عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 55
نویسنده : smjh
عیدی برادر پل يك دستگاه اتومبيل سواری به عنوان عيدی از برادرش دريافت كرده بود. شب عيد هنگامی كه پل از اداره ­اش بيرون آمد متوجه پسربچه شيطانی شد كه دور و بر ماشين نو و براقش قدم میزد و آن را تحسين می ­كرد. پل نزديك ماشين كه رسيد پسر پرسيد: اين ماشين مال شماست آقا؟ پل سرش را به علامت تائيد تكان داد و گفت: برادرم به عنوان عيدی به من داده است. پسر متعجب شد و گفت: منظورتان اين است كه برادرتان اين ماشين را همين جوری، بدون اين كه ديناری بابت آن پرداخت كنيد، به شما داده است؟ آخ جون، ای كاش... البته پل كاملاً واقف بود كه پسر چه آرزويی می­خواهد بكند. او می خواست آرزو كند. كه ای كاش او هم يك همچون برادری داشت. اما آنچه كه پسر گفت سرتا پای وجود پل را به لرزه درآورد: ای كاش من هم يك همچو برادری بودم. پل مات و مبهوت به پسر نگاه كرد و سپس با يك انگيزه آنی گفت: دوست داری با هم تو ماشين يه گشتی بزنيم؟ اوه بله، دوست دارم. تازه راه افتاده بودند كه پسر به طرف پل برگشت و با چشمانی كه از خوشحالی برق میزد گفت: آقا میشه خواهش كنم كه بری به طرف خونه ما؟ پل لبخند زد. او خوب فهميد كه پسر چه می خواهد بگويد. او می ­خواست به همسايگانش نشان دهد كه توی چه ماشين بزرگ و شيكی به خانه برگشته است. اما پل باز در اشتباه بود. پسر گفت: بی­ زحمت اونجايی كه دو تا پله داره، نگهداريد. پسر از پله­ ها بالا دويد. چيزی نگذشت كه پل صدای برگشتن او را شنيد، اما او ديگر تند و تيـز بر نمی­ گشت. او برادر كوچك فلج و زمين­ گير خود را بر پشت حمل كرده بود. سپس او را روی پله پائينی نشاند و به طرف ماشين اشاره كرد: اوناهاش، جيمی، می ­بينی؟ درست همون طوريه كه طبقه بالا برات تعريف كردم. برادرش عيدی بهش داده و او ديناری بابت آن پرداخت نكرده. يه روزی من هم يه همچو ماشينی به تو هديه خواهم داد. اونوقت می ­تونی برای خودت بگردی و چيزهای قشنگ ويترين مغازه­ های شب عيد رو، همان طوری كه هميشه برات شرح میدم ببينی. پل درحالی كه اشك های گوشه چشمش را پاك می­كرد از ماشين پياده شد و پسربچه را در صندلی جلوئی ماشين نشاند. برادر بزرگتر با چشمانی براق و درخشان كنار او نشست و سه ­تائی رهسپار گردشی فراموش ناشدنی شدند.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 61
نویسنده : smjh
خودکشی شیرین حجی در كودكی شاگرد خیاطی بود. روزی استادش كاسه عسل به دكان برد، خواست كه به كاری رود. حجی را گفت: درین كاسه زهر است، نخوری كه هلاك شوی. گفت: من با آن چه كار دارم؟ چون استاد برفت، حجی وصله جامه به صراف داد و تكه نانی گرفت و با آن تمام عسل بخورد. استاد بازآمد، وصله طلبید. حجی گفت: مرا مزن تا راست بگویم. حالی كه غافل شدم، دزد وصله بربود. من ترسیدم كه بیایی و مرا بزنی. گفتم زهر بخورم تا تو بیایی من مرده باشم. آن زهر كه در كاسه بود، تمام بخوردم و هنوز زنده‌ام، باقی تو دانی. رساله دلگشا - عبيد زاكانی
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 64
نویسنده : smjh
نتیجه بخشش در روزگاران قدیم، مردی خبردار شد که در سرزمینی بسیار دور شعله­ ای مقدس، وجودش گرمی بخش زندگی خواهد بود. پس به راه افتاد تا به شعله برسد. با خود اندیشید که وقتی به شعله برسم وجود آن شادکامی را به زندگیم خواهم آورد، من هم آن را به تمام کسانی که دوستشان دارم خواهم بخشید. سرانجام به آن شعله رسید و بارقه­ ای از آن را برداشت تا با آن زندگی خود را گرمی بخشد. در طول راه دائم نگران بود که مبادا شعله­ اش خاموش شود. راه زیادی پیمود و به سرزمین خود رسید. در راه به مردی برخورد که سرپناهی نداشت و از سرما می­ لرزید. با خود فکر کرد که بهتر است کمی از این شعله به این مرد بدهم، ولی تردید کرد که این شعله مقدس است و نباید به انسانی معمولی مانند او بدهم. خواست به راه خود ادامه دهد که تصمیم گرفت آن مرد را هم در شعله خود شریک کند تا او نیز از تاریکی و سرما رهایی یابد. به راه خود ادامه داد که ناگهان طوفانی درگرفت و باران باریدن گرفت. مرد تلاش کرد جلوی خاموش شدن شعله را بگیرد ولی موفق نشد و سرانجام شعله ­اش خاموش شد. راه بسیار زیادی را آمده بود و بازگشت دوباره در توانش نبود، ولی می ­توانست به پیش مرد بی سرپناه برگردد و شعله­ ای از او بگیرد و با شعله ­ای که چندی پیش بخشیده بود به خانه ­اش برگشت.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 46
نویسنده : smjh
شنیدن خواسته حارث همدانى يكى از اصحاب و دوستان حضرت اميرالمؤمنين على بن ابى طالب عليه السلام است حكايت كند: شبى به منزل اميرالمؤمنين امام على عليه السلام وارد شدم و ضمن صحبت­هائى به آن حضرت عرض كردم: يا اميرالمؤمنين، از شما خواسته ­اى دارم؟ حضرت فرمود: اى حارث آيا مرا سزاوار و شايسته شنيدن خواسته ­ات می دانى؟ گفتم: بلى يا اميرالمؤمنين، شما از هر كسى والاتر و شايسته ­تر هستى. حضرت فرمود: ان شاءاللّه كه خداوند به وسيله من جزاى خيرى به تو دهد و سپس از جاى خود برخاست و چراغ را خاموش نمود و اظهار داشت: علت اين كه چراغ را خاموش كردم، چون دوست نداشتم ذلت پيشنهاد و خواسته­ ات را در چهره ­ات بنگرم و بتوانى به آسودگى و بدون هيچ واهمه ­اى خواسته­ هايت را بيان كنى. بعد از آن افزود: از حضرت رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله شنيدم كه فرمود: حوايج و خواسته ­هاى انسان به عنوان امانت خداوندى است، كه بايد در درون او مخفى بماند و براى كسى غير از خداى سبحان بازگو نكند. پس از آن فرمود: هركه حاجت و خواسته برادرش را بشنود بايستى او را كمك نمايد و خواسته ­اش را برآورده كند البته تا جائى كه مقدور باشد نبايد او را نااميد و مأيوس گرداند.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 48
نویسنده : smjh
تو همانی که می اندیشی کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم بر بلندای آن قرار داشت. یک روز زلزله ­ای کوه را به لرزه درآورد و باعث شد که یکی از تخم­ ها از دامنه کوه به پایین بلغزد. بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ­ای رسید که پر از مرغ و خروس بود. مرغ و خروس­ ها می دانستند که باید از این تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنیا بیاید. یک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بیرون آمد. جوجه عقاب مانند سایر جوجه­ ها پرورش یافت و طولی نکشید که جوجه عقاب باور کرد که چیزی جز یک جوجه خروس نیست­. او زندگی و خانواده ­اش را دوست داشت اما چیزی از درون او فریاد میزد که تو بیش از این هستی. تا این که یک روز که داشت در مزرعه بازی می ­کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج می­ گرفتند و پرواز می­ کردند. عقاب آهی کشید و گفت: ای کاش من هم می ­توانستم مانند آنها پرواز کنم. مرغ و خروس­ها شروع کردند به خندیدن و گفتند: تو خروسی و یک خروس هرگز نمی ­تواند بپرد. اما عقاب همچنان به خانواده واقعی ­اش که در آسمان پرواز می­ کردند خیره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می­ برد. هر موقع که عقاب از رویایش سخن می ­گفت به او می­ گفتند که رویای تو به حقیقت نمی ­پیوندد و عقاب هم کم کم باور کرد. بعد از مدتی او دیگر به پرواز فکر نکرد و مانند یک خروس به زندگی ادامه داد و بعد از سالها زندگی خروسی، از دنیا رفت. تو همانی که می ­اندیشی، هرگاه به این اندیشیدی که تو یک عقابی، به دنبال رویاهایت برو و به حرفهای مرغ و خروس ­های اطرافت فکر نکن.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 67
نویسنده : smjh
حکیم طماع قصابی در حال کوبیدن ساطور بر استخوان گوسفند بود که تراشه ­ای از استخوان پرید گوشه چشمش. ساطور را گذاشت و ران گوشت را برداشت و به نزد طبیب رفت و ران گوشت را به او داد و خواست که چشمش را مداوا کند. طبیب ران گوشت را دید طمع او را برداشت و فکر کرد حالا که یکی به او محتاج شده باید بیشتر از پهلوی او بخورد، بنابراین مرهمی روی زخم گذاشت و استخوان را نکشید. زخم موقتا آرام شد. قصاب به خانه رفت. فردا مجددا درد شروع شد به ناچار ران گوشتی برداشت و نزد طبیب رفت. باز هم طبیب ران گوشت را گرفت و همان کار دیروز را کرد تا چندین روز به همین منوال گذشت تا یک روز که قصاب به مطب مراجعه کرد طبیب نبود اما شاگرد طبیب در دکان بود. قصاب مدتی منتظر شد اما طبیب نیامد. بالاخره موضوع را با شاگرد بیان کرد. شاگرد طبیب بعد از معاینه کوتاهی متوجه استخوان شد و با دو ناخن خود استخوان را از لای زخم کشید و مرهم گذاشت و قصاب رفت. بعد از مدتی طبیب آمد از شاگرد پرسید. کسی مراجعه نکرد. گفت چرا قصاب باشی آمد. طبیب گفت: تو چه کردی؟ شاگرد هم موضوع کشیدن استخوان را گفت. طبیب دو دستی بر سرش زد و گفت: ای نادان آن زخم برای من نان داشت، تو چطور استخوان را دیدی، نان را ندیدی.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 63
نویسنده : smjh
خراب شدن ماشین در جنگل دوستم تعریف می کرد که یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل، جای اینکه از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می‌گفت: جاده قدیمی با صفاتره و از وسط جنگل رد میشه. اینطوری تعریف میکنه: من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی. 20 کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو ماشینم خاموش شد و هر کاری کردم روشن نمی ­شد. وسط جنگل، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت. اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم دیدم نه می­ بینم، نه از موتور ماشین سر در میارم. راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو گرفتم و مسیرم رو ادامه دادم. دیگه بارون حسابی تند شده بود. با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام و بی صدا بغل دستم وایساد. من هم بی معطلی پریدم توش. اینقدر خیس شده بودم که به فکر اینکه توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم. وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر دیدم هیشکی پشت فرمون و صندلی جلو نیست. خیلی ترسیدم، داشتم به خودم میومدم که ماشین یهو همونطور بی صدا راه افتاد. هنوز خودم رو جفت و جور نکرده بودم که تو یه نور رعد و برق دیدم یه پیچ جلومونه. تمام تنم یخ کرده بود. نمی تونستم حتی جیغ بکشم، ماشین هم همینطور داشت می ­رفت طرف دره. تو لحظه‌های آخر خودم رو به خدا اینقدر نزدیک دیدم که بابابزرگ خدا بیامرزم اومد جلو چشمم. تو لحظه‌های آخر، یه دست از بیرون پنجره، اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده، نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم. ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه می­رفت، یه دست میومد و فرمون رو می ­پیچوند. از دور یه نوری رو دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم. در رو باز کردم و خودم رو انداختم بیرون. اینقدر تند می­ دویدم که هوا کم آورده بودم. دویدم به سمت آبادی که نور ازش میومد. رفتم توی قهوه خونه و ولو شدم رو زمین. بعد از اینکه به هوش اومدم جریان رو تعریف کردم، وقتی تموم شد، تا چند ثانیه همه ساکت بودند. یهو در قهوه خونه باز شد و دو نفر خیس اومدن تو، یکیشون داد زد: ممد نیگا، این همون احمقیه که وقتی ما داشتیم ماشینو هل می­ دادیم سوار شده بود.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 60
نویسنده : smjh
تنبیه قبل از اشتباه ملا کوزه ­اش را دست دخترش داد و سیلی محکمی هم به صورت او زده و گفت: به سر چشمه برو آب بیاور. مبادا آن را بشکنی. دخترک گریه کنان از پیش او رفت. پرسیدند: چرا کودک بیچاره را این طور بی­ جهت زدی؟ گفت: او را زدم که کوزه را نشکند، زیرا اگر بعد از شکستن او را تنبیه نمایم فایده ندارد و آن کوزه برای من کوزه نمی­ شود.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 71
نویسنده : smjh
دولتمردان باید عاری از خطا و اشتباه باشند در نظام مردم سالاری سوئد همه افرادی که در پست­های دولتی به کار گمارده می شوند باید از هر گونه خطایی، چه در گذشته و چه در زمانی که مشغول خدمت هستند، پاک باشند. در انتخابات پارلمانی سوئد در سال 2006 ائتلافی از احزاب دست راستی با به دست آوردن 178 کرسی نمایندگی، اکثریت کرسی­ های مجلس را نصیب خود کرد و دولت تشکیل داد. چندی بعد نخست­ وزیر به تدریج وزرای کابینه ­اش را معرفی کرد و خانم «ماریا بورلیوس» به عنوان وزیر بازرگانی معرفی شد. روز بعد دختری به یکی از روزنامه ­ها اطلاع داد این خانم چند سال پیش او را به مدت یک ماه برای نگهداری از بچه­ اش استخدام کرده بود، بدون اینکه موضوع را به اداره مالیات گزارش داده باشد. در سوئد هرگاه کسی فردی را به کاری بگمارد باید آن را به اطلاع اداره مالیات برساند و به عنوان کارفرما مالیات و هزینه بیمه آن فرد را بپردازد. هر کس کار می­ کند باید در زمان انجام کار بیمه باشد تا اگر اتفاقی حین کار بیفتد بیمه بتواند نیازهای آن فرد را پوشش دهد. بورلیوس به عنوان کارفرما باید استخدام آن دختر را به اداره مالیات اطلاع می­ داد و علاوه بر حقوق دختر، هزینه کارفرما را نیز به اداره مالیات می ­پرداخت. بورلیوس به اداره مالیات اطلاع نداده بود و خلاف قانون رفتار کرده بود. وقتی این مساله فاش شد وی از طریق تلویزیون از مردم سوئد پوزش خواست و گفت در زمان انجام این کار خلاف که سالها پیش اتفاق افتاده بود، وضع مالی خانواده آنها چندان خوب نبوده است. روزنامه نگاران و وبلاگ نویسان که مانند سایر مردم بدون هیچ محدودیتی حق تحقیق و گزارش دارند دست به کار شدند و پرونده مالی خانم وزیر را طی سال­های گذشته مورد بررسی قرار دادند. همه شهروندان در سوئد می توانند اطلاعات مالی افراد دیگر را مطالعه کنند. برای این کار کافی است به سالن کامپیوتر اداره مالیات مراجعه کنند و با وارد کردن نام یا شماره شخصی افراد در رایانه ­ها، اطلاعات مربوط به درآمد افراد، اشتغال آنها و مقدار مالیات پرداختی توسط هر فرد را به دست آورند. پس از برملا شدن کار خلاف این خانم وزیر، شهروندی به نام ماگنوس فورا در وبلاگ خود نشان داد این خانم دروغ می­ گوید و درآمد آنها در سالی که آن دختر خانم را به کار گرفته است، بالای یک میلیون کرون یعنی خیلی بیشتر از درآمد متوسط شهروندان سوئدی بوده است. دو روز بعد نخست وزیر سوئد اعلام کرد خانم بورلیوس از کار خود کناره ­گیری کرده است. بورلیوس نه تنها از کار وزارت کنار گذاشته شد بلکه بنا بر گزارش روزنامه ­ها، خانم بورلیوس از سوئد فرار کرد. او خانه و زندگی ­اش را در مدت کوتاهی فروخت و به انگلستان کوچ کرد تا چشمش به چشم مردمی که به آنها دروغ گفته بود نیفتد.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 52
نویسنده : smjh
دعای پیرزن فقیر روزی روزگاری پیرزن فقیری توی زباله‌ها دنبال چیزی برای خوردن میگشت که چشمش به یک چراغ قدیمی افتاد. آن را برداشت و رویش دست کشید. می‌خواست ببیند اگر ارزش داشته باشد، آن را ببرد و بفروشد. در همین موقع دود سفیدی از چراغ بیرون آمد. پیرزن چراغ را پرت کرد، با ترس و تعجب عقب عقب رفت و دید که چند قدم آنطرف­تر، یک غول بزرگ ظاهر شد. غول فوری تعظیم کرد و گفت: نترس پیرزن، من غول مهربان چراغ جادو هستم. مگر قصه‌های جور واجوری را که برایم ساخته‌اند،‌ نشنیده‌ای؟ حالا یک آرزو کن تا آن را در یک چشم به هم زدن برایت برآورده کنم. امّا یادت باشد که فقط یک آرزو. پیرزن که به خاطر این خوش‌اقبالی توی پوستش نمی‌گنجید،‌ از جا پرید و با خوشحالی گفت‌: الهی فدات بشم مادر. اما هنوز جمله بعدی را نگفته بود که فدای غول شد و نتوانست آرزویش را به زبان بیاورد و مرگ او درس عبرتی شد برای آنها که زیادی تعارف می‌کنند.
به وبلاگ من خوش آمدید

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران