عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 57
نویسنده : smjh
لنگه کفش پیرمردی سوار بر قطار به مسافرت می ­رفت. به علت بی­ توجهی یک لنگه کفش ورزشی وی از پنجره قطار بیرون افتاد. مسافران دیگر برای پیرمرد تاسف می­ خوردند ولی پیرمرد بی درنگ لنگه دیگر کفشش را هم بیرون انداخت. همه تعجب کردند! پیرمرد گفت که یک لنگه کفش نو برایم بی­ مصرف می ­شود ولی اگر کسی یک جفت کفش نو بیابد، چقدر خوشحال خواهد شد.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 56
نویسنده : smjh
خانم تامپسون در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اولیه، مطابق معمول به دانش ­آموزان گفت که همه آنها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آنها قائل نیست. البته او دروغ می­ گفت و چنین چیزى امکان نداشت. مخصوصاً اینکه پسر کوچکى در ردیف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نیز دانش­ آموز همین کلاس بود. همیشه لباس­هاى کثیف به تن داشت، با بچه­ هاى دیگر نمی­ جوشید و به درسش هم نمی­ رسید. او واقعاً دانش ­آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسیار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد. امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور می­ یافت، خانم تامپسون تصمیم گرفت به پرونده تحصیلى سال­هاى قبل او نگاهى بیاندازد تا شاید به علّت درس نخواندن او پی ببرد و بتواند کمکش کند. معلّم کلاس اول تدى در پرونده ­اش نوشته بود: تدى دانش ­آموز باهوش، شاد و بااستعدادى است، تکالیفش را خیلى خوب انجام می ­دهد و رفتار خوبى دارد، "رضایت کامل". معلّم کلاس دوم او در پرونده­ اش نوشته بود: تدى دانش ­آموز فوق العاده ­اى است. همکلاسی هایش دوستش دارند ولى او به خاطر بیمارى درمان­ ناپذیر مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است. معلّم کلاس سوم او در پرونده ­اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسیار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن می ­کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه ­اى ندارد. اگر شرایط محیطى او در خانه تغییر نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد. معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده­اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه ­اى به مدرسه نشان نمی­ دهد. دوستان زیادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش می­ برد. خانم تامپسون با مطالعه پرونده ­هاى تدى به مشکل او پى برد و از اینکه دیر به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدایایى براى او آوردند. هدایاى بچه­ ها همه در کاغذکادوهاى زیبا و نوارهاى رنگارنگ پیچیده شده بود، بجز هدیه تدى که داخل یک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته­ بندى شده بود. خانم تامپسون هدیه­ ها را سر کلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد یک دستبند کهنه که چند نگینش افتاده بود و یک شیشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. این امر باعث خنده بچه­ هاى کلاس شد، امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ­ها را قطع کرد و شروع به تعریف از زیبایى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نیز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بیرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را می ­دادید. خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشینش رفت و براى دقایقى طولانى گریه کرد. از آن روز به بعد، او آدم دیگرى شد و در کنار تدریس، خواندن، نوشتن، ریاضیات و علوم، به آموزش زندگی و عشق به همنوع به بچه­ ها پرداخت و البته توجه ویژه ­اى نیز به تدى می­ کرد. پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بیشتر تشویق می­ کرد او هم سریعتر پاسخ می ­داد. به سرعت او یکى از باهوش­ترین بچه­ هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به یک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترین دانش­ آموزش شده بود. یکسال بعد، خانم تامپسون یادداشتى از تدى دریافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترین معلّمى هستید که من در عمرم داشته­ ام. شش سال بعد، یادداشت دیگرى از تدى به خانم تامپسون رسید. او نوشته بود که دبیرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترین معلمى هستید که در تمام عمرم داشته ­ام. چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه دیگرى دریافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصیل می شود. باز هم تأکید کرده بود که خانم تامپسون بهترین معلم دوران زندگیش بوده است. چهار سال دیگر هم گذشت و باز نامه اى دیگر رسید. این بار تدى توضیح داده بود که پس از دریافت لیسانس تصمیم گرفته به تحصیل ادامه دهد و این کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترین و بهترین معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا این بار، نام تدى در پایان­ نامه کمى طولانی­تر شده بود: دکتر تئودور استودارد. ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه دیگرى رسید. تدى در این نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و می­ خواهند با هم ازدواج کنند. او توضیح داده بود که پدرش چند سال پیش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کلیسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته می­ شود بنشیند. خانم تامپسون بدون معطلى پذیرفت و حدس بزنید چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگین­ ها به دست کرد و علاوه بر آن، یک شیشه از همان عطرى که تدى برایش آورده بود خرید و روز عروسى به خودش زد. تدى وقتى در کلیسا خانم تامپسون را دید او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از این که به من اعتماد کردید از شما متشکرم. به خاطر اینکه باعث شدید من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر این که به من نشان دادید که می ­توانم تغییر کنم، از شما متشکرم. خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه می ­کنى، این تو بودى که به من آموختى که می­ توانم تغییر کنم. من قبل از آن روزى که تو بیرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدریس کنم. بد نیست بدانید که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آیوا یک استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى این دانشگاه نیز به نام او نامگذارى شده است. همین امروز گرمابخش قلب یک نفر شوید. وجود فرشته ­ها را باور داشته باشید و مطمئن باشید که محبت شما به خودتان باز خواهد گشت.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 59
نویسنده : smjh
بازی با تسبیح روزی سيدجمال­الدين اسدآبادی در حضور سلطان عبدالحميد، پادشاه عثمانی نشسته بود و با دانه‌های تسبيح خود بازی می‌كرد. وقتی از محضر سلطان خارج شد درباريان به او گفتند: چرا در حضور سلطان با تسبيح بازی می‌كردی؟ سيد با نهايت بی‌اعتنايی گفت: چطور به كسانی كه با سرنوشت ميليونها نفر بازی می‌كنند و به افراد نالايق مقام و طلا می‌بخشند، مردان بااستعداد و آزادگان را به بند می‌كشند و در زندان می‌اندازند و از زشتكاريهای خود شرم و پروا ندارند حرفی نمی‌زنيد اما به سيد جمال الدين حق نمی‌دهيد كه با تسبيح خود بازی كند؟
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 60
نویسنده : smjh
دختر کوچک و آقای دکتر در مطب دکتر به شدت به صدا درآمد. دکتر گفت: در را شکستی! بیا تو. در باز شد و دختر کوچولوی نه ساله ­ای که خیلی پریشان بود به طرف دکتر دوید: آقای دکتر! مادرم! و درحالی که نفس نفس می زد ادامه داد: التماس می ­کنم با من بیایید، مادرم خیلی مریض است. دکتر گفت: باید مادرت را اینجا بیاوری، من برای ویزیت به خانه کسی نمی ­روم. دختر گفت: ولی دکتر، من نمی­ توانم. اگر شما نیایید او می ­میرد! و اشک از چشمانش سرازیر شد. دل دکتر به رحم آمد و تصمیم گرفت همراه او برود. دختر دکتر را به طرف خانه راهنمایی کرد، جایی که مادر بیمارش در رختخواب افتاده بود. دکتر شروع کرد به معاینه و توانست با آمپول و قرص تب او را پایین بیاورد و نجاتش دهد. او تمام شب را بر بالین زن ماند، تا صبح که علایم بهبودی در او دیده شد. زن به سختی چشمانش را باز کرد و از دکتر به خاطر کاری که کرده بود تشکر کرد. دکتر به او گفت: باید از دخترت تشکر کنی. اگر او نبود حتما می ­مردی! مادر با تعجب گفت: ولی دکتر، دختر من سه سال است که از دنیا رفته! و به عکس بالای تختش اشاره کرد. پاهای دکتر از دیدن عکس روی دیوار سست شد. این همان دختر بود! یک فرشته کوچک و زیبا.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 67
نویسنده : smjh
باران مردی زیر باران از دهکده کوچکی می­ گذشت. خانه­ ای دید که داشت می ­سوخت و مردی را دید که وسط شعله­ ها در اتاق نشیمن نشسته بود. مسافر فریاد زد: هی، خانه ­ات آتش گرفته است! مرد جواب داد: می ­دانم. مسافر گفت: پس چرا بیرون نمی ­آیی؟ مرد گفت: آخر بیرون باران می­ آید، مادرم همیشه می ­گفت اگر زیر باران بروی سینه پهلو می­ کنی. زائوچی در مورد این داستان می گوید: خردمند کسی است که وقتی مجبور شود بتواند موقعیتش را ترک کند.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 73
نویسنده : smjh
داستان تفاوت شهوت خلیفه و پهلوان یکی بود ، یکی نبود یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . یک خبرچین به خلیفه مصر گفت : شاه موصل با زنی بسیار زیبا دمساز شده است . آن پادشاه کنیزکی در اختیار دارد که در همه جهان معشوقی بدان حد پیدا نمی شود. زیبایی آن کنیزک در سخن نمی گنجد، زیرا زیبایی او اندازه ندارد. تصویر او همین است که روی این کاغذ کشیده شده است. وقتی فرمانروای بزرگ مصر آن تصویر را دید متحیر شد و جام از دستش بر زمین افتاد . خلیفه مصر بلافاصله پهلوانی نیرومند با لشکری عظیم به سوی موصل فرستاد و به آن پهلوان سفارش کرد که اگر شاهِ موصل آن کنیزک ماهرو را تحویل نداد در و پیکر کاخِ او را از بنیاد ویران کن . خلاصه مطلب، آن پهلوان همراه با تعدادی خدمه و هزاران جنگجو و طبل و پرچم به سوی موصل راه افتاد ، آن پهلوان یک هفته در موصل خونریزی راه انداخت و برج و باروی شهر موصل را مانند موم نرم و سست کرد . شاهِ موصل که این جنگِ هولناک را دید از درونِ قلعه نماینده ای نزد آن پهلوان فرستاد و به او پیغام داد که آخر از خون مسلمانان چه می خواهی؟ اگر این جنگ را ادامه بدهی همه مردم کشته خواهند شد، بگو که از ما چه می خواهی؟ پهلوان که اوضاع را بر وفق مراد دید عکس کنیز را به نماینده شاهِ موصل نشان داد و گفت: من صاحب این تصویر را میخواهم، او را به من بدهید وگرنه او را به زور بدست خواهم آورد . وقتی که فرستاده شاه نزد او بازگشت و پیغام پهلوان را بدو داد، آن شاه گفت: فرض کن زیبا رویی از زیبا رویان کم شود. هر چه زودتر کنیزک را نزد او ببر . وقتی که فرستاده شاه موصل کنیزک را نزد آن پهلوان آورد، پهلوان بر زیبایی او عاشق شد و این عشق مبتذل چنان بر او فایق آمد که هیچ چیز نمی توانست جلوی شهوت او را بگیرد. حتی ترس از اینکه امکان دارد مرگ در انتظار او باشد و خلیفه دستور قتل او را دهد چون او پهلوانی بود که فقط به هیکل شبیه پهلوانان بود ولی در سیرت و حفظ نفس اماره مانند فردی ضعیف بود که هیچ مقاومتی نمی توانست در برابر این دشمن اصلی انسان انجام بدهد. پهلوان از شهر موصل بازگشت و در راه بازگشت به مصر در بیشه و مرتعی فرود آمد. آتش شهوت چنان افروخته شده بود که زمین را از آسمان تشخیص نمی داد. پهلوان آهنگ ملاقات آن کنیزک ماهروی را کرد،( در آن حال عقل کجا بود و ترس از خلیفه کجا؟ در لحظه ای که شهوت غلبه می کند صد خلیفه نیز در برابرِ چشمِ برافروخته از شهوتش از مگس نیز حقیرتر می نمایند .) همینکه آن پهلوان شلوار خود را در آورد و به کناری انداخت و در وسط پای آن زن نشست که در همان لحظه که آلتِ پهلوان به سوی شرمگاه کنیزک می رفت، در میان لشگریان هنگامه ای شد و هیاهوی آنان بلند شد، پهلوان تا سروصدای لشکریان خود را شنید با عجله شمشیر برنده و آتشینی بدست گرفت و همانطور کون برهنه به سوی آنان دوید . پهلوان دید که یک شیر سیاهِ نر از نیزار بیرون آمده و ناگهان به قلب لشکر هجوم آورده است. آن پهلوان که روحیه ای مردانه داشت و بی باک بود، مانند شیرِ نر مست پیش آمد و با شیر مبارزه کرد، شمشیری زد و سرِ شیر را دو نیمه کرد و بلافاصله به سوی خیمه آن کنیزک زیبا رو دوید. در آن لحظه که پهلوان نزد کنیزک زیبارو رسید آلتش هنوز راست بود، آن پهلوان گر چه با چنان شیر مهیبی درگیر شده بود ولی هنوز آلتش قائم و ناخفته بود. آن معشوقه زیبارو از قوه مردانگی آن پهلوان تعجب کرده بود. وقتی که کنیزک به نیروی مردانگی آن پهلوان پی برد همان لحظه از روی میل و رغبت با او در آمیخت، و در آن لحظه آن دو جان یکی شدند . آن پهلوان چند روزی را بر این منوال سپری کرد، یعنی چند روز نیز از آن کنیزک لذت و تمتع جست ولی پس از مدتی پشیمانی به سراغش آمد و از اینکه در امانت خیانت کرده است بسیار نادم شد. برای همین ، پهلوان آن کنیزک را قسم داد که مبادا درباره کاری که میان من و تو گذشت چیزی به خلیفه بگویی . پهلوان پس از اینکه خیالش راحت شد راهیِ دربار خلیفه شد و پس از چند روز به کاخ خلیفه رسید . هنگامی که به درگاه خلیفه رسیدند خلیفه به پیشواز آنها آمد و همینکه خلیفه کنیزک زیبارو را دید هوش از سرش پرید و او نیز نتوانست در برابر جمال کنیزک خویشتن داری کند. خلیفه دید که زیبایی و جمال کنیزک صد برابر آنچه بود که برایش وصف کرده بودند. برای همین آن شب به قصد آمیزش و برای مباشرت نزد آن کنیزک رفت و هنوز به خوابگاه کنیزک نرسیده بود با یاد کنیز نیز، آلتش قائم شد و به شدت میل همبستر شدن با آن کنیز محبوب را کرد. خلیفه همینکه وسط پای آن نشست، قضا و قدر مانع آن عیش و عشرت شد و خلیفه ناگهان صدای جنبیدن و یا جویدن موشی را شنید و خیال کرد که این خش خشِ ماری است که به سرعت زیر حصیر حرکت می کند و از روی ترس، آلتش خوابید و شهوتش بکلی از میان رفت. وقتی کنیزک ناتوانیِ خلیفه را دید از تعجب قاه قاه خندید و به یاد قوه مردانگی آن پهلوان افتاد که شیری را کشت ولی آلتش همچنان قائم و ناخفته بود. خنده کنیزک طولانی شد و هر چه سعی کرد جلوی خنده اش را بگیرد نتوانست. خلیفه از این کارِ خشمگین و عصبانی شد و فورا شمشیرش را از غلاف بیرون کشید و گفت : ای خبیث بگو ببینم سبب خنده تو چبست؟ من نسبت به خنده تو ظنین شده ام، راست بگو ، که اگر دروغ بگویی سر از تن تو جدا خواهم کرد و اگر راستش را بگویی به همین قرآن قسم تو را کاری نخواهم داشت . کنیزک چون درمانده شد، یعنی از تهدیدهای خلیفه ترسید ماجرایی که میان او و پهلوان رفته بود و نیز قوه مردانگیِ آن یل را که برابر با ده قوه مردانگیِ یلان دیگر بود را نیز برای خلیفه تعریف کرد و همچنین از ضعف قوه مردانگی خلیفه که می کوشید خود را شخصی با حمیت و قدرت نشان دهد در حالی که از خش خش موشی قوه مردانگی اش فروکش کرد نیز گفت. این صحبتهای کنیزک برای خلیفه مانند تلنگر بود و وقتی به خود آمد ، طلب آمرزش کرد و به یاد گناه و لغزش و پافشاری خود در مورد گرفتن کنیزک افتاد. با خود گفت: هر کاری که با دیگران کردم کیفرش به من رسید. به سببِ قدرتِ ناشی از جاه و مقام قصد ناموس دیگران را کردم و حالا همان بلا بر سرم آمد و به چاه مجازات افتادم. من درِ خانه دیگری را زدم، ناچار آن پهلوان نیز درِ خانه مرا زد، هر کس به دنبال ناموسِ دیگران بیفتد، بدان که دلال ناموس خود شده است. من با زور کنیزکِ شاهِ موصل را گرفتم، دیگری نیز آمد و فورا او را از من گرفت و حالا آن پهلوان که ندیم و امین من بود، خیانتکاری های من او را به فردی خائن تبدیل کرد. اکنون دیگر موقع کینه توزی و انتقام گیری نیست، من با دست خود کاری خام انجام دادم و حال اگر از آن فرمانده و کنیزک انتقام بگیرم کیفرِ آن ستم نیز بر سرم خواهد آمد. برای همین رو به مهربانی آورد و از خدا طلب مغفرت کرد و به کنیزک گفت: ای کنیزک حرفی را که اکنون از تو شنیدم جایی بازگو مکن. من تو را همسر آن پهلوان خواهم کرد و تو هم از این ماجرا چیزی برایش نگو تا او نیز از من خجلت زده نشود ، چون آنقدر برای من فداکاری کرده است که شایسته نیست با یک اشتباه تمام آن خوبیها را فراموش کنم. سپس خلیفه ، پهلوان را به حضور خود طلبید و غضبِ انتقام جویانه خود را فرو خورد و برای پهلوان بهانه ای جالب تراشید و گفت که من از این کنیزک متنفر شده ام، زیرا که مادر فرزندم از شدت رشک و حسادت نسبت به کنیزک سخت در جوش و خروش است و حالا اوقاتش برای من به شدت تلخ است و شایسته نیست که من برای خاطر این کنیزک همسرم را بیازارم و حالا تصمیم دارم که این کنیزک را به کسی ببخشم و چون تو برای آوردن او بسیار فداکاری کرده ای کسِ دیگری را شایسته این هدیه نمی بینم . خلیفه مصر، کنیزک را به عقد و ازدواج پهلوان در آورد و به او سپرد و حرص و خشم خود را متلاشی کرد . ************ مردانگی حقیقی در اصطلاح اهل معرفت با رجولیت فرق دارد. عرفا به کسی مرد می گویند که بر هوای نفسش غالب باشد . آن کسانی که اسیر شهوات نفسانی هستند مرد نیستند بلکه فقط هیات مردانه دارند .
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 55
نویسنده : smjh
داستان بانوی حصاری قسمت سوم یکی بود ، یکی نبود قسمت سوم یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . دختر گفت : در آغاز به او گفتم که این دو روزه عمر اگر چه گوهر است، اما چه فایده که خُرد و ناچیز است و او که سه مرواریدِ خُرد بر آن افزود در پرده گفت: اگر عمر دو روزه پنج روزه شود باز چون در گذر است تفاوتی نیست، اگر صد سال مانی ور یکی روز بباید رفت از این کاخِ دل افروز من که پاسخ را درست یافته بودم آن پنج مروارید را با شکر در هاون کوفتم و در آمیختم و : گفتم این عمرِ شهوت آلوده چو دُر و چون شکر بهم سوده به فسون و به کیمیا کردن که تواند ز هم جدا کردن و او با افزودن شیر، مرواریدِ عمر را از شکر شهوت جدا کرد و من آن شیر بخوردم و دیدم که ذره ای از آن دُر کم نشده است. پس از آن حکمت و دانایی در شگفت شدم و او را به همسری برگزیدم و انگشتری خود به نشان رضایت بر این پیوند بدو فرستادم و او انگشتری را بی درنگ در انگشت کرد که به منت پذیرفتم . آنگاه آن مروارید بی بدل را فرستاد . یعنی که مرا چون این گوهر جفت نخواهی یافت، و من که مروارید همسنگ با آن قرین کردم، گفتم که: جفت او منم و او چون سومی بر این جفت نیافت مهره آبی رنگ برای دور کردن چشم بد بر آن افزود و من آن گردنبند را به نشانه عهد و پیوند همسری به گردن آویختم . پدر از آن هوش و دانایی مدهوش شد و : کرد پیرایه عروسی راست سرو و گل را نشاند و خود بر خاست ******* این صورت داستان است که کودکان و نوجوانان ، بلکه میانسالان و پیران را مجذوب می کند و اینک گوشه ابرویی از سیرت داستان که جویندگان حکمت و عرفان را کوکب هدایت تواند بود . این داستان از نگاه عارفان ، روایتی شاعرانه از قصه آفرینش است که ماجراهای آن از پرده زمان و مکان بیرون و جاودانه در کار روی دادن است . آن پادشاه حضرت احدیت است که پادشاهی کارساز و بنده نواز است و آن دختر تجلی جمال اوست. این دختر نازپرورده، صد هزار نیاز است، چون آدمیان را هر یک به گونه ای عاشق خود می بیند ، روی از همه پنهان می کند و سیمرغ وار در بلندای کوه قاف در قلعه ای که محراب جلال و حریم عزت اوست مقام می کند، آنگاه خیالی از حسن بی مثال خود را بر لوح پرندگون آفرینش نقش می کند و به زبان تکوین دعوتی عام می کند از تمامی سوداگران عشق که اگر این نگار خوش و شیرین حرکات را می جویند این راه و این نشان، این شرط و این امتحان . و اما کسانی که سر را جدا دیدند کسانی بودند که سرها در این سودا بر باد دادند و چه آرزوهای خام که ناپخته می ماند تا یکی از هزار و صدهزار شاهد مقصود را در آغوش کشند. اما آن یکی که به مقصود می رسد شاهزاده ای است نیک نام و نیکو کردار و سخت کوش و عاشق، زیرا انسانهایی که از عالم لطف و نیکویی دور و به اوصاف اهریمنی نزدیک باشند هیچگاه به کمال هنر راه نمی یابند، چرا که به فتوای عقل، روحِ ناموزون که از پرده انسانیت خارج شده است نوای موزونی نتواند آفرید.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 58
نویسنده : smjh
داستان پیامبر و مرد شکمباره یکی بود ، یکی نبود یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . تنی چند از کافران از راهی دور به مسجد در آمدند و به پیامبر(ص) گفتند که ما را به عنوان مهمان بپذیر . پیامبر رو به اصحاب خود کرد و فرمود هر کدامتان یکی از این افراد را به خانه خود ببرد و از او پذیرایی کند. هر یک از آنان بیدرنگ یکی از کافران را انتخاب کردند و با خود بردند . اما در آن میان یکی از کافران که هیکلی درشت و تنومند داشت باقی ماند و کسی حاضر نشد او را به خانه خود برد، زیرا از ظاهرش پیدا بود که پُرخوارست. پیامبر وقتی دید کسی حاضر نیست میزبان او شود، خود او را به خانه برد تا از او پذیرایی کند. چون وقت شام رسید اهل خانهِ پیامبر، پی در پی طعام می آوردند و پیش او می نهادند و او در اندک زمانی همه را می بلعید، تا جایی که به اندازه هیجده نفر غذا خورد . آن شب تمامی افراد خانه پیامبر بی شام سر بر بالین نهادند. سپس مهمان پُرخوار به اتاقی مخصوص رفت و دراز کشید و به خوابی سنگین فرو رفت . ساعتی بعد یکی از افراد خانه که از پُرخواری او بسیار خشمگین شده بود آمد و در اتاق را از پشت قفل کرد و رفت . نیمه های شب بود که مهمان دچار دلپیچه ای عجیب شد و برای قضای حاجت شتابان به طرف درِ اتاق دوید، آمد در را باز کند دید در از پشت قفل است. هر چه در را تکان داد در باز نشد که نشد . ناچار به بسترش رفت تا با خوابیدن موقتا از این مهلکه نجات پیدا کند . بالاخره بعد از دقایقی این پهلو و آن پهلو شدن به خوابی عمیق فرو رفت و در عالم رویا خود را در خرابه ای خلوت یافت، چون دید هیچکس در آنجا نیست جامه اش را واپس زد و با خیال راحت خود را تخلیه کرد. در این وقت ناگهان از خواب پرید و دید رختخواب، غرق کثافت شده است. اضطراب دیوانه کننده ای بر او مستولی شده بود، نمی دانست چه کند . فقط دوست داشت که در آن لحظه زمین دهان باز کند و او را فرو بلعد . سپیده دمان بود که پیامبر (ص) برای رهایی او از مهلکه سخت ، با شتاب خود را به درِ اتاق رسانید و بی آنکه خود را به او نشان دهد قفل در را گشود و رفت تا با او روبرو نشود و موجب خجلتش نگردد . مهمان که درِ نجات به رویش باز شده بود با احتیاط جلو در آمد و این طرف وآن طرف را نگاه کرد و چون مطمئن شد کسی ناظر نیست با سرعت عجیبی پا به فرار گذاشت . در این اثنا یکی از اهالی خانه وارد اتاق شد و چون آن صحنه فضیح را دید خواست سر و صدا راه بیندازد که پیامبر به او فرمود داد و قال راه نینداز . بستر او را خودم می شویم و مشغول شستن آن شد . از آن طرف مهمان فضیحت کارِ طماع چون در وسط راه متوجه شد حِرزِ خود را در اتاق جا گذاشته شتابان به سوی خانه پیامبر دوید و چون وارد خانه شد دید پیامبر با خوشرویی مشغول شستن بستر اوست . او با دیدن چنین وضعی چنان پریشان شد که دو دستی بر فرقِ خود کوبید و به دست و پای پیامبر افتاد . اما آن حضرت او را مورد لطف قرار داد و او چنان تحت تاثیر اخلاقِ محمد قرار گرفت که از صمیم قلب به اسلام گروید . و آن شب را نیز مهمان رسول خدا شد . و چون برای او شام آوردند اندکی شیر خورد و دست از طعام کشید . همگان تعجب کردند که چنین شخصِ شکمباره ای چگونه به این اندک اکتفا کرده است . پیامبر فرمود : او از وقتی که مسلمان شده از حرص و آز پاک گردیده است . این است که به اندک طعامی بسنده کرده است . *************** این حکایت در بیان زشتی حرص و آز است و ضمن آن می گوید که ایمان تنها یک مشت لفظ و امور ذهنی خلاصه نمی شود، بلکه هر گاه بارقه حقیقی ایمان بر دلی بتابد حرص و آز را می سوزاند و از میان می برد، و هر گاه شخص با وجود دعوی ایمان، همچنان اسیر حرص و آز باشد معلوم می گردد که ایمانش ایمان نیست بلکه تنها در پوسته ای از ایمان و آداب مربوط بدان توقف کرده است . چنانکه وقتی آن کافر از سر صدق و صفا به ایمان گرایید خُلق و خوی او نیز دگر شد .
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 103
نویسنده : smjh
داستان حاکم و مردِ یاغی یکی بود ، یکی نبود یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . روايتي است از ناصرالدوله فرمانفرما ( جد نصرت الدوله فيروز ) كه زماني كه حاكم كل كرمان و اطراف بود؛ يكي از ياغيان بلوچ ( سردار حسين خان) را دستگير كرده؛ در كرمان زنداني ساختند. پسر جوان سال اين ياغي نيز همراه او دستگير شده در همان زندان و زير يك غل با پدر بود. طفلك در زندان مبتلا به ديفتري مي شود. سردار بلوچ از زندانبانان التماس مي كند كه بچه بيمار را از زندان خارج كنند تا بلكه معالجه شود. فرمانفرما نمي پذيرد. سردار توسط افضل الملك كرماني كه از نزديكان فرمانفرما بود؛ خواهش خود را از حضور فرمانفرما تكرار مي كند. فرمانفرما نمي پذيرد. افضل مي گويد كه سردار حاضر است پانصد تومان قرض كند و پيشكش دهد تا فرزندش را از پيش چشمش خارج كنند. فرمانفرما نمي پذيرد. افضل به آخرين حربه متوسل مي شود كه: " آخر خدايي هست! پيغمبري هست! ظلم است كه پسري چنين رشيد در برابر چشم پدرش زير غل و زنجير بميرد و كسي به دادش نرسد. اگر پدر گناهكار است؛ باري پسر كه گناهي ندارد." ناصرالدوله باز جواب منفي مي دهد كه: "فرمانفرماي كل مملكت كرمان؛ انتظام مملكت خود را به پانصد تومان رشوه سردار حسين خان بلوچ نمي فروشد." همانروز فرزند سردار بلوچ در پيش چشم اشكبار پدر خود جان مي دهد. يكي دو روز بعد؛ يكي از محبوبترين فرزندان فرمانفرما به ديفتري مبتلا مي شود. اطبا هرچه جهد مي كنند؛ سودي نمي بخشد. به دستور ناصرالدوله فرمانفرما؛ پانصد گوسفند در كرمان و ولايات اطراف قرباني كرده و به فقرا مي بخشند. ولي باز افاقه نمي شود و كودك؛ پسر فرمانفرما نيز جان مي دهد. فرمانفرما چنان مغموم مي شود كه تا چند روز پي در پي مويه مي كرد و هيچكس را نمي پذيرفت. خانواده او كه اين حالت روحي او را مي بينند؛ از افضل الملك مي خواهند كه به ديدن او رود تا بلكه او را به خورد و خوراك بازگرداند. افضل ناخوانده يااللهي گفته به اطاق خصوصي فرمانفرما وارد مي شود. هنوز سلام و عليك نكرده؛ فرمانفرما فرياد مي زند:" افضل ! عاصي شده ام. باور كن كه پيري نيست! پيغمبري نيست! خدايي نيست! هيچ كس نيست! وگرنه ؛ اگر من پيرمرد قابل ترحم نبودم؛ و دعاي شبانگاهي من كارگر نبود؛ لااقل به دعاي اين فقرا و .. به بركت اين پانصد گوسفند و نذر و نذورات مي بايست فرزند من نجات يافته باشد." افضل پاسخ مي دهد:" حضرت اجل اين فرمايش را نفرماييد كه هم خدايي هست و هم پيغمبر و پير! و بالاخره كسي هست! اما بدانيد كه فرمانفرماي كل مملكت عالم نيز؛ انتظام مملكت خود را به پانصد گوسفند رشوه ناصرالدوله نمي فروشد!" آنگاه هردو نشستند و لحظه اي به هم نگريستند و مدتي گريستند و باز گريستند.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 77
نویسنده : smjh
داستان بانوی حصاری قسمت دوم یکی بود ، یکی نبود قسمت دوم یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . و بدین همت تیغ در دست به سوی آن حصار و آن طلسمات بیرون آمد و چون آوازه در افتاد که شیرمردی به دادخواهی بر خاسته است ، هر کس شنید همت و خواست خویش در کار او بست و جوان با نیرویی شگرف به طلسمات نزدیک شد، وردی بخواند و افسونی بدمید و یک یک طلسمها را بشکست تا بدان حصار بی دروازه رسید . پس دهل برگرفت و بر گردِ حصار بگشت و هر جای دهل زد و بازتاب صدا بیازمود، تا دروازه را بیافت و بگشود . چون بانوی حصاری از این واقعه خبردار شد به نشاط آمد و جوان را آفرین کرد و گفت: اکنون باید به سوی شهر و بارگاه پدر شوی تا من نیز بدانجا آیم و از تو اسرار نهفته را جویا شوم . چون جوان به دروازه شهر رسید ، نخست آن صورتِ پرند سرشت را از طاق دروازه برگرفت و دستور داد که آن سرهای بریده را با تن ها قرین کنند و به خاک سپارند، و شهریان نثارافشان و سرود خوانان سوگند خوردند که اگر شاه از این پیوند سرباز زند او را تباه کنیم و جوان را به شاهی نشانیم : کان سر ما برید و سردی کرد وین سر ما رهاند و مردی کرد از آن سوی عروس زیبا روی که در دل از پیروزی شوی شادمان بود به شهر آمد و داستانِ جوان دلیر را با پدر بگفت که چگونه سه شرط را به انجام رسانده و تنها شرطِ چهارم مانده است: شاه گفتا که شرط چارم چیست شرط خوبان یکی کنند نه بیست دختر گفت صبحگاه او را به مهمانی فراخوانید و اکرام کنید و من پسِ پرده از وی پرسش های سربسته کنم تا بختش چگونه مدد خواهد کرد. بامدادان مجلس آراستند و خوانِ زرین نهادند و بزرگانِ شهر از راستگویان و درستکاران فراخواندند و شاهزاده را بر خوان بنشاندند: از بسی آرزو که بر خوان بود آن نه خوان بلکه آرزودان بود آنگاه دختر از پس پرده چون لعبت بازان طراز بازی آغاز کرد . نخست از گوشوار خود دو لولوی خُرد برگرفت و به خازن سپرد که این نزد مهمان بَر و پاسخش بگیر و بیاور . جوان آن دو لولو را با سه لولوی دیگر قرین کرد و هر پنج را نزد دختر فرستاد که پاسخش این است . دختر که با شگفتی پاسخ را دریافته بود ، آن پنج لولو را در هاونی نهاد و با شکر بیامیخت و دُر و شکر را چنان بسود که چون غبار شد . پس باز آن لولو و شکرِ سوده را نزد مهمان فرستاد که پاسخ گوی . مهمان باز نکته را دریافت و جامی شیر طلب کرد و آن سوده را در جام ریخت و بیامیخت و باز فرستاد . دختر باز پاسخ سنجیده شنید . آنگاه شیر را خورد و ذرات ته نشین لولو را خمیر کرد و بر ترازو سنجید و دید که یک سرِ موی کم نشده است . پس انگشتری از انگشت خود بیرون آورد و برای مهمان فرستاد . مهمان انگشتر بگرفت و در انگشت خویش کرد ، سپس دُری جهان افروز و بی همتا همچون شبچراغ از گنجینه خود بِدَر کرد و برای دختر فرستاد . دختر گوهری همسنگ آن در خزانه خود بیافت و هر دو را برای جوان باز فرستاد . جوان نظری در آن دو گوهر همسنگ کرد و آن دو را از یکدیگر باز نشناخت، پس مهره اَرزق از غلامان خواست و آن مهره بر دو گوهر بیاویخت و بفرمود تا به نزد دختر برند . این بار فریاد آفرین از پسِ پرده برخاست و دختر با پدر گفت : همسری یافتم که همسرِ او نیست کس در دیار و کشورِ او ما که دانا شدیم و دانا اوست دانشِ ما به زیرِ دانش اوست پدر گفت زهی شادی و فرخندگی ، اما پرده بردار و این رازهای نهفت با من در میان گذار . ادامه دارد.....
به وبلاگ من خوش آمدید

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران