عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 55
نویسنده : smjh
در ورای رویدادها کارگری که اهالی یکی از روستاهای قزوین بود، به تهران رفته تا با فعالیت و دست رنج خود پولی تهیه کند و به ده خود برگشته و با زن و بچه خود برای امرار معاش از آن پول استفاده نماید. پس از مدتی کار کردن، پول خوبی به دستش آمد و عازم ده خود گردید. یک مرد تبهکاری از جریان این کارگر ساده مطلع می شود و تصمیم می گیرد که دنبال او رفته و به هر قیمتی که هست پول او را بدزدد و تصاحب نماید. کارگر سوار اتومبیل شده و با خوشحالی عازم ده شد، غافل از این که مردی بد طینت در کمین اوست. بعد از آن که به ده رسید و به خانه خود نزد زن و بچه اش رفت، آن دزد خائن، شبانه به پشت بام می رود و از سوراخی که پشت بام گنبدی شکل خانه های آن ده معمولاً داشته و اطاق آن ها نیز دارای چنین سوراخی بود کاملا متوجه آن کارگر می شود. در این میان می بیند که وی پول را زیر گلیم می گذارد. با خود می گوید وقتی که آن ها خوابیدند، بچه شیرخوار آن ها را به حیاط برده و بیدار می کنم و به گریه اش می اندازم. از صدای گریه او، پدر و مادرش بیرون می آیند. در همان موقع با شتاب خود را به پول می رسانم و حتما به نتیجه می رسم. پدر و مادر می خوابند. نیمه های شب، دزد آرام آرام وارد اطاق شده و بچه شیرخوار را به انتهای حیاطی که وسیع بود آورده و به گریه می اندازد. در همان جا بچه را می گذارد و خودش را پنهان می نماید. از گریه بچه، پدر و مادرش بیدار می شوند و از این پیشامد عجیب، وحشت زده و ناراحت با شتاب به سوی بچه می دوند. در همین وقت، دزد خود را به پول می رساند. همین که دستش به پول می رسد، زلزله مهیب و سرسام آوری قزوین را می لرزاند. همان اطاق به روی سر آن دزد خراب می شود و او در میان خروارها خاک و آوار، در حالی که پول را به دست گرفته می میرد. اهل خانه نجات پیدا می کنند، ولی از این جریان اطلاع ندارند و با خود می گویند دست غیبی ما را نجات داد. پس از چند روزی که خاک ها را به این طرف و آن طرف ریختند تا اثاثیه خانه و پول را به دست بیاورند، ناگاه چشمشان به جسد آن دزد که پول ها را به دست گرفته می افتد و از راز مطلب واقف می گردند.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 52
نویسنده : smjh
ما بايد بيدار باشيم! مردي به دربار خان زند مي رود و با ناله و فرياد مي خواهد تا کريم خان را ملاقات کند. سربازان مانع ورودش مي شوند. خان زند در حال کشيدن قليان ناله و فرياد مردي را مي شنود و مي پرسد ماجرا چيست؟ پس از گزارش سربازان به خان ؛ وي دستور مي دهد که مرد را به حضورش ببرند. مرد به حضور خان زند مي رسد. خان از وي مي پرسد که چه شده است اين چنين ناله و فرياد مي کني؟ مرد با درشتي مي گويد: دزد ، همه اموالم را برده و الان هيچ چيزي در بساط ندارم. خان مي پرسد: وقتي اموالت به سرقت مي رفت تو کجا بودي؟ مرد مي گويد: من خوابيده بودم. خان مي گويد: خب چرا خوابيدي که مالت را ببرند؟ مرد در اين لحظه پاسخي مي دهد آن چنان که استدلالش در تاريخ ماندگار مي شود و سرمشق آزادي خواهان مي شود . مرد مي گويد : چون فکر مي کردم تو بيداري من خوابيده بودم!!! خان بزرگ زند لحظه اي سکوت مي کند و سپس دستور مي دهد خسارتش از خزانه جبران کنند. و در آخر مي گويد: اين مرد راست مي گويد ما بايد بيدار باشيم!
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 52
نویسنده : smjh
پاره آجر روزی "مردی ثروتمند" در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می گذشت. ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان، یک پسر بچه "پاره آجری" به سمت او "پرتاب" کرد. "پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد." مرد پایش را روی "ترمز" گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش "صدمه" زیادی دیده است. به طرف پسرک رفت تا او را به سختی"تنبیه" کند. پسرک "گریان،" با تلاش فراوان بالاخره توانست "توجه مرد" را به سمت پیاده رو، جایی که "برادر فلجش" از روی "صندلی چرخدار" به زمین افتاده بود جلب کند. پسرک گفت: اینجا خیابان خلوتی است و "به ندرت" کسی از آن عبور می کند. هر چه "منتظر ایستادم" و از "رانندگان کمک خواستم،" کسی توجه نکرد. "برادر بزرگم" از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم. برای این که شما را "متوقف" کنم، ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم! مرد "متاثر شد" و به فکر فرو رفت... برادر پسرک را روی صندلی اش نشاند، سوار ماشینش شد و به راه افتاد.... ****************** "در زندگی چنان با "سرعت" حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما، پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند!" * "خدا در "روح ما" زمزمه می کند و با "قلب ما" حرف می زند... اما بعضی اوقات زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم، او "مجبور می شود" پاره آجری به سمت ما پرتاب کند.*
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 55
نویسنده : smjh
درویشی چیست؟ گفتند: درویشی چیست؟ گفت: آن که کسی را در کنج دل خویش پای به گنجی فرو شود و در آن گنج گوهری یابد؛ آن را محبت گویند. هر که آن گوهر یافت او درویش است. «بایزید بسطامی» - تذکره الاولیا عطار طاووس عارفان، بایزید بسطامی، یک شب در خلوت خانه ی مکاشفات، کمند شوق را برکنگره ی کبریای او درانداخت و آتش عشق را در نهاد خود برافروخت و زبان را از عجز و درماندگی بگشاد و گفت: بار خدایا، تا کی در آتش هجران تو سوزم؟ کی مرا شربت وصال دهی؟ به سِرَش ندا آمد که بایزید، هنوز تویی ِ تو همراه توست. اگر خواهی که به ما رسی، خود را بر در بگذار و در آی. « مجالس پنجگانه» - کلیات سعدی *************** کودکی در جوی خیابان پروانه ای را در حال خیس شدن یافت .بالش را گرفت و او را نجات داد ، آن شب زلزله ای قراربود آن شهررا ویران کند اما نکرد ...ناجی آن شهر آن کودک بود و کسی هم نمی دانست . ***************** روزی شخصی در حال نماز خواندن در راهی بود و مجنون ٬ بدون این که متوجه شود از بین او و مُهرش عبور کرد . مرد نمازش را قطع کرد و داد زد: فاصله انداختی ؟ مجنون به خود آمد و گفت: من که عاشق لیلی هستم ٬ تو را ندیدم !تو که عاشق خدای لیلی هستی٬ چگونه مرا دیدی ؟
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 51
نویسنده : smjh
لزوم پاکدستی مسئولان در نظام مردمسالاری سوئد همه افرادی که در پست های دولتی به کار گمارده می شوند باید از هر گونه خطایی، چه در گذشته و چه در زمانی که مشغول خدمت هستند، در عمل پاک باشند. در انتخابات پارلمانی سوئد در سال 2006 ائتلافی از احزاب دست راستی با به دست آوردن 178 کرسی نمایندگی، اکثریت کرسی های مجلس را نصیب خود کرد و دولت تشکیل داد. چندی بعد نخست وزیر به تدریج وزرای کابینه اش را معرفی کرد و خانم «ماریا بورلیوس» به عنوان وزیر بازرگانی معرفی شد. روز بعد دختری به یکی از روزنامه ها اطلاع داد که این خانم چند سال پیش او را به مدت یک ماه برای نگهداری از بچه اش استخدام کرده بود بدون این که موضوع را به اداره مالیات گزارش داده باشد. در سوئد هر گاه کسی فردی را به کاری بگمارد باید آن را به اطلاع اداره مالیات برساند و به عنوان کارفرما مالیات و هزینه بیمه آن فرد را بپردازد. هر کس کار می کند باید در زمان انجام کار بیمه باشد تا اگر اتفاقی حین کار بیفتد بیمه بتواند نیازهای آن فرد را پوشش دهد. بورلیوس به عنوان کارفرما باید استخدام آن دختر را به اداره مالیات اطلاع می داد و علاوه بر حقوق دختر، هزینه کارفرما را نیز به اداره مالیات می پرداخت. بورلیوس به اداره مالیات اطلاع نداده بود و خلاف قانون رفتار کرده بود. وقتی این مساله فاش شد وی از طریق تلویزیون از مردم سوئد پوزش خواست و گفت در زمان انجام این کار خلاف که سال ها پیش اتفاق افتاده بود، وضع مالی خانواده آن ها چندان خوب نبوده است. روزنامه نگاران و وبلاگ نویسان که مانند سایر مردم بدون هیچ محدودیتی حق تحقیق و گزارش دارند دست به کار شدند و پرونده مالی خانم وزیر را طی سال های گذشته مورد بررسی قرار دادند. همه شهروندان در سوئد می توانند اطلاعات مالی افراد دیگر را مطالعه کنند. برای این کار کافی است به سالن کامپیوتر اداره مالیات مراجعه کنند و با وارد کردن نام یا شماره شخصی افراد در رایانه ها، اطلاعات مربوط به درآمد افراد، اشتغال آن ها و مقدار مالیات پرداختی توسط هر فرد را به دست آورند. پس از برملا شدن کار خلاف این خانم وزیر، شهروندی به نام ماگنوس فورا در وبلاگ خود نشان داد این خانم دروغ می گوید و درآمد آن ها در سالی که آن دختر خانم را به کار گرفته است، بالای یک میلیون کرون یعنی خیلی بیشتر از درآمد متوسط شهروندان سوئدی بوده است. دو روز بعد نخست وزیر سوئد اعلام کرد خانم بورلیوس از کار خود کناره گیری کرده است . بورلیوس نه تنها از کار وزارت کنار گذاشته شد بلکه بنا بر گزارش روزنامه ها این خانم از سوئد فرار کرد . او خانه و زندگی اش را در مدت کوتاهی فروخت و به انگلستان کوچ کرد تا چشمش به چشم مردمی که به آن ها دروغ گفته بود نیفتد.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 42
نویسنده : smjh
زمین گرد است پیرمردی با پسر و عروس و نوه اش زندگی می کرد. او دستانش می لرزید و چشمانش خوب نمی دید و به سختی می توانست راه برود. هنگام خوردن شام غذایش را روی میز ریخت و لیوانی را بر زمین انداخت و شکست. پسر و عروس از این کثیف کاری پیرمرد ناراحت شدند: باید درباره پدربزرگ کاری بکنیم وگرنه تمام خانه را به هم می ریزد. آن ها یک میز کوچک در گوشه اتاق قرار دادند و پدربزرگ مجبور شد به تنهایی آن جا غذا بخورد. بعد از این که یک بشقاب از دست پدربزرگ افتاد و شکست دیگر مجبور بود غذایش را در کاسه چوبی بخورد، هروقت هم خانواده او را سرزنش می کردند پدر بزرگ فقط اشک می ریخت و هیچ نمی گفت. یک روز عصر قبل از شام پدر متوجه پسر چهار ساله خود شد که داشت با چند تکه چوب بازی می کرد. پدر روبه او کرد و گفت: پسرم داری چی درست می کنی؟ پسر با شیرین زبانی گفت: دارم برای تو و مامان کاسه های چوبی درست می کنم که وقتی پیر شدید در آن ها غذا بخورید! یادمان بماند که: "زمین گرد است"...
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 44
نویسنده : smjh
علم شما کجا و علم ما کجا؟! در زمان تدريس در دانشگاه پرينستون، دکتر حسابي تصميم مي گيرند سفره ي هفت سيني براي انيشتين و جمعي از بزرگ ترين دانشمندان دنيا از جمله "بور"، "فرمي"، "شوريندگر" و "ديراگ" و ديگر استادان دانشگاه بچينند و ايشان را براي سال نو دعوت کنند... آقاي دکتر خودشان کارت هاي دعوت را طراحي مي کنند و حاشيه ي آن را با گل هاي نيلوفر که زير ستون هاي تخت جمشيد هست (لوتوس) تزئين مي کنند و منشا و مفهوم اين گل ها را هم توضيح مي دهند. چون مي دانستند وقتي ريشه مشخص شود براي طرف مقابل دلدادگي ايجاد مي کند. دکتر مي گفت: "براي همه کارت دعوت فرستادم و چون مي دانستم انيشتين بدون ويالونش جايي نمي رود، تاکيد کردم که سازش را هم با خود بياورد. همه سر وقت آمدند اما انيشتين 20دقيقه ديرتر آمد و گفت: چون خواهرم را خيلي دوست دارم خواستم او هم جشن سال نو ايرانيان را ببيند. من فوراً يک شمع به شمع هاي روشن اضافه کردم و براي انيشتين توضيح دادم که ما در آغاز سال نو به تعداد اعضاي خانواده شمع روشن مي کنيم و اين شمع را هم براي خواهر شما اضافه کردم. به هر حال بعد از يک سري صحبت هاي عمومي، انيشتين از من خواست که با دميدن و خاموش کردن شمع ها جشن را شروع کنم. من در پاسخ او گفتم: ايراني ها در طول تمدن 10هزار ساله شان حرمت نور و روشنايي را نگه داشته اند و از آن پاسداري کرده اند. براي ما ايراني ها شمع نماد زندگي است و ما معتقديم که زندگي در دست خداست و تنها او مي تواند اين شعله را خاموش کند يا روشن نگه دارد." آقاي دکتر مي خواست اتصال به اين تمدن را حفظ کند و مي گفت بعدها انيشتين به من گفت: "وقتي برمي گشتيم به خواهرم گفتم حالا مي فهمم معني يک تمدن 10هزارساله چيست. ما براي کريسمس به جنگل مي رويم درخت قطع مي کنيم و بعد با گل هاي مصنوعي آن را زينت مي دهيم اما وقتي از جشن سال نو ايراني ها برمي گرديم همه درخت ها سبزند و در کنار خيابان گل و سبزه روييده است." بالاخره آقاي دکتر جشن نوروز را با خواندن دعاي تحويل سال آغاز مي کنند و بعد اين دعا را برای مهمانان تحليل و تفسير مي کنند... به گفته ي ايشان همه در آن جلسه از معاني اين دعا و معاني ارزشمندي که در تعاليم مذهبي ماست شگفت زده شده بودند. بعد با شيريني هاي محلي از مهمانان پذيرايي مي کنند و کوک ويلون انيشتين را عوض مي کنند و يک آهنگ ايراني مي نوازند. همه از اين آوا متعجب مي شوند و از آقاي دکتر توضيح مي خواهند. ايشان پاسخ می دهند که موسيقي ايراني يک فلسفه، يک طرز تفکر و بيان اميد و آرزوست. انيشتين از آقاي دکتر مي خواهند که قطعه ي ديگري بنوازند. پس از پايان اين قطعه که عمدأ بلندتر انتخاب شده بود انيشتين که چشم هايش را بسته بود چشم هايش را باز کرد و گفت: "دقيقا من هم همين را برداشت کردم و بعد بلند شد تا سفره ی هفت سين را ببيند..." آقاي دکتر تمام وسايل آزمايشگاه فيزيک را که نام آن ها با "س" شروع مي شد توي سفره چيده بود و يک تکه چمن هم از باغبان دانشگاه پرينستون گرفته بود. بعد توضيح مي دهد که اين در واقع هفت چين يعني هفت انتخاب بوده است. تنها سبزه با "س" شروع مي شود به نشانه ي رويش... ماهي با "م" به نشانه ي جنبش، آينه با "آ" به نشانه ي يکرنگي، شمع با "ش" به نشانه ي فروغ زندگي و ... همه متعجب مي شوند و انيشتين مي گويد آداب و سنن شما چه چيزهايي را از دوستي، احترام و حقوق بشر و حفظ محيط زيست به شما ياد مي دهد. آن هم در زماني که دنيا هنوز اين حرف ها را نمي زد و نخبگاني مثل انيشتين، بور، فرمي و ديراک اين مفاهيم عميق را درک مي کردند. يک کاسه آب هم روي ميز گذاشته بودند و يک نارنج داخل آب قرار داده بودند. آقاي دکتر براي مهمانان توضيح مي دهند که فلسفه ی اين کاسه 10هزارسال قدمت دارد. آب نشانه ي فضاست و نارنج نشانه ي کره ي زمين است و اين بيانگر تعليق کره زمين در فضاست. انيشتين رنگش مي پرد عقب عقب مي رود و روي صندلي مي افتد و حالش بد مي شود. از او مي پرسند که چه اتفاقي افتاده؟ مي گويد: "ما در مملکت خودمان 200 سال پيش دانشمندي داشتيم که وقتي اين حرف را زد کليسا او را به مرگ محکوم کرد اما شما از 10هزار سال پيش اين مطلب را به زيبايي به فرزندانتان آموزش مي دهيد. علم شما کجا و علم ما کجا؟!" خيلي جالب است که آدم به بهانه ي نوروز يا هر بهانه ي خوب ديگر، فرهنگ و اعتبار ملي خودش را به جهانيان معرفي کند. "خاطرات مهندس ايرج حسابي"
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 53
نویسنده : smjh
نظارت و کنترل بعد از جنگ جهانی دوم در خیلی از کشورها مردم ازشیوه جالبی استفاده کردند که ضرورت امروز است و آن ورود مستقیم به نظارت و کنترل است.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 57
نویسنده : smjh
خوب دیدن شرط انسان بودن است در کتاب فیه ما فیه مولانا داستان بسیار تأمل‌برانگیزی به صورت شعر درباره جوان عاشقی است که به عشق دیدن معشوقه‌اش هر شب از این طرف دریا به آن طرف دریا می‌رفته و سحرگاهان باز می‌گشته و تلاطم‌ها و امواج خروشان دریا او را از این کار منع نمی‌کرد. دوستان و آشنایان همیشه او را مورد ملامت قرار می‌دادند و او را به خاطر این کار سرزنش می‌کردند اما آن جوان عاشق هرگز گوش به حرف آن‌ها نمی‌داد و دیدار معشوق آنقدر برای او انگیزه بوجود می‌آورد که تمام سختی‌ها و ناملایمات را بجان می‌خرید. شبی از شب‌ها جوان عاشق مثل تمامی شب‌ها از دریا گذشت و به معشوق رسید. همین که معشوقه خود را دید با کمال تعجب پرسید: «چرا این چنین خالی در چهره خود داری!» معشوقه او گفت: «این خال از روز اول در چهره من بوده و من در عجبم که تو چگونه متوجه نشده‌ای.» جوان عاشق گفت: «خیر، من هرگز متوجه نشده بودم و گویی هرگز آن را ندیده بودم.» لحظه‌ای دیگر جوان عاشق باز هم با تعجب پرسید: «چه شده که در گوشه صورت تو جای خراش و جراحت است؟» معشوقه او گفت: «این جراحت از روز اول آشنایی من با تو در چهره‌ام وجود داشته و مربوط به دوران کودکی است و من در تعجبم که تو چطور متوجه نشدی!» جوان عاشق می‌گوید: «خیر، من هرگز متوجه نشده بودم و گویی هرگز آن جراحت را ندیده بودم.» لحظه‌ای بعد آن جوان عاشق باز پرسید: «چه بر سر دندان پیشین تو آمده؟ گویی شکسته است!» معشوقه جواب می‌دهد: «شکستگی دندان پیشین من در اتفاقی در دوران کودکی‌ام رخ داده و از روز اول آشنایی ما بوده و من نمی‌دانم چرا متوجه نشده بودی!» جوان عاشق باز هم همان پاسخ را می‌دهد. آن جوان ایرادات دیگری از چهره معشوقه‌اش می‌بیند و بازگو می‌کند و معشوقه نیز همان جواب‌ها را می‌گوید. به هر حال هر دو آن ها شب را با هم به سحر می‌رسانند و مثل تمام سحرهای پیشیین آن جوان عاشق از معشوقه خداحافظی می‌کند تا از مسیر دریا باز گردد. معشوقه‌اش می‌گوید: «این بار باز نگرد، دریا بسیار پر تلاطم و طوفانی است!» جوان عاشق با لبخندی می‌گوید: «دریا از این خروشان‌تر بوده و من آمده‌ام، این تلاطم‌ها نمی‌تواند مانع من شود.»
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 51
نویسنده : smjh
⬜️ *باز شدن یخ* چهاردهم فروردین ۵۸ که مدارس باز شد، در دبیرستان همه می گفتند جمهوری اسلامی رای آورد و همگی خوشحال بودیم. عصر به خانه برگشتم. هوس بستنی کردم، ته یخچال چیزی دیدم، رفتم که آن را بردارم، در یخچال بسته شد. نفهمیدم چه اتفاقی افتاد. روی تخت بیمارستان بیدار شدم. کسی کنارم نبود. به زحمت بلند شدم تا کمی آب بخورم. در آینه روشویی خودم را دیدم و وحشت کردم. بخش عمده ای از موهایم ریخته بود و آنچه مانده بود سفید شده بود. شروع به فریاد زدن کردم، چند پرستار آمدند، به زور تزریقی کردند و دوباره خوابم برد. طی روزهای بعد متوجه شدم سال ۹۹ است و من ۴۱ سال یخ‌زده بودم. کم کم به خودم آمدم. چه دنیای عجیبی شده بود. موبایل و تلویزیون‌های بزرگ اولین چیزی بود که می‌شد دید. هیجان زده شدم، اما کم‌کم این هیجان جای خود را به غمی سنگین داد. شروع کردم اخبار این ۴۱ سال یخ‌زدگی را خواندن. چقدر عجیب بود. - مهدی بازرگان که آنقدر برای مردم عزیز و محترم بود با فحاشی و تهمت روبه رو شده و در تنهایی مرده بود. - سفارت آمریکا اشغال شده و دشمنی سنگینی به راه افتاده بود، آن هم درحالی که آمریکا جمهوری اسلامی را به رسمیت شناخته بود. - بنی‌صدر با آن لهجه جالب و سبیل فانتزی،که با رای قاطع مردم رییس جمهور شده بود عزل شده و فرار کرده بود. - مجاهدین خلق که سال ۵۷ نزد مردم احترامی داشتند دست به ترورهای زیادی زده بودند. - عراق به ایران حمله کرده بود صدها هزار کشته و مجروح حاصل جنگ بود. - دو پسر خاله، دو برادر دیگر در فامیل پدری، چهار همکلاسی و خیلی‌های دیگر در جنگ شهید شده بودند. - رفسنجانی که اول انقلاب دیدنش با ریش کم در تلویزیون عجیب بود، اول خیلی عزیز شده بود و بعدا به او فحش می دادند و ناگهانی در استخر مرده بود. - به آیت‌الله منتظری که آنقدر برای همه محترم بود می‌گفتند شیخ ساده‌لوح. - قذافی و صدام سقوط کرده بودند. اما پسر حافظ اسد هنوز سرکار بود. مردم سوریه می خواستند برکنارش کنند که ایران به کمک او رفته بود. - یک نفر به نام خاتمی رییس‌جمهور شده بود که مردم دوستش داشتند و به دنبال آزادی‌های اجتماعی بود، اما از سال اول ریاست جمهوریش روزنامه‌ها را بسته بودند، به دانشجوها حمله کرده بودند، خیلی‌ها را زندانی کرده بودند. - کسی به نام احمدی‌نژاد شهردار شده بود. حرف های عجیب زده بود و ناگهانی سال ۸۴ رئیس جمهور شده بود. گفته بودند ائمه به خواب امامان جمعه آمده و او را تایید کرده بودند. معجزه هزاره سوم و دولت پاک لقب او بود. - سال ۸۸ مردم گفته بودند تقلب شده، ده‌ها نفر کشته و هزاران نفر زندانی شده بودند. در زندان کهریزک چه اتفاق ها افتاده بود. آخر سر کاندیداهای شاکی را در خانه‌شان زندان کرده بودند و به اعتراض می‌گفتند فتنه. - در سال ۹۱ دولت پاک محمود شده بود جریان انحرافی ولی او تا سال ۹۹ هنوز در مجمع تشخیص مصلحت بود. - سال ۹۸ به گفته خود دولت ۳۲۵ معترض و به گفته خارجی ها ۱۵۰۰ نفر طی دو روز در خیابان کشته شده بودند و قاتل ها معلوم نبود چه کسانی هستند. در زمان انقلاب در شهر ۵۰ هزار نفری ما یک نفر هم کشته نشده بود. - سال ۹۸ یک هواپیمای مسافربری را زده بودند و ۱۷۶ نفر کشته شده بودند و هنوز خبری از یک استعفا یا محکومیت نبود. - در ۱۲ فروردین ۵۸، جمعا ۹۸٪ مردم در انتخابات شرکت کرده بودند، اما برای مجلس سال ۹۸ مشارکت مردم ۱۸ تا ۴۰ درصد در شهرهای مختلف بود. - معاون شهردار سابق تهران در زندان بود به جرم دزدی، اما شهردار قبلی رئیس مجلس شده بود. - معاون رییس قوه قضائیه قبلی در زندان بود به جرم دزدی، اما رییس قوه قضائیه قبلی رئیس مجمع تشخیص مصلحت شده بود. - بیش از شش نظامی صف کشیده بودند برای کاندیدای ریاست جمهوری شدن در سال ۱۴۰۰. برای من که شش‌ماه پس از آمدن ژنرال ازهاری در یخچال حبس شده بودم خیلی عجیب بود. - هزاران لیست اختلاس بود و ماشین‌ها و خانه‌هایی وجود داشت که اموال شاه فراری پیش آن ها دهاتی و امل بود. - ثروت معیار شده بود، مستضعف به کسی می گفتند که در حکومت پستی دارد، هر روز موارد شرعی جدید برای زن ها می‌گفتند، حتی برای نوع صدا کردنشان در خانه. آخرین ضربه را وقتی خوردم که خواستم یک بستنی بخورم. قبل از یخ زدن من بستنی ۵ ریال بود. با چهارده عدد ۵ ریالی می شد یک اسکناس خوشگل یک دلاری خرید، اما الان اگر یک دلاری پیدا می‌شد باید پنجاه هزار عدد سکه ۵ ریالی می دادم تا یک اسکناس مچاله شده‌ی یک دلاری بگیرم. چقدر همه چیز عجیب شده بود. یادم افتاد به شادی‌های ۲۳ بهمن ۵۷، یادم افتاد به شادی ۱۴ فروردین ۵۸، یادم افتاد که چه آرزوها و ایده‌های قشنگی داشتیم، یادم افتاد که چقدر آینده را روشن و جامعه را در رفاه و آزادی می‌دیدیم، دیدم چیزی از آرزوهای بهار ۵۸ نمانده بجز عکس‌ها و نوشته های روی دیوار، اولین یخچالی که دیدم وارد آن شدم، و در را به روی خودم بستم. هالو
به وبلاگ من خوش آمدید

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران