عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 47
نویسنده : smjh
لیلی و مجنون مجنون در عشق ليلی می­ سوخت. دوستان و آشنايان نادان او كه از عشق چيزی نمی­ دانستند: گفتند ليلی خيلی زيبا نيست. در شهر ما دختران زيباتر از او زيادند، دخترانی مانند ماه، تو چرا اين قدر ناز ليلی را می ­كشی؟ بيا و از اين دختران زيبا يكی را انتخاب كن. مجنون گفت: صورت و بدن ليلی مانند كوزه است، من از اين كوزه شراب زيبايی می­ نوشم. خدا از اين صورت به من شراب مست كننده زيبايی می­ دهد. شما به ظاهر كوزه دل نگاه می­ كنيد. كوزه مهم نيست، شراب كوزه مهم است كه مست كننده است. خداوند از كوزه ليلی به شما سركه داد، اما به من شراب داد. شما عاشق نيستيد. خداوند از يك كوزه به يكی زهر می ­دهد به ديگری شراب و عسل. شما كوزه صورت را می ­بينيد و آن شراب ناب با چشم ناپاك شما ديده نمی­ شود. مانند دريا كه برای مرغ آبی مثل خانه است اما برای كلاغ باعث مرگ و نابودی است. مثنوی معنوی
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 45
نویسنده : smjh
فضولی ممنوع شخص فضولی به ملانصرالدین گفت: همسایه ­ات عروسی دارد. ملا گفت: به من چه. آن شخص گفت: شاید برای شما شیرینی و شام بیاورند. ملا گفت: به تو چه؟
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 54
نویسنده : smjh
مرگ همکار یک روز وقتى کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگى را در تابلوى اعلانات دیدند که روى آن نوشته شده بود: دیروز فردى که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت 10 در سالن اجتماعات برگزار مى‌شود دعوت مى‌کنیم. در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکى از همکارانشان ناراحت مى‌شدند امّا پس از مدتى، کنجکاو مى‌شدند که بدانند کسى که مانع پیشرفت آنها در اداره مى‌شده که بوده است. این کنجکاوى، تقریباً تمام کارمندان را ساعت 10 به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعیت زیاد مى‌شد هیجان هم بالا مى‌رفت. همه پیش خود فکر مى‌کردند: این فرد چه کسى بود که مانع پیشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد! کارمندان در صفى قرار گرفتند و یکى یکى نزدیک تابوت مى‌رفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مى‌کردند ناگهان خشکشان مى‌زد و زبانشان بند مى‌آمد. آینه‌اى درون تابوت قرار داده شده بود و هر که به درون تابوت نگاه مى‌کرد، تصویر خود را مى‌دید. نوشته‌اى نیز بدین مضمون در کنار آینه بود: تنها یک نفر وجود دارد که مى‌تواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نیست جزء خود شما. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید زندگى‌تان را متحوّل کنید. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید بر روى شادى‌ها، تصورات و موفقیت‌هایتان اثر گذار باشید. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید به خودتان کمک کنید. زندگى شما وقتى که رئیستان، دوستانتان، والدین‌تان، شریک زندگى‌تان یا محل کارتان تغییر مى‌کند، دستخوش تغییر نمى‌شود. زندگى شما تنها فقط وقتى تغییر مى‌کند که شما تغییر کنید، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذارید و باور کنید که شما تنها کسى هستید که مسئول زندگى خودتان مى‌باشید. مهم‌ترین رابطه‌اى که در زندگى مى‌توانید داشته باشید، رابطه با خودتان است. خودتان را امتحان کنید. مواظب خودتان باشید. از مشکلات، غیرممکن‌ها و چیزهاى از دست داده نهراسید. خودتان و واقعیت‌هاى زندگى خودتان را بسازید. دنیا مثل آینه است. انعکاس افکارى که فرد قویاً به آنها اعتقاد دارد را به او باز مى‌گرداند. تفاوت‌ها در روش نگاه کردن به زندگى است.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 42
نویسنده : smjh
درویش و گدا روزی گدایی به دیدن صوفی درویشی رفت و دید که او بر روی تشکی مخملین در میان چادری زیبا که طناب هایش به میخ­ های طلایی گره خورده ­اند، نشسته است. گدا وقتی اینها را دید فریاد کشید: این چه وضعی است؟ من تعریف­ های زیادی از زهد و وارستگی شما شنیده ­ام، اما با دیدن این همه تجملات در اطراف شما، کاملا سرخورده شدم. درویش خنده ­ای کرد و گفت: من آماده ­ام تا تمامی اینها را ترک کنم و با تو همراه شوم. با گفتن این حرف درویش بلند شد و به دنبال گدا به راه افتاد. او حتی درنگ هم نکرد تا دمپایی­ هایش را به پا کند. بعد از مدت کوتاهی، گدا اظهار ناراحتی کرد و گفت: من کاسه گداییم را در چادر تو جا گذاشته ­ام. من بدون کاسه گدایی چه کنم؟ لطفا کمی صبر کن تا من بروم و آن را بیاورم. صوفی خندید و گفت: دوست من، میخ­ های طلای چادر من در زمین فرو رفته­ اند، نه در دل من، اما کاسه گدایی تو هنوز تو را تعقیب می­ کند.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 44
نویسنده : smjh
میهمان حبیب خدا تنی چند از کافران از راهی دور به مسجد در آمدند و به پیامبر(ص) گفتند: که ما را به عنوان مهمان بپذیر. پیامبر رو به اصحاب خود کرد و فرمود هر کدامتان یکی از این افراد را به خانه خود ببرد و از او پذیرایی کند. هر یک از آنان بی ­درنگ یکی از کافران را انتخاب کردند و با خود بردند. اما در آن میان یکی از کافران که هیکلی درشت و تنومند داشت باقی ماند و کسی حاضر نشد او را به خانه خود برد، زیرا از ظاهرش پیدا بود که پُرخوار است. پیامبر وقتی دید کسی حاضر نیست میزبان او شود، خود او را به خانه برد تا از او پذیرایی کند. چون وقت شام رسید اهل خانهِ پیامبر، پی در پی طعام می ­آوردند و پیش او می ­نهادند و او در اندک زمانی همه را می­ بلعید، تا جایی که به اندازه هیجده نفر غذا خورد. آن شب تمامی افراد خانه پیامبر بی­ شام سر بر بالین نهادند. سپس مهمان پُرخوار به اتاقی مخصوص رفت و دراز کشید و به خوابی سنگین فرو رفت. ساعتی بعد یکی از افراد خانه که از پُرخواری او بسیار خشمگین شده بود آمد و در اتاق را از پشت قفل کرد و رفت. نیمه­ های شب بود که مهمان دچار دلپیچه ­ای عجیب شد و برای قضای حاجت شتابان به طرف درِ اتاق دوید، آمد در را باز کند دید در از پشت قفل است. هر چه در را تکان داد در باز نشد که نشد. ناچار به بسترش رفت تا با خوابیدن موقتا از این مهلکه نجات پیدا کند. بالاخره بعد از دقایقی این پهلو و آن پهلو شدن به خوابی عمیق فرو رفت و در عالم رویا خود را در خرابه ­ای خلوت یافت، چون دید هیچکس در آنجا نیست جامه ­اش را واپس زد و با خیال راحت خود را تخلیه کرد. در این وقت ناگهان از خواب پرید و دید رختخواب، غرق کثافت شده است. اضطراب دیوانه کننده­ ای بر او مستولی شده بود، نمی­ دانست چه کند. فقط دوست داشت که در آن لحظه زمین دهان باز کند و او را فرو بلعد. سپیده دمان بود که پیامبر(ص) برای رهایی او از مهلکه سخت، با شتاب خود را به درِ اتاق رسانید و بی آنکه خود را به او نشان دهد قفل در را گشود و رفت، تا با او روبرو نشود و موجب خجلتش نگردد. مهمان که درِ نجات به رویش باز شده بود با احتیاط جلو در آمد و این طرف و آن طرف را نگاه کرد و چون مطمئن شد کسی ناظر نیست با سرعت عجیبی پا به فرار گذاشت. در این اثنا یکی از اهالی خانه وارد اتاق شد و چون آن صحنه فضیح را دید خواست سر و صدا راه بیندازد که پیامبر به او فرمود داد و قال راه نینداز. بستر او را خودم می­ شویم و مشغول شستن آن شد. از آن طرف مهمان فضیحت کارِ طماع چون در وسط راه متوجه شد حِرزِ خود را در اتاق جا گذاشته، شتابان به سوی خانه پیامبر دوید و چون وارد خانه شد دید پیامبر با خوشرویی مشغول شستن بستر اوست. او با دیدن چنین وضعی چنان پریشان شد که دو دستی بر فرقِ خود کوبید و به دست و پای پیامبر افتاد. اما آن حضرت او را مورد لطف قرار داد و او چنان تحت تاثیر اخلاقِ محمد قرار گرفت که از صمیم قلب به اسلام گروید و آن شب را نیز مهمان رسول خدا شد. و چون برای او شام آوردند اندکی شیر خورد و دست از طعام کشید. همگان تعجب کردند که چنین شخصِ شکمباره ­ای چگونه به این اندک اکتفا کرده است. پیامبر فرمود: او از وقتی که مسلمان شده از حرص و آز پاک گردیده است. این است که به اندک طعامی بسنده کرده است.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 43
نویسنده : smjh
ملا و قاضی یک روز یک نفر سر بگو مگو به ملا نصرالدین سیلی میزنه، ملا هم اونو به دادگاه می­کشه و دیه سیلی رو می­ خواهد. قاضی از مرد می­ خواهد که یک سکه به ملا بده. مرد به بهانه آوردن سکه از دادگاه فرار میکنه. ملا که متوجه فرار اون میشه، یه سیلی در گوش قاضی می­ خوابونه و به قاضی میگه: وقتی اومد، سکه رو خودت بردار.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 43
نویسنده : smjh
پادشاه و هیزم شکن روزی بود و روزگاری. در دیاری پادشاهی زندگی می­ کرد. روزی از راهی می­ گذشت و هیزم شکنی را دید. پادشاه به هیزم شکن گفت: داری چه کار می­ کنی؟ گفت: در حال شکستن هیزم هستم برای به دست آوردن مخارج زندگیم. هیزم شکن به پادشاه گفت: شما در حال انجام چه کاری هستی؟ پادشاه گفت: در حال پادشاهی. هیزم شکن مودبانه در پاسخ گفت: تا کی می ­خواهی به پادشاهی ادامه بدهی؟ آخر روزی به پایان خواهد رسید. بهتر است کاری را یاد بگیری و همیشه متکی به مردم نباشی. پادشاه از هیزم شکن جدا شد و به راه خود ادامه داد و به حرف های هیزم شکن خوب فکر کرد و از روز بعد شروع کرد به یاد گرفتن حرفه­ های مختلف. تا این که روزی در راهی گرفتار دزدان و راهزنان شد و او را به اسارت بردند و هرچه همراه داشت از او گرفتند و خواستند که او را بکشند. اما پادشاه گفت: مرا نکشید و به من مجال دهید، من می­ توانم برایتان کار کنم. دزدها از او پرسیدند: چه کاری می ­توانی انجام دهی؟ پادشاه گفت: در قالی بافی مهارت دارم. دزدان وسایل مورد نیاز را در اختیار پادشاه قرار دادند و او شروع به قالی بافی کرد. روزها پشت سر هم می­ گذشت و پادشاه مشغول قالی بافی بود و هیچ یک از خانواده او هم از محل اسارتش خبر نداشت تا به کمکش بیایند. بعد گذشت چند ماه پادشاه توانست قالی را ببافد. او با زیرکی نشانی محل اختفای خود را بر روی قالی نوشته بود. قالی را به دست دزدان داد و گفت: این را اگر به قصر پادشاه ببرید با قیمت خوبی از شما می­ خرند. دزدان که سواد نداشتند نوشته­ های روی قالی را بخوانند قالی را به قصر برده و فروختند. همسر پادشاه وقتی قالی را نگاه کرد فهمید که شوهرش را کجا پنهان کرده ­اند و سربازان فراوانی را به سوی محل فرستاد و پادشاه را نجات دادند. پس از آزادی، پادشاه به یاد هیزم شکن افتاد که عمل کردن به نصیحت او باعث شده بود زندگیش نجات پیدا کند. هیزم شکن گفته بود: از فکر خود استفاده کن نه از زور بازوی دیگران.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 51
نویسنده : smjh
دزد و آیه الکرسی پدر ابوبكربن نوح از قول دوستش در نهروان می­ گويد: عادت داشتم هر شب آيه الكرسی را می ­خواندم و بر دكان می­ دميدم. شبی يادم رفت بخوانم، به خانه رفتم. وقت خواب يادم آمد و آن را خواندم و به اطراف دكان دميدم. فردا دكان را باز كردم ديدم دزدی هرچه در دكان است جمع كرده و مردی آنجا نشسته. گفتم: كيستی و اينجا چه می ­كنی؟ آن مرد گفت: داد نزن. من چيزی از تو نبرده ­ام. نگاه كن تمام متاع تو موجود است. من اينها را بستم. هرگاه خواستم ببرم، درب را نيافتم. چون بر زمين نهادم و نشان كردم، باز تا خواستم ببرم، درب ديوار شد. شب را به اين بلا بسر بردم تا اينكه تو درب را باز كردی. اكنون اگر خواهی مرا عفو كن كه من توبه كردم و چيزی هم از تو نبرده ­ام. آن مرد گويد: دست از او برداشتم و خدا را شكر كردم.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 50
نویسنده : smjh

موسیقی و قلب عاشق ابالفضل العباس (ع)

قلبی که با گره خوردن به نام عباس، به آرامش و امنیت میرسد، دیگر برای گرم کردن سردی تنهاییش به موسیقی چه نیازی دارد؟ آرامش در نام اوست ما را به آرامش دروغین موسیقی چه کار ؟!


تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 48
نویسنده : smjh
قرآن کریم و ممنوع‏یت غنا و موسیقى

وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ یَشْتَرِی لَهْوَ الْحَدِیثِ لِیُضِلَّ عَنْ سَبِیلِ اللَّه بِغَیْرِ عِلْمٍ وَ یَتَّخِذَها هُزُواً أُولئِکَ لَهُمْ عَذابٌ مُهِینٌ‏[۱]

و بعضى از مردم سخنان بیهوده را مى‏خرند، تا مردم را از روى نادانى، از راه خدا گمراه سازند و آیات الهى را به استهزا گیرند؛ براى آنان عذابى خوارکننده است!

شأن نزول:

بعضى از مفسران گفته‏اند: آیه مورد بحث، درباره «نضر بن حارث» نازل شده است.

او مرد تاجرى بود که به «ایران» سفر مى‏کرد، و در ضمن، داستان‏هاى «ایرانیان» را براى «قریش» بازگو مى‏نمود، مى‏گفت: اگر «محمّد» براى شما سرگذشت «عاد و ثمود» را نقل مى‏کند، من داستان‏هاى «رستم و اسفندیار»، و اخبار «کسرى‏» و سلاطین عجم را باز مى‏گویم!، آنها دور او را گرفته، استماع قرآن را ترک مى‏گفتند.[۲]

بعضى دیگر گفته‏اند: این قسمت از آیات، درباره مردى نازل شده که کنیز خواننده‏اى را خریدارى کرده بود، شب و روز براى او خوانندگى مى‏کرد و او را از یاد خدا غافل مى‏ساخت.[۳]

مرحوم «طبرسى» مفسر بزرگ، بعد از ذکر این شأن نزول، مى‏گوید:

حدیثى که از پیامبر صلى الله علیه و آله در این زمینه نقل شده، شأن نزول فوق را تأیید مى‏کند؛ چرا که آن حضرت صلى الله علیه و آله فرمود: لایَحِلُّ تَعْلِیْمُ الْمُغَنِّیاتِ وَ لا بَیْعُهُنَّ، وَ أَثْمانُهُنَّ حَرامٌ وَ قَدْ نَزَلَ تَصْدِیْقُ ذلِکَ فِى کِتابِ اللَّه تَعالى‏: وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ یَشْتَرِى لَهْوَ الْحَدِیْثِ …:

«آموزش دادن کنیزان خواننده، و خرید و فروش آنها حرام است و درآمدى که ازاین راه به دست مى‏آید نیز حرام است، گواه این مطلب چیزى است که خداوند در کتابش فرموده: وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ یَشْتَرِى لَهْوَ الْحَدِیْثِ …».

منبع:شأن نزول آیات قرآن،


[۱]. لقمان ۶.

[۲]. (۱) «مجمع البیان»، ذیل آیه مورد بحث؛ «بحار الانوار»، ج ۹، ص ۱۳۵، ج ۲۲، ص ۶۴، و ج ۱۰۸، ص ۱۲۰؛ «المیزان»، ج ۱۶، ص ۲۱۲؛ «اسباب نزول الآیات» واحدى نیشابورى، ص ۲۳۳.

[۳]. (۲) «مجمع البیان»، ذیل آیه مورد بحث؛ «بحار الانوار»، ج ۹، ص ۱۳۶؛ «اسباب نزول الآیات» واحدى نیشابورى، ص ۲۳۳


به وبلاگ من خوش آمدید

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران