عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 66
نویسنده : smjh
جرات تلاش کردن رام كنندگان حيوانات سيرك برای مطيع كردن فيلها از ترفند ساده ­ای استفاده می­ كنند. زمانی كه حيوان هنوز بچه است، يكی از پاهای او را به تنه درختی می ­بندند. حيوان جوان هر چه تلاش می­ كند نمی ­تواند خود را از بند خلاص كند. اندك اندك این عقيده كه تنه درخت خيلی قویتر از اوست در فكرش شكل می گيرد. وقتی حيوان بالغ و نيرومند شد، كافی است شخصی نخی را به دور پای فيل ببندد و سر ديگرش را به شاخه ­ای گره بزند. فيل برای رها كردن خود تلاشی نخواهد كرد. پای ما نيز همچون فيلها، اغلب با رشته­ های ضعيف و شكننده ­ای بسته شده است، اما از آنجا كه از بچگی قدرت تنه درخت را باور كرده ايم، به خود جرات تلاش كردن نمی­ دهيم، غافل از اينكه برای به دست آوردن آزادی، يك عمل جسورانه كافيست.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 56
نویسنده : smjh
ایمان واقعی روزی بازرگان موفقی از مسافرت بازگشت و متوجه شد خانه و مغازه­ اش در غياب او آتش گرفته و کالاهای گرانبهايش همه سوخته و خاکستر شده ­اند و خسارت هنگفتی به او وارد آمده است. فکر می ­کنيد آن مرد چه کرد؟ خدا را مقصر شمرد و ملامت کرد و يا اشک ريخت؟ او با لبخندی بر لبان و نوری بر ديدگان سر به سوی آسمان بلند کرد و گفت: خدايا! می­خواهی که اکنون چه کنم؟ مرد تاجر پس از نابودی کسب پررونق خود، تابلويی بر ويرانه­ های خانه و مغازه ­اش آويخت که روی آن نوشته بود: مغازه ­ام سوخت، اما ايمانم نسوخته است، فردا شروع به کار خواهم کرد.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 54
نویسنده : smjh
ماهیگیری مردی با همسرش در خانه تماس گرفت و گفت: عزیزم از من خواسته شده که با رئیس و چند تا از دوستانش برای ماهیگیری به کانادا برویم. ما به مدت یک هفته آنجا خواهیم بود. این فرصت خوبی است تا ارتقای شغلی که منتظرش بودم بگیرم. بنابراین لطفا لباس­های کافی برای یک هفته برایم بردار و وسایل ماهیگیری مرا هم آماده کن. ما از اداره حرکت خواهیم کرد و من سر راه وسایلم را از خانه برخواهم داشت، راستی اون لباس­های راحتی ابریشمی آبی رنگم را هم بردار. زن با خودش فکر کرد که این مساله یک کمی غیر طبیعی است اما بخاطر این که نشان دهد همسر خوبی است دقیقا کارهایی را که همسرش خواسته بود انجام داد. هفته بعد مرد به خانه آمد. یک کمی خسته به نظر می ­رسید اما ظاهرش خوب و مرتب بود. همسرش به او خوش آمد گفت و از او پرسید که آیا او ماهی گرفته است یا نه؟ مرد گفت: بله تعداد زیادی ماهی قزل آلا، چندتایی ماهی فلس آبی و چند تا هم اره ماهی گرفتیم. اما چرا اون لباس راحتی­ هایی که گفته بودم برایم نگذاشتی؟ جواب زن خیلی جالب بود. زن جواب داد: لباس­های راحتی رو توی جعبه وسایل ماهیگیریت گذاشته بودم.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 68
نویسنده : smjh
تکرار زمانه مردی 80 ساله با پسر تحصيلکرده 45 ساله ­اش روی مبل خانه خود نشسته بودند. ناگهان کلاغی كنار پنجره‌شان نشست. پدر از فرزندش پرسيد: اين چيه؟ پسر پاسخ داد: کلاغ. پس از چند دقيقه دوباره پرسيد اين چيه؟ پسر گفت: بابا من که همين الان بهتون گفتم: کلاغه. بعد از مدت کوتاهی پيرمرد برای سومين بار پرسيد: اين چيه؟ عصبانيت در پسرش موج ميزد و با همان حالت گفت: کلاغه کلاغ! پدر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتی قديمی برگشت. صفحه ­ای را باز کرد و به پسرش گفت که آن را بخواند. در آن صفحه اين طور نوشته شده بود: امروز پسر کوچکم 3 سال دارد و روی مبل نشسته است. هنگامی که کلاغی روی پنجره نشست، پسرم 23 بار نامش را از من پرسيد و من 23 بار به او گفتم که نامش کلاغ است. هر بار او را عاشقانه بغل می‌کردم و به او جواب می‌دادم و به هيچ وجه عصبانی نمی‌شدم و در عوض علاقه بيشتری نسبت به او پيدا می‌کردم.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 49
نویسنده : smjh
لباس یکی از خلفای بنی عباس دستور داده بود که اکیدا از مردم مالیات گرفته شود. خانواده­ ای در بلخ توانایی پرداخت مالیات را نداشتند. زن این خانواده که لباس زربافتی داشت، به شوهرش پیشنهاد کرد آن لباس را به جای مالیات بدهد، درحالی که ارزش آن بسیار بسیار بیشتر از مالیات تعیین شده بود. شوهر لباس را به خلیفه رساند. خلیفه وقتی آن لباس زیبا و همت بلند را دید گفت: این را به صاحبش برگردانید که من مالیات او را بخشیدم. وقتی این لباس را برگرداندند. زن گفت: آیا خلیفه این لباس را دید؟ گفتند آری. زن به شوهرش گفت: من لباسی را که نامحرم دیده باشد، نمی­ پوشم. این را بفروش و در بلخ مسجدی بساز و او هم چنین کرد.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 56
نویسنده : smjh
ادعای رسالت شخصی ادعای پیامبری کرد. او را نزد خلیفه ­اش بردند. از او پرسید: معجزه ­ات چیست؟ گفت: معجزه ­ام این است که هر آنچه در دل شما می­ گذرد، مرا معلوم است، چنان که اکنون در دل همه شما می­ گذرد که من دروغ می­ گویم.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 52
نویسنده : smjh
ماجرای گم شدن پیپ استالین یک هیئت از گرجستان برای ملاقات با استالین به مسکو آمده بود. بعد از جلسه استالین متوجه شد که پیپ ­اش گم شده و از رئیس کا.گ.ب خواست تا ببیند آیا کسی از هیات گرجی پیپ او را برداشته یا نه. بعد از نیم ساعت، استالین پیپش را در کشوی میزش پیدا کرد و فهمید که از اول اشتباه کرده و از رئیس کا.گ.ب خواست که هیئت گرجی را آزاد کند. رئیس کا.گ.ب گفت: متاسفم رفیق، تقریبا نصف هیئت اقرار کرده­ اند که پیپ را برداشته ­اند و بقیه هم موقع بازجویی مردند.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 56
نویسنده : smjh
یک لیوان شیر روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می­ کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می ­کرد. از این خانه به آن خانه می ­رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد. روزی متوجه شد که تنها یک سکه 10 سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می ­کرد. تصمیم گرفت از خانه ­ای مقداری غذا تقاضا کند. بطور اتفاقی درب خانه ­ای را زد. دختر جوان و زیبائی در را باز کرد. پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و بجای غذا، فقط یک لیوان آب درخواست کرد. دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود بجای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد. پسر با تمانینه و آهستگی شیر را سر کشید و گفت: چقدر باید به شما بپردازم؟ دختر پاسخ داد: چیزی نباید بپردازی، مادر به ما آموخته که نیکی، ما به ­ازائی ندارد. پسرک گفت: پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می ­کنم. سالها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد. پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز، متخصصین نسبت به درمان او اقدام کنند. دکتر هوارد کلی جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد. هنگامیکه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید. بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بیمار حرکت کرد. لباس پزشکی­اش را بر تن کرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد. در اولین نگاه او را شناخت. سپس به اطاق مشاوره بازگشت تا هر چه زودتر برای نجات جان بیمارش اقدام کند. از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سرانجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری، پیروزی از آن دکتر کلی گردید. آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود. به درخواست دکتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد. گوشه صورتحساب چیزی نوشت، آنرا درون پاکتی گذاشت و برای زن ارسال نمود. زن از باز کردن پاکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت. مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد. سرانجام تصمیم گرفت و پاکت را باز کرد. چیزی توجه ­اش را جلب کرد. چند کلمه ­ای روی قبض نوشته شده بود. آهسته آنرا خواند: بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 60
نویسنده : smjh
جریان خون معلم داشت جریان خون در بدن را به بچه‌ها درس مى‌داد. براى اینکه موضوع براى بچه‌ها روشن‌تر شود گفت بچه‌ها! اگر من روى سرم بایستم، همانطور که مى‌دانید خون در سرم جمع مى‌شود و صورتم قرمز مى‌شود. بچه‌ها گفتند: بله. معلم ادامه داد: پس چرا الان که ایستاده‌ام خون در پاهایم جمع نمى‌شود؟ یکى از بچه‌ها گفت: براى این که پاهاتون خالى نیست.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 55
نویسنده : smjh
سرخ پوستها و رئیس جدید اعضای قبیله سرخ پوست از رییس جدید می ­پرسن: آیا زمستان سختی در پیش است؟ رییس جوان قبیله که هیچ تجربه ­ای در این زمینه نداشت، جواب میده: برای احتیاط برید هیزم تهیه کنید. بعد میره به سازمان هواشناسی کشور زنگ میزنه: آقا امسال زمستون سردی در پیشه؟ پاسخ: اینطور به نظر میاد. پس رییس به مردان قبیله دستور میده که بیشتر هیزم جمع کنند و برای اینکه مطمئن بشه یه بار دیگه به سازمان هواشناسی زنگ میزنه: شما نظر قبلی­تون رو تایید می­ کنید؟ پاسخ: صد در صد. رییس به همه افراد قبیله دستور میده که تمام توانشون رو برای جمع­ آوری هیزم بیشتر صرف کنند. بعد دوباره به سازمان هواشناسی زنگ میزنه: آقا شما مطمئنید که امسال زمستان سردی در پیشه؟ پاسخ: بگذار اینطوری بگم، سردترین زمستان در تاریخ معاصر! رییس: از کجا می دونید؟ پاسخ: چون سرخ پوست­ها دیوانه ­وار دارن هیزم جمع می­کنن.
به وبلاگ من خوش آمدید

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران