عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 52
نویسنده : smjh
سیاست تحقیر مردم اسکندر پس از حمله به ایران مستأصل بود. از مشاوران خود پرسید : چگونه بر مردمی که از مردم من بیشتر می فهمند حکومت کنم؟ یکی از مشاوران می گوید: کتاب هایشان را بسوزان... خردمندانشان را بکش ... اما او مشاور جوان و باهوشی داشت که پاسخ داد: نیازی به چنین کاری نیست از میان مردم آن سرزمین، آن ها را که نمی‌فهمند و کم سوادند، به کارهای بزرگ بگمار. آن ها که می‌فهمند و باسوادند، به کارهای کوچک و پست بگمار. بی‌سوادها و نفهم‌ها همیشه شکرگزار تو خواهند بود و هیچ‌گاه توانایی طغیان نخواهند داشت. فهمیده‌ها و با سوادها هم یا به سرزمین‌های دیگر کوچ می‌کنند یا خسته و سرخورده، عمر خود را تا لحظه مرگ، در گوشه‌ای از آن سرزمین در انزوا سپری خواهند کرد ...
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 69
نویسنده : smjh
شرافت را کشتند تا... سربازان وارد روستایی شدند و به همه زنان تجاوز کردند. به استثنای یک زن که با مقاومت توانست سربازی را بکُشد و سر او را ببُرد ... پس از برگشت سربازان به پادگان ها و اقامتگاه ها ، همه زنان نیز از خانه هایشان بیرون آمدند و لباس های پاره پاره خود را با گریه ای دلسوزانه جمع می کردند به جزء آن زن ،که از خانه اش با عزت و افتخار در حالی خارج شد که با در دست داشتن سر آن سرباز ، به دیگر زنان با تحقیر نگاه می کرد و گفت: تصور داشتید بگذارم به من تجاوزی کند بدون آن که بمیرم یا او را بکشم ؟! زن های روستا به یکدیگر نگاه کردند و تصمیم گرفتند او را بکشند تا مبادا با شرافتش بر آن ها برتری داشته باشد و هنگام بازگشت همسرهایشان پرسیده شود چرا همانند او مقاومت نکردید . بنابراین با حمله ای دست جمعی ، او را کشتند . ( شرافت را کشتند تا خفت و ننگ زنده بماند ) این است واقعیت فاسدین جامعه ؛ هر انسان شریفی را می کُشند ، تخریب می کنند ، دروغ می بندند ، عزل می کنند ، از دسترس مردم دور می کنند و ... تا فسادشان آشکار نشود ! ✍️ @hekayatha_ir ❌ @instagram_telegrame
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 55
نویسنده : smjh
در زمین مردمان خانه مکن ⭐️
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 54
نویسنده : smjh
*حکایت و حقیقت!!* ♈️در روزگاران قدیم که خیلی از مردم هنوز آینه را ندیده بودند یک ژاپنی آینه ای در مزرعه خود پیدا کرد،وقتی به آن نگریست دید شبیه برادر مرحومش است. آن را به منزل برد و در یک اتاق زیر فرش پنهان کرد. او هر روز وارد آن اتاق می شد و آینه را نگاه می کردو به یاد برادر مرحومش اشک می ریخت. ♈️روزی همسرش در غیاب او وارد آن اتاق شد و آینه را زیر فرش پیدا کرد. نگاه کرد دید عکس زن خیلی زیبایی است .با خودش گفت همسرم حتما زن دیگری گرفته ،بعد از آمدن شوهرش، دعوایشان بالا گرفت. ♈️پیش کشیشی رفتند. مرد گفت: این عکس برادر مرحوم من است! زن گفت: نه این یک زن زیباست که احتمالا همسر دوم اوست! کشیش آینه را از آن ها گرفته نگاه کرد و گفت: شما هر دو اشتباه می کنید. این عکس یک کشیش است و باید در کلیسا نگهداری شود. ♈️حقیقت یک چیز واحد است. اما افراد آن را متفاوت و حتی نادرست می بینند، و همه دعواها و گرفتاری عالم سر همین است که آنچه با من است ، حقیقت کامل است و دیگران از حقیقت بهره ای ندارند.پس باید با من هماهنگ شوند تا هدایتشان کنم.!! ♈️و حکیم خیام هزار سال پیش چقدر زیبا این را به نظم در آورد که: *قومی متفکرند اندر ره دین* *قومی به گمان فتاده در راه یقین* *می ترسم از آن که بانگ آید روزی* *کای بی خبران راه نه آن است و نه این!!*
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 56
نویسنده : smjh
عبادت سقف خانه ابونواس شاعر عرب روزی در منزل نشسته بود، شنید که سقف صدا می­ کند، پرسید: این صدا چیست؟ گفتند: چیزی نیست، این سقف مشغول ذکر و تسبیح است و کاری به کار ما ندارد. ابونواس از جا برخاست و براه افتاد. گفتند: کجا می­ روی؟ گفت: می ­ترسم کار عبادت این سقف بالا گیرد و از ذکر و تسبیح به رکوع و سجود بکشد.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 53
نویسنده : smjh
خدا باش پسرکی بود که می ­خواست خدا را ملاقات کند. او می ­دانست تا رسیدن به خدا باید راه دور و درازی بپیماید. به همین دلیل چمدانی برداشت و درون آن را پر از ساندویچ و نوشابه کرد و بی ­آنکه به کسی چیزی بگوید سفر را شروع کرد. چند کوچه آنطرف­ تر به یک پارک رسید. پیرمردی را دید که در حال دانه دادن به پرندگان بود. پیش او رفت و روی نیمکت نشست. پیرمرد گرسنه به نظر می­ رسید. پسرک هم احساس گرسنگی می­ کرد. پس چمدانش را باز کرد و یک ساندویچ و یک نوشابه به پیرمرد تعارف کرد. پیرمرد غذا را گرفت و لبخندی به کودک زد. پسرک شاد شد و با هم شروع به خوردن کردند. آنها تمام بعدازظهر را به پرندگان غدا دادند و شادی کردند، بی ­آنکه کلمه ­ای با هم حرف بزنند. وقتی هوا تاریک شد پسرک فهمید که باید به خانه باز گردد. چند قدمی دور نشده بود که برگشت و خود را در آغوش پیرمرد انداخت. پیرمرد با محبت او را بوسید و لبخندی به او هدیه داد. وقتی پسرک به خانه برگشت مادرش با نگرانی از او پرسید: تا این وقت شب کجا بودی؟ پسرک در حالی که خیلی خوشحال به نظر می ­رسید جواب داد: پیش خدا. پیرمرد هم به خانه­ اش رفت. همسر پیرش با تعجب از او پرسید: چرا اینقدر خوشحالی؟ پیرمرد جواب داد: امروز بهترین روز عمرم بود، من امروز در پارک با خدا غذا خوردم.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 52
نویسنده : smjh
جِنی یه روزی یه مرده نشسته بوده و داشته روزنامه­ اش رو می­ خونده که زنش یهو ماهی تابه رو می­کوبه تو سرش! مرده میگه: برا چی این کار رو کردی؟ زنش جواب میده: به خاطر این زدمت که تو جیب شلوارت یه تکه کاغذ پیدا کردم که توش اسم جِنى نوشته شده بود. مرده میگه: وقتی هفته پیش برای تماشای مسابقه اسب دوانی رفته بودم اسبی که روش شرط بندی کردم اسمش جنی بود. زنش معذرت خواهی میکنه و میره به کارای خونه برسه. سه روز بعد، مرد داشت تلویزیون تماشا می­کرد که زنش این بار با یه قابلمه بزرگتر می­کوبه تو سرش، به طوری که مرده تقریبا بیهوش میشه. مرد وقتی به خودش میاد می­پرسه این بار برای چی منو زدی؟ زنش جواب میده: آخه اسبت زنگ زده بود!
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 50
نویسنده : smjh
هدیه فارغ التحصیلی مرد جوانی از دانشکده فارغ ­التحصیل شد. ماهها بود که ماشین اسپرت زیبایی پشت شیشه ­های یک نمایشگاه به سختی توجهش را جلب کرده بود و از ته دل آرزو می­کرد که روزی صاحب آن ماشین شود. مرد جوان از پدرش خواسته بود که برای هدیه فارغ ­التحصیلی آن ماشین را برایش بخرد. او می دانست که پدر توانایی خرید آن را دارد. بالاخره روز فارغ­ التحصیلی فرا رسید و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصی ­اش فرا خواند و به او گفت: من از داشتن پسر خوبی مثل تو بی­ نهایت مغرور و شاد هستم و تو را بیش از هر کس دیگری در دنیا دوست دارم. سپس یک جعبه به دست او داد. پسر کنجکاو ولی ناامید جعبه را گشود و در آن یک انجیل زیبا که روی آن نام او طلاکوب شده بود یافت. با عصبانیت فریادی بر سر پدر کشید و گفت: با تمام مال و دارایی که داری، یک انجیل به من می­ دهی؟ کتاب مقدس را روی میز گذاشت و پدر را ترک کرد. سالها گذشت و مرد جوان در کار و تجارت موفق شد، خانه زیبایی داشت و خانواده ­ای فوق­ العاده. یک روز به این فکر افتاد که پدرش حتماً خیلی پیر شده و باید سری به او بزند، از روز فارغ ­التحصیلی دیگر او را ندیده بود. اما قبل از اینکه اقدامی بکند تلگرامی به دستش رسید که خبر فوت پدر در آن بود و حاکی از این بود که پدر تمام اموال خود را به او بخشیده است. بنابراین لازم بود فوراً خود را به خانه برساند و به امور رسیدگی نماید. هنگامی که به خانه پدر رسید در قلبش احساس غم و پشیمانی کرد. اوراق و کاغذهای مهم پدر را گشت و آنها را بررسی نمود و در آنجا همان انجیل قدیمی را باز یافت. در حالیکه اشک می ­ریخت انجیل را باز کرد و صفحات آن را ورق زد و کلید یک ماشین را پشت جلد آن پیدا کرد. در کنار آن یک برچسب با نام همان نمایشگاه که ماشین مورد نظر او را داشت وجود داشت. روی برچسب تاریخ روز فارغ­ التحصیلی ­اش بود و روی آن نوشته شده بود: تمام مبلغ پرداخت شده است. چند بار در زندگی دعای خیر فرشتگان و جواب مناجات­ هایمان را از دست داده­ ایم فقط برای اینکه به آن صورتی که انتظار داریم رخ نداده ­اند؟
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 50
نویسنده : smjh
آدم مقدس مردی مشغول نماز خواندن بود. رفقای وی تعریف و تمجید از او نموده و گفتند: خیلی آدم مقدسی است که با این خضوع و خشوع نماز می ­خواند. مرد نماز خود را قطع کرد و گفت: در عین حال روزه هم هستم.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 48
نویسنده : smjh
مرکز خرید شوهر در یکی از کشورها یک مرکز خرید شوهر وجود داشت که ۵ طبقه بود و دخترها به آنجا می­ رفتن و شوهری برای خود می گرفتن. شرایط این مرکز خرید این بود هر کس فقط می­ توانست یک بار از این مرکز خرید کند و به هر طبقه که می ­رفت دیگه نمی ­توانست به طبقه قبل برگردد. روزی دو دختر به این مرکز خرید رفتن. در طبقه اول نوشته بود این مردان شغل خوب و بچه­ های دوست داشتنی دارند. دختری که تابلو را خوانده بود گفت: از بی­کاری بهتره ولی می­ خوام ببینم که بالاتری­ها چی دارند؟ در طبقه دوم نوشته بود این مردان شغل خوب با حقوق زیاد و بچه­ های دوست داشتنی و چهره زیبا دارند. دختر گفت هوم طبقه بالاتر چه جوریه؟ طبقه سوم نوشته بود این مردان شغل خوب با درآمد زیاد، بچه­ های دوست داشتنی و چهره ای زیبا و در کار خانه هم کمک می­ کنند. دختر گفت وای چقدر وسوسه انگیز ولی بریم بالاتر ببینیم چه خبره؟ طبقه چهارم نوشته بود این مردان شغل خوب با درآمد زیاد، بچه ­های دوست داشتنی، چهره ای زیبا، در کار خانه به همسر خود کمک می­ کنند و هدفی عالی در زندگی دارند. دختر: وای چقدر خوب پس چه چیزی ممکنه در طبقه آخر باشه؟ پس رفتن به طبقه پنجم. طبقه پنجم: این طبقه فقط برای این است که ثابت کند زنان راضی شدنی نیستند. از اینکه به مرکز ما آمدید متشکریم، روز خوبی را برای شما آرزو می ­کنیم.
به وبلاگ من خوش آمدید

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران