عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 61
نویسنده : smjh
دزد و عارف دزدی وارد کلبه فقیرانه عارفی شد که کلبه در خارج شهر واقع شده بود. عارف بیدار بود، او جز یک پتو چیزی نداشت. او شب­ها نیمی از پتو را زیر خود می ­انداخت و نیمی دیگر را روی خود می کشید. روزها نیز بدن برهنه خویش را با آن می پوشاند. عارف پیر دزد را دید و چشمان خود را بست، مبادا دزد را شرمنده کرده باشد، آن دزد راهی دراز را آمده بود، به امید آنکه چیزی نصیبش شود. او باید در فقری شدید بوده باشد، زیرا به خانه محقرانه این پیر عارف زده بود. عارف پتو را بر سر کشید و برای حال زار آن دزد و نداری خویش گریست: خدایا چیزی در خانه من نیست و این دزد بینوا با دست خالی و ناامید از اینجا خواهد رفت. اگر او دو سه روز پیش مرا از تصمیم خویش باخبر ساخته بود، می­ رفتم پولی قرض می­ گرفتم و برای این مردک بینوا روی تاقچه می­ گذاشتم. آن عارف فرزانه نگران نبود که دزد اموال او را خواهد برد، او نگران بود که چیزی درخور ندارد تا نصیب دزد شود و او را خوشحال کند. داخل خانه عارف تاریک بود. پیرمرد شمعی روشن کرد تا دزد بتواند در پرتو آن زمین نخورد و خانه را بهتر وارسی کند. استاد شمع را برد تا روی تاقچه بگذارد که ناگهان با دزد چهره به چهره برخورد کرد. دزد بسیار ترسیده بود. او می ­دانست که این مرد مورد اعتماد اهالی شهر است، بنابراین اگر به مردم موضوع دزدی او را بگوید همه باور خواهند کرد. اما آن پیر عارف گفت: نترس آمده­ ام تا کمکت کنم، داخل خانه تاریک است، وانگهی من سی سال است که در این خانه زندگی می­ کنم و هنوز هیچ چیز در آن پیدا نکرده ­ام. بیا با هم بگردیم اگر چیزی پیدا کردیم پنجاه پنجاه تقسیمش می ­کنیم، البته اگر تو راضی باشی. اگر هم خواستی می ­تونی همه­ اش را برداری، زیرا من سالها گشته ­ام و چیزی پیدا نکرده­ ام. پس همه آن مال تو، بالاخره یابنده تو بودی. دل دزد نرم شد. استاد نه او را تحقیر کرد نه سرزنش. دزد گفت: مرا ببخشید استاد، نمی­ دانستم که این خانه شماست وگرنه جسارت نمی­ کردم. عارف گفت: اما درست نیست که دست خالی از اینجا بروی. من یک پتو دارم، هوا دارد سرد می ­شود لطف کن و این پتو را از من قبول کن. استاد پتو را به دزد داد. دزد از اینکه می ­دید در آن خانه چیزی جز پتو وجود ندارد شگفت زده شد. سعی کرد استاد را متقاعد کند تا پتو را نزد خود نگه دارد. استاد گفت: احساسات مرا بیش از این جریحه­ دار نکن، دفعه دیگر پیش از اینکه به من سری بزنی مرا خبر کن. اگر به چیزی خاص هم نیاز داشتی بگو تا همان را برایت آماده کنم، تو مرا غافلگیر و شرمنده کردی. می­ دانم که این پتوی کهنه ارزشی ندارد اما دلم نمی­ آید تو را با دست خالی روانه کنم، لطف کن و آن را از من بپذیر، تا ابد ممنون تو خواهم بود. دزد گیج شده بود، او نمی ­دانست چه کار کند. تاکنون به چنین آدمی برخورد نکرده بود. خم شد، پاهای استاد را بوسید، پتو را تا کرد و بیرون رفت. او وزیر و وکیل و فرماندار دیده بود ولی انسان ندیده بود. پیش از آنکه دزد از خانه بیرون رود استاد صدایش کرد و گفت: فراموش نکن که امشب مرا خوشحال کردی، من همه عمرم را مثل یک گدا زندگی کرده ­ام. من چون چیزی نداشتم از لذت بخشیدن نیز محروم بوده ­ام، اما امشب تو به من لذت بخشیدن را چشاندی، ممنونم.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 61
نویسنده : smjh
بلیت سه نفر آمریکایی و سه نفر ایرانی با همدیگر برای شرکت در یک کنفرانس می ­رفتند. در ایستگاه قطار سه آمریکایی هر کدام یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که ایرانی­ها سه نفرشان یک بلیط خریده ­اند. یکی از آمریکایی­ ها گفت: چطور است که شما سه نفری با یک بلیط مسافرت می ­کنید؟ یکی از ایرانی­ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهیم. همه سوار قطار شدند. آمریکایی­ ها روی صندلی­ های تعیین شده نشستند، اما ایرانی­ها سه نفری رفتند توی یک توالت و در را روی خودشان قفل کردند. بعد، مامور کنترل قطار آمد و بلیط ها را کنترل کرد. بعد، در توالت را زد و گفت: بلیط، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لای در یک بلیط آمد بیرون، مامور قطار آن بلیط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد. آمریکایی­ ها که این را دیدند، به این نتیجه رسیدند که چقدر ابتکار هوشمندانه ­ای بوده است. بعد از کنفرانس آمریکایی­ ها تصمیم گرفتند در بازگشت همان کار ایرانی­ ها را انجام دهند تا از این طریق مقداری پول هم برای خودشان پس­ انداز کنند. وقتی به ایستگاه رسیدند، سه نفر آمریکایی یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که آن سه ایرانی هیچ بلیطی نخریدند. یکی از آمریکایی ­ها پرسید: چطور می­ خواهید بدون بلیط سفر کنید؟ یکی از ایرانی­ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهم. سه آمریکایی و سه ایرانی سوار قطار شدند، سه آمریکایی رفتند توی یک توالت و سه ایرانی هم رفتند توی توالت بغلی آمریکایی­ ها و قطار حرکت کرد. چند لحظه بعد از حرکت قطار یکی از ایرانی­ها از توالت بیرون آمد و رفت جلوی توالت آمریکایی­ ها و گفت: بلیط لطفا.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 68
نویسنده : smjh
زن زیبا یکی از دوستانم با یک زن بازیگر معروف، که فوق‌العاده زیبا است ازدواج کرد. اما درست زمانی که همه به خوشبختی این زن و شوهر غبطه می‌خوردند، آنها از هم جدا شدند. طولی نکشید که دوستم دوباره ازدواج کرد. همسر دومش یک دختر عادی با چهره‌ای بسیار معمولی است، اما به نظر می‌رسد که دوستم بیشتر و عمیق‌تر از گذشته عاشق همسرش است. عده‌ای آدم فضول در اطراف از او می‌پرسند: فکر نمی‌کنی همسر قبلی‌ات خوشگل‌تر بود؟ دوستم با قاطعیت به آنها جواب می‌دهد: نه، اصلاً! اتفاقا وقتی از چیزی عصبانی می­ شد و فریاد می زد، خیلی وحشی و زشت به نظرم می‌رسید. اما همسر کنونی‌ام اینطور نیست. به نظر من او همیشه زیبا، باسلیقه و باهوش است. وقتی این حرف را می‌زند، دوستانش می‌خندند و می‌گویند: کاملا متوجه شدیم. می‌گویند: زن‌ها به خاطر زیبا بودنشان دوست داشتنی نمی‌شوند، بلکه اگر دوست داشتنی باشند، زیبا به نظر می‌رسند. بچه‌ها هرگز مادرشان را زشت نمی‌دانند. سگ‌ها اصلا به صاحبان فقیرشان پارس نمی‌کنند. اسکیموها هم از سرمای آلاسکا بدشان نمی‌آید. اگر کسی یا جایی را دوست داشته باشید، آنها را زیبا هم خواهید یافت، زیرا حس زیبا دیدن، همان عشق است.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 58
نویسنده : smjh
روستایی فقیر روستایی فقیری که از تنگدستی و سختی معیشت جانش به لب رسیده بود، نزد آخوند ده رفت و گفت: آملا، فشار زندگی آنقدر مرا در تنگنا قرار داده که به فکر خودکشی افتاده ­ام. از روی زن و بچه هایم خجالت می­ کشم، زیرا حتی قادر به تامین نان خالی برای آنان نیستم. با زن، شش فرزند قد و نیم قد، مادر و خواهرم در یک اتاق کوچک مخروبه زندگی می­ کنیم که با هر نم باران آب به داخل آن چکه می­ کند. این اتاق آنقدر کوچک است که شب وقتی چسبیده به هم در آن می­ خوابیم، پای یکی دو نفرمان از درگاه بیرون می ­ماند. دیگر ادامه این وضع برایم قابل تحمل نیست. پیش تو، که مقرب درگاه خدا هستی، آمده ­ام تا نزد او شفاعت کنی که گشایشی در وضع من و خانواده ­ام حاصل شود. آخوند پرسید: از مال دنیا چه داری؟ روستایی گفت: همه دار و ندارم یک گاو، یک خر، دو بز، سه گوسفند، چهار مرغ و یک خروس است. آخوند گفت: من به یک شرط به تو کمک می­ کنم و آن این است که قول بدهی هر چه گفتم انجام بدهی. روستایی که چاره ­ای نداشت، ناگزیر شرط را پذیرفت و قول داد. آخوند گفت: امشب وقتی خواستید بخوابید باید گاو را هم به داخل اتاق ببری. روستایی برآشفت که: آملا، من به تو گفتم که اتاق آنقدر کوچک است که حتی من و خانواده ­ام نیز در آن جا نمی­ گیریم. تو چگونه می­ خواهی که گاو را هم به اتاق ببرم؟! آخوند گفت: فراموش نکن که قول داده­ ای هر چه گفتم انجام دهی وگرنه نباید از من انتظار کمک داشته باشی. صبح روز بعد، روستایی پریشان و نزار نزد آخوند رفت و گفت: دیشب هیچ یک از ما نتوانستیم بخوابیم. سر و صدا و لگداندازی گاو خواب را به چشم همه ما حرام کرد. آخوند یکبار دیگر قول روستایی را به او یادآوری کرد و گفت: امشب علاوه بر گاو، باید خر را نیز به داخل اتاق ببری. چند روز به این ترتیب گذشت و هر بار که روستایی برای شکایت از وضع خود نزد آخوند می ­رفت، او دستور می ­داد که یکی دیگر از حیوانات را نیز به داخل اتاق ببرد تا این که همه حیوانات هم­ خانه روستایی و خانواده ­اش شدند! روز آخر روستایی با چشمانی گود افتاده، سراپای زخمی و لباس پاره نزد آخوند رفت و گفت که واقعا ادامه این وضع برایش امکان پذیر نیست! آخوند دستی به ریش خود کشید و گفت: دوره سختی­ها به پایان رسیده و به زودی گشایشی که می خواستی حاصل خواهد شد. پس از آن به روستایی گفت که شب گاو را از اتاق بیرون بگذارد! ماجرا در جهت معکوس تکرار شد و هر روز که روستایی نزد آخوند می­ رفت، این یک به او می­ گفت که یکی دیگر از حیوانات را از اتاق خارج کند تا این که آخرین حیوان، خروس نیز بیرون گذاشته شد. روز بعد وقتی روستایی نزد آخوند رفت، آخوند از وضع او سئوال کرد و روستایی گفت: خدا عمرت را دراز کند آملا، پس از مدتها، دیشب خواب راحتی کردیم. به راستی نمی ­دانم به چه زبانی از تو تشکر کنم، آه که چه راحت شدیم.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 58
نویسنده : smjh
دریا باش روزی شاگرد یه راهب پیر هندو از او خواست که بهش یه درس به یادموندنی بده. راهب از شاگردش خواست کیسه نمک رو بیاره پیشش، بعد یه مشت از اون نمک رو داخل لیوان نیمه پری ریخت و از او خواست اون آب رو سر بکشه. شاگرد فقط تونست یه جرعه کوچک از آب داخل لیوان رو بخوره، اونم بزحمت. استاد پرسید: مزه اش چطور بود؟ شاگرد پاسخ داد: بدجوری شور و تنده، اصلا نمیشه خوردش. پیر هندو از شاگردش خواست یه مشت نمک برداره و اونو همراهی کنه. رفتند تا رسیدن کنار دریاچه. استاد از او خواست تا نمکها رو داخل دریاچه بریزه، بعد یه لیوان آب از دریاچه برداشت و داد دست شاگرد و ازش خواست اونو بنوشه. شاگرد براحتی تمام آب داخل لیوان رو سر کشید. استاد این بار هم از او مزه آب داخل لیوان رو پرسید. شاگرد پاسخ داد: کاملا معمولی بود. پیر هندو گفت: رنجها و سختیهائی که انسان در طول زندگی با آنها روبرو میشه همچون یه مشت نمکه و اما این روح و قدرت پذیرش انسانه که هر چه بزرگتر و وسیعتر بشه، می ­تونه بار اون همه رنج و اندوه رو براحتی تحمل کنه، بنابراین سعی کن یه دریا باشی تا یه لیوان آب.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 58
نویسنده : smjh
ابلیس مردی کنار بیراهه ­ای ایستاده بود. ابلیس را دید که با انواع طنابها به دوش درگذر است. کنجکاو شد و پرسید: ای ابلیس، این طنابها برای چیست؟ جواب داد: برای اسارت آدمیزاد. طنابهای نازک برای افراد ضعیف­ النفس و سست ­ایمان، طناب­های کلفت هم برای آنانی که دیر وسوسه می ­شوند. سپس از کیسه ­ای طناب­های پاره شده را بیرون ریخت و گفت: اینها را هم انسان های باایمان که راضی به رضای خدایند و اعتماد به­ نفس داشتند، پاره کرده ­اند و اسارت را نپذیرفتند. مرد گفت طناب من کدام است؟ ابلیس گفت: اگر کمکم کنی که این ریسمان­ های پاره را گره زنم، خطای تو را به حساب دیگران می گذارم. مرد قبول کرد. ابلیس خنده­ کنان گفت: عجب، با این ریسمان­ های پاره هم می ­شود انسان­هایی چون تو را به بندگی گرفت.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 55
نویسنده : smjh
از فرصتها استفاده کنید مردی با اسلحه وارد یک بانک شد و تقاضای پول کرد. وقتی پولها را دریافت کرد رو به یکی از مشتریان بانک کرد و پرسید: آیا شما دیدید که من از این بانک دزدی کنم؟ مرد پاسخ داد: بله قربان من دیدم. سپس دزد اسلحه را به سمت شقیقه مرد گرفت و او را درجا کشت. او مجددا رو به زوجی کرد که نزدیک او ایستاده بودند و از آنها پرسید آیا شما دیدید که من از این بانک دزدی کنم؟ مرد پاسخ داد: نه قربان، من ندیدم اما همسرم دید.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 55
نویسنده : smjh
می توانی او را مادر صدا کنی کودکی که آماده تولد بود، نزد خدا رفت و پرسيد. می­ گويند فردا شما مرا به زمين می ­فرستيد اما من به اين کوچکی بدون هيچ کمکی چگونه می ­توانم برای زندگی به آنجا بروم؟ خداوند پاسخ داد: از بین تعداد بسياری از فرشتگان من يکی را برای تو در نظر گرفته ­ام، او از تو نگهداری خواهد کرد. اما کودک هنوز مطمئن نبود که می­ خواهد برود يا نه؟ اما اينجا در بهشت من هيچ کاری جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اينها برای شادی من کافی هستند. خداوند لبخند زد، فرشته تو برايت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهی کرد کرد و شاد خواهی بود. کودک ادامه داد: من چطور می ­توانم بفهمم مردم چه می ­گويند وقتی زبان آنها نمی ­دانم. خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته تو زيباترين و شيرين ­ترين واژهايی را ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو ياد خواهد داد که چگونه صحبت کنی. کودک با ناراحتی گفت: وقتی می­ خواهم با شما صحبت کنم؟ اما خدا برای اين سئوال هم پاسخی داشت؟ فراشته ­ات دست هايت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو ياد خواهد داد که چگونه دعا کنی. کودک سرش را برگرداند و پرسيد، شنيده ­ام که در زمين انسانهای بدی هم زندگی می­ کنند، چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟ فراشته ­ات از تو محافظت خواهد، حتی اگر به قيمت جانش تمام شود. کودک با نگرانی ادامه داد، من هميشه به اين دليل که ديگر نمی ­توانم شما را ببينم ناراحت خواهم بود. خداوند لبخند زد گفت: فرشته ­ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت، گرچه من هميشه در کنار تو خواهم بود. کودک می­ دانست که بايد به زودی سفرش را آغاز کند. او به آرامی يک سئوال ديگر از خدا پرسيد: خدايا اگر من بايد همين حالا بروم، نام فرشته ­ام را به من بگو؟ خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته­ ات اهميتی ندارد. می­ توانی او را مادر صدا کنی.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 63
نویسنده : smjh
پادشاه پیر و امتحان فرزندانش پادشاه پيری بود که می ­خواست يکی از سه پسر خود را برای سلطنت آينده انتخاب کند. روزی سه شاهزاده را صدا کرد و به هر سه نفر مبلغ يکسانی پول داد و از آنها خواست که قبل از عصر همين روز، چيزی بخرند و با آنها يک اتاق را پر کنند. شاهزاده اول بسيار فکر کرد و با تمام پول برگ نيشکر خريد. اما با اين برگها فقط يک سوم اتاق را پر کرد. شاهزاده دوم با اين پول پوشال ارزنتر خريد. اما با اين پوشال­ها فقط نيمی از اتاق را پر کرد. نزديک بود آسمان تاريک شود. شاهزاده کوچک با دست خالی برگشت. ديگران بسيار تعجب کردند و از او پرسيدند: تو چه خريده ­ای؟ او گفت در راه يک يتيم را ديدم که شمع می­ فروخت. همه پول را به او دادم و فقط چند شمع را خريدم. اما وقتی که شمع ­ها را روشن کرد، نور آنها همه اتاق را روشن کرد.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 57
نویسنده : smjh
گنجشک و خدا روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند: و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه می ­گفت: می­ آيد، من تنها گوشی هستم كه غصه­ هايش را می ­شنود و يگانه قلبی­ ام كه دردهايش را در خود نگه می ­دارد و سرانجام گنجشك روی شاخه­ ای از درخت دنيا نشست. فرشتگان چشم به لبهايش دوختند، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود: با من بگو از آنچه سنگينی سينه توست. گنجشك گفت: لانه كوچكی داشتم، آرامگاه خستگی­ هايم بود و سرپناه بی­ كسی­ام، تو همان را هم از من گرفتی. اين توفان بی ­موقع چه بود؟ چه می­ خواستی از لانه محقرم، كجای دنيا را گرفته بود؟ و سنگينی بغضی راه بر كلامش بست. سكوتی در عرش طنين انداز شد. فرشتگان همه سر به زير انداختند. خدا گفت: ماری در راه لانه ­ات بود، خواب بودی، باد را گفتم تا لانه­ ات را واژگون كند. آنگاه تو از كمين مار پر گشودی. گنجشك خيره در خدايی خدا مانده بود. خدا گفت: و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنی ­ام بر خاستی. اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود. ناگاه چيزی در درونش فرو ريخت. های های گريه­ هايش ملكوت خدا را پر كرد.
به وبلاگ من خوش آمدید

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران