عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 56
نویسنده : smjh
داستان گفتگو با خداوند یکی بود ، یکی نبود یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . شبی در خواب دیدم مرا می خوانند. راهی شدم. به دری رسیدم. به آرامی درِ خانه کوبیدم. ندا آمد: درون آی، گفتم: به چه روی؟ گفتا: برای آنچه نمی دانی. هراسان پرسیدم: برای چون منی هم زمانی است؟ پاسخ رسید: تا ابدیت... تردیدی نبود، خانه، خانه خداوندی بود، آری اوست که ابدی و جاوید است. پرسیدم: بار خدایا چه عملی از بندگانت پیش از همه تو را به تعجب وا می دارد؟ پاسخ آمد: اینکه شما تمام کودکی خود را در آرزوی بزرگ شدن به سر می برید و دوران پس ازآن را در حسرت بازگشت به کودکی می گذرانید، اینکه شما سلامتی خود را فدای مال اندوزی می کنید و سپس تمام دارایی خود را صرف بازیابی سلامتی می نمایید. اینکه شما به قدری نگران آینده اید که حال را فراموش می کنید، در حالی که نه حال را دارید و ئه آینده را. اینکه شما طوری زندگی می کنید که گویی هرگز نخواهید مرد و چنان گورهای شما را گرد و غبار فراموشی در بر می گیرد که گویی هرگز زنده نبوده اید. سکوت کردم، اندیشیدم. در خانه چنین گشوده! چه می طلبیدم؟ بلی، آموختن. پرسیدم: چه بیاموزم؟ پاسخ آمد: بیاموزید که مجروح کردن قلب دیگران بیش از دقایقی طول نمی کشد ولی برای التیام بخشیدنِ آن، به سالها وقت نیاز است. بیاموزید که هرگز نمی توانید کسی را مجبور به دوست داشتنِ خود کنید، زیرا عشق و علاقه دیگران نسبت به شما آیینه ای از کردار و اخلاق خود شما است. بیاموزید که هرگز خود را با دیگران مقایسه نکنید، از آنجا که هر یک از شما تنها به تنهایی و بر حسب شایستگی های خود مورد قضاوت و داوری ما قرار می گیرد. بیاموزید که دوستان واقعی شما کسانی هستند که با ضعف و نقصان های شما آشنایند و لیک شما را همان گونه که هستید دوست دارند. بیاموزید که داشتن چیزهای قیمتی و نفیس به زندگی شما بها نمی دهد. بلکه آنچه با ارزش است بودن افراد بیشتر در زندگی شماست. بیاموزید که دیگران را در برابر خطا و بی مهری ای که نسبت به شما روا می دارند مورد بخشش خود قرار دهید و این عمل پسندیده را با ممارست بیشتر در خود تقویت نمایید. بیاموزید که دو نفر می توانند به یک چیز یکسان نگاه کنند ولی برداشت آن دو از آن، هیچگاه یکسان نخواهد بود. بیاموزید در برابر خطای خود فقط به عفو و بخشش دیگران بسنده نکنید، آنگاه که مورد آمرزش وجدان خود قرار گرفتید راضی و خشنود شوید. بیاموزید که توانگر کسی نیست که بیشتر دارد، بلکه آن است که خواسته های کمتری دارد. ای بنده من به خاطر داشته باش که مردم گفته های تو را فراموش می کنند، مردم کرده های تو را نیز از یاد خواهند برد، ولی هرگز احساس تو را نسبت به خویش از خاطر نخواهند برد.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 46
نویسنده : smjh
داستان خدا به قدر فهم تو یکی بود ، یکی نبود یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . ملا صدرا می گوید: خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان اما به قدر فهم تو کوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آید و به قدر آرزوی تو گسترده می شود و به قدر ایمان تو کارگشا می شود یتیمان را پدر می شود و مادر محتاجان برادری را برادر می شود عقیمان را طفل می شود ناامیدان را امید می شود گمگشتگان را راه می شود در تاریکی ماندگان را نور می شود رزمندگان را شمشیر می شود پیران را عصا می شود محتاجان به عشق را عشق می شود خداوند همه چیز می شود همه کس را... به شرط اعتقاد به شرط پاکی دل به شرط طهارت روح به شرط پرهیز از معامله با ابلیس بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار و بپرهیزید از ناجوانمردی ها، ناراستی ها، نامردمی ها ... چنین کنید تا ببینید چگونه بر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کند و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود؟؟؟
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 35
نویسنده : smjh
داستان ملکه ای که رستگار شد یکی بود ، یکی نبود یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . حضرت سليمان عليه السلام، در دوران پيامبري و فرمانروائي خود، بعد از اتمام بناي بيت المقدس، با عده اي به زيارت خانه خدا رفت. در راه بازگشت از کعبه به سوريه، در نزديکي يمن، به جستجوي آب براي سپاه خود بود و از اين رو ، سراغي از هدهد گرفت، اما ديد که اوغايب است. گفت: اگر عذر غيبتش موجه نباشد، اورا شديدا تنبيه مي کنم. هدهد بعد از تاخيري طولاني حاضر شد و گفت که غيبتش موجه است، زيرا به سرزميني به نام سبا رفتم و از آنجا خبر مهمي براي شما آورده ام. آنجا زني بنام بلقيس بر مردم حکومت مي کند، او قدرت و عظمت زياد و تخت با شکوهي دارد. اما شيطان بر آنها مسلط شده و از راه راست آنها را باز داشته است. آنها آفتاب را به جاي خدا مي پرستند و در مقابل خورشيد سجده مي کنند. سليمان از اين داستان تعجب کرد و گفت: در اين باره تحقيق مي کنم. بعد نامه اي نوشت و به هدهد داد و گفت: اين نامه را به نزد او ببر و پاسخ آن را بياور. هدهد نامه را گرفت و به سرزمين سبا برد و نزد بلقيس انداخت و خود در گوشه اي منتظر ماند تا از ماجرا آگاه شود. بلقيس که ملکه اي با حشمت و متين بود، نامه را باز کرد و چنين خواند: "اين نامه از سليمان و بنام خداي بخشاينده و مهربان است. با من از سر ستيز بر نخيزيد و مطيع و تسليم نزد من آئيد". ملکه سبا ، موضوع را با بزرگان مملکتي در ميان گذاشت که بايد چه کنيم؟ آنها گفتند که ما به درايت و لياقت تو اعتماد داريم، هرچه خود صلاح ميداني همان کن. ملکه مدتي به فکر فرو رفت و بعد گفت: اين نامه از طرف فرمانروائي مقتدر است. تا کسي به قدرت خود ايمان نداشته باشد، اينطور حرف نميزند. من مصلحت مي بينم که ما هدايائي براي او بفرستيم، و ببينيم که آيا هداياي ما را مي پذيرد يا خير؟ مفسرين گفته اند که بلقيس با اين کار ميخواست بفهمد که سليمان، پادشاه است يا پيغمبر و فرستاده الهي، زيرا عادت پادشاهان معمولا اينست که هدايا را مي پذيرند و آنرا دوست دارند، ولي پيامبران الهي آنرا نپذيرفته و آنرا بر مي گردانند. همينکه هدهد از مسائل آگاه شد، خود را به سليمان رساند و همه ماجرا را تعريف کرد. سليمان ، پيش از اينکه حاملان هدايا از طرف بلقيس برسند، دستور داد تا قصر او را بسيار بسيار باشکوه و زيبا و مجلل کنند و لشگريانش هنگام ورود آنها، صف آرائي کنند تا حشمت و شوکتش، نمايان شود. وقتي که فرستادگان بلقيس، به قصر سليمان رسيدند از آن همه شکوه و جلال، تعجب کردند و وارد قصر شدند و هداياي خودشان را تقديم حضرت کردند. پيامبر خدا مقدم آنهارا گرامي داشت، ولي هداياي آنها را نپذيرفت و به آنها گفت: آنچه که خداوند به من از نعمت هايش داده، بهتر از اينهاست. او به من پادشاهي و نبوت عطا کرده است. خواهشمندم هدايارا برگردانيد. من هرگز به مال شما چشم طمع ندارم و از دعوت به خدا و پرستش او دست بر نمي دارم. با احترام ميگويم که بلقيس و همه مردمش بايد به خدا ايمان بياورند و او را بپرستند. در غيراين صورت، با لشگري فراوان، به آن سرزمين مي آيم و او را با خواري از آن شهر بيرون مي کنم. فرستادگان ملکه سبا، پيام سليمان را به او رسانده و هدايا را برگرداندند و ماجرا را تعريف کردند. بلقيس دانست که در مقابل سليمان و حشمت و جاه و جلال او تاب مقاومت و نبرد ندارد. لذا تصميم گرفت که با سران و بزرگان مملکتي، راهي دربار سليمان و بيت المقدس شود. چون سليمان شنيد که بلقيس و همراهان او ميايند به ياران خود گفت: چه کسي ميتواند تخت اورا ، پيش از اينکه او بيايد، نزد من حاضر کند؟ عفريتي از جن گفت: من تخت او را پيش از اينکه تو از جايت بلند شوي مي آورم. ولي يکي از ياران نزديک او که حکمت و علمي ازکتاب داشت گفت: من آنرا در کمتر از يک چشم بر هم زدن مياورم. (از روايات بدست ميايدکه،اين شخص آصف بن برخيا خواهرزاده و وصي سليمان بود.) ناگهان سليمان آنرادر برابرخود ديد. فورا شکر خدا به جاي آورد و گفت: اين کرامتي است از جانب خدا. سپس دستور داد تا آن تخت را در کنار تخت خودش بگذارند تا ببيند که آيا ملکه سبا، تخت خود را مي شناسد ياخير؟ بلقيس با همراهان وارد قصر سليمان شدند. او تخت خود را با تمام تزئينات و ريزه کاريهاي آن درکنار تخت سليمان ديد و گفت: ما قبلا به درستي دعوت سليمان آگاه و مطيع او شده ايم. سپس خواست تا فضاي قصر را بپيمايد. در هنگام عبور تصور کرد که زمين آنجا آب است و او بايد از آب نمائي کوچک بگذرد. از اين رو پوشش پاهاي خود را کنارزد. اما سليمان به او گفت که اين قصري است از بلور صاف و آب نيست. در همين موقع ملکه سبا بسيار تعجب کرد و به نيروي الهي ونشانه هاي قدرت خدا پي برد، پس به سليمان وخداي او قلبا ايمان آورد و گفت: خدايا، من تاکنون به خود ستم کردم و خود را از رحمت تو محروم ساختم. اينک با سليمان در برابر تو، اي خداي جهانيان ايمان آوردم و تسليم مي شوم. تو مهربانترين مهربانان هستي.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 43
نویسنده : smjh
داستان حمام زنانه و توبه نصوح یکی بود ، یکی نبود یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . در زمانهای قدیم، مردی به نام نصوح زندگی می کرد که از طریق دلاکی کردن حمام زنانه امرار معاش می کرد. هیات ظاهریِ او مانند زنان بود و از ااینرو مرد بودن خود را از دیگران مخفی می داشت. او به گونه ای ماهرانه ، سالها در حمام های زنانه دلاکی می کرد و کسی پی به این راز نبرده بود که او یک مرد است . زیرا هم صدایش زنانه بود و هم صورتش ، ولی شهوت مردانه اش کامل و فعال بود . نصوح چادر بر سر می کرد و پوشینه و مقنعه می گذاشت . در حالی که مردی بود حشری و در عنفوان جوانی . آن جوانِ هوس پیشه از این راه دختران اعیان را خوب می مالید و می شست. او در طول زمان بارها از این کار توبه کرد و از آن منصرف شد، اما نفسِ اماره حق ستیز او توبه اش را می شکست . تا اینکه روزی آن بدکار( نصوح ) به حضور یکی از عارفان رفت و بدو گفت: مرا نیز ضمن دعایت یاد کن و در حق من دعایی کن باشد که از این عمل قبیح خلاص شوم . آن عارف وارسته به راز کار او واقف شد و از طریق خواندن ضمیر او مشکلش را دریافت، بی آنکه چیزی از او بشنود. ولی چون از صفت حلم الهی برخوردار بود آن راز را فاش نکرد و قباحت آن کار را به رویش نیاورد و لبخندی به او زد و به طریق دعا به نصوح گفت: ای بدطینت، خداوند از فعل قبیحی که مرتکب می شوی توبه ات دهد. ( انسان کامل چون انانیتی ندارد سراپا نور الهی است، و قهرا هر چه گوید، گفته حق است.) خلاصه آنروز گذشت تا اینکه روزی نصوح در حمام مشغول پر کردنِ طشت بود که جواهر دختر شاه گم شد و آن هم یکی از لنگه گوشواره های او بود که همه زنان را مجبور به جستجوی جواهرش کرد . چون آنرا در روی زمین پیدا نکردند درِ حمام را بستند تا در وهله اول جواهر گم شده را لابلای جامه های افراد حاضر در حمام بجویند . با آنکه همه لباسها را گشتند ولی دزد جواهر نه پیدا شد و نه رسوا . پس در این مرحله پا را از این هم فراتر گذاشتند و با جدیت تمام دهان و گوش و هر شکافی را به دقت گشتند ولی باز هم پیدا نشد، تا اینکه یکی از آن جمع فریاد زد که زنان حاضر در حمام باید به کلی برهنه شوند و فرقی هم نمی کند، چه پیر و چه جوان همه باید برهنه شوند . ندیمه آن بزرگزاده یکی یکی زنان را وارسی کرد تاآن جواهر مرغوب و بی نظیر را پیدا کند . نصوح با پیش آمدن این اوضاع از ترس به گوشه ای خلوت رفت، در حالی که از ترس رنگ چهره اش زرد و لبش کبود شده بود . نصوح از ترس بر خود می لرزید و سعی می کرد در گوشه ای خودش را پنهان کند. نصوح در آن خلوت رو به حضرت حق کرد و گفت: پروردگارا بارها توبه کرده ام. اما توبه ها و پیمانهای خود را شکسته ام. پروردگارا تا کنون کارهای زشتی کرده ام که شایسته من بود، در نتیجه چنین سیل سیاهی به سراغم آمد. خداوندا ، فرصت اندک است و فقط یک لحظه بر من پادشاهی کن و به فریادم برس. خداوندا اگر این بار ستاری بفرمایی و گناه مرا بپوشانی ازین پس از هر کار ناروا توبه می کنم. نصوح پیوسته گریه کرد و اشک فراوانی از چشمانش جاری شد و آنقدر خدا خدا گفت که در و دیوار با او همنوا شد . نصوح در حال (( یا رب یا رب گفتن)) بود که ناگهان از میان ماموران تفتیش صدایی بلند شد . آن فریاد زننده می گفت: همه را گشتیم، اکنون ای نصوح جلو بیا . نصوح با شنیدن این صدا عقل و هوش از او جدا شد و مانند جماد، بی جان افتاد. و چون از هستی موهوم خود خالی شد و موجودیت او باقی نماند، خداوند، بازِِ بلندپروازِ روحش را به حضور خود فرا خواند. وقتی نصوح بی هوش شد، روحش به حق پیوست و در همان لحظه امواج رحمت حق به تلاطم در آمد. وقتی که روح نصوح از ننگ جسم رها شد، شادمان نزدِ اصل خود رفت و وقتی که دریاهای رحمت الهی بجوشد گرگ با بره همپیاله می شود و افراد مایوس نرم و خوش رفتار می شوند . پس از ترسی که بر نصوح ایجاد شد و مایه هلاک جان شد، مژده دادند که آن جواهر گمشده پیدا شد و سبب شدند که بیم و ترس از بین برود . و با این خبر سر و صدای شادی کل حمام را پر کرد و آن موقع بود که نصوح که مدهوش بی خویش شده بود به خود آمد و چشمش نوری بیش از صد روز دید . بر چشم دل نصوح، نور تجلی الهی که برای دیگران طی روزها و شبهای فراوان در طاعات و عبادات ظهور می کند در لحظه ای هویدا شد. همه از نصوح حلالیتی می طلبیدند و مدام دستش را می بوسیدند زیرا که بیش از هر کسی به نصوح ظنین بودند و غیبت او را کرده بودند . نصوح به زنان گفت: این فضل خداوند عادل بود که مرا نجات داد، والا من از آنچه که درباره ام گفته اید بدترم. کسی جزء اندکی چه چیزی درباره من می داند؟ فقط من می دانم و خداوندِ ستارالعیوب که چه گناهان و تباهکاری هایی مرتکب شده ام . بعد از آن واقعه هنگامی که بار دیگر فرستاده دختر شاه آمد و گفت: دختر پادشاه ما، از روی لطف و مرحمت تو را مجددا فراخوانده است تا سرش را بشویی و او را مشت و مال دهی . نصوح به آن فرستاده گفت: برو، برو که دست من از کار افتاده است و اکنون نصوح تو بیمار شده است. باید بروی کس دیگری را برای این کار پیدا کنی. من یکبار مُردمُ و زنده شدم. من طعم تلخ مرگ و نیستی را چشیدم. من نزد خدا توبه ای راستین کرده ام و تا وقت مرگ، آن توبه را نخواهم شکست. بعد از تحمل آن همه رنج و محنت چه کسی به جز الاغ به سوی امر خطرناک می رود؟؟؟
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 33
نویسنده : smjh
داستان چت کردن بنده با خدا یکی بود ، یکی نبود یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . بنده: چقدر احساس تنهایی می‌كنم خدا: فانی قریب .:: من كه نزدیكم (بقره/۱۸۶) ::. بنده: تو همیشه نزدیكی؛ من دورم... كاش می‌شد بهت نزدیك شم خدا: و اذكر ربك فی نفسك تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال .:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد كن (اعراف/۲۰۵) ::. بنده: این هم توفیق می‌خواهد! خدا: ألا تحبون ان یغفرالله لكم .:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲) ::. بنده: معلومه كه دوست دارم منو ببخشی خدا: و استغفروا ربكم ثم توبوا الیه .:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه كنید (هود/۹۰) ::. بنده: با این همه گناه... آخه چیكار می‌تونم بكنم؟ خدا: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده .:: مگه نمی‌دونید خداست كه توبه رو از بنده‌هاش قبول می‌كنه؟! (توبه/۱۰۴) ::. بنده: دیگه روی توبه ندارم خدا: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب .:: (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/۲-۳ ) ::. بنده: با این همه گناه، برای كدوم گناهم توبه كنم؟ خدا: ان الله یغفر الذنوب جمیعا .:: خدا همه‌ی گناه‌ها رو می‌بخشه (زمر/۵۳) ::. بنده: یعنی بازم بیام؟ بازم منو می‌بخشی؟ خدا: و من یغفر الذنوب الا الله .:: به جز خدا كیه كه گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵) ::. بنده: نمی‌دونم چرا همیشه در مقابل این كلامت كم میارم! آتیشم می‌زنه؛ ذوبم می‌كنه؛ عاشق می‌شم! ... توبه می‌كنم خدا: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین .:: خدا هم توبه‌كننده‌ها و هم اونایی كه پاك هستند رو دوست داره (بقره/۲۲۲) ::. بنده: الهی و ربی من لی غیرك خدا: الیس الله بكاف عبده .:: خدا برای بنده‌اش كافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::. بنده: در برابر این همه مهربونیت چیكار می‌تونم بكنم؟ خدا: یا ایها الذین آمنوا اذكروا الله ذكرا كثیرا و سبحوه بكرة و اصیلا هو الذی یصلی علیكم و ملائكته لیخرجكم من الظلمت الی النور و كان بالمؤمنین رحیما .:: ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد كنید و صبح و شب تسبیحش كنید. او كسی هست كه خودش و فرشته‌هاش بر شما درود و رحمت می‌فرستن تا شما رو از تاریكی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیارن . خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳) ::.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 40
نویسنده : smjh
داستان مهمان و زنِ صاحبخانه یکی بود ، یکی نبود یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . مهمانی سر زده به خانه ای در آمد . صاحبخانه او را بس گرامی داشت و در میزبانی به اصطلاح معروف (( سنگ تمام گذاشت .)) میزبان به همسرش گفت: امشب دو دست رختخواب پهن کن . یکی را برای خودمان و دیگری را برای این مهمان عزیز . رختخواب خودمان را نزدیک درِ اتاق (قسمت پایین اتاق) پهن کن، و رختخواب مهمان را در طرفی دیگر . زن بلافاصله رختخواب ها را گسترد و خود با شتاب به جشن ختنه سوران همسایه رفت . مهمان و میزبان در خانه ماندند و از هر دری سخنی می گفتند و تنقلات می خوردند . تا اینکه خواب بر مهمان چیره شد و بی آنکه متوجه باشد یک راست به بستر مخصوص صاحبخانه رفت . صاحبخانه خجالت کشید چیزی به او بگوید . بدین ترتیب قراری که زن و مرد نهاده بودند به هم خورد . اتفاقا در آن شب ابری سنگین بار آسمان را پوشانده بود و باران به شدت می بارید . به هر حال میزبان و مهمان هر دو در خواب فرو رفتند . پاسی از شب گذشته بود که زنِ صاحبخانه از جشن همسایه به خانه بازگشت و مطابق قراری که با شوهر داشتند به سوی رختخواب دمِ در رفت و برهنه شد و زیر لحاف خزید بی آنکه متوجه شود که پهلوی مهمان خفته است. زن چند بار او را بوسید و سپس گفت : شوهر عزیزم آمد به سرم از آنچه می ترسیدم . این ابرِ انبوه به این زودی ها بر طرف نمی شود و این مهمان نیز بیخ ریشت خواهد ماند . وقتی مهمان این حرف را شنید از جا جست و گفت : نترس . من چکمه دارم و از باران و گل و لای باکی ندارم . من رفتم خداحافظ . وقتی زن متوجه قضیه شد از گفته خود نادم گشت و به التماس در افتاد اما مهمان به آن حرفها وقعی ننهاد . رفت که رفت . ********** در این حکایت ((مهمان)) کنایه از افکار و اندیشه های متعالی است که گاه بر قلب آدمی خطور می کند . و ((میزبان)) کنایه از قلبی است که به جهت غلبه هواهای نفسانی نمی تواند آن اندیشه متعالی را در خود نگه دارد و به ثمر برساند . از اینرو آن اندیشه متعالی راهی قلب های دیگر می شود . بسیار شده است که اندیشه ای نورانی و فکری حیات انگیز در ذهن و قلب فردی صاعقه وار درخشیده است اما به عللی چند خموش شده است، و ناگهان همان اندیشه در ذهنِ فردی دیگر سر بر آورده است و چون او استعداد به ثمر نشاندن آن اندیشه را دارد با تمرکز و مجاهده ای شایسته جوانه آن اندیشه را به درختی تناور مبدل می سازد .
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 53
نویسنده : smjh
داستانهای آموزنده یکی بود ، یکی نبود یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . بنده نوازی و بندگی یکی از فقرای با ذوق شهر هرات که در سوز و سرمای زمستان از برهنگی خود در رنج و عذاب بود وقتی چشمش به غلامان عمید( یکی از بزرگان دولت سلجوقی) افتاد و دید که آنان( با وجود غلام بودن) جامه های فاخر و حریرین به بر کرده و کمربندِ زرین به میان بسته اند، منفعل شد و رو به آسمان نمود و با حسرت تمام گفت : خداوندا ، بنده نوازی را از جناب عمید یاد بگیر! روزها وضع بدین منوال سپری شد که ناگهان شاه، عمید را به جرمی متهم کرد و به زندانش افکند و غلامان او را نیز به باد کتک گرفت و از آنان خواست که هر چه سریعتر گنجخانه عمید را لو دهند و غلامان در کمال جوانمردی طی یک ماه، شکنجه های هولناک شاه را تحمل کردند ولی لب به سخن نگشودند و رازِ ولی نعمتِ خود را فاش نساختند. تا اینکه شبی آن فقیر به خواب دید که هاتفی به او می گوید: ای گستاخ تو نیز بندگی را از غلامان عمید یاد بگیر! حرف عشق و حرف قیل و قال یکی از وعاظ در حال ایراد خطابه بود و جمعی از مردان و زنان به سخنانش گوش می سپردند . مردی به نام جوحی(تمثیلی از یک مرد مسخره و ابله) چادری بر سر کرد و روبندی به رخسار افکند و بطور ناشناس به جمع زنان درآمد و نشست. در آن اثنا شخصی از واعظ سئوال کرد: آیا بلندی مویِ زِهار برای نمازگزار اشکال دارد؟ واعظ گفت : البته که اشکال دارد. اگر موی زِهار به طول یک جو برسد موجب کراهت است. در این لحظه جوحی به زنی که کنارش نشسته بود گفت: خواهر ببین اندازه موی زهارم به حد کراهت رسیده است یا نه؟ آن زن دست درون شلوار جوحی کرد و شرمگاهِ خاسته او را لمس کرد و ناگه از شدت هیجان جیغی کشید. واعظ که خیال کرده بود جاذبه سخنان معنویش او را منقلب کرده ، زن را تحسین کرد و گفت: گویا سخنانم به دل این زن اصابت کرده است. جوحی گفت: نخیر، به دلش نخورد به دستش خورد . اگر به دلش می خورد که واویلا می شد!( حساب اهل حقیقت از حساب اهل قیل و قال جداست. کسی که در آتش عشق سوخته شده با کسی که از عشق فقط الفاظی شنیده و آنرا طوطی وار بر زبان جاری می کند تفاوت کلی دارد .) عاشق و معشوق معشوقی، عاشق خود را به حضور می پذیرد و کنار خود می نشاند، اما آن عاشق خام طبع به جای آنکه از وصال معشوق، حظ و نصیب بَرَد، دست در جیب خود می کند و انبوهی نامه که در دوران هجران و فراق با سوز و گداز و آه و افسوس برای معشوق خود نوشته بود، بیرون می آورد و شروع می کند به خواندن . خلاصه آنقدر می خواند که حوصله معشوق را سر می برد. معشوق با نگاهی تحقیرآمیز به او می گوید: این نامه را برای که نوشته ای؟ اگر برای من است که تو در این لحظه در کنار من نشسته ای و به وصالم رسیده ای، و البته خواندن نامه عاشقانه در هنگام وصال ، جز ضایع کردن عمر، حاصل دیگری ندارد. عاشق جواب می دهد: بله می دانم من الان در حضور تو نشسته ام، اما نمی دانم چرا آن لذتی که از یاد تو در دوران فراق احساس می کردم، اینک چنین احساسی ندارم؟! معشوق می گوید: سبب این حال اینست که تو اصلا عاشق من نیستی، بلکه عاشق احوال متغیر خودت هستی.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 57
نویسنده : smjh
صفح به ‌معنای انصراف از انتقام و گرایش به احسان حجت‌الاسلام امینی با بیان اینکه در روایات ائمه(علیهم السلام) صفح به معنای عفو بدون عتاب معنا شده است، آن را یکی از اصول اساسی برای اهل ورع برشمرد. صفح به ‌معنای انصراف از انتقام و گرایش به احسان حجت‌الاسلام و المسلمین سید عبدالله امینی، مدرس حوزه و دانشگاه آبادان در گفت‌وگو با خبرگزاری بین‌المللی قرآن(ایکنا) از خوزستان، درباره مفهوم «صفح» در قرآن کریم اظهار کرد: در زبان عربی دو کلمه «صفح» و «سفح» داریم؛ آنکه با سین است مذموم و به معنی خونریزی است؛ لذا یکی از القاب منصور عباسی، سفاح بود. اما صفح اخلاقی به این معناست که از جانبی و طرفی به طرف دیگر منصرف شویم و عدول کنیم که ضد آن باشد. لذا کلمه صفحه نسبت به اوراق تعبیر می‌شود چرا که وقتی برگ می‌زنیم از یک طرف صفحه به طرف دیگر آن منتقل می‌شویم. پس صفح انتقال و عدول از جانبی به جانب دیگر است. صفح به ‌معنای انصراف از انتقام و گرایش به احسان صفح به ‌معنای انصراف از انتقام و گرایش به احسان صفح در کلام اهل بیت(علیهم السلام) وی گفت: در علم شریف اخلاق که برگرفته از آیات و روایات است، صفح را به معنی ضد انتقام گرفته‌اند. در حدیث شریفی که از امام صادق علیهم السلام نقل شده است در آن جنود عقل و جهل را به تفصیل بیان می‌کنند که امام خمینی(ره) نیز کتابی به همین نام دارند و از کتب بسیار نفیس در علم اخلاق به شمار می‌آید که متأسفانه بسیار مهجور واقع شده و شرح این حدیث است. در آن حدیث، امام صادق علیهم السلام صفح را از جنود عقل برمی‌شمارند و می‌فرماید: ضد آن انتقام است. امام صادق علیهم السلام در جایی دیگر فرمودند: صفح جمیل آن است که اگر کسی خطایی مرتکب شود(در حق شخصی شما) او را عقاب نکنید. امام رضا علیهم السلام واژه صفح را بیشتر موشکافی کرده‌اند و درباره آیه «فَاصْفَحِ الصَّفْحَ الْجَمِیلَ؛ پس به خوبى صرف نظر کن»(حجر، ۸۵) فرمودند: «العفو من غیرعتاب» صفح جمیل آن است که کسی را عفو کنی، عفوی که مقرون به سرزنش نباشد. یعنی اگر کسی را عفو کنیم و به دنبال آن وی را سرزنش نکنیم از آن به صفح تعبیر می‌شود که نزد اهل‌بیت علیهم السلام ممدوح است. صفح از اسما الهی و صفات پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) امینی با بیان اینکه یکی از اسماء خدا «کریم الصفح» است، افزود: این اسم در برخی ادعیه از جمله جوشن کبیر آمده است: «یا مَن اَظهَرَ الجَمیلَ وَ سَتَرَ القَبیحَ، یا مَن لَم یُواخِذ بِالجَریرَهِ وَ لَم یَهتِکِ السِّترَ یا عَظیمَ العَفوِ ….یا کَریمَ الصَّفحِ یا عَظیمَ المَنِّ». یعنی خداوند متعال از گناهان بندگان خود که به دلیل جهالت از آنها سرزده و پس از آن نادم و پشیمان شده‌اند، می‌گذرد. این محقق قرآن افزود: صفح همچنین از صفات پیامبر اکرم(ص) است. پیامبر اکرم(ص) مأمور به صفح بودند: در آیه «فَاعْفُ عَنْهُمْ وَاصْفَحْ إِنَّ اللّهَ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ»(مائده،۱۳) می‌خوانیم که خداوند به ایشان امر می‌کند که از آنان درگذر و چشم‌پوشى کن که خدا نیکوکاران را دوست دارد. در تفسیر این آیه گفته شده صفح، عفوی است که عتاب نداشته باشد، پس معلوم می‌شود که صفح یک درجه بالاتر از عفو است. عفو یعنی از کسی بگذرید اما ممکن است او را ملامت هم کنید، صفح یعنی از خاطی می‌گذریم و او را ملامت هم نمی‌کنیم بلکه با احسان با او برخورد کنیم. وی ادامه داد: زمانی یکی از یهودیان خدمت حضرت علی علیهم السلام رسید و حضرت وقتی می‌خواست از صفح پیامبر اکرم(ص) صحبت کند، این گونه او را خطاب می‌کنند: «یا اخ‌الیهود»(ای برادر یهودی) امیرالمؤمنین یهودی را برادر خطاب می‌کنند که این نکته هم قابل توجه است. حضرت فرمودند: پیامبر اکرم(ص) وقتی می‌خواستند مکه را فتح کنند، عذر آنها را پذیرفت و آنها را دعوت به خداوند کرد؛ نامه‌ای به آنها نوشت و آنها را برحذر داشت، به آنها وعده صفح داد و به مغفرت خداوند امیدوار کرد. یعنی با وجود آزارهایی که اهل مکه برای پیامبر(ص) داشتند، ایشان این چنین بزرگوارانه صفح کردند. این مدرس حوزه و دانشگاه گفت: صفح از صفات اهل‌ بیت علیهم السلام نیز هست، چنانکه در مورد حلم و صفح حضرت علی علیهم السلام در جنگ جمل گفته شده است: «فکان أحلم الناس عن ذنب و أصفحهم عن مسیء» یعنی بردبارترین آنها نسبت به گناه و با گذشت‌ترین آنها از گناهکارانشان بود. صفح حضرت علی علیهم السلام هنگامی که مروان‌بن حکم را دستگیر کرد؛ که دشمن‌ترین مردم نسبت به ایشان بود؛ و یا نسبت به اهل بصره نسبت به ایشان شورش کردند قابل مشاهده است که وقتی بر آنها مستولی شد از آنان گذشت. سه اصل مهم برای اهل ورع امینی با بیان اینکه صفح از صفات مؤمنان است، گفت: در کتاب مصباح‌الشریعه امام صادق علیهم السلام فرمودند: اگر جوارح تو؛ چشم و گوش و دست و پای تو خطای کند، ضرر آن به قلب تو نیز وارد می‌شود و ادامه دادند: کسی که اهل ورع است به سه اصل احتیاج دارد؛ «الصفح عن عثرات الخلق»(گذشتن از لغزش‌های مردم) اولین اصلی است که امام به آن اشاره می‌کنند و بعد فرمودند: دیگر اصول ورع آن است که فرد حرفهای باطل مردم را ترک کند و مدح و ذم دیگران برای او یکسان باشد. این محقق قرآنی تصریح کرد: صفح صفت دشواری است؛ لذا مردم عادی که به مرتبه ایمان نرسیده‌اند نمی‌توانند صفح داشته باشند. صفح از صفات افراد خاص، انبیا، اولیا و مؤمنان است و هر کسی نمی‌تواند دارای صفح باشد. از این روست که امام صادق علیهم السلام در روایتی فرمودند: سه چیز است که مردم نمی‌توانند آنها را تحمل کنند اولین آنها «الصفح عن الناس» است. یعنی از مردم گذشتن کاری سخت است. بسیاری از مشکلات جامعه در عرصه‌های سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و خانوادگی که مهم‌تر از همه است، از طریق صفح برطرف می‌شود. صفح، برخی از لغزش‌های خانوادگی را جبران می‌کند وی ادامه داد: بسیاری از مشکلاتی که ما در خانواده‌ها داریم این است که افراد خانواده نسبت به هم گذشت ندارند؛ همسران و دیگر افراد خانواده باید بپذیرند که لغزش‌ها در زندگی به وجود می‌آید، بخشی از این آسیب‌ها را بخشش و صفح جبران می‌کند. لذا می‌بینیم پیامبر گرامی اسلام اهل مکه را با وجود مسائلی که برای مسلمانان به وجود آورده بودند، بخشیدند. پیامبر اکرم(ص) از آنها گذشت چون معتقد بودند این گذشت، خسارت‌هایی را که در گذشته از آنها دیده است، جبران می‌کند. بخشی از جبران ضرر به عفو و گذشت است امینی با بیان اینکه جبران ضرر همیشه با انتقام نیست، خاطرنشان کرد: بخشی از جبران ضرر به عفو و گذشت است؛ از این رو قرآن کریم می‌فرماید: «ادْفَعْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ»(فصلت، ۳۴) یعنی اگر می‌خواهی ضرری را دفع کنی، به احسان دفع کن. این مدرس حوزه و دانشگاه در خصوص تشخیص مواقع صفح، گفت: در برخی موارد راه‌های صفح بسته است، یعنی صفح همه جا جبران ضرر نمی‌کند. برخی جاها نمی‌توان صفح کرد. اولاً به دلیل اینکه حق، حق شخصی ما نیست؛ حق‌الناس است که به مردم بازمی‌گردد. کما اینکه در باب قضاوت خداوند به قاضی نمی‌گوید که از مجرم گذشت کن؛ بلکه به صاحب حق می‌گوید: اگر کسی در حق شما مرتکب جنایتی شد او را قصاص کنید و اگر او را عفو کنید بهتر است. یا برخی موارد ضرری است که مطلقاً با عفو جبران نمی‌شود؛ مثلاً امیرالمؤمنین علیهم السلام گرچه در جنگ جمل صفح کردند و از اهل بصره نیز گذشت کردند؛ اما در جایی دیگر در جنگ با خوارج و معاویه، صفح نکردند چون جای صفح نیست. در برخی موارد آسیبی که به امت اسلامی رسیده است، با صفح جبران نمی‌شود. بلکه باید با اقتدار وارد شد.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 60
نویسنده : smjh
آیات قرآن درباره اسماء و صفات خدا اوست خدایی که جز او هیچ معبودی نیست، همان فرمانروای پاک، سالم از هر عیب و نقص، ایمنی‌بخش، چیره، شکست‌ناپذیر، جبران‌کننده، شایسته‌ی بزرگی و عظمت، و خدا از آنچه شریک او قرار می‌دهند منزّه است. ۷. اسماء و صفات خدا برخی اوصاف نیکوی خدا (اسماء‌الحسنی) هُوَ اللهُ الَّذِی لَآ إِلَهَ إِلَّا هُوَ عَالِمُ الْغَیبِ وَالشَّهَادَةِ هُوَ الرَّحْمَنُ الرَّحِیمُ (۲۲) هُوَ اللهُ الَّذِی لَآ إِلَهَ إِلَّا هُوَ الْمَلِكُ الْقُدُّوسُ السَّلَامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَیمِنُ الْعَزِیزُ الْجَبَّارُ الْمُتَكَبِّرُ سُبْحَانَ اللهِ عَمَّا یشْرِكُونَ (۲۳) هُوَ اللهُ الْخَالِقُ الْبَارِئُ الْمُصَوِّرُ لَهُ الْأَسْمَآءُ الْحُسْنَى یسَبِّحُ لَهُ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَهُوَ الْعَزِیزُ الْحَكِیمُ (۲۴) اوست خدایی که جز او هیچ معبودی نیست، دانای نهان و آشکار است، او رحمان و رحیم است. (۲۲) اوست خدایی که جز او هیچ معبودی نیست، همان فرمانروای پاک، سالم از هر عیب و نقص، ایمنی‌بخش، چیره، شکست‌ناپذیر، جبران‌کننده، شایسته‌ی بزرگی و عظمت، و خدا از آنچه شریک او قرار می‌دهند منزّه است. (۲۳) اوست خدا، آفریننده، نوساز، صورتگر، همه‌ی نام‌های نیکو ویژه‌ی اوست. آنچه در آسمان‌ها و زمین است همواره برای او تسبیح می‌گویند، و او توانای شکست‌ناپذیر و حکیم است. (۲۴) (حشر) توضیح: خداوند متعال دارای برترین اوصاف کمال بوده و هیچ نقصی در ذات وی راه ندارد. آیه‌ی فوق دربردارنده‌ی برخی اوصاف زیبای خداوند است. حدیث: پیامبر اکرم(ص): «إِنَّ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ تِسْعَةً وَ تِسْعِینَ اسْماً مَنْ أَحْصَاها دَخَلَ الْجَنَّةَ؛ خداوند نود و نه اسم نیکو دارد؛ اگر کسی آن‌ها را بشناسد، وارد بهشت می‌شود.» خصال: ص۵۹۳ ح۴. دفتر نشر فرهنگ و معارف اسلامی مسجد هدایت محمد حاج ابوالقاسم و سیدمهدی هاشمی
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 56
نویسنده : smjh
آیات قرآن درباره توحید در عبادت و یاری از خداوند عالم مرگ از نگاه قرآن توحید عبادی به این معناست که تنها خداوند شایسته‌ی پرستش و فرمان بردن است و فقط باید او را عبادت کرد. مقصود از توحید در استعانت نیز، این است که تنها خداوند متعال شایستگی دارد تا از او طلب یاری و استعانت شود. اقسام توحید ۳. توحید در عبادت و یاری از خداوند إِیاكَ نَعْبُدُ وَ إِیاكَ نَسْتَعِینُ (۵) تنها تو را می‌پرستیم و فقط از تو یاری می‌خواهیم. (فاتحه، ۵) توضیح: توحید عبادی به این معناست که تنها خداوند شایسته‌ی پرستش و فرمان بردن است و فقط باید او را عبادت کرد. مقصود از توحید در استعانت نیز، این است که تنها خداوند متعال شایستگی دارد تا از او طلب یاری و استعانت شود. دلیل بر این دو گونه‌ی توحید با دقت در مهوم توحید افعالی روشن می‌گردد؛ زیرا در توضیح توحید افعالی گفته شد که خداوند یگانه مؤثر در عالم است و هیچ عملی بدون اذن و اراده‌ی او روی نمی‌دهد. بنابراین تنها او حق قانون‌گذاری و تشریع را داراست و در نتیجه از کسی جز او نباید اطاعت و فرمان برداری کرد. هم‌چنین تنها باید از وی طلب استعانت و یاری شود. به همین خاطر است که برخی این دو گونه‌ی توحید را از فروع و شاخه‌های توحید افعالی دانسته‌اند. گفتنی است توسل به اولیای الهی و استمداد از آنان، منافاتی با توحید در استعانت ندارد؛ زیرا این توسل نیز به اذن خداوند و برای جلب فضل و رحمت وی صورت می‌گیرد. حدیث: امام علی(ع): «طُوبَى لِمَنْ أَخْلَصَ لِلَّهِ الْعِبَادَةَ وَ الدُّعَاء؛ خوشا به حال کسی که عبادت و طلبش را تنها از خداوند بخواهد.» کافی: ج۲، ص۱۶ ح ۳. دفتر نشر فرهنگ و معارف اسلامی مسجد هدایت محمد حاج ابوالقاسم و سیدمهدی هاشمی
به وبلاگ من خوش آمدید

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران