عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 62
نویسنده : smjh
درس مردانگی در داستان کوروش و پانته آ در لغتنامه دهخدا زیر عنوان «پانته آ» بر اساس روایت «گزنفون» آمده است که هنگامی که مادها پیروزمندانه از جنگ شوش برگشتند، غنائمی با خود آورده بودند که بعضی از آنها را برای پیشکش به کورش بزرگ عرضه می ­کردند. در میان غنائم زنی بود بسیار زیبا و به قولی زیباترین زن شوش به نام پانته آ که همسرش به نام «آبراداتاس» برای مأموریتی از جانب شاه خویش رفته بود. چون وصف زیبایی پانته آ را به کورش گفتند، کورش درست ندانست که زنی شوهردار را از همسرش بازستاند و حتی هنگامی که توصیف زیبایی زن از حد گذشت و به کورش پیشنهاد کردند که حداقل فقط یک بار زن را ببیند، از ترس اینکه به او دل ببازد، نپذیرفت. پس او را تا باز آمدن همسرش به یکی از نگاهبان به نام «آراسپ» سپرد. اما آراسپ خود عاشق پانته آ گشت و خواست از او کام بگیرد، بناچار پانته آ از کورش کمک خواست. کوروش آراسپ را سرزنش کرد و چون آراسپ مرد نجیبی بود و به شدت شرمنده شد و در ازا از طرف کوروش به دنبال آبراداتاس رفت تا او را به سوی ایران فرا بخواند. هنگامی که آبرداتاس به ایران آمد و از موضوع باخبر شد، به پاس جوانمردی کوروش برخود لازم دید که در لشکر او خدمت کند. می­ گویند هنگامی که آبراداتاس به سمت میدان جنگ روان بود پانته آ دستان او را گرفت و در حالی که اشک از چشمانش سرازیر بود گفت: سوگند به عشقی که میان من و توست، کوروش به واسطه جوانمردی که حق ما کرد اکنون حق دارد که ما را حق­ شناس ببیند. زمانی که اسیر او و از آن او شدم، او نخواست که مرا برده خود بداند و نیز نخواست که مرا با شرایط شرم ­آوری آزاد کند بلکه مرا برای تو که ندیده بود حفظ کرد. مثل اینکه من زن برادر او باشم. آبراداتاس در جنگ مورد اشاره کشته شد و پانته آ بر سر جنازه او رفت و شیون آغاز کرد. کوروش به ندیمان پانته آ سفارش کرد تا مراقب باشند که خود را نکشد، اما پانته آ در یک لحظه از غفلت ندیمان استفاده کرد و با خنجری که به همراه داشت، سینه خود را درید و در کنار جسد همسر به خاک افتاد و ندیمه نیز از ترس کوروش و غفلتی که کرده بود، خود را کشت. هنگامی که خبر به گوش کوروش رسید، بر سر جنازه­ ها آمد.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 75
نویسنده : smjh
امید چهار شمع به آرامی می ­سوختند. محیط آنقدر ساکت بود که می­ شد صدای صحبت آنها را شنید. اولین شمع گفت: من صلح هستم، هیچکس نمی­ تواند مرا همیشه روشن نگه دارد، فکر می­ کنم که به زودی خاموش شوم. هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که شعله آن کم و بعد خاموش شد. شمع دوم گفت: من ایمان هستم، واقعا انگار کسی به من نیازی ندارد برای همین من دیگر رعبتی ندارم که بیشتر از این روشن بمانم. حرف شمع ایمان که تمام شد، نسیم ملایمی وزید و آن را خاموش کرد. وقتی نوبت به سومین شمع رسید با اندوه کفت: من عشق هستم، توانایی آن را ندارم که روشن بمانم، چون مردم مرا به کناری انداخته­ اند و اهمیتم را نمی­ فهمند، آها حتی فراموش کرده ­اند که به نزدیکترین کسان خود محبت کنند و عشق بورزند. پس شمع عشق هم بی ­درنگ خاموش شد. کودکی وارد اتاق شد و دید که سه شمع دیگر نمی­ سوزند. او گفت: شما که می­ خواستید تا آخرین لحظه روشن بمانید، پس چرا دیگر نمی ­سوزید؟ چهارمین شمع گفت: نگران نباشد، تا وقتی من روشن هستم، به کمک هم می­ توانیم شمع ­های دیگر را روشن کنیم. من امید هستم. چشمان کودک درخشید، شمع امید را برداشت و بقیه شمع­ ها را روشن کرد. بنابراین شعله امید هرگز نباید خاموش شود. ما باید همیشه امید و ایمان و صلح و عشق را در وجود خود حفظ کنیم.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 67
نویسنده : smjh
مزاح پیامبر و حضرت علی(ع) روزی حضرت رسول صلّی­ الله ­عليه ­و ­آله با اميرالمؤمنين عليه السّلام نشسته بودند و با يكديگر خرما می ­خوردند. هر خرما كه آن حضرت می­‌خورد به دور از چشم حضرت امير عليه السّلام دانه آن را نزد او می­‌گذارد. وقتی خرماها تمام شد، هسته‌های او بيشتر شده بود و در نزد آن حضرت هيچ هسته‌ای نبود. پس پيامبر صلّی ­الله عليه و آله به شوخی فرمود: هركس هسته خرمای بيشتری نزد او جمع شده باشد پرخور است. حضرت امير عليه السّلام‌ در جواب گفت: هر كه خرما را با هسته خورده باشد پرخور است. منبع: هزار و يك حكايت اعلم الدوله ثقفی، نقل از هزار و يك حكايت تاريخی، ج 1، ص 101
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 69
نویسنده : smjh
دختر کوچولو دختر كوچكی هر روز پياده به مدرسه می­ رفت و برمی­ گشت. با اينكه آن روز صبح هوا زياد خوب نبود و آسمان نيز ابری بود، دختربچه طبق معمول هميشه، پياده بسوی مدرسه راه افتاد. بعد از ظهر كه شد،‌ هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شديدی درگرفت، مادر كودك كه نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد يا اينكه رعد و برق بلايی بر سر او بياورد، تصميم گرفت كه با اتومبيل بدنبال دخترش برود. با شنيدن صدای رعد و ديدن برقی كه آسمان را مانند خنجری دريد، با عجله سوار ماشينش شده و به طرف مدرسه دخترش حركت كرد. اواسط راه، ناگهان چشمش به دخترش افتاد كه مثل هميشه پياده به طرف منزل در حركت بود، ولی با هر برقی كه در آسمان زده می ­شد، او می ­ايستاد، به آسمان نگاه می­ كرد و لبخند می ­زد و اين كار با هر دفعه رعد و برق تكرار می ­شد. زمانيكه مادر اتومبيل خود را به كنار دخترك رساند، شيشه پنجره را پايين كشيد و از او پرسيد: چكار می­ كنی­؟ چرا همينطور بين راه می­ ايستی؟ دخترك پاسخ داد، من سعی می­ كنم صورتم قشنگ بنظر بيايد، چون خداوند دارد مرتب از من عكس می­ گيرد.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 50
نویسنده : smjh
معلم اسکندر را گفتند: چرا معلم خود را زیاده از پدر تعظیم می ­کنی؟ گفت: سبب آن که پدر مرا از عالم ملکوت به زمین آورده است و استاد مرا از زمین به آسمان برده است.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 71
نویسنده : smjh
کشاورز و الاغ کشاورزی الاغ پیری داشت که یک روز اتفاقی به درون یک چاه بدون آب افتاد. کشاورز هر چه سعی کرد نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد. پس برای اینکه حیوان بیچاره زیاد زجر نکشد، کشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتند چاه را با خاک پر کنند تا الاغ زودتر بمیرد و مرگ تدریجی او باعث عذابش نشود. مردم با سطل روی سر الاغ خاک می ­ریختند اما الاغ هربار خاک ­های روی بدنش را می­ تکاند و زیر پایش می­ ریخت و وقتی خاک زیر پایش بالا می­ آمد، سعی می­ کرد روی خاک­ ها بایستد. روستایی­ ها همینطور به زنده به گور کردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا آمدن ادامه داد تا اینکه به لبه چاه رسید و در حیرت کشاورز و روستائیان از چاه بیرون آمد. نتیجه اخلاقی: مشکلات، مانند تلی از خاک بر سر ما می ریزند و ما همواره دو انتخاب داریم: اول اینکه اجازه بدهیم مشکلات ما را زنده به گور کنند و دوم اینکه از مشکلات سکویی بسازیم برای صعود.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 61
نویسنده : smjh
قلب تو کجاست رابرت داوینسنز، قهرمان مشهور ورزش گلف آرژانتین زمانی که در یک مسابقه موفق شد مبلغ زیادی پول برنده شود. در پایان مراسم زنی به سوی او دوید و با تضرّع و التماس از او خواست پولی به او بدهد تا بتواند کودکش را از مرگ نجات دهد. زن گفت که او هیچ هزینه­ ای برای درمان پسرش ندارد و اگر رابرت به او کمک نکند کودکش می ­میرد. قهرمان گلف درنگ نکرد و بلافاصله تمام پولی را که برنده شده بود به زن بخشید. هفته بعد یکی از مقامات رسمی انجمن گلف به او گفت که ای رابرت ساده ­لوح خبرهای جالبی برایت دارم، آن زنی که از تو پول خواست اصلاً بچه مریض ندارد حتی ازدواج هم نکرده است، او تو را فریب داده دوست من. رابرت با خوشحالی جواب داد: خدا را شکر پس هیچ بچه ­­ای در حال جان دادن نبوده است. این که خیلی عالی است.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 67
نویسنده : smjh
چرچیل و راننده تاکسی چرچیل(نخست وزیر اسبق بریتانیا) روزی سوار تاکسی شده بود و به دفتر BBC برای مصاحبه می‌رفت. هنگامی که به آن جا رسید به راننده گفت آقا لطفاً نیم ساعت صبر کنید تا من برگردم. راننده گفت: نه آقا! من می­ خواهم سریعاً به خانه بروم تا سخنرانی چرچیل را از رادیو گوش دهم. چرچیل از علاقه‌ این فرد به خودش خوشحال و ذوق‌زده شد و یک اسکناس ده پوندی به او داد. راننده با دیدن اسکناس گفت: گور بابای چرچیل! اگر بخواهید تا فردا هم این‌جا منتظر می‌مانم.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 60
نویسنده : smjh
فرشته و خانم میانسال خانم میانسالی سکته قلبی کرد و سریعاً به بیمارستان منتقل شد. وقتی زیر تیغ جراح بود عملاً مرگ را تجربه کرد. زمانیکه بی­ هوش بود فرشته­ ای را دید. از فرشته پرسید: آیا زمان مردنم فرا رسیده است؟ فرشته پاسخ داد: نه، تو ۴۳ سال و ۲ ماه و ۸ روز دیگر فرصت خواهی شد. بعد از به هوش آمدن برای بهبودی کامل خانم تصمیم گرفت که در بیمارستان باقی بماند. چون به زندگی بیشتر امیدوار بود، چند عمل زیبایی انجام داد. جراحی پلاستیک، لیپساکشن، جراحی بینی، جراحی ابرو و… او حتی رنگ موی خود را تغییر داد. خلاصه از یک خانم میان سال به یک خانم جوان تبدیل شد! بعد از آخرین جراحی او از بیمارستان مرخص شد. وقتی برای عزیمت به خانه داشت از خیابان عبور می کرد، با یک آمبولانس تصادف کرد و مرد! وقتی با فرشته مرگ روبرو شد بهش گفت: من فکر کردم که گفتی ۴۰ سال و اندی بعد مرگ من فرا می رسه؟ چرا من رو از جلوی آمبولانس نکشیدی کنار؟ چرا من مردم؟ فرشته پاسخ داد: ببخشید، وقتی داشتی از خیابون رد می­ شدی نشناختمت!
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 51
نویسنده : smjh
ملاقات ما انسانها با خدا ظهر يک روز سرد زمستانی، وقتی اميلی به خانه برگشت، پشت در پاکت نامه­ ای را ديد که نه تمبری داشت و نه مهر اداره پست روی آن بود. فقط نام و آدرسش روی پاکت نوشته شده بود. او با تعجب پاکت را باز کرد و نامه داخل آن را خواند: اميلی عزيز، عصر امروز به خانه تو می ­آيم تا تو را ملاقات کنم. با عشق، خدا. اميلی همان طور که با دست­های لرزان نامه را روی ميز می­ گذاشت، با خود فکر کرد که چرا خدا می خواهد او را ملاقات کند؟ او که آدم مهمی نبود. در همين فکرها بود که ناگهان کابينت خالی آشپزخانه را به ياد آورد و با خود گفت: من که چيزی برای پذيرايی ندارم! پس نگاهی به کيف پولش انداخت. او فقط 5 دلار و 40 سنت داشت. با اين حال به سمت فروشگاه رفت و يک قرص نان فرانسوی و دو بطری شير خريد. وقتی از فروشگاه بيرون آمد، برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر کند. در راه برگشت، زن و مرد فقيری را ديد که از سرما می ­لرزيدند. مرد فقير به اميلی گفت: خانم، ما خانه و پولی نداريم. بسيار سردمان است و گرسنه هستيم. آيا امکان دارد به ما کمکی کنيد؟ اميلی جواب داد: آ متاسفم، من ديگر پولی ندارم و اين نان­ ها را هم برای مهمانم خريده ­ام. مرد گفت: آ بسيار خوب خانم، متشکرم و بعد دستش را روی شانه همسرش گذاشت و به حرکت ادامه دادند. همان طور که مرد و زن فقير در حال دور شدن بودند، اميلی درد شديدی را در قلبش احساس کرد. به سرعت دنبال آنها دويد: آ آقا، خانم، خواهش می­ کنم صبر کنيد. وقتی اميلی به زن و مرد فقير رسيد، سبد غذا را به آنها داد و بعد کتش را درآورد و روی شانه­ های زن انداخت. مرد از او تشکر کرد و برايش دعا کرد. وقتی اميلی به خانه رسيد، يک لحظه ناراحت شد چون خدا می ­خواست به ملاقاتش بيايد و او ديگر چيزی برای پذيرايی از خدا نداشت. همان طور که در را باز می کرد، پاکت نامه ديگری را روی زمين ديد. نامه را برداشت و باز کرد: آ اميلی عزيز، از پذيرايی خوب و کت زيبايت متشکرم. با عشق، خدا.
به وبلاگ من خوش آمدید

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران