تا خورده و با نواری به هم بسته شده بودند را از کیفش درآورد. خانم معلم با یک نگاه آنها را شناخت. آن کاغذها، همانی بودند که تمام خوبی­ های مارک از دیدگاه دوستانش درونشان نوشته شده بود. مادر مارک گفت: از شما به خاطر کاری که انجام دادید متشکریم. همانطور که می ­بینید مارک آن را همانند گنجی نگه داشته است. همکلاسی­ های سابق مارک دور هم جمع شدند. چارلی با کمرویی لبخند زد و گفت: من هنوز لیست خودم را دارم. اون رو در کشوی بالای میزم گذاشتم. همسر چاک گفت: چاک از من خواست که آن را در آلبوم عروسیمان بگذارم. مارلین گفت: من هم برای خودم را دارم. توی دفتر خاطراتم گذاشته­ ام. سپس ویکی، کیفش را از ساک بیرون کشید و لیست فرسوده­ اش را به بچه­ ها نشان داد و گفت: این همیشه با منه. من فکر نمی­ کنم کسی لیستش را نگه نداشته باشد. معلم با شنیدن حرف های شاگردانش دیگر طاقت نیاورده، گریه ­اش گرفت. او برای مارک و برای همه دوستانش که دیگر او را نمی ­دیدند، گریه می کرد. سرنوشت انسانها در این جامعه به قدری پیچیده است که ما فراموش می­ کنیم این زندگی روزی به پایان خواهد رسید و هیچ یک از ما نمی ­داند که آن روز کی اتفاق خواهد افتاد. بنابراین به کسانی که دوستشان دارید و به آنها توجه دارید بگویید که برایتان مهم و با ارزشند، قبل از آنکه برای گفتن دیر شده باشد.
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 43
نویسنده : smjh
آرایشگر در شهری در آمریکا، آرایشگری زندگی می‌کرد که سالها بچه‌دار نمی‌شد. او نذر کرد که اگر بچه‌دار شود، تا یک ماه سر همه مشتریان را به رایگان اصلاح کند. بالاخره خدا خواست و او بچه‌دار شد. روز اول یک شیرینی ­فروش ایتالیائی وارد مغازه شد. پس از پایان کار، هنگامی که قناد خواست پول بدهد، آرایشگر ماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش را باز کند، یک جعبه بزرگ شیرینی و یک کارت تبریک و تشکر از طرف قناد دم در بود. روز دوم یک گل فروش هلندی به او مراجعه کرد و هنگامی که خواست حساب کند، آرایشگر ماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش را باز کند، یک دسته گل بزرگ و یک کارت تبریک و تشکر از طرف گل فروش دم در بود. روز سوم یک مهندس ایرانی به او مراجعه کرد. در پایان آرایشگر ماجرا را به او گفت و از گرفتن پول امتناع کرد. حدس بزنید فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش را باز کند، با چه منظره‌ای روبرو شد؟ چهل تا ایرانی، همه سوار بر ماشینهای آخرین، دم در سلمانی صف کشیده بودند و غر می‌زدند که: پس این مردک چرا مغازه‌اش را باز نمی‌کنه.
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 36
نویسنده : smjh
کفن دزد آورده ­اند که کفن دزدی در بستر مرگ افتاده بود، پسر خویش را فراخواند. پسر به نزد پدر رفت گفت ای پدر امرت چیست؟ پدر گفت، پسرم من تمام عمر به کفن دزدی مشغول بودم و همواره نفرین خلقی بدنبالم بود، اکنون که در بستر مرگم و فرشته مرگ را نزدیک حس می ­کنم بار این نفرین بیش از پیش بر دوشم سنگینی می­ کند. از تو می ­خواهم بعد از مرگم چنان کنی که خلایق مرا دعا کنند و از خدای یکتا مغفرت مرا خواهند. پسر گفت ای پدر چنان کنم که می­ خواهی و از این پس مرد و زن را به دعایت مشغول سازم. پدر همان دم جان به جان آفرین تسلیم کرد. از فردا پسر شغل پدر پیشه کرد با این تفاوت که کفن از مردگان خلایق می­ دزدید و چوبی در شکم آن مردگان فرو می ­نمود و از آن پس خلایق می­ گفتند خدا کفن دزد اول را بیامرزد که فقط می­ دزدید و چنین بر مردگان ما روا نمی داشت.
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 27
نویسنده : smjh
حکایت شرلوک هلمز شرلوک هلمز، کارآگاه معروف و معاونش واتسون رفته بودند صحرانوردی و شب هم چادری زدند و زیر آن خوابیدند. نیمه­ های شب هلمز بیدار شد و آسمان را نگریست. بعد واتسون را بیدار کرد و گفت: نگاهی به بالا بینداز و به من بگو چه می­ بینی؟ واتسون گفت: میلیون­ها ستاره می ­بینم. هلمز گفت: چه نتیجه ­ای می­ گیری؟ واتسون گفت: از لحاظ روحانی نتیجه می­ گیرم که خداوند بزرگ است و ما چقدر در این دنیا حقیریم. از لحاظ ستاره شناسی نتیجه می ­گیرم که زهره در برج مشتری است، پس باید اوایل تابستان باشد. از لحاظ فیزیکی نتیجه می ­گیرم که مریخ در محاذات قطب است، پس باید ساعت حدود سه نیمه شب باشد. شرلوک هلمز قدری فکر کرد و گفت: واتسون تو احمقی بیش نیستی! نتیجه اول و مهمی که باید بگیری این است که چادر ما را دزدیده ­اند.
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 29
نویسنده : smjh
قدرت باورها دانشمندان برای بررسی تعیین میزان قدرت باورها بر کیفیت زندگی انسانها آزمایشی را در دانشگاه هاروارد انجام دادند. 80 پیرمرد و 80 پیرزن را انتخاب کردند. یک شهرک را به دور از هیاهو برابر با 40 سال پیش ساختند. غذاهای 40 سال پیش در این شهرک پخته می­ شد. خط روی شیشه­ های مغازه­ ها، فرم مبلمان، آهنگ­ها، فیلم ­های قدیمی، اخباری که از رادیو و تلویزیون پخش می ­شد را مطابق با 40 سال قبل ساختند. بعد این 160 نفر را از هر نظر آزمایش کردند. تعداد موی سر، رنگ موی سر، نوع استخوان، خمیدگی بدن، لرزش دستها، لرزش صدا، میزان فشار خون و غیره. بعد این 160 نفر را به داخل این شهرک بردند. بعد از گذشت 5 الی 6 ماه کم کم پشتشان صاف شد، راست می­ ایستادند، لرزش دستها بطور ناخودآگاه از بین رفت، لرزش صدا خوب شد، ضربان قلب مثل افراد جوان، رنگ موهای سر شروع به مشکی شدن کرد و چین و چروکهای دست و صورت از بین رفت. علت چه بود؟ خیلی ساده است. آنها چون مطابق با 40 سال پیش زندگی کردند، باور کرده بودند 40 سال جوانتر شده ­اند. شرح حکایت: انسانها همان گونه که باور داشته باشند می ­توانند بیندیشند. باورهای آدمی است که در هر لحظه به او القا می­ کند که چگونه بیندیشد. اصولا فرق بین انسان­ها، فرق میان باورهای آنان است. انسانهای موفق با باورهای عالی، موفقیت را برای خود خلق می­ کنند. انسان­های ثروتمند، باورهای عالی و ثروت آفرین دارند که با اعتماد به نفس عالی خود و بدون توجه به تمام مسائل به دنبال کسب ثروت می ­روند و به لحاظ باورهای مثبتشان به ثروت مطلوب خود می ­رسند. قانون زندگی قانون باورهاست. باورهای عالی سرچشمه همه موفقیت های بزرگ است. توانمندی یک انسان را باورهای او تعیین می­کند. انسانها هر آنچه را که باور دارند خلق می ­کنند. باورهای شما دستاوردهای شما را در زندگی می سازند زیرا باورها تعیین کننده کیفیت اندیشه ­ها، اندیشه­ ها عامل اولیه اقدام­ ها و اقدام­ ها عامل اصلی دستاوردها هستند.
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 32
نویسنده : smjh
قورباغه ها مارها، قورباغه­ ها را می­ خوردند و قورباغه­ ها غمگین بودند. قورباغه­ ها به لک لک­ ها شکایت کردند. لک لک ­ها مارها را خوردند و قورباغه­ ها شادمان شدند. لک لک­ها گرسنه ماندند و شروع کردند به خوردن قورباغه­ ها. قورباغه­ ها دچار اختلاف دیدگاه شدند. عده ­ای از آنها با لک لک ­ها کنار آمدند و عده ­ای دیگر خواهان بازگشت مارها شدند. مارها بازگشتند و هم پای لک لک ­ها شروع به خوردن قورباغه­ ها کردند. حالا دیگر قورباغه ­ها متقاعد شده ­اند که برای خورده شدن به دنیا می ­آیند، تنها یک مشکل برای آنها حل نشده باقی مانده است، اینکه نمی ­دانند توسط دوستانشان خورده می­ شوند یا دشمنانشان.
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 30
نویسنده : smjh
فرآموش نکنیم از کجا آمدیم منشی رئیس با خود فکر کرد شاید برای گرفتن تخفیف شهریه آمده ­اند یا شاید هم پسرشان مشروط شده است و می خواهند به رئیس دانشگاه التماس کنند. پیرمرد مؤدبانه گفت: ببخشید آقای رییس هست؟ منشی با بی­ حوصلگی گفت: ایشان تمام روز گرفتارند. پیرمرد جواب داد: ما منتظر می­ مونیم. منشی اصلاً توجهی به آنها نکرد و به این امید بود که بالاخره خسته می­ شوند و پی کارشان می ­روند. اما این طور نشد. بعد از چند ساعت، منشی خسته شد و سرانجام تصمیم گرفت مزاحم رییس شود، هر چند از این کار اکراه داشت. وارد اطاق رئیس شد و به او گفت: دو تا دهاتی آمده ­اند و می­ خواهند شما را ببینند. شاید اگر چند دقیقه ­ای آنها را ببینید، بروند. رییس با اوقات تلخی آهی کشید و سر تکان داد. نفر اول برترین دانشگاه کشور، ارائه دهنده چندین مقاله در همایش­ های علمی بزرگ دنیا و مجلات تخصصی، صاحب چندین نظریه در مجامع و همایش بین­ المللی، حتماً برای وقتش بیش از دیدن دو دهاتی برنامه ریزی کرده است. به علاوه اصلا دوست نداشت دو نفر با لباس­های مندرس وارد اتاقش شوند و روی صندلی­های چرمی اوریژنال لدر اطاقش بنشینند. با قیافه ­ای عبوس و درهم از اطاق بیرون آمد. اما پیرزن و پیرمرد رفته بودند. بویی آشنا به مشامش خورد. شاید به این دلیل بود که خودش هم در روستا بزرگ شده بود. رئیس رو به منشی کرد و گفت: نگفتن چیکار دارن. منشی از اینکه آنها آنجا را ترک کرده بودند با رضایت گفت: نه. از پنجره نگاهی به بیرون انداخت و به اطاقش برگشت. موقع ناهار رئیس پیام­ های صوتی موبایلش را چک کرد: سلام بابا، می­ خواستم مادرت رو ببرم دکتر. کیف پولم رو در ترمینال دزدیدن، اومدیم دانشگاه ازت کمی پول قرض کنیم. منشی راهمون نداد. وقتی شماره موبایلت را هم گرفتم دوباره همون خانم نگذاشت باهات صحبت کنم و گفت پیغام بذاریم. الان هم داریم برمی­ گردیم خونه.
به وبلاگ من خوش آمدید

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران