عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 120
نویسنده : smjh
داستان بانوی حصاری قسمت اول یکی بود ، یکی نبود یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . در روزگار پیش در خطه روس، شهری بود چون عروس زیبا و آراسته که پادشاهی داشت عمارت ساز و رعیت نواز . این پادشاه دختری داشت نازپرورده که : رخ ز خوبی ز ماه دلکش تر لب به شیرین از شکر خوش تر زهره ای دل ز مشتری برده شکر و شمع پیش او مرده این دختر صاحب جمال، صاحب کمال نیز بود و : بجز از خوبی و شکر خندی داشت پیرایه هنرمندی دانش آموخته ز هر نسقی در نوشته ز هر فنی ورقی خوانده نیرنگنامه های جهان جادوییها و چیزها نهان و چون در جمال و کمال بر همگان سر بود، البته به هر بی سر و پایی دست همسری نمی داد و چون در روزگارخویش طاق و یگانه می نمود، جفت هر رهگذری نمی شد. از این رو: در کشیده نقاب زلف به روی سر کشیده ز بارنامه شوی باری آوازه در جهان افتاد که شاهِ پری رویان و سرآمد حوریان گویی از آسمان به زمین آمده است . دختری که در مهد ماه و خورشید پرورش یافته و زهره خنیاگر او را به شیر عطارد پرورده است ، و بدین آوازه رغبت مردمان بدو گرم شد و از هر سو به خواستگاری روان شدند و این به زر آن به زور می کوشید و او زر خود به زور می پوشید اما آن دختر خوب روی چون دست خواهندگان دراز دید دستور داد تا بر فراز کوهی بلند حصاری محکم بنا کردند و در راه آن طلسم های خطرناک از پیکره های آهنین نهادند و در دست هر پیکر شمشیری بود که به یک دم سر از تن رهگذران بی خبر جدا می کرد و دروازه آن قلعه را نیز چنان ساخته بودند که چون در آسمان پنهان و بی نشان بود . پس دختر در آن حصار پناه گرفت تا از دست خواستگاران مدعی در امان باشد و بدین سان بانوی حصاری لقب گرفت . اما در نهان چشم به راه جوانمردی بود که یگانه آفاق و جفت آن طاق باشد . باری: آن پری پیکر حصار نشین بود نقاش کارخانه چین چون قلم را به نقش پیوستی آب را چون صدف گره بستی از سواد قلم چو طره حور سایه را نقش بر زدی بر نور خامه برداشت پای تا سر خویش بر پرندی نگاشت پیکر خویش بر سر صورت پرندسرشت به خطی هر چه خوبتر بنوشت کز جهان هر که را هوای من است با چنین قلعه ای که جای من است گو چو پروانه در نظاره نور پای در نه سخن مگوی از دور هر که این نگار می باید نه یکی جان هزار می باید و در پایان آن پرند چنان نگاشت که حواستگار من چهار شرط می باید: شرط اول آنکه مردی نیک نام و نکو کردار باشد . شرط دوم گشادن رمز طلسم ها و عبور از راه پر پیچ در پیچ است تا به آستانه حصار رسد . شرط سوم آنکه دروازه حصار را پیدا کند تا شوی من به جای دیوار از در وارد شود و چهارم آنکه چون آن سه شرط بجا اورد به شهر بازگردد و به قصر پادشاه رود، تا من نیز بدانجا ایم و از خواستگار حدیث ها و اسرار هنر را جویا شوم گر جوابم دهد چنان که سزاست خواهم او را چنان که شرط وفاست وآنکه زین شرط بگذرد تن او خون بی شرط او به گردن او و چون آن نقش بر کشید و شرط ها بنوشت، آن پرده پرند سرشت را به غلامی سپرد و گفت: بر در شهر شو به جای بلند این ورق را به طاق در دربند تا ز شهری و لشگری هر کس افتدش بر چو من عروس هوس به چنین شرط راه بر گیرد یا شود میر قلعه، یا میرد غلام پرده را بر دروازه شهر نهاد تا عاشقان در او نگاه کنند و : هر که را رغبت افتد خیزد خون خود را به دست خود ریزد جوانان خام طمع از هر سو به تمنای آن عروس گرد آمدند و از گرمی جوانی و سودای ناپخته ، زندگانی خویش بر باد دادند ، و آنکه لختی کوشید و اندکی دانست و چند طلسمی را بگشود در طلسمی دیگر جان باخت . چندان که دور قلعه را به جای دیوار با سرهای مدعیان آراستند و هر چند غیرت عشق هر دم ندا می کرد که: در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا سرها بریده بینی ، بی جرم و بی جنایت هر روز زمره ای دیگر به عشق سر بر می آوردند و در هوای معشوق بر خاک می افتادند . روزی از روزها شاهزاده ای جوان و آزاده و زیرک و زورمند و خوب و دلیر در آن حوالی به شکار آمده بود تا چون بهار شکفته و خندان شود و از قضای روزگار به دروازه آن شهر رسید و : دید یک نوش نامه بر درِ شهر گرد او صد هزار شیشه زهر گاه در جمال دختر نظر می کرد و گاه در سرهای بریده می نگریست، گنجی دید در دهان اژدها و گوهری در کنار نهنگ و : گفت از این گوهر نهنگ آویز چون گریزم که نیست جای گریز با خود گفت این همه سر در این سودا به باد رفته است، سرِ ما نیز رفته گیر . اما این پرند را شاید پریان برای مشتریان غافل بسته اند و: پیش افسون اینچنین پریی نتوان رفت بی فسونگریی هر بامداد با دلی پر درد به شهر می آمد و آن پیکر نوآیین را که هم قصر شیرین و هم گور فرهاد بود از نو می نگریست و داغ عشق تازه می کرد . و از هر سو چاره سازی می جست تا آن بندهای سخت را از وی سست کند و آن حصار را رخنه ای بگشاید: تا خبر یافت از هنرمندی دیو بندی فرشته پیوندی به همه دانشی رسیده تمام در همه توسنی کشیده لگام پس بدین خبر دل خوش کرد و : سوی سیمرغ آفتاب شکوه شد چو مرغ پرنده کوه به کوه تا او را یکه و تنها در غاری یافت . دیدارش چون بهار و گفتارش چون گلزار . پس: خدمتش را چو گل میان بر بست زد به فتراک او چو سوسن دست و آن حکیم از حساب های پنهان و طلسمات پیچ در پیچ عالم آنچه مناسب دید با او گفت و جوان با توشه ای از دانایی و بینایی از کوه به شهر آمد . نخست جامه سرخ پوشید که به خونخواهی آمده ام و آرزوی خود به کناری نهاد و : گفت رنج از برای خود نبرم بلکه خونخواهِ صد هزار سرم ادامه دارد.....
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 77
نویسنده : smjh
داستانهای کوتاه و پند آموز یکی بود ، یکی نبود یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . داستان درویش و افراد کشتی درویشی همراه جمعیتی به کشتی در آمد . او از مال و ثروت چیزی نداشت ، بلکه ثروت و توانگری او غنای روحی و معنوی بود . او در گوشه ای از کشتی به خواب رفته بود که ناگهان سر و صدایی بلند شد . کیسه زری به سرقت رفته بود . همه اهل کشتی را وارسی کردند و سپس به سراغ آن درویش آمدند . درویش از این گمان بد دلشکسته شد و به بارگاه الهی عرضه داشت: پروردگارا بنده ات را متهم کرده اند ، هر چه صلاح می بینی عمل کن . در این اثنا صدها هزار ماهی سر از آب دریا بیرون آوردند و هر یک مرواریدی گرانبها بر دهان داشتند . آن درویش ، چند دانه از آن مرواریدها را بگرفت و در کف کشتی انداخت و سپس بر هوا پرواز کرد . فضا برای او همچون تختی روان شده بود و به همان ترتیب از آن کشتی دور شد و همانطور که از آنها دور می شد به اهالی کشتی گفت : کشتی مال شما و حق از آنِ من . داستان ابراهیم ادهم و غلامش ابراهیم ادهم ضمن سیر و سیاحت به لب دریایی رسید، و آنجا نشست و به دوختن پاره های خرقه اش مشغول شد . در این اثنا امیری که در سالهای پیشین غلام او بود از آنجا گذر می کرد . همینکه چشمش به ابراهیم افتاد او را شناخت . ولی با کمال تعجب اثری از شاهزادگی و امارت در او نیافت ، بلکه او را درویشی بی پیرایه و خاکسار یافت . پیش خود گفت: پس کو آن حکومت و سلطنت و حشمت و جلال ؟ چرا اینقدر خاکسار و ژولیده حال شده است ؟ ابراهیم که عارفی کامل بود و بر ضمایر اشخاص ، واقف بود در همان لحظه فکر او را خواند و برای قانع کردن وی سوزن خود را به دریا افکند و چیزی نگذشت که صدها هزار ماهی سر از آب بیرون آوردند در حالی که در دهان هر یک ، سوزنی از طلا بود . ماهیان به ابراهیم خطاب کردند: ای عارف حقیقی همه این سوزنها از آنِ توست ، بگیر . ابراهیم رو به امیر کرد و گفت: ای امیر ، حکومت بر دل ها مهم تر است یا حکومت بر تخت ها ؟ امیر از تماشای این صحنه شگرف به وجد و شور دچار شد و گفت : وقتی ماهیان از روح عارف خبر دارند ، وای به حال کسی که از او بی خبر باشد . داستان قبر پولدار و خانه فقیر جمعی تابوت پدری را بر دوش می بردند، و کودکی همراه با آن جمع ، نالان و گریان می رفت و در خطاب به تابوت می گفت :آخر ای پدر عزیزم ، تو را به کجا می برند ؟ تو را می خواهند به خاک بسپرند . تو را به خانه ای می برند که تنگ و تاریک است و هیچ چراغی در آن فروزان نمی شود، آنجا خانه ای است نه دری دارد و نه پیکری و نه حصیری در آن است و نه طعام و غذایی . پسرکی فقیر به نام جوحی که با پدرش از آنجا می گذشت و به سخنان آن کودک گوش می داد به پدرش گفت: پدر جان ، مثل اینکه این تابوت را دارند به خانه ما می برند . زیرا خانه ما نیز نه حصیری دارد و نه چراغی و نه طعامی .
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 82
نویسنده : smjh
داستان مردی که روزی بی زحمت می خواست یکی بود ، یکی نبود یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . مردی در زمان حضرت داود(ع) ، پیوسته اینگونه دعا می کرد: خداوندا رزق و روزیِ بی زحمت و بدون کار به من عطا فرما . و این مرد سالها در خانه نشسته بود و این دعا را می کرد . مردم وقتی که دعاهای به ظاهر یاوه و بی اساس او را می شنیدند مسخره اش می کردند ، ولی او به مسخره کردن دیگران اهمیتی نمی داد و همچنان به کار دعا و نیایش و درخواستِ روزیِ بی زحمت مشغول بود . و اینگونه در تمام شهر معروف شده بود و مردم او را تنبل و کاهل می پنداشتند . این دعا کردن مرد و مسخره کردن اهالی شهر همچنان ادامه داشت ، تا اینکه روزی که مشغول همین دعا در خانه بود، گاو بزرگ و تنومندی دوان دوان به درِ خانه او آمد و با ضرباتِ شاخِ ستبر و تیزش قفل و بندِ در را شکست و درونِ خانه شد و در حیاط ، روبروی مرد ایستاد. مرد که ابتدا تعجب کرده بود نگاهی به گاو کرد و بعدش ناگهان یاد دعایی افتاد که همیشه می کرد ، برای همین بی درنگ دست و پای آن حیوان را محکم بست و به تیغ تیز ، سرش را برید . سپس خدا را شکر کرد بیشتر از بابت اینکه متوجه شد خدا به او توجه دارد و بعدش نیز برای اینکه دعایش مستجاب شده بود و روزی بی زحمت به دست آورده بود . مرد دعا کننده در همین حال و هوا بود که ناگهان مردی وارد خانه او شد که وقتی گاو را سر بریده دید بسیار افروخته شد و گریبانِ آن مرد فقیر را گرفت و به او گفت: ای بیرحم سنگدل ، چرا گاو مرا کشتی ؟! مرد فقیر که مبهوت شده بود نگاهی به مرد حمله برنده انداخت و گفت: من که گناهی ندارم . مدتی بود از خدا روزی حلال درخواست می کردم و اینک دعایم مستجاب شده است. صاحب گاو که با شنیدن این جوابِ بظاهر سربالا سراپا خشم شده بود مرد فقیر را با ضرب و شتم ، به محکمه عدل حضرت داود (ع) برد . داود (ع) گفت: چه شده ؟ چه خبر است ؟ صاحب گاو در جواب سئوال حضرت گفت: ای پیامبر خدا به دادم برس که این مرد به جفا و ستم گاو مرا کشته است . آن حضرت رو به متهم کرد وگفت: چرا مال این مرد را تلف کردی؟ به چه دلیل شرعی و یا عرفی ، گاو او را کشتی؟ کشنده گاو گفت: ای داود ، من مدت هفت سال ، روز و شب از درگاه الهی درخواست می کردم که رزقی حلال و بی مشقت به من عطا فرما . این درخواست اجابت شد و من نه برایِ خوردنِ گوشت آن حیوان ، بلکه به شکرانه مقبول افتادن دعایم آن زبان بسته را ذبح کردم. حضرت داود نبی(ع) پس از شنیدن توضیحات کشنده گاو گفت: این حرفها را کنار بگذار و برای اثبات ادعایت دلیل شرعی اقامه کن . آیا تو سزاوار می دانی که من در شهر ، سنت باطلی را بدعت بگذارم؟ این گاو را انصافا چه کسی به تو بخشید؟ آیا خودت آنرا خریدی یا وارث آنی؟ بنابراین برو مالِ این مرد را بده و یاوه گویی مکن ، و اگر تمکن مالی نداری باید بروی قرض کنی و حق او را بدهی و اینقدر هم دنبال بیهوده کاری مباش. آن مرد فقیر پس از شنیدن حکم داود گفت: ای پادشاه ، تو نیز همان حرفی را به من می زنی که ستمکاران در حق من می گویند. آن فقیر بینوا سر بر زمین نهاد و به درگاه الهی سجده کرد و گفت: ای خدایی که از سوز درون دلها آگاهی، این اخگر و التهاب درونی را که در دل من است به قلب داود نیز القاء فرما . این سخنان را گفت و شروع کرد به های های گریستن . و چنان گریست که دل حضرت داود(ع) برای او سوخت و از گریه های مرد فقیر منقلب شد. بنابراین حضرت داود از صاحب گاو خواست فعلا یک روز مطالبه اش را از مرد فقیر عقب بیندازد و اجازه بدهد تا حضرت داود یک روز را بابت این دعوی تفکر کند. خلاصه حضرت داود پس از استماع سخنان دو طرفِ دعوی به سوی محراب عبادت و خلوتگاه خود رفت و مدتی در کار این دو به تفکر سپری کرد و سرانجام وحی الهی در این باره رسید و حقیقت ماجرا بر او مکشوف گشت . داود(ع) از خلوتگاه بیرون آمد تا حکم نهایی خود را در این ماجرا اعلام کند . او به صاحب گاو گفت: دست از دعاوی بی اساس خود بردار که حق با کشنده گاو است . نه تنها او ستمی درباره تو مرتکب نشده ، بلکه باید همه اموالت را نیز به او بدهی ! با شنیدن این حکم، آه و فغان صاحب گاو به آسمان بلند شد و دیوانه وار به این سو و آن سو می رفت و از مردم کمک می خواست. مردم نیز با کمال تعجب و رقت قلب، حق را به صاحب گاو می داند و او را مظلوم می انگاشتند ، از اینرو در حکم و داوری داود(ع) نیز شک کردند و اعتراض ها شروع شد . حضرت داود نیز ابتدا نخواست که اسرار را فاش کند ولی وقتی ناله و زاری صاحب گاو را دید و همچنین اعتراض مرد را نسبت به حکمش دید تصمیم گرفت که سر این حکم را فاش کند . پس به مردم گفت برخیزید و با هم به صحرا برویم تا به شما ثابت کنم که حق از آنِ کیست . جملگی راهی شدند . رفتند و رفتند تا به درختی تناور و پر شاخ و برگ رسیدند ، در اینجا داود ایستاد و رو به مردم کرد و گفت: از زیر این درخت ، بوی خون به مشام من می رسد . این تبه کار(صاحب گاو) یکی از غلامان پدر این مرد(کشنده گاو) بوده و در سال های قبل ، پدر این مرد فقیر (کشنده گاو) را کشته و همه اموالش را تصاحب کرده است . راز این جنایت در طول سالیان ، پوشیده ماند، اما حرص و طمع این شخص(صاحب گاو) باعث شد که شکایت به محکمه من بیاورد و مظلوم نمایی کند و همین امر پرده از راز جنایتش برداشت. ( نکته ای که لازم است در اینجا تذکر بدهم این است که خون به ناحق ریخته هرگز هدر نمی رود، بلکه میل به جستجو و یافتن قاتل و سبب قتل در هر دلی پیدا می شود . یعنی خداوند طبع مردم را کنجکاو آفریده، از اینرو وقتی قتلی مشکوک رخ می دهد، بعضی از آنها شروع می کنند به جستجو و کنجکاوی تا بدانند سبب قتل چیست و قاتل کیست . حساسیت انسان ها درباره خونی که به نا حق ریخته می شود، وجدان های آدمیان را خود آگاه یا نا خودآگاه می شوراند. گویی قطرات آن خون ریخته شده از پیاله ای است که تمام خون های آدمیان را در یکجا جمع کرده اند. این حساسیت وجدانی نمی تواند جنبه طبیعی داشته باشد. بلکه ناشی از داوری خداوندی است که پیش از رستاخیز برای حفظ جان آدمیان و تلخی احساس نقص در پیکر مجموعه انسانها صورت می گیرد، زیرا انسان در حال اعتدال روانی با قطع نظر از اینکه کشته شدن یک انسان، ممکن است ضرری را هم بر او وارد سازد یا سودی را از دست او بگیرد یک حالت شکنجه روحی همراه با بهت پر معنایی را درون خود در می یابد که قابل تفسیر یا دلسوزی به همنوع و ستم طبیعی نیست.) سپس داود(ع) رو به مردم کرد و گفت: این تبه کار برای تصاحب اموال پدر این مرد، او را با کارد می کشد و چون شتابزده بوده، جسد را همراه کارد در این ناحیه مدفون می کند. اینک زمین را حفر کنید تا حقیقت ماجرا بر شما کشف شود . مردم نیز بلافاصله خاکبرداری کردند و جسد را همراه کاردی یافتند که اسم صاحب گاو بر روی آن نوشته شده بود. مردم که از این داوری حضرت داود(ع) مدهوش شده بودند طبق دستور حضرت داود آن مرد تبه کار را گرفتند و در همان زیر درخت تناور، او را قصاص کردند تا درسی شود برای دیگران . طبق روال گذشته برای دوستانی که خواهان گذشتن از ظاهر قصه هستند و بیشتر به دنبال رمز و رازهای داستان هستند نیز باید بگویم که در این داستانی که برای شما بیان شد آن مدعی گاو تمثیلی از نفس اماره انسان است که همه چیز را برای خودش می خواهد حال به هر قیمتی که باشد و کشنده گاو نیز در این داستان مظهر عقل است که باید راه صواب را از ناصواب تشخیص دهد . حضرت داود نیز در این داستان نماد حضرت حق است که عین عدالت است و هیچ چیزی از چشم او پنهان نیست و حکمش چه ما آگاهی پیدا کنیم و چه نه مطمئنا خود عدالت است.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 90
نویسنده : smjh
داستان بهلول و مرد مجرد یکی بود ، یکی نبود یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . شخصی می گفت: می خواهم مردی خردمند و فرزانه را بیابم تا در مشکلات زندگیم با او مشورت کنم . یکی به او گفت: در شهر ما، فقط یک نفر عاقل و خردمند است که آن هم خود را به دیوانگی زده است . اگر سراغ او را بگیری می توانی اکنون او را درمیان کودکان بینی که روی یک چوب سوار شده و با آنان بازی می کند . آن جوینده می رود و او را در میان کودکان پیدا می کند و صدایش می زند و می گوید: ای سوار بر چوب، یک لحظه نیز اسب خود را به سوی من بران . عاقل دیوانه نما به سوی او می تازد و می گوید: زود باش حرف بزن، چه می خواهی؟ من نمی توانم زیاد توقف کنم، چون اسبم چموش است و به تو لگد می زند ! آن مرد می گوید: می خواهم از این محله زنی اختیار کنم به نظر تو کدام زنی را بگیرم که مناسب حال من باشد ؟ عاقل دیوانه نما می گوید: به طور کلی در دنیا، زن بر سه نوع است: دو نوع آن باعث رنج و ناراحتی است و نوع سوم مانند گنج سرشار از ثروت و مکنت . از این سه قسم زن ، یک قسم آن ، کاملا در اختیار تو است و همه مواهب و خوبی های آن برای تو . و قسم دیگر ، تنها نیمِ آن به تو تعلق دارد و نیم دیگر آن در اختیار تو نیست . ولی قسم سوم به قدری از تو جداست که گویی اصلا به تو تعلق ندارد . حالا که جواب سئوالت را شنیدی زود برو دنبال کارت که ممکن است اسبم به تو لگد بزند و نقش بر زمینت کند . عاقل دیوانه نما این سخنان را گفت و شتابان به میان کودکان رفت و مشغول بازی شد . ولی از این طرف نیز مرد بیچاره مبهوت و متحیر بر جای خود ایستاده بود و از آن حرفها چیزی سر در نیاورده بود . از اینرو ملتسمانه او را صدا کرد و گفت: بیا مقصودت را از این حرفها بیان کن . عاقل دیوانه نما دوباره به سوی او دوید و گفت: آن زن که به طور کامل به تو تعلق دارد ، دوشیزه و باکره است که موجب نشاط تو می شود . و آن زن که فقط نیمی از او به تو تعلق دارد ، بیوه زن فاقد فرزند است . ولی آن زنی که اصلا به تو تعلق ندارد ، بیوه زنی است که از شوی پیشین خود فرزندی نیز دارد، زیرا وجود این فرزند ، همیشه این زن را به یاد شوهر قبلی خود می اندازد . حالا که این حرفها را شنیدی ، برو کنار که اسبم به تو لگد نزند . این را گفت و دوباره به میان کودکان رفت . آن مرد دوباره فریاد زد: ای خردمند فرزانه ، یک سئوال دیگر دارم . خواهش می کنم آن را نیز پاسخ ده تا دیگر بروم . عاقل دیوانه نما می گوید: زود سئوالت را بیان کن . مرد می پرسد: تو با این همه عقل و فهم ، چرا رفتارهای کودکانه و دیوانه وار انجام می دهی؟ پاسخ می دهد: این اوباش ( دستگاه حکومتی وقت ) به این فکر افتاده اند که مرا قاضی شهر کنند، من خیلی کوشیدم که زیر بار این کار نروم ، ولی دست از سرم برنداشتند ، چاره ای ندیدم جز آنکه خود را به دیوانگی بزنم تا در این دستگاه ظالم قاضی نشوم . حال به باطن داستان نیز مقداری توجه می کنیم . این داستان می گوید که وقتی عقل جزئی ، حجاب روح شود ، دست در دیوانگی باید زدن . چنانکه وقتی سئوال کننده از آن عاقل مجنون نما می پرسد که تو با این عقل و ادب چرا همچون کودکان و دیوانگان رفتار می کنی؟ جواب می دهد: شماری از اوباش می خواهند مرا قاضی شهر کنند و چون عذر مرا نمی پذیرند خویشتن را به دیوانگی زده ام . پس برای حفظ پاکی درون و عدم آلایش روح ، گاه باید عقل در سودای جنون در باخت . این گونه عاقلانِ دیوانه وش را بهلول گویند .
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 94
نویسنده : smjh
داستان پیرمرد و سالک یکی بود ، یکی نبود یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . پیرمردی بر روی الاغش بنشسته بود و از بیابانی می گذشت . سالکی را دید که پیاده بود . پیرمرد پرسید: ای مرد به کجا رهسپاری ؟ سالک گفت : به دهی که گويند مردمش خدا نشناسند و كينه و عداوت مي ورزند و زنان خود را از ارث محروم مي كنند . پير مرد گفت : به خوب جايي مي روي . سالك گفت : چرا ؟ پير مرد گفت : من از مردم آن ديارم و ديري است كه چشم انتظارم تا كسي بيايد و اين مردم را هدايت كند . سالك گفت : پس آنچه گويند راست باشد ؟ پير مرد گفت : تا راست چه باشد . سالك گفت : آن كلام كه بر واقعيتي صدق كند . پير مرد گفت : در آن ديار كسي را شناسي كه در آنجا منزل كني ؟ سالك گفت : نه . پير مرد گفت : مردماني چنين بد سيرت چگونه تو را ميزبان باشند ؟ سالك گفت : ندانم پير مرد گفت : چندي ميهمان ما باش . باغي دارم و ديري است كه با دخترم روزگار مي گذرانم سالك گفت : خداوند تو را عزت دهد اما نيك آن است كه به ميانه مردمان كج كردار روم و به كار خود رسم پير مرد گفت : اي كوكب هدايت شبي در منزل ما بيتوته كن تا خودت را بازيابي و هم ديگران را بازسازي سالك گفت : براي رسيدن شتاب دارم پير مرد گفت : نقل است شيخي از آن رو كه خلايق را زودتر به جنت رساند آنان را تركه مي زد تا هدايت شوند . ترسم كه تو نيز با مردم اين ديار كج كردار آن كني كه شيخ كرد سالك گفت : ندانم كه مردم با تركه به جنت بروند يا نه ؟ پير مرد گفت : پس تامل كن تا تحمل نيز خود آيد . خلايق با خداي خود سرانجام به راه آيند پيرمرد و سالك به باغ رسيدند . از دروازه باغ كه گذر كردند سالك گفت : حقا كه اينجا جنت زمين است . آن چشمه و آن پرندگان به غايت مسرت بخش اند پير مرد گفت : بر آن تخت بنشين تا دخترم ما را ميزبان باشد دختر با شال و دستاري سبز آمد و تنگي شربت بياورد و نزد ميهمان بنهاد . سالك در او خيره بماند و در لحظه دل باخت . شب را آنجا بيتوته كرد و سحرگاهان كه به قصد گزاردن نماز برخاست پير مرد گفت : با آن شتابي كه براي هدايت خلق داري پندارم كه امروز را رهسپاري سالك گفت : اگر مجالي باشد امروز را ميهمان تو باشم پير مرد گفت : تامل در احوال آدميان راه نجات خلايق است . اينگونه كن سالك در باغ قدمي بزد و كنار چشمه برفت . پرنده ها را نيك نگريست و دختر او را ميزبان بود . طعامي لذيذ بدو داد و گاه با او هم كلام شد . دختر از احوال مردم و دين خدا نيك آگاه بود و سالك از او غرق در حيرت شد . روز دگر سالك نماز گزارد و در باغ قدم زد پيرمرد او را بديد و گفت : لابد به انديشه اي كه رهسپار رسالت خود بشوي سالك چندي به فكر فرو رفت و گفت : عقل فرمان رفتن مي دهد اما دل اطاعت نكند پير مرد گفت : به فرمان دل روزي دگر بمان تا كار عقل نيز سرانجام گيرد سالك روزي دگر بماند پير مرد گفت : لابد امروز خواهي رفت , افسوس كه ما را تنها خواهي گذاشت سالك گفت : ندانم خواهم رفت يا نه , اما عقل به سرانجام رسيده است . اي پيرمرد من دلباخته دخترت هستم و خواستگارش پير مرد گفت : با اينكه اين هم فرمان دل است اما بخر دانه پاسخ گويم سالك گفت : بر شنيدن بي تابم پير مرد گفت : دخترم را تزويج خواهم كرد به شرطي سالك گفت : هر چه باشد گردن نهم پير مرد گفت : به ده بروي و آن خلايق كج كردار را به راه راست گرداني تا خدا از تو و ما خشنود گردد سالك گفت : اين كار بسي دشوار باشد پير مرد گفت : آن گاه كه تو را ديدم اين كار سهل مي نمود سالك گفت : آن زمان من رسالت خود را انجام مي دادم اگر خلايق به راه راست مي شدند , و اگر نشدند من كار خويشتن را به تمام كرده بودم پير مرد گفت : پس تو را رسالتي نبود و در پي كار خود بوده اي سالك گفت : آري پير مرد گفت : اينك كه با دل سخن گويي كج كرداري را هدايت كن و باز گرد آنگاه دخترم از آن تو سالك گفت : آن يك نفر را من بر گزينم يا تو ؟ پير مرد گفت : پير مردي است ربا خوار كه در گذر دكان محقري دارد و در ميان مردم كج كردار ,او شهره است سالك گفت : پيرمردي كه عمري بدين صفت بوده و به گناه خود اصرار دارد چگونه با دم سرد من راست گردد ؟ پير مرد گفت : تو براي هدايت خلقي مي رفتي سالك گفت : آن زمان رسم عاشقي نبود پير مرد گفت : نيك گفتي . اينك كه شرط عاشقي است برو به آن ديار و در احوال مردم نيك نظر كن , مي خواهم بدانم جه ديده و چه شنيده اي ؟ سالك گفت : همان كنم که تو گويي سالك رفت , به آن ديار كه رسيد از مردي سراغ پير مرد را گرفت مرد گفت : اين سوال را از كسي ديگر مپرس سالك گفت : چرا ؟ مرد گفت : ديري است كه توبه كرده و از خلايق حلاليت طلبيده و همه ثروت خود را به فقرا داده و با دخترش در باغي روزگار مي گذراند سالك گفت : شنيده ام كه مردم اين ديار كج كردارند مرد گفت : تازه به اين ديار آمده ام , آنچه تو گويي ندانم . خود در احوال مردم نظاره كن سالك در احوال مردم بسيار نظاره كرد . هر آنكس كه ديد خوب ديد و هر آنچه ديد زيبا . برگشت دست پير مرد را بوسيد پير مرد گفت : چه ديدي ؟ سالك گفت : خلايق سر به كار خود دارند و با خداي خود در عبادت پير مرد گفت : وقتي با دلي پر عشق در مردم بنگري آنان را آنگونه ببيني كه هستند نه آنگونه كه خود خواهي
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 93
نویسنده : smjh
داستان دوستی مرد شهری با مرد روستایی یکی بود ، یکی نبود یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . در روزگاران پیشین، شهر نشینی توانگر و ثروتمند با یک روستایی طمعکار آشنا شده بود . هرگاه روستایی به شهر می آمد یکسر سراغ خانه او را می گرفت و هفته ها و ماه ها مهمان او می شد . بالاخره روزی روستایی به شهری گفت: ای سرور من ، آقای من، چرا برای گردش و تفریح به روستای ما تشریف نمی آوری؟ تو را به خدا برای یکبار هم که شده دست اهل و عیالت را بگیر و سری به روستای ما بزن که یقینا به شما خوش خواهد گذشت. آن شهری نیز برای رد درخواست او عذرها می اورد و بهانه ها می تراشید و از مشغله فراوان خود گله آغاز می کرد . چندین سال بر این منوال گذشت. روستایی اصرار می کرد و شهری بهانه می آورد. و هر سال مرد روستایی برای انجام کارهایش به شهر می آمد و هفته ها مهمان آن مرد سخاوتمند بود . تا اینکه سختی و پا فشاری روستایی سبب شد که فرزندان شهری نیز حال و هوای روستا و گردش و تفرج به سرشان بزند و مصرانه از پدر بخواهند که سفری به روستا بکنند . ولی شهری که مردی آگاه و جهان دیده بود و دل به این دعوتها و وعده های شکرین نمی بست زبان به اندرز فرزندان گشود و گفت: عزیزان، بترسید از شر و بدی کسی که به او نیکی کرده اید . این اظهار دوستی های ناپایدار است و اعتماد به آن، شرط خردمندی نیست . زمام احتیاط را از دست ندهید و با حرفهای گرم و دلنشین این روستایی، خام نشوید. معلوم نیست که آخر و عاقبت این دعوتها و قول و قرارها به کجا خواهد کشید . سخنان پخته و پندآموز پدر بر گوشِ هوشِ فرزندان فرو نرفت، برای اینکه لهیبِ هوا و هوس و دیدار از روستا، عقل و هوش از آنان در ربوده بود . سرانجام دعوت پیاپی روستایی و میل و هوای بی امان فرزندان در سفر به روستا ، شهری را تسلیم کرد و چاره ای ندید جز موافقت با آنان . روستایی بعد از عهد و پیمان و قول و قرارهای استوار، با خوشحالی راهی روستا شد . خواجه و فرزندان نیز به تدارک سفر پرداختند و بالاخره پس از مدتی زاد سفر بر گرفتند و شادمان و خندان به سوی روستا حرکت کردند و در طول راه لطیفه ها گفتند و روایات و اشعار و سروده هایی در مزیت سفر خواندند. و به یکدیگر مژده می دادند و می گفتند: در این سفر نه تنها روستایی از دل و جان به ما خدمت می کند بلکه حتی آذوقه سراسر زمستانمان را نیز به ما می دهد و خلاصه هر چه دارد در طبق اخلاص می گذارد . آنها با این خیالات خوش راه های صعب العبور را در سرما و گرما می پیمودند و به یکدیگر دلداری می دادند . اما راه ، تمام شدنی نبود و هر چه می رفتند، دشت بی پایان دهان می گشود. رفته رفته شور و شعف آغازین جای خود را به خستگی و بیتابی داد. دیگر از آن خنده های مستانه و لطیفه های دلنشین خبری نبود و چهره ها گرفته و اخم آلود و ستوران و اسبان نیز خسته و نزار شده بودند . راهی برای بازگشت نبود و باید همچنان پیش می رفتند. نزدیک یک ماه سپری شد و هنوز در بیابانها سرگردان بودند. سر انجام پس از طی مسافت زیاد و سختیهای بسیار، چهره روستای مورد نظر پیدا شد . گویی که کعبه مقصود نمایان شده است . بار دیگر اخگر شوق و شور در جان خسته و فسرده آنان زبانه کشید . خانه روستایی را پرسان پرسان پیدا کردند و با شتاب و شوق دویدند تا به در خانه روستایی برسند. درب منزل مرد روستایی را کوبیدند روستایی به جلوی درب آمد، ولی گویی آنها به جا نمی آورد. مرد روستایی با نگاه سرد و غریب نگاهی به آنها انداخت و مرد شهری با گرمی تمام با او به احوالپرسی پرداخت ولی در جواب سلام خویش پاسخ سردی شنید . مجددا با صدای بلندتری سلام کرد، ولی دوباره با نگاه مات و سرد او روبرو شد . شهری مجبور شد که خودش را معرفی کند و سابقه دوستی هفت هشت ساله خود را با او به زبان آورد. و به او گفت: من فلانی هستم ، همان کسی که سالها می آمدی شهر و ........ من آن صاحبخانه ام ! روستایی با تعجب نگاهی به مرد شهری کرد و گفت: چرا پرت و پلا می گویی، مگر دیوانه شده ای، این حرفها چیست که می زنی ؟! پنج شبانه روز خواجه و فرزندانش در کوچه سر می کنند و روستایی آشنایی نمی دهد . انگار نه انگار که این خانواده را می شناسد . مرد شهری هم بخاطر خسته بودن و لاغر شدن چارپایانش مجبور بود در روستا بماند تا آنها رمق بگیرند تا بتواند از محنت و رنجی که می کشید نجات پیدا کند . شب پنجم باران شدیدی باریدن گرفت و مرد شهری مستاصل از همه جا، دوباره با التماس رو به خانه مرد روستایی آورد و به او گفت: لااقل در این شب سرد و بارانی ما را به منزلت راه بده تا فردا فکری به حال خود کنیم، روستایی با تکبر سری تکان داد و با دست، انتهای باغ را نشان داد و گفت: در انتهای این باغ، آلاچیقی است که شبها کسی در آنجا تیر و کمان بدست تا صبح مراقب می نشیند تا اگر گرگ و یا هر درنده ای به باغ درآمد هلاکش سازد . اگر حاضری امشب نگهبانی دهی ، می توانی درآنجا بمانی و الا برو پی کارت . شهری که چاره نداشت با دل و جان پذیرفت و همراه اهل و عیال خود درآن آلاچیق نیمه متروک و تاریک مسکن گزید و تیر کمان رو نیز بدست گرفت تا او به مراقبت بپردازد و همراهانش نیز به گوشه ای استراحت کنند . اما مگر حشرات موذی می گذارند ؟ نه می توانند بخوابند و نه از ترس گرگ و حشرات موذی خواب به چشمانشان می آید . در همین اثنا که از خوارش نیش حشرات در تنگنا بودند شبحِ گرگ بزرگی نمایان شد و مرد شهری با ترس تیری به چله کمان گذاشت و با همه قدرتی که داشت زه آنرا کشید و سپس تیر را رها کرد . حیوان نقش بر زمین شد وضمن افتادن گوزی از آن حیوان خارج شد . ناگهان روستایی سرآسیمه و هیاهو کنان خود را به انتهای باغ رساند و فریاد زد: ای ناجوانمرد کره خر مرا چرا کشتی ؟ شهری که تعجب کرده بود به روستایی گفت: نه بابا جان، درست دقت کن . چگونه تو می گویی این خر است در حالی که هم فاصله تو از آن حیوان دور است و هم اینکه هوا تاریک است و تازه با این بارانی هم که می آید دیدن آن حیوان از اینجا بعید به نظر می رسد . من گرگ را زده ام نه خر تو را . روستایی که حالا عصبانی شده بود گفت: نخیر من صدای گوزِ حیوانم را در میان بیست گوزِ دیگر تشخیص می دهم . وقتی مرد شهری اصرار و ادعای روستایی را بر درست تشخیص دادن حیوان خود، از آن فاصله را دید و رجز خوانی مرد روستایی را درباره قدرت درک و تشخیص و حافظه اش شنید دیگر تاب تحمل را از دست داد که این مرد روستایی آواز گوز خر خویش را میان این همه تاریکی و صدا تشخیص می دهد ولی مرا که ماه به ماه در منزلم از او پذیرایی می کردم را نشناخته است . برای همین از کوره در رفت و یقه مرد روستایی را گرفت و به او گفت : مردکه حقه باز: در سه تاریکی شناسی بادِ خر؟.............چون ندانی مر مرا ای خیره سر ؟ مانند داستانهای گذشته ، برای دوستانی که می خواهند از ظاهر داستان گذشته و مقداری به باطن آن راه یابند توضیحاتی می دهم، هر چند که می دانم شما دوستان بر فهمِ باطن آن از من جلوتر هستید. در داستان فوق، شهر کنایه از عالم غنی و آباد الهی است و روستا کنایه از دنیای محدودِ حسی و مادی است . مرد روستایی تمثیلی از شیطان و شیطان صفتانی است که با وعده ها و سخنان دلنشین، انسانها را که فطرتا به عالم روحانی تعلق دارند به بیغوله ویران مادیت می کشند . و مرد شهری ، تمثیل انسانی است که با وسوسه یاران و یا قواهای نفسانی که از مادرِ نَفسِ او زاده می شود عالم روحانیت و معنا را ترک می کند و راهی ویرانه ها و هلاکتگاه های مادی می شود . در بخش پایانی این داستان، روستایی تمثیل کسانی می شود که ادعای واصل شدن به کوی حقیقت دارند ولی از معنا تهی هستند و تنها خود را به رسوم و آداب عارفان و صوفیان حقیقی مترسم می کنند .
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 92
نویسنده : smjh
داستان درویش یک دست یکی بود ، یکی نبود یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . درویشی در کوهساری به دور از خلق می زیست. در آن کوهسار ، درختانِ سیب ، گلابی و انار فراوان یافت می شد و او از آن تغذیه می کرد و در هم آنجا نیز به مراقبه و ذکر و فکر مشغول بود . روزی آن درویش با خدای خود عهد کرد که هرگز میوه ای از درخت نچیند و تنها به میوه هایی بسنده کند که باد از شاخساران بر زمین می ریزد. مدتی بر این منوال گذشت و درویش بر عهد و پیمان خویش باقی ماند و فقط از میوه های روی زمین استفاده می کرد . پس از مدتی که گذشت ، قضای الهی ، امتحانی برای او رقم زد . از آن پس دیگر هیچ میوه ای از شاخه ها بر زمین نمی ریخت و درویش نیز در گرسنگی و ناتوانی ماند . این وضع ، تا پنج روز بطول انجامید و درویش توانست پنج روز را بدون خوردن میوه ای تحمل کند ، ولی بالاخره عنان اختیار و ضبطِ نَفس از کفِ درویش خارج شد و رشته پیمان خود را گسست و دست به چیدن گلابی زد . ( نکته ای که لازم است اینجا تذکر بدهم این است که خداوند در امتحانها و آزمایشهایی که در پیش پای ما قرار می دهد به اندازه توان و طاقت ما است و خدا هیچگاه بیشتر از آنچه که می داند ما می توانیم تحمل کنیم بر دوش ما نمی گذارد . گاهی ما از ظرفیت خودمان خبر نداریم و خودمان را دست کم می گیریم و زودتر از موعد مقرر، در آن آزمایش رد می شویم. که البته اگر مقداری خوددارتر بودیم و امتحان را پشت سر می گذاشتیم درجه ای بر ظرفیت ما اضافه می گردید و دریچه ای از نور برای ما باز می شد.) طولی نکشید که حق تعالی ، او را به سزای این شکستن پیمان و عهد ، کیفر و سیاستی سخت کرد . ماجرا از این قرار بود که روزی در همان کوهساری که درویش خلوت کرده بود، بیش از بیست دزد آمده بودند و اموال مسروقه را میان خود تقسیم می کردند. در این اثنا یکی از جاسوسان حکومتی از این قضیه مطلع می شود و داروغه را خبر می کند و بلافاصله ماموران حکومتی بدانجا می ریزند و همه دزدان را دستگیر می کنند و اتفاقا آن درویش را نیز جزو دزدان محسوب می دارند . هنگامی که دزدان و درویش را به شهر، پیش قاضی آوردند قاضی حکم کرد که در میدان اصلی شهر ، یک دست و یک پای محکومان بریده شود. هنگامی که موقع اجرا حکم می شود ابتدا یک دست و یک پای بیست دزد واقعی را قطع می کنند و سپس نوبت درویش می شود . ابتدا دست درویش را قطع می کنند و همینکه می خواهند پای او را نیز قطع کنند درویش رو به آسمان کرد و گفت: بار الها و سرورا، دستم گناه کرده بود ، پای را چه جرمی است؟ در همین هنگام یکی از ماموران سوار بر اسب می رسد و درویش را می شناسد و بر سر مامور اجرای حکم فریاد می زند که: ای سگ صفت، چشمت را باز کن بببین که را سیاست می کنی ؟! این مرد از اولیاءالله است، چرا دستش را بریدی ؟! آیا خواهید که آسمان به زمین بیاید ؟! این درویش کسی است که خدا بسیار او را دوست می دارد و جزء برگزیدگان خداست . وقتی داروغه از این ماجرا با خبر می شود شتابان بدانجا می رود و از درویش ، پوزش ها می خواهد و به پای درویش می افتد و از او می خواهد که او را ببخشد . اما درویش با خوشرویی و رضایت می گوید: این کیفر، بیشتر از اینکه سزاوار آن بیست دزد باشد ، سزاوار من بود، زیرا عهد خدا گسسته ام و همو مرا عذاب کرد نه شما . پس ناراحت نباش که من این مجازات را از شما نمی بینم و کسی مرا مجازات کرد که حاضرم تمام جان خویش را نیز در راه او بدهم و مجازات او برای من از هزار نوازش دیگران، دلنشین تر و زیباتر است. زان پس آن درویش در میان مردم به درویشِ یک دست و یا درویشِ دست بریده معروف شد . ولی او همچنان در خلوت از خلق به سر می برد و در آلاچیقی به دور از غوغای شهر به زنبیل بافی مشغول بود . یک روز مردی سرزده به جایگاه او می رود و با کمال تعجب می بیند که او با دو دست زنبیل می بافد ! درویش که از فهمیدن آن مرد ناراحت شده بود او را به داخل آلاچیق خویش دعوت کرد و او را قسم داد که این موضوع را به کسی نگوید و آن مرد هم قسم می خورد که این راز و کرامت را به کسی بازگو نکند. اما رفته رفته دیگران نیز از این راز با خبر می شوند و در تمام شهر می پیچد که درویش یک دست ، صاحب کرامت است و می تواند با دو دست زنبیل ببافد . درویش که از برملا شدن راز خویش تعجب کرده بود و دوست نداشت که اینگونه شناخته شود روزی رو به درگاه الهی کرد و گفت: خداوند بزرگ، حکمت فاش شدن راز کرامت من چیست ؟ خدا به او می گوید: چون پس از آن اتفاقی که برای تو افتاده بود و به آن طریق دست تو قطع شد ، مردم به تو ظن بد بردند و بعضیها می گفتند که اگر این درویش از محبان خدا بود اینگونه دستش قطع نمی شد . به این ترتیب تعدادی به حقانیت تو بد گمان شده بودند و به دیده بد به تو نگاه می کردند . پس راز کرامت تو را بر آنان فاش کردم تا از این گمان بد دور شوند و به مرتبه والای تو پی ببرند . گر با همه ای ، چو بی منی ، بی همه ای ور بی همه ای ، چو با منی ، با همه ای
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 92
نویسنده : smjh
داستان دقوقی و هفت مرد فروزان یکی بود ، یکی نبود یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . دقوقی عارف بلند مرتبت و با کمال بود و پیوسته در سیرو سفر بود. کم می شد که دو روز را در یک محل سر کند . در تقوی و وارستگی ، گوی سبقت از همگان ربوده بود و در اظهار نظر ، راست رای و صائب بود و در مورد هر چیزی نظر می داد درست بود . اما با این همه ، در جستجوی اولیای خاص خدا بود و در این طریق ، طلبی آتشین داشت ، از اینرو سالیانی چند در پهنه زمین می گشت تا به مطلوب خود رسد ، و حتی گاه می شد که برهنه پا و جامه دران قدم بر خارستان ها و سنگلاخ ها می نهاد و با گرمی تام و اشتیاق تمام همه جا را می جست ، باشد که اولیای خدا نقاب غیبت از رخسار برگیرند و بدو رخ بنمایند . سرانجام پس از سالها تحمل رنج و ومشقت و سختی و مرارت به ساحلی می رسد و با منظره ای بس شگفت انگیز روبرو می شود . در اینجا بهتر است ماجرا را از زبان خود او بشنویم: ناگهان از دور بر کرانه دریا هفت شمع فروزان دیدم که انواری بس حیرت آور داشت . شعله آن شمع ها به اوج افلاک سر می کشید . با حیرت تمام پیش خودم گفتم: این شمع ها دیگر چیست؟ در همین حال دیدم که آن هفت شمع ، به یک شمع مبدل شد و روشنایی آن نیز افزون تر گشت .(لازم به یادآوری است به کسانی که فکر می کنند که پیامبران و اولیاء خداوند با هم فرق می کنند و هر یک از پیامبران برای خودش دینی جدا آورده است و کلامشان با هم فرق می کند و آنقدر بر این تفاوتهای من در آوردی اهتمام می کنند که کار به جنگ و خونریزی می کشد باید گفته شود که همه اولیاء به وجهی یکی هستند چون همه یک دل هستند و دارای یک عقیده هستند و از همه مهمتر اینکه تمام پیامبران و اولیاء بر یکی فانی هستند . مگر می شود از آن یکی که همه عاشق او بودند کثرت و تعدد به پا خیزد و ادیان مختلف به وجود بیاید و به پیرو ادیان مختلف جنگهایی مانند جنگهای صلیبی رخ دهد ؟ پس آن هفت شمع در اصل ، یک شمع بود و هفت روح شد و در بروزِ صفات به هفت شمع تبدیل شدند وگرنه آنها همه یک شمع بودند.) دوباره دیدم که آن یک شمع ، هفت شمع شد ، و ناگهان هفت شمع به هفت مرد نورانی در آمد که نورشان به اوج آسمان سر بر می آورد . حیرتم افزون و افزون تر شد ، اندکی پیش رفتم وقتی درست دقت کرد ، با منظره عجیب تری روبرو شدم . دیدم که هر یک از آن مردان به صورت تک درختی نمایان شدند ، هفت درخت انبوه و پر بار در پیش روی من بود با شاخه های پربرگ و آکنده از میوه های شاداب . با تعجب تمام از خودم می پرسیدم : چرا هر روز هزاران تن از مردمان از کنار این درختان می گذرند و آنها را مشاهده نمی کنند؟( باید متذکر بشوم که مردم در صحرای این دنیا برای رسیدن به سایه جانبخشِ روحی و آرامش درونی و راحتِ روح، خواهان انسان کاملی هستند که ایشان را بدین هدفِ مطلوب و نهایی برساند ، اما چون در چنبره اوهام و شهوات در خزیده اند ناگزیر به کسانی پناه می برند که به صورت و ظاهر، مانند خدمتگزاران انسان و دوستدار انسان هستند ولی در باطن و سیرت ، نوری از حقیقت و واقعیت نبرده اند . ذره ای را می بینند ولی خورشید درخشان را تشخیص نمی دهند .) باز جلوتر رفتم و دیدم آن هفت درخت به یک درخت مبدل شد و آنگاه دیدم که آن درختان ، صف کشیده اند و یکی شان جلوتر از همه ایستاده، گویی که می خواستند نماز جماعت برپا دارند . عجیب تر اینکه آن درختان، قیام و رکوع و سجود نیز داشتند ، طولی نکشید که آن هفت درخت به هفت مرد مبدل شد . آنها دور هم مجمعی تشکیل دادند . از تحیر چشمانم را می مالیدم و به دقت می نگریستم تا بدانم آن هفت مرد بزرگ چه کسانی هستند ؟(یکی از اسرار تبدیل این اولیاء به درختان و اشجار این بود که بطور شهودی و عینی عبادت نباتات بر دقوقی مکشوف شود برای اینکه تمام آفریدگان خدا به طریقی او را ستایش و حمد می کنند و اینکه دوباره به هفت مرد بدل شدند برای این بود که به دقوقی فهمانده شود که آن درختان حقیقتا درخت نبوده اند .) نزدیکتر رفتم و به آنها سلام کردم . جواب سلامم را دادند و مرا به نام صدا کردند . مبهوت ماندم که اینان مرا از کجا می شناسند و نامم را چگونه می دانند؟ در همین فکر بودم که آنها گویی اندیشه قلبی ام را خواندند و در پاسخم گفتند: چرا تعجب می کنی؟ مگر نمی دانی که عارفانِ روشن بین ، ضمیر اشخاص را می خوانند و از اسرار و رموز عالَم آگاهند؟ سپس به من گفتند که دوست داریم تا با تو نمازی به جماعت اقامه کنیم و تو به امامت ایستی و من قبول کردم . نماز جماعت در کرانه دریا آغاز شد . در اثنای نماز ، چشم دقوقی به پهنای متلاطم دریا افتاد . دید که یک کشتی در ورطه امواج گرفتار آمده ، تندباد نیز امواجی کوه آسا پدید آورده و بر هم می کوبد و همچون بومِ شوم ، بانگ مرگ و نیستی برمی کشد . ساکنان کشتی در این هنگامه هولناک ، روحیه خود را بکلی باخته بودند و فریاد و شیون شان به عرش می رسید . براستی که قیامتی برپا شده بود . دقوقی که در اثنای نماز ، شاهد این منظره رقت انگیز بود دلش به رحم آمد و از صمیم دل برای نجات بلازدگان لب به دعا گشود و با زاری و تضرع از درگاه الهی استدعا کرد که آنان را از آن ورطه مهیب نجات دهد . دعای دقوقی ، مقبول افتاد و آن کشتی به سلامت به ساحل رسید و نماز آنان نیز در همان زمان پایان یافت . در این حال آن هفت نفر آهسته به نجوا پرداختند و از یکدیگر می پرسیدند : این چه کسی بود که در کار خدا فضولی کرد ؟ هر یک از آنها گفت : من چنین دعایی نکرده ام . بالاخره یکی از آن میان گفت : این دعا کار دقوقی بود . دقوقی می گوید همینکه سرم را به عقب برگرداندم تا ببینم آنها چه می گویند ، دیدم هیچکس پشت سرم نیست و گویی جملگی شان به آسمان رفته بودند . گویا هر یک از آنان ، مرواریدی بود که آب شد و به قعر زمین رفت ، و خلاصه چنان غایب شدند که نه رد پایی از آنان ماند و نه غباری در صحرا از آنان دیده شد . و اینک سال هاست که من در آرزوی یافتن آنان بر سر می برم و هنوز این فراق به وصال ، نپیوسته است . دقوقی سالها در حسرت آن اولیای مستور ماند و تا پایان عمر در اشتیاق ایشان اشک ریخت .
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 167
نویسنده : smjh
داستان پیر چنگی و خدا یکی بود ، یکی نبود یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . در زمان عمر بن خطاب ، مرد چنگ نوازی زندگی می کرد که آوازی خوش داشت. زیبایی صدای این مرد چنان بود که بلبلان از شنیدن آن خاموش می شدند و انسانها با شنیدن آن مشعوف . در جوانی صدای مرد و نوای چنگش شهره عام و خاص شد بگونه ای که در همه جا خواهان شنیدن صدای خوش او بودند و در هر مجلس و بزمی که بزرگی تشکیل می داد در ازای مبلغ بسیاری او را نیز می آوردند تا در آنجا بزم آنها را خوش کند . زمان زیادی نگذشت که او شهره آفاق شد و هر کسی آرزو داشت تا بتواند گوشی به نوای چنگ او بسپارد . او در همه جا می نواخت و دل می برد و هر کسی که صدای زیبای او را می شنید شیفته و مفتون ، آنرا برای دیگران نیز تعریف می کرد . اینگونه او سالهای زیادی را گذراند و به یکه تازی خود در زمینه رامشگری ادامه داد ولی رفته رفته برف پیری بر سر و رویش باریدن گرفت و کمرش از بار سنگین عمر خمیدن گرفت و ابروانش بر روی چشمانش فرو خفت ، آواز دلپذیرش به ناخوشی گرایید و دیگر کسی طالب ساز و آواز او نبود . دیگر کسی برای شنیدن آواز او بی قراری نمی کرد و او را بخاطر صدا و سازش کسی نمی خواست . جوانها جای او را گرفتند و بهتر از او نواختند و مرد چنگ نواز که حالا پیرمردی بیش نبود یکه و تنها در فقر و فاقه و ناتوانی غوطه ور شد . کسی دلش به حال او نمی سوخت ، برای کسی اهمیت نداشت که چه بلایی بر سر آن مرد چنگ نواز آمده است. کسی دیگر علاقه ای به شنیدن آواز او نداشت و او یک فراموش شده بزرگ بود .( لازم است اینجا نکته ای را ذکر کنم . هر کدام از شما عزیزان به انسانهایی بر خورد داشتید که در زمانی خاص در رشته ای ، معروف و مشهور بودند حال ورزش، هنر ، علم و ..... می خواهد باشد . کسانی که در دوره معروفی خودشان ، خود را گم کرده اند بسیار هستند و کسانی که فراموش شده اند وسوابق آنها فراموش شده است و محبت سابق مردم از آنها کم گشته است نیز بسیار هستند. پس بهتر است که در همان دوران شهرت ، خود را به جایی بچسبانند که انها را به آنجا رسانده است تا در دوران پیری نیز او آنها را بچسبد .) پیرمرد که حالا در فقر دست و پا می زد پس از مدتی این در و آن در زدن متوجه شد که از دست این مردمان ، کاری برای او انجام نمی شود و به هر سو که رو آورد ، چه دوستان قدیمی و چه آنهایی که زمانی التماسش را می کردند که در مجالس آنها حضور داشته باشد کاری برای او انجام ندادند. تا آنکه پیوند امیدش از خلق ، گسست و دل به امید حق بست . او رانده و درمانده از همه جا به سمت خارج شهر مدینه حرکت کرد و در حالی که در افسوس جوانی از دست رفته خود اشک می ریخت به قبرستان مدینه رسید . با دلی شکسته با خودش گفت : این بار برای خدا زخمه ها را بر رشته های ساز به رفتار در آورم و تنها برای او بنوازم تا شاید او مورد لطف بیاید و از دریای بیکران رحمت الهی تحفه ای بر گیرم و دستمزدی ستانم . او در نواختن زخمه ها غرقه شد . تا آن موقع دیگران از صدای ساز او لذت می بردند ولی حالا خودش داشت لذت می برد و هر چه می نواخت شورش بیشتر می شد و عشقش افزونتر . در حالتی عجیب فرو رفته بود که هرگز دوست نداشت ازآن خارج شود و هر آنچه که در این چند سال از هنر آموخته بود را برای او اجرا می کرد و این حال چنان بر او مستولی شد که رنجه و ناتوان بر روی یکی از قبرها ، چنگ را بر زیر سر گذاشت و به خوابی ژرف فرو رفت . همان زمان که پیر چنگی در عالم رویا فرو رفته بود حق تعالی ، خوابی را بر عُمَر چیره ساخت. بگونه ای که خلیفه نتوانست در برابر آن خواب تاب بیاورد . عُمَر تعجب کرد که این گونه خواب، برایش سابقه نداشته، زیرا عدات نداشت که آن موقع بخوابد . از اینرو گفت: من در این هنگام و دراین گونه مواقع عادت به خواب ندارم . پس این خواب از عالم غیب بر من واقع شده است و این خواب، البته که بی حکمت نیست . عُمَر سر بر بالین نهاد و خواب، او را فرو گرفت و در رویایی دید که از بارگاه حق تعالی به او ندایی رسید و گوش جانش آن ندا را شنید . از بارگاه الهی ندا در رسید که : ای عُمَر ، حاجت بنده ما را بر آور . بنده ای داریم که نزد ما جزء یاران ویژه و گرامی است و برای یافتن او باید تو به سوی گورستان بروی . ای عُمَر از خواب بر خیز و از بیت المال عمومی مردم، هفتصد دینار تمام بردار. آن دینارها را نزد آن بنده ما ببر و به او بگو: ای بنده مقبول ما ، فعلا این مقدار دینار را بگیر و عذر ما بپذیر . این مقدار دینار را بابت مزد کارت دادیم، فعلا همین مقدار را خرج کن و هر وقت که تمام شد باز به همینجا بیا و باز نیازت را به پروردگارت عرضه دار . پس عُمَر از هیبت و شکوه آن صدا از خواب بر جهید و از برای انجام این خدمت آماده شد. به سرعت به سمت خزانه بیت المال رفت و هفتصد دینار زر را در داخل کیسه ای ریخت و رو به سوی گورستان نهاد و به جستجوی پیر چنگی پرداخت . اطراف همه گورها را نگاه کرد ولی جزء یک پیرمرد ضعیف و رنجور چیزی ندید . پس پیش خودش گفت: بنده خاص الهی نباید این پیرمرد باشد، پس یک بار دیگر در گورستان گردید و در نهایت ، عاجز و درمانده شد و جز آن پیر سالخورده ، کسی را در آنجا نیافت . باز با خود گفت: حق تعالی فرمود که: من بنده ای صاف و پاک و شایسته و خجسته دارم . پیر چنگی مگر می تواند مرد خدا باشد؟ ( نکته ای که لازم است بگویم این است که با صورت گرایی نمی توان به حقیقت دست یافت، زیرا اشخاص در بسیاری از موارد ، انسان را در قضاوت دچار اشتباه می کند. از اینرو، ای بسا اهل صلاح را نا صالح و ناصالحان را صالح گمان می کند.) عُمَر محض احتیاط یکبار دیگر اطراف گورستان را دور زد، همانند شیری که آماده شکار است و پهنه هامون را دور می زند . پس ار این همه جهد و تلاش و احتیاط، برایش مسلم شد که در آنجا غیر از آن پیر فرتوت ، کسی دیگر وجود ندارد . در این وقت با خود گفت: در میان تاریکی ، افراد روشن ضمیر بسیار یافت می شوند . عُمَر آمد و با نهایت ادب در آنجا که پیر بود نشست، ولی به اقتضای حکمت الهی، ناگهان عطسه ای بر او عارض شد و در این وقت پیر از خواب پرید و همینکه عُمَر را در بالای سر خویش دید به شگفتی دچار شد، و از ترس رنگش زرد گشت و پیش خود گمان کرد که محتسب است و خواست از آنجا برود . آن پیر در دل خود گفت: خدایا داد و فغان از تو، که محتسب پیر چنگی ضعیفی را گیر آورده است و می خواهد او را تنبیه کند .(این نکته را یاد آوری کنم که : اطلاق محتسب بر عُمَر بن خطاب برای آن است که او در امر به معروف و نهی از منکر سخت مبالغه می کرد و پیوسته، کمربند و دوالی چرمین به جهت حد و تعزیر و تنبیه متخلفین بر کمر خود بسته بود.) عُمَر همینکه چشمش به رخسار پیر افتاد و او را ترسان و لرزان دید که رنگش رو به زردی نهاده است به کنار او رفت و او را مورد خطاب قرار داد و گفت: از من نترس و مگریز که از جانب حضرت حق برایت مژده آورده ام . حضرت پروردگار از بس ستایش تو کرد، من عاشق و شیفته روی تو شدم. اینک نزد من بنشین و از من دوری مگزین تا از اقبال و دولت به گوش هوشت رازها گویم. پیرمرد که حالا کمی آرامتر شده بود نزد عُمَر نشست تا بفهمد که عمر چه برای گفتن دارد . عمر نیز که حالا مراد خود را یافته بود به او گفت: حق تعالی بر تو سلام می فرستد و احوالت را می پرسد و می گوید: با آن همه رنج و اندوه بیشمارت چه حالی داری؟ حال که فهمیده ای باید در خانه چه کسی بیایی و برایش بنوازی این چند دینار و زر را به عنوان دستمزد بگیر و خرج کن و اگر باز هم خواستی به همین جا بیا و با همان سوز دل برای من بنواز تا باز هم به تو بدهم . آن پیر وقتی این سخنان را شنید، از شدت شرمندگی بر خود لرزید و از روی شرم دستش را گاز گرفت و جامه اش را از سر پریشانی از هم درید . فریاد می زد و می گفت: ای خداوند بی مِثل و نظیر، بس کن، دیگر الطاف را بر من سرازیر مگردان که این پیر بیچاره از این همه لطف، شرمسار شده و از شدت خجلت آب شده است .آن پیر چنگی ، بسیار گریه کرد و از کثرت درد و اندوه چنگ را بر زمین کوفت و خرد و متلاشی اش کرد، و پس از آن به چنگ چنین خطاب کرد: تو میان من و خدایم حجاب و پرده بودی، ای چنگ تو مرا از شاهراه، منحرف کرده ای زیرا قبلا به خاطر آراستن محافل اغنیا و هوس کاران می نواختم و نمی دانستم که ساز را باید برای خدا و تهذیب نفس به نوا در آورد. ای سازی که هفتاد سال ، خون مرا خورده ای و مدت هفتاد سال عمرم را تباه کرده ای. ای چنگ من بخاطر تو در پیشگاه صاحب کمال رو سیاهم. عُمَر که گریه و زاری پیر چنگی را دید به او گفت: این گریه و زاری تو از آثار هوشیاری تو است، یعنی هنوز ((من)) از تو بر نخاسته و در وجود حق، فانی نشده است .آنکه با عشق حق، فانی گشته راهش ، راه دیگری است، زیرا که گریه و زاری کردن در عین هوشیاری وجود، در واقع یک گناه دیگر است . وقتی عُمَر اسرار الهی را برایش آشکار ساخت، روح پیر چنگی در درونش بیدار شد و به مرتبه جان رسید . آن پیرمرد ، مانند جان، بی گریه و بی خنده شد، روح حیوانی او رفت و به جای آن روح الهی اش زنده شد و با آن روح الهی، زندگی جاودانه پیدا کرد . حال که داستان پایان یافت می خواهم یک نتیجه گیری کوچک از این داستان نیز بیان کنم تا منظور داستان آشکارتر شود . و اما منظور اصلی از حکایت پیر چنگی این است که وصول به حق ، منوط به شکل خاصی از پرستش نیست . بلکه شرط اصلی وصول به حق ، انکسار قلب و سوز دل است. چنانکه نغمه پیر ژولیده و درهم شکسته ای ، مقبول درگاه الهی واقع می شود و مزدِ چنگنوازیِ او به بیت المال حوالت می شود. این داستان بیان می کند که در درگاه الهی ، القاب و عناوین دنیایی و متداولِ میان انسانها بهایی ندارد. ای بسا کسی که در انظار ، حقیر و خوار مایه آید، اما هم او در درگاه الهی محبوب شمرده می شود . اما سئوالی که ممکن است برای برخی از دوستان پیش بیاید این است که اگر نغمه چنگ آن پیر ، مطلوب درگاه خداوند افتاد پس چرا پیر از گذشته خود توبه کرد و بر عمرِ تلف شده تاسف خورد؟ جواب این است که توبه پیر بدان جهت بود که پیشتر فن نوازندگی خود را در طریق آراستن مجالس بزم محتشمان بکار می گرفته ، اما اینک دانست که ساز را باید به خاطر خشنودی خدا به صدا در آورد و لا غیر .
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 164
نویسنده : smjh
داستان خورندگان بچه فیل یکی بود ، یکی نبود یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . کاروان کوچکی پس از طی مسافت درازی به هندوستان رسید . آنها که گرسنه و تشنه به مسیر خویش ادامه می دادند در هر جایی به دنبال غذایی برای خوردن می گشتند . ولی چیزی گیرشان نمی آمد و جستجو کنان به راه خویش ادامه می دادند . مرد حکیمی در راه خویش آنها را دید و از وضع آنها آگاه شد و حال آنها را به فراست در یافت . مرد حکیم هنگامی که به آنها رسید با روی خوش با آنها احوال پرسی کرد و آنها در جواب از حال خویش گفتند و از او خواستند که به آنها بگوید که کجا می توان غذا یافت تا آنها از این فلاکت نجات پیدا کنند . مرد حکیم با دیدن ضعف آنها ، مهر و محبت خردمندانه اش به جوش آمد و با خوشرویی به آنها گفت: می دانم که از گرسنگی و تهی شدن شکم ، سخت رنجیده و ناراحت هستید ولی ای جمع محترم ، شما را به خدا سوگند می دهم که مبادا در این جنگلی که می روید بچه فیل بخورید .ای دوستان در راهی که اینک می روید با فیل روبرو می شوید. مبادا بچه فیل ها را شکار کنید . این نصیحت را گوش کنید . بعد برای اینکه نصیحتش را کامل کند ادامه داد: در مسیری که می روید با بچه فیلهایی برخورد می کنید که دلتان می خواهد آنها را شکار کنید . این بچه فیلها ناتوان و لطیف و بسیار فربه اند ، ولی بدانید که مادر آنها در کمین است . مادر بچه فیلها، صد فرسخ را ناله کنان و آه زنان به دنبال آنها می پیماید . فیلهای بزرگی که از شدت هیجان و غضب از خرطوم آنها به نظر می رسد آتش و دود بلند می شود . مواظب باشید به بچه مورد علاقه اش آسیبی نزنید . بدانید که فیل، دهان هر رهگذری را بو می کند و اطراف شکم او را مورد جستجو قرار می دهد ، تا بر اثر جستجو، گوشت کباب شده بچه خود را در هر جا یافت انتقام و قدرت خود را به او نشان دهد . آن حکیم بزرگ در آخر افزود: این نصیحت مرا گوش کنید، تا مبادا قلب و روحتان دچار رنج و بلا شود . شما به همین گیاهان و برگها بسنده کنید و به شکار بچه فیل نپردازید. من نصیحت را بر شما تمام کردم و رسالت خویش را نسبت به شما انجام داده ام، بهوش باشید تا مبادا حرص و طمع شما را از راه به در کند و طمع بستن در رونق و نوای جسمانی، هستی شما را بر اندازد . آن حکیم فرزانه، این سخنان را گفت و وداعی کرد و رفت . آن جمع که ابتدا سعی در به گوش داشتن این نصیحت داشتند ابتدا به راه خویش ادامه دادند ولی پس از مدتی گرسنگی به آنها فشار آورد و تدریجا‌ بینوایی و گرسنگی آنها شدت یافت . (نکته قابل تذکر این است که گاهی اتفاق افتاده است که آدم ابتدا نصیحتی را می شنود و با آن نصیحت ،آتش شهوت نفس برای مدتی به خاموشی می گذارد ولی پس از مدتی که از تاریخ ان نصیحت می گذرد اثر آن محو می شود و دوباره آن نفس زبانه می کشد.)آن جمع گرسنه ناگهان بر سر راه خود ، نوزاد فیلی دیدند که چاق و پر گوشت بود . آن جمع گرسنه که حالا دیگر نصیحت را فراموش کرده بودند همچون گله گرگهای هار بر بچه فیل یورش آوردند و آن بچه فیل را تماما خوردند و بدون اینکه به عواقب کار خویش فکر کنند دستهای خود را نیز شستند . ولی یکی از همراهان آن جمع که اندرز آن دانای ناصح را به خاطر سپرده بود ، از گوشت آن بچه فیل چیزی نخورد و به آنها نصیحت کرد که از خوردن آن صرف نظر کنند . ولی گوش شنوایی وجود نداشت که بخواهد نصیحت را به کار بندد. همه آنان که کباب فیل را خورده بودند روی زمین افتادند و خوابیدند و آنکه چیزی از آن گوشت ها نخورده بود مانند چوپان ، بیدار ماند و از خوابیدگان محافظت می کرد.( واقعیت نیز اینگونه است : آنان که شکم از طعام حرام ، خالی نگه می دارند بیداران حقیقی اند و حرامخواران، خواب رفتگان حقیقی هستند . و بیداران هستند که حفاظت و رعایت خوابیدگان جامعه را بر عهده دارند.) در این هنگام بود که فیلی هولناک از راه در رسید و تا مرد خواست فکری بکند و به خودش بیاید فیل را در چند قدمی خویش دید. ابتدا فیل به طرف محافظ آن جمع شتافت. فیل سه بار دهان آن محافظ را بو کرد ولی بوی نا گواری از آن احساس نکرد، فیل چند بار اطراف او دور زد و چرخید و بی آنکه آن فیل درشت اندام به او آسیبی بزند راهش را گرفت و رفت . آن فیل دهان هر یک از آن جمع به خواب رفته را بو می کرد، از همه خفتگان بویی ناگوار می آمد. چون آن خفتگان از گوشت بچه فیل خورده بودند، آن فیل بیدرنگ آنان را پاره پاره کرد و کشت . فیل هر یک از آن جمع را چندین بار به هوا پرتاب می کرد و بر زمین می کوبید تا قطعه قطعه شدند. و این است پایان کار کسانی که نفسشان بر آنها غالب است . (حالا اینجا لازم است که به نتیجه گیری اخلاقی و اجتماعی این داستان بپردازم: ای کسی که خون خلق الله را می خوری از سر راه کنار برو تا خون آنها، تو را گرفتار نسازد. یقین بدان که مال خلق الله مانند خون آنها بر تو حرام است، زیرا آن اموال بر اثر رنج و زحمت حاصل شده است. مادر آن فیلهای نوزاد، انتقام می گیرد و کسانی را که بچه او را خورده اند به کیفر می رساند. آیا نشنیده اید که خدا فرموده است :مردم جملگی خانوار حق اند، محبوب ترین آنان کسی است که برای خانوار او سودمندتر باشد . ای رشوه خوار ، تو نوزاد فیل را می خوری و با خانواده خدا در می افتی !!! ای کسی که غیبت می کنی چگونه گوشت برادر مرده خویش را می خوری در حالی که بوی گند آن در دهان تو تا به آسمانها می رود. او این بوی ناگوار را از ما احساس می کند ، ولی آنرا می پوشاند و به روی ما نمی آورد. بوی خوب و بد به آسمان می رود. تو می خوابی و بوی ناگوار حرامخواریت به آسمان سبز رنگ می زند . این بوی ناگوار ، همراه نَفَس های تو بالا می رود و به فرشتگان آسمانی که همه نوع بو را می شناسند می رسد. بوی تکبر و حرص و آزمندی هنگام سخن گفتن مانند بوی ناگوار پیاز احساس می شود .اگر قسم یاد کنی که من کی پیاز و سیر خورده ام؟ یا من خوردن سیر و پیاز را ترک کرده ام ولی همان نَفَسِ تو به هنگام سوگند یاد کردن ، تو را رسوا می کند و بوی سیر و پیاز را به مشام همنشینان می رساند . بسیاری از دعاها است که در درگاه الهی به اجابت نمی رسد برای این است که انحراف قلبی تو در زبانت نمایان می شود .خطاب ((دور شوید)) در پاسخ آن دعایی است که از زبان بددلان بر می آید . پاداش هر حیله و ترفندی چوب رد بر خواسته آنان است . ولی حال اگر سخن تو نارسا و ناآراسته باشد، ولی باطنی راست و درست داشته باشی، آن نا رسایی کلامی، در درگاه الهی پذیرفتنی است .) و در آخر برای دوستانی که ریز بین تر هستند این نکات را بیان کنم که فیل در این داستان ، تمثیلی است از حضرت حق تعالی، و مرد حکیم تمثیلی از اولیاء و هادیان حقیقی که مردم را از خطر نفس جادوگر آگاه می سازند . و بچه فیل تمثیلی از کارهای زشتی که خدا آنها را دوست نمی دارد و خورندگان فیل تمثیلی است از معاندان و مخالفان انبیاء و اولیاء و در آخر خوردن بچه فیل نیز تمثیلی است از مخالفت و ستیز دشمنان و معاندان با انبیاء و اولیاء .
به وبلاگ من خوش آمدید

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران