عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 60
نویسنده : smjh

دکتر و خانم

خانمی شوهرش را به مطب دکتر برد. بعد از معاینه، دکتر،خانم را به طرفی برد و گفت: اگر شما این کارها را انجام ندهید، به طور حتمشوهرتان خواهد مرد.

اولهر صبح، برایش یک صبحانه مقوی درست کنید و با روحیه خوب او را به سرکار بفرستید.

دوم اينکههنگام ناهار، غذای مغذی و گرم درست کنید و قبل از اینکه به سر کار برود او را در یک محیط خوب مورد توجه قرار بدهید.

سوم اينكه برای شام، یک غذای خوب و مخصوص درست کنید و او در کارهای خانه كمك نکند.

در خانه، شوهر از همسرش پرسید: دکتر به او چه گفت؟

خانم گفت: شما خواهید مرد.


تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 68
نویسنده : smjh
آزمون زندگی تا حالا شده از خودت بپرسی چه کاری انجام داده­ای که شایسته داشتن چنین شرایطی باشی یا چرا خدا اجازه می­ دهد اینطور چیزها برای تو اتفاق بیفتد. هر مسئله ­ای را میتوان از چند جهت تحلیل کرد. این یکی را امتحان کنید: دختری با غصه از مادرش پرسید: چطور همه چیز برای او اشتباه پیش می ­رود، مثلاً او در امتحان پایان­ترم قبول نشده و تازه، نامزدش هم او را ترک کرده است؟ در همین حال مادر دانای او دقیقاً می داند دخترش به چه چیزی نیاز دارد. من یک کیک خوشمزه برایت درست می­کنم. او دست دخترش را گرفته و او را به آشپزخانه می ­برد. درحالی که دختر تلاش می ­کند لبخند بزند، مادر وسایل و مواد لازم را آماده می کند و دختر مقابل او نشسته. مادر می­ پرسد: عزیزم یه تکه کیک می­ خوای؟ آره مامان، تو که می دونی من چقدر کیک دوست دارم. بسیار خب، مقداری از روغن کیک بخور. دختر با تعجب جواب می ­دهد: چی، نه ابداً. نظرت در مورد خوردن دو تا تخم ­مرغ خام چیه؟ در مقابل این حرف مادر، دختر جواب می­ دهد: شوخی می کنی؟ یه کم آرد؟ نه مامان، مریض میشم؟ مادر جواب داد: همه اینها نپخته هستند و طعم بدی دارن، اما اگر آنها را با هم استفاده کنی، تبدیل به یک کیک خوشمزه میشن. خدا هم همینطور عمل می­ کند. هنگامی که از خودمان می پرسیم چرا او ما را در چنین شرایط سختی قرار داده، در حقیقت ما نمی­ فهمیم تمام این وقایع کی و کجا، چه چیزی را به ما می بخشد. فقط او می داند و او هم نخواهد گذاشت که ما شکست بخوریم. نیازی نیست ما در عوامل و موقعیتهایی که هنوز خام هستند فرو برویم. به خدا توکل کنیم و چیزهای فوق­ العاده ­ای را که به سوی ما می­ آیند، ببینیم. خدا ما را خیلی دوست دارد. او در هر بهار گلها را برای ما می ­فرستد. او هر صبح طلوع خورشید را به ما هدیه می کند و هر وقت شما در هر کجا نیاز به حرف زدن داشتید، او برای شنیدن آنجاست.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 58
نویسنده : smjh
کاسه چوبی پیرمردی ضعیف و رنجور تصمیم گرفت با پسر و عروس و نوه چهارساله ­اش زندگی کند. دستان پیرمرد میلرزید، چشمانش تار شده بود و گامهایش مردد و لرزان بود. اعضای خانواده هر شب برای خوردن شام دور هم جمع می­ شدند، اما دستان لرزان پدربزرگ و ضعف چشمانش خوردن غذا را برایش مشکل می ­ساخت. نخود فرنگی­ ها از توی قاشقش قل می­ خوردند و روی زمین می­ ریختند، یا وقتی لیوان را می ­گرفت شیر از داخل آن به روی میز می­ ریخت. پسر و عروسش از آن همه ریخت و پاش کلافه شدند. پسر گفت باید فکری برای پدربزرگ کرد، به قدر کافی ریختن شیر و غذا خوردن پر سر و صدا و ریختن غذا بر روی زمین را تحمل کرده ­ام. پس زن و شوهر برای پیرمرد در گوشه ­ای از اتاق میز کوچکی قرار دادند. در آنجا پیرمرد به تنهایی غذایش را می­ خورد، درحالی که سایر اعضای خانواده سر میز از غذایشان لذت می ­بردند و از آنجا که پیرمرد یکی دو ظرف را شکسته بود، حالا در کاسه­ ای چوبی به او غذا می­ دادند. گهگاه آنها که چشمشان به پیرمرد می­ افتاد و متوجه می ­شدند همچنان که در تنهایی غذا می­ خورد چشمانش پر از اشک است. اما تنها چیزی که این پسر و عروس به زبان می ­آوردند، تذکرهای تند و گزنده بود که موقع افتادن چنگال یا ریختن غذا به او می­ دادند. اما کودک 4 ساله­ شان در سکوت شاهد تمام آن رفتارها بود. یک شب قبل از شام مرد جوان پسرش را سرگرم بازی با تکه­ های چوبی دید که روی زمین ریخته بود. پس با مهربانی از او پرسید: پسرم داری چی می­ سازی؟ پسرک هم با ملایمت جواب داد: یک کاسه چوبی کوچک، تا وقتی بزرگ شدم با اون به تو و مامان غذا بدم و بعد لبخندی زد و به کارش ادامه داد.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 53
نویسنده : smjh
هوس های مورچه ای مورچه ای در پی جمع کردن دانه­ های جو از راهی می­ گذشت و نزدیک کندوی عسل رسید. از بوی عسل دهانش آب افتاد ولی کندو بر بالای سنگی قرار داشت و هر چه سعی کرد از دیواره سنگی بالا رود و به کندو برسد نشد، دست و پایش لیز می­ خورد و می­ افتاد. هوس عسل، او را به صدا درآورد و فریاد زد ای مردم، من عسل می­ خواهم، اگر یک جوانمرد پیدا شود و مرا به کندوی عسل برساند یک جو به او پاداش می ­دهم. یک مورچه بالدار در هوا پرواز می­ کرد، صدای مورچه را شنید و به او گفت: مبادا بروی، کندو خیلی خطر دارد. مورچه گفت: بی­ خیالش باش، من می دانم که چه باید کرد. بالدار گفت: آنجا نیش زنبور است. مورچه گفت: من از زنبور نمی ترسم، من عسل می ­خواهم. بالدار گفت: عسل چسبناک است، دست و پایت گیر می ­کند. مورچه گفت: اگر دست و پا گیر می­ کرد هیچ کس عسل نمی­ خورد. بالدار گفت: خودت می ­دانی، ولی بیا و از من بشنو و از این هوس دست بردار، من بالدارم، سالدارم و تجربه دارم، به کندو رفتن برایت گران تمام می ­شود و ممکن است خودت را به دردسر بیندازی. مورچه گفت: اگر می­ توانی مزدت را بگیر و مرا برسان، اگر هم نمی ­توانی جوش زیادی نزن، من بزرگتر لازم ندارم و از کسی که نصیحت می­ کند خوشم نمی­ آید. بالدار گفت: ممکن است کسی پیدا شود و ترا برساند ولی من صلاح نمی ­دانم و در کاری که عاقبتش خوب نیست کمک نمی­ کنم. مورچه گفت: پس بیهوده خودت را خسته نکن، من امروز به هر قیمتی شده به کندو خواهم رفت. بالدار رفت و مورچه دوباره داد کشید یک جوانمرد می ­خواهم که مرا به کندو برساند و یک جو پاداش بگیرد. مگسی سر رسید و گفت: بیچاره مورچه! عسل می­ خواهی و حق داری، من تو را به آرزویت می­ رسانم. مورچه گفت: آفرین، خدا عمرت بدهد، تو را می گویند حیوان خیرخواه. مگس مورچه را از زمین بلند کرد و او را دم کندو گذاشت و رفت. مورچه خیلی خوشحال شد و گفت: به به، چه سعادتی، چه کندویی، چه بویی، چه عسلی، چه مزه ­یی، خوشبختی از این بالاتر نمی­ شود، چقدر مورچه­ ها بدبختند که جو و گندم جمع می­ کنند و هیچ وقت به کندوی عسل نمی ­آیند. مورچه قدری از اینجا و آنجا عسل را چشید و هی پیش رفت تا رسید به میان حوضچه عسل و یک وقت دید که دست و پایش به عسل چسبیده و دیگر نمی ­تواند از جایش حرکت کند. مور را چون با عسل افتاد کار / دست و پایش در عسل شد استوار از تپیدن سست شد پیوند او / دست و پا زد، سخت­تر شد بند او هر چه برای نجات خود کوشش کرد نتیجه نداشت. آنوقت فریاد زد عجب گیری افتادم، بدبختی از این بدتر نمی ­شود، ای مردم، مرا نجات بدهید، اگر یک جوانمرد پیدا شود و مرا از این کندو بیرون ببرد دو جو به او پاداش می ­دهم. گر جوی دادم دو جو اکنون دهم / تا از این درماندگی بیرون جهم مورچه بالدار از سفر برمی­ گشت، دلش به حال او سوخت و او را نجات داد و گفت: نمی خواهم تو را سرزنش کنم، اما هوس های زیادی مایه گرفتاری است، این بار بختت بلند بود که من سر رسیدم ولی بعد از این مواظب باش پیش از گرفتاری نصیحت گوش کنی و از مگس کمک نگیری، مگس همدرد مورچه نیست و نمی­ تواند دوست خیرخواه او باشد.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 67
نویسنده : smjh
پاداش انسان پرتلاش يكى از شاهان عرب به نزديكانش گفت: حقوق ماهانه فلان كس را دو برابر بدهيد، زيرا همواره ملازم درگاه و آماده اجراى فرمان است، ولى ساير خدمتكاران به لهو و سرگرمی­ هاى باطل اشتغال دارند و در خدمتگذارى سستى می كنند. يكى از صاحبدلان كه اهل دل و باطن بود، وقتى كه اين دستور شنيد، خروش و فرياد از دل آورد. از او پرسيدند: اين خروش براى چه بود؟ در پاسخ گفت: درجات مقام بندگان در درگاه خداوند بزرگ نيز همين گونه است. آن كسى كه در اطاعتش سستى و كوتاهى كند، پاداش كمترى دارد ولى آن كسى كه جدى و پرتلاش باشد، پاداش فراوانى می ­برد. حكايت­هايی از سعدی
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 56
نویسنده : smjh

پسر و گلدان

روزی دست پسر بچه ­ای که در خانه با گلدان کوچکی بازی می ­کرد، در آن گیر کرد و هر کاری کرد، نتوانست دستش را از گلدان خارج کند. به ناچار پدرش را به کمک طلبید.اماپدرش هم هر چه تلاش کرد نتوانستند دست پسر را از گلدان خارج کنند.

پدردیگر به شکستن گلدان که خیلی هم گرانقیمت بود، راضی شده بود. قبل از این کار به عنوان آخرین تلاش به پسرش گفت: دستت را باز کن،انگشت­ هایت را به هم بچسبان و آنها را مثل دست من جمع کن، آنوقت فکر می­کنم دستت بیرون می­ آید.

پسر گفت: می ­دانم اما نمی ­توانم این کار را بکنم.پدر که از این جواب پسرش شگفت ­زده شده بود پرسید: چرانمی­ توانی؟ پسر گفت: اگر این کار را بکنم سکه ­ای که در مشتم است، بیرونمی­ افتد.

انسان گاهی در زندگی به بعضی چیزهای کم ارزش چنان اهمیت می­ دهد که ارزش دارایی­ های پرارزش را فراموش می ­کند.


تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 47
نویسنده : smjh
مکر و حیله زن روزی، روزگاری مردی تصمیم گرفت كتابی بنویسد به اسم مكر زن. زنی از این قضیه باخبر شد و راه افتاد پرسان پرسان خانه آن مرد را پیدا كرد. به بهانه ­ای رفت تو و پرسید: داری چی می نویسی؟ مرد جواب داد: دارم كتابی می­ نویسم به اسم مكر زنان، تا مردها بخوانند و هیچ وقت فریب آنها را نخورند. زن گفت: ای مرد! تو خودت نمی­ توانی فریب زنها را نخوری، آنوقت می­ خواهی كتابی بنویسی و به بقیه چیز یاد بدی؟ مرد گفت: من شماها را از خودم بهتر می شناسم و مطمئن باش هیچ وقت فریب­تان را نمی­ خورم. زن گفت: عمرت را رو این كار تلف نكن كه چیزی عایدت نمی­ شود. مرد گفت: این حرفها را نمی ­خواهد به من بزنی، چون حنای شما زنها پیش من یكی رنگ ندارد. زن گفت: خلاصه! از من به تو نصیحت، می­ خواهی گوش كن، می­ خواهی گوش نکن. مرد گفت: خیلی ممنون! حالا اگر ریگی به كفش نداری، زود راهت را بگیر و از همان راهی كه آمده ­ای برگرد و بگذار سرم به كارم باشد. معلوم است كه شما زنها چشم ندارید ببینید كسی می­ خواهد پته ­تان را بریزد رو آب. زن گفت: خیلی خوب، و برگشت خانه. خط و خال، پولك و زرك و غالیه، حنا، سرمه، وسمه، غازه و سرخاب و سفیداب را بست به كار و خودش را هفت قلم آرایش كرد. رخت­ های خوبش را هم پوشید و باز رفت سراغ همان مرد و سلام كرد. مرد جواب سلام زن را داد و تا سرش را از رو كتاب برداشت دلش شروع كرد به لرزیدن، چون دید دختر غریبه­ ای مثل ماه ایستاده جلوش. مرد با دستپاچگی پرسید: تو دختر كی هستی؟ زن، پشت چشمی نازك كرد و جواب داد: دختر قاضی شهر. مرد گفت: عروس شده ­ای یا نه؟ زن گفت: نه. مرد گفت: چطور دختری مثل تو تا حالا مانده تو خانه و شوهر نكرده؟ زن جواب داد: از بس كه پدرم دوستم دارد، دلش نمی ­آید شوهرم بدهد. مرد پرسید: چطور؟ یك كم واضح­تر حرف بزن. زن جواب داد: هر وقت خواستگاری برام می ­آید، پدرم می ­گوید دخترم كر و لال و كور است و با این حرف­ ها آنها را دست به سر می­ كند. مرد گفت: ای دختر! زن من می­ شوی؟ زن گفت: من حرفی ندارم، اما چه فایده كه پدرم قبول نمی­ كند. مرد گفت: دستم به دامنت، بگو چه كار كنم كه به وصالت برسم؟ دختر گفت: اگر راست می­ گویی و عاشق من شده­ ای، برو پیش پدرم خواستگاری، پدرم به تو می ­گوید دخترم كر و لال است و به درد تو نمی­ خورد. تو بگو با همه عیبهاش قبول دارم. اینطور شاید راضی بشود و من را بدهد به تو. مرد گفت: بسیار خوب و رفت پیش قاضی. گفت: ای قاضی! آمده ­ام دخترت را برای خودم خواستگاری كنم. قاضی گفت: خوش آمدی، اما دختر من كر و لال و كور است و به درد تو نمی ­خورد. مرد گفت: دخترت را با همه عیب و نقصش قبول دارم. قاضی گفت: حالا كه خودت می ­خواهی، مبارك است و همه اهالی شهر را جمع كرد. عروسی مفصلی گرفت و دخترش را به عقد آن مرد درآورد. بعد هم داماد را بردند حمام و از حمام درآوردند و كردند تو حجله و در حجله را بستند رو عروس و داماد. داماد با یك دنیا شوق و ذوق رفت جلو، روبند عروس را برداشت و تا چشمش افتاد به روی عروس، دو دستی زد تو سر خودش، چون دید هر چه قاضی از دخترش گفته بود، درست است. مرد فهمید آن زن قشنگ فریبش داده، ولی جرات نداشت زیر حرفش بزند و به قاضی بگوید دخترش را نمی ­خواهد. آخرسر دید راهی براش نمانده، مگر اینكه بگذارد به جای دوری برود كه هیچ كس نتواند ردش را پیدا كند. اینطور شد كه بی­ خبر گذاشت از خانه قاضی رفت. پشت به شهر و رو به بیابان رفت و رفت تا رسید به شهری كه هیچ تنابنده ­ای او را نمی شناخت. مدتی كه گذشت دكانی برای خودش دست و پا كرد و شروع كرد به كار و كاسبی. یك روز دید همان زن قشنگ آمد به دكانش و سلام كرد. مرد از جا پرید و با داد و فریاد گفت: ای زن! تو من را از شهر و دیارم آواره كردی، دیگر از جانم چه می­خواهی كه در غربت هم دست از سرم برنمی­ داری؟ زن خندید و گفت: من از تو هیچی نمی­ خوام، فقط آمده ­ام بپرسم یادت هست گفتی هیچ وقت فریب زنها را نمی­ خورم؟ مرد گفت: دیگر چه حقه ­ای می ­خواهی سوار كنی؟ تو را به خدا دست از سرم بردار. زن گفت: اگر قول می­ دهی برای زنها كتاب ننویسی و پاپوش درست نكنی، تو را از این گرفتاری نجات می­ دهم. مرد گفت: كدام كتاب؟ بعد از آن بلایی كه سرم آوردی، كتاب نوشتن را بوسیدم و گذاشتم كنار. زن گفت: اگر به من گوش كنی، كاری می­ كنم كه قاضی طلاق دخترش را از تو بگیرد. مرد گفت: هر چه بگویی مو به مو انجام می­دهم. زن گفت: اول قول بده كه من را به عقد خودت درمی­ آوری. مرد گفت: قول می­ دهم. زن گفت: حالا كه عقل برگشته به سرت، با یك دسته غربتی راه بیفت سمت شهر خودمان و آنها را یكراست ببر در خانه قاضی و در بزن. قاضی خودش می ­آید در را وا می ­كند و تا چشمش می ­افتد به تو می­ پرسد این همه مدت كجا بودی؟ بگو دلم برای قوم و خویشم تنگ شده بود و رفته بودم به دیدن آنها و چون چند سال بود كه از هم دور بودیم، نگذاشتند زود برگردم. حالا هم آمده ­اند عروسشان را ببینند و مدتی اینجا بمانند. مرد همین كار را كرد و با یك دسته كولی راه افتاد، رفت خانه قاضی و در زد. قاضی آمد در را واكرد و دید دامادش با سی چهل تا كولی ریز و درشت پشت در است. قاضی از دامادش پرسید: این همه مدت كجا بودی؟ مرد جواب داد: ای پدرزن عزیزم! مدتی از قوم و قبیله ­ام بی­ خبر بودم، یك دفعه دلم هواشان را كرد و رفتم به دیدنشان. حالا آنها هم با من آمده ­اند عروسشان را ببینند و مدتی اینجا بمانند. بعد شروع كرد به معرفی آنها و گفت: این پسرخاله، آن دخترخاله، این پسر عمو، آن دخترعمو، این پسرعمه، آن دخترعمه. كولی­ ها دیگر منتظر نماندند و جیغ و ویغ­كنان با بار و بساطشان ریختند تو خانه قاضی. یكی می­ پرسید: جناب قاضی! سگم را كجا ببندم؟ یكی می­ گفت: جناب قاضی! دستت را بده ماچ كنم كه خاله ­زای ما را به دامادی قبول كردی. دیگری می­ گفت: خرم چی بخورد؟ زبان بسته سه روز تمام بكوب راه آمده و یك شكم سیر نخورده. یكی می­ گفت: اول جلش را وردار، بگذار عرقش خوب خشك بشود. دیگری می گفت: بزم را كجا ببندم؟ همین طور كه نمی ­شود ولش كنم تو خانه جناب قاضی. قاضی دید اگر مردم بفهمند دامادش كولی است، آبروش می ­ریزد و نمی ­تواند در آن شهر زندگی كند. این بود كه دامادش را كنار كشید و به او گفت: تا مردم نیامده ­اند به تماشا و تو شهر انگشت نما نشده ­ام، دخترم را طلاق بده و قوم و خویش­ هات را بردار برو. مرد گفت: پدرزن عزیزم! من آه در بساط ندارم كه با ناله سودا كنم، آنوقت مهریه دخترت چه می شود؟ قاضی گفت: كی از تو مهریه خواست؟ مرد كه از خدا می­ خواست از شر دختر خلاص شود، حرف قاضی را قبول كرد. دختر را فوری طلاق داد و رفت با همان زنی كه فریبش داده بود عروسی كرد.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 70
نویسنده : smjh
زاهد پادشاهى دچار حادثه خطيرى شد. نذر كرد كه اگر در آن حادثه پيروز و موفق گردد. مبلغى پول به پارسايان بدهد. او به مراد رسيد و كام دلش برآمد. وقت آن رسيد كه به نذرش وفا كند، كيسه پولى را به يكى از غلامان داد تا آن را در تامين مخارج زندگى پارسايان به مصرف برساند. آن غلام كه خردمندى هوشيار بود، هر روز به جستجو براى يافتن زاهد می پرداخت و شب نزد شاه آمده و كيسه پول را نزدش می نهاد و می گفت: هرچه جستجو كردم زاهد و پارسايى نيافتم. شاه گفت: اين چه حرفى است كه می­زنى، طبق اطاعى كه دارم چهارصد زاهد و پارسا در كشور وجود دارد. غلام هوشيار گفت: اعليحضرتا! آنكه پارسا است، پول ما را نمی ­پذيرد و آن كس كه می پذيرد پارسا نيست. شاه خنديد و به همنشينانش گفت: به همان اندازه كه من به پارسايان حق­ پرست ارادت دارم، اين غلام گستاخ با آنها دشمنى دارد، ولى حق با غلام است. زيرا آن كس كه در بند پول است زاهد نيست. حكايت­هايی از سعدی
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 138
نویسنده : smjh
سرود ملی داستانی که در زير نقل می‌شود، مربوط به دانشجويان ايرانی است که دوران سلطنت احمدشاه قاجار برای تحصيل به آلمان رفته بودند و آقای دکتر جلال گنجی فرزند مرحوم سالار معتمد گنجی نيشابوری نقل کرده است. ما هشت دانشجوی ايرانی بوديم که در آلمان در عهد احمدشاه تحصيل می‌کرديم. روزی رئيس دانشگاه به ما اعلام نمود که همه دانشجويان خارجی بايد از مقابل امپراطور آلمان رژه بروند و سرود ملی کشور خودشان را بخوانند. ما بهانه آوريم که عدد‌مان کم است. گفت: اهميت ندارد، از برخی کشورها فقط يک دانشجو در اينجا تحصيل می‌کند و همان يک نفر، پرچم کشور خود را حمل خواهد کرد و سرود ملی خود را خواهد خواند. چاره‌ای نداشتيم. همه ايرانی‌ها دور هم جمع شديم و گفتيم ما که سرود ملی نداريم و اگر هم داريم، ما به ‌ياد نداريم. پس چه بايد کرد؟ وقت هم نيست که از نيشابور و از پدرمان بپرسيم. به راستی عزا گرفته بوديم که مشکل را چگونه حل کنيم. يکی از دوستان گفت: اينها که فارسی نمی‌دانند، چطور است شعر و آهنگی را سر هم بکنيم و بخوانيم و بگوئيم همين سرود ملی ما است، کسی نيست که سرود ملی ما را بداند و اعتراض کند. اشعار مختلفی که از سعدی و حافظ می ­دانستيم. با هم تبادل کردیم، اما اين شعرها آهنگين نبود و نمی‌شد به ‌صورت سرود خواند. بالاخره من (دکتر گنجی) گفتم: بچه‌ها، عمو سبزی‌فروش را همه بلديد؟ گفتند: آری. گفتم: هم آهنگين است و هم ساده و کوتاه. بچه‌ها گفتند: آخر عمو سبزی‌فروش که سرود نمی­ شود. گفتم: بچه‌ها گوش کنيد و خودم با صدای بلند و خيلی جدی شروع به خواندن کردم: عمو سبزی‌فروش... بله. سبزی کم‌فروش... بله. سبزی خوب داری؟ بله. فرياد شادی از بچه‌ها برخاست و شروع به تمرين نموديم. بيشتر تکيه شعر روی کلمه «بله» بود که همه با صدای بم و زیر می‌خوانديم. همه شعر را نمی‌دانستيم. با توافق همديگر، سرود ملی به اينصورت تدوين شد: عمو سبزی‌فروش... بله. سبزی کم‌فروش... بله. سبزی خوب داری؟ بله. خيلی خوب داری؟ بله. عمو سبزی‌فروش... بله. سيب کالک داری؟ بله. زال‌زالک داری؟ بله. سبزيت باريکه؟ بله. شبهات تاريکه؟ بله. عمو سبزی‌فروش... بله. اين را چند بار تمرين کرديم. روز رژه با يونيفورم يک‌شکل و يکرنگ از مقابل امپراطور آلمان، «عمو سبزی‌فروش» خوانان رژه رفتيم. پشت سر ما دانشجويان ايرلندی در حرکت بودند. از «بله» گفتن ما به هيجان آمدند و بله را با ما هم صدا شدند، به طوری که صدای «بله» در استاديوم طنين‌انداز شد و امپراطور هم به ما ابراز تفقد فرمودند و داستان به‌خير گذشت.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 57
نویسنده : smjh
وای از بی حجابی امام علی علیه السلام فرمودند: همراه حضرت زهرا سلام الله علیها به حضور پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) رفتیم، دیدیم پیامبر به شدت گریه می ­کنند. عرض کردم: پدر و مادرم به فدایت، چرا گریه می­ کنی؟ فرمودند: ای علی! در شب معراج زنانی را در عذاب­ های گوناگون دیدم، از این رو گریه می­ کنم. از جمله فرمودند: زنی را دیدم که به مویش آویزان است و مغز سرش از شدت گرما می­ جوشد. زنی را دیدم که به دو پایش آویزان شده است. زنی را دیدم که گوشت بدن خود را می­ خورد. زنی را دیدم که با قیچی ها گوشت بدن خود را بریده بریده می ­کرد. زنی را دیدم که صورت و بدنش می ­سوخت و او روده­ های خود را می ­خورد. حضرت زهرا (سلام الله علیها) عرض کردند: ای حبیب و نور چشمم! به من بگو عمل آن زنها در دنیا چه بود که این گونه مجازات می ­شدند. حضرت فرمودند: زنی که به مویش آویزان شده بود و مغز سرش از گرما می ­جوشید، به خاطر آن بود که در دنیا موی سرش را از نامحرمان نمی ­پوشاند. زنی که به دو پایش آویزان بود، به خاطر آن بود که در دنیا بدون اجازه شوهرش از خانه بیرون رفت. زنی که گوشت بدنش را می ­خورد، به خاطر آن بود که در دنیا اندام خود را برای نامحرمان آرایش می­ کرد. زنی که با قیچی­ ها گوشت بدنش را می ­برید، به خاطر آن بود که او در دنیا خودفروشی می ­کرد و خود را برای کامجویی عیاشان در معرض تماشای آنها می گذاشت. زنی که صورت و بدنش م ی­سوخت و روده های خود را می ­خورد، به خاطر آن بود که بین زن و مرد نامحرم رابطه نامشروع برقرار می ­نمود و در این جهت دلالی می ­کرد. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در پایان فرمودند: « وَیل لامرأۀٍ اَغضَبَت زوجَها و طوبی لامرأۀٍ رضی عنها زوجُها؛ وای بر زنی که شوهرش را خشمگین کند و خوشا به حال زنی که شوهرش از او خشنود باشد » اقتباس از: عیون اخبار الرضا، ج 2، ص 10 و بحارالانوار، ج 103، ص 246 – 245 و کتاب پوشش زن در اسلام، ص 53 – 52 منبع: با معارف اسلامی آشنا شویم، شماره 40
به وبلاگ من خوش آمدید

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران