عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 58
نویسنده : smjh
آیات قرآن درباره توحید افعالی هر فعل و حرکت و اثری که در جهان هستی است، از اراده و مشیت خدا سرچشمه می‌گیرد و هیچ موجودی نمی‌تواند مستقلاً و بدون اتکا به اراده‌ی او کاری انجام دهد. البته این موضوع با آزادی اراده و اختیار انسان‌ در انجام کارها منافات ندارد... اقسام توحید ۲. توحید افعالی قُلِ اللَّهُمَّ مَالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِی الْمُلْكَ مَنْ تَشَآءُ وَتَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشَآءُ وَتُعِزُّ مَن تَشَآءُ وَتُذِلُّ مَن تَشَآءُ بِیدِكَ الْخَیرُ إِنَّكَ عَلَى كُلِّ شَیءٍ قَدِیرٌ (۲۶) بگو: خدایا! ای مالک همه‌ی موجودات! به هر که خواهی حکومت می‌دهی و از هر که خواهی حکومت را می‌گیری، و هر که را خواهی عزت می‌بخشی و هر که را خواهی خوار و بی‌مقدار می‌کنی، هر خیری به دست توست، یقیناً تو بر هر کاری توانایی. (آل عمران، ۲۶) توضیح: توحید افعالی خداوند، مصداق تسبیح مبارک «لاحَولَ و لاقُوّه إلاَّ بِالله» است؛ یعنی تنها مؤثر در عالم خداوند است؛ به عبارت دیگر، هر فعل و حرکت و اثری که در جهان هستی است، از اراده و مشیت خدا سرچشمه می‌گیرد و هیچ موجودی نمی‌تواند مستقلاً و بدون اتکا به اراده‌ی او کاری انجام دهد. البته این موضوع با آزادی اراده و اختیار انسان‌ در انجام کارها منافات ندارد؛ زیرا همین آزادی را نیز خداوند به ما داده است. گفتنی است توحید افعالی فروع و شاخه‌های فراوانی چون توحید در عبادات، اطاعت، محبت، رازقیت و ... دارد که باور به آن آثار و برکات معنی فراوانی در زندگی انسان دارد. در آیات مذکور، مظاهری از توحید افعالی ذکر شده است. حدیث: امام کاظم(ع): «لَا یَکُونُ شَیْ‏ءٌ إِلَّا مَا شَاءَ اللهُ وَ أَرَادَ وَ قَدَّرَ وَ قَضَى؛ هیچ چیزی صورت نمی‌گیرد؛ مگر آن‌که خداوند آن را اراده کرده است.» کافی: ج ۱ ص۸۸ ح ۵. دفتر نشر فرهنگ و معارف اسلامی مسجد هدایت محمد حاج ابوالقاسم و سیدمهدی هاشمی
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 55
نویسنده : smjh
دلیل قانع کننده مرد میانسالی وارد فروشگاه اتومبیل شد. BMW آخرین مدلی را دیده و پسندیده بود. وجه را پرداخت و سوار بر اتومبیل تندروی خود شد و از فروشگاه بیرون آمد. قدری راند و از شتاب اتومبیل لذت برد. وارد بزرگراه شد و قدری بر سرعت اتومبیل افزود. کروکی اتومبیل را پایین داد تا باد به صورتش بخورد و لذّت بیشتری ببرد. چند شاخ مو بر بالای سرش در تب و تاب بود و با حرکت باد به این سوی و آن سوی می‌رفت. پای را بر پدال گاز فشرد و اتومبیل گویی پرنده‌ای بود رها شده از قفس. سرعت به 160 کیلومتر در ساعت رسید. مرد به اوج هیجان رسیده بود. نگاهی به آینه انداخت. دید اتومبیل پلیس به سرعت در پی او می‌آید و چراغ گردانش را روشن کرده و صدای آژیرش را نیز به اوج فلک رسانده است. مرد اندکی مردد ماند که از سرعت بکاهد یا فرار را بر قرار ترجیح دهد. کمی اندیشید. سپس برای آنکه قدرت و سرعت اتومبیلش را بیازماید یا به رخ پلیس بکشد، بر سرعتش افزود. به 180 رسید و سپس 200 را پشت سر گذاشت، از 220 گذشت و به 240 رسید. اتومبیل پلیس از نظر پنهان شد و او دانست که پلیس را مغلوب کرده است. ناگهان به خود آمد و گفت: مرا چه می‌شود که در این سن و سال با این سرعت می‎رانم؟ باشد که بایستم تا او بیاید و بدانم چه می‌خواهد. از سرعتش کاست و سپس در کنار جاده منتظر ایستاد تا پلیس برسد. اتومبیل پلیس آمد و پشت سرش توقف کرد. افسر پلیس به سوی او آمد، نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: ده دقیقه دیگر وقت خدمتم تمام است. امروز جمعه است و قصد دارم برای تعطیلات چند روزی به مرخصی بروم. سرعتت آنقدر بود که تا به حال نه دیده بودم و نه شنیده بودم. خصوصا اینكه به هشدار من توجهی نكردی و وقتی منو پشت سرت دیدی سرعتت رو بیشتر و بیشتر كرده و از دست پلیس فرار كردی. تنها اگر دلیل قانع‌کننده­ای داشته باشی که چرا به این سرعت می‌راندی، می‌گذارم بروی. مرد میانسال نگاهی به افسر کرد و گفت: می‌دونی جناب سروان، سالها قبل زن من با یک افسر پلیس فرار کرد. وقتی شما رو آژیر كشان پشت سرم دیدم تصور کردم داری اونو بر می‌گردونی! افسر خندید و گفت: روز خوبی داشته باشید آقا، و برگشته سوار اتومبیلش شد و رفت.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 56
نویسنده : smjh
نسیه داده می شود یکی از فرزندان شیخ (رجبعلی خیاط) می‌گوید: روزی مرحوم مرشد چلویی معروف خدمت جناب شیخ رسید و از کسادی بازارش گله کرد و گفت: داداش، این چه وضعی است که ما گرفتار آن شدیم؟ دیر زمانی وضع ما خیلی خوب بود، روزی سه چهار دیگ چلو میفروختیم و مشتری‌ها فراوان بودند، اما یک‌باره اوضاع زیر و رو شده، مشتری‌ها یکی یکی پس رفتند، کارها از سکه افتاده، و اکنون روزی یک دیگ هم مصرف نمی‌شود؟ شیخ تأملی کرد و فرمود: تقصیر خودت است که مشتری‌ها را رد می‌کنی. مرشد گفت: من کسی را رد نکردم، حتی از بچه‌ها هم پذیرایی می­کنم و نصف کباب به آنها می‌دهم. شیخ فرمود: آن سید چه کسی بود که سه روز غذای نسیه خورده بود، بار آخر او را هل دادی و از در مغازه بیرون کردی؟ مرشد سراسیمه از نزد شیخ بیرون آمد و شتابان در پی آن سید راه افتاد، او را یافت و از او پوزش خواست و پس از آن، تابلویی بر در مغازه‌اش نصب کرد و روی آن نوشت: نسیه داده می‌شود، حتی به شما، وجه دستی به اندازه وسعمان پرداخت می‌شود.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 57
نویسنده : smjh
خانه ملا روزی جنازه ­ای را می ­بردند. پسر ملا از پدرش پرسید: پدرجان این جنازه را کجا می ­برند؟ ملا گفت: او را به جایی می­ برند که نه آب هست، نه نان هست، نه پوشیدنی هست و نه چیز دیگری. پسر ملا گفت: فهمیدم او را به خانه ما می ­برند.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 49
نویسنده : smjh
کمک فرزند پیرمردی تنها در یکی از شهرهای آمریکا زندگی می ­کرد. او می ­خواست مزرعه سیب زمینی ­اش را شخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش که می ­توانست به او کمک کند در زندان بود. پیرمرد نامه ­ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد. پسر عزیزم من حال خوشی ندارم، چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم، من نمی­ خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ­ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می­ شد، من می­ دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می ­زدی. دوستدار تو پدر. بعد از مدتی پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد: پدر، به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن، من آنجا اسلحه پنهان کرده ­ام. 4 صبح فردا ۱۲ نفر از مأموران Fbi و افسران پلیس محلی دیده شدند و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند. پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت: که چه اتفاقی افتاده و می ­خواهد چه کند؟ پسرش پاسخ داد: پدر برو و سیب زمینی ­هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می ­توانستم برایت انجام بدهم. هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد. اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید، می ­توانید آن را انجام بدهید. مانع ذهن است، نه اینکه شما یا یک فرد کجا هستید.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 39
نویسنده : smjh
راهزن بزرگ هنوز دو سال از سلطنت رضا خان نگذشته بود که «هاروارد» یکی از ماموران انگلیسی در نامه­ ای به وزیر مختار انگلیس «سر پرسی لورن» نوشت: شاه از نظر پول پرستی و عشق به زمین (تصرف املاک) به مراتب بدتر از احمد شاه گردیده، به طوری که در مدت دو سالی که از پادشاهی­اش می­ گذرد، ثروت بسیار کلانی برای خود فراهم کرده است. پس از سقوط و تبعید رضا خان، نماینده مجلس انگلیس «فوت» با یکی از همکاران خود به ایران آمد. وی که پس از بازگشت مشاهدات خود را به صورت مقالاتی منتشر ساخت، در مورد حکومت رضا خان نوشت: رضا شاه دزدان و راهزنان را از سر راه­ های ایران برداشت و به افراد ملت خود فهماند که از آن پس در سرتاسر ایران فقط یک راهزن بزرگ باید وجود داشته باشد.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 49
نویسنده : smjh
نهایت خساست بزرگی كه در ثروت، قارون زمان خود بود، اجل فرا رسید و امید زندگانی قطع كرد. جگر‌گوشگان خود را حاضر كرد گفت: ای فرزندان، روزگاری دراز در كسب مال، زحمت‌های سفر و حضر كشیده‌ام و حلق خود را به سرپنجه گرسنگی فشرده‌ام، هرگز از محافظت آن غافل مباشید و به هیچ وجه دست خرج بدان نزنید. اگر كسی با شما سخن گوید كه پدر شما را در خواب دیدم قلیه حلوا می‌خواهد، هرگز به مكر آن فریب نخورید كه آن من نگفته باشم و مرده چیزی نخورد. اگر من خود نیز به خواب شما بیایم و همین التماس كنم، بدان توجه نباید كرد كه آن را خواب و خیال و رویا خوانند. چه بسا كه آن را شیطان به شما نشان داده باشد، من آنچه در زندگی نخورده باشم در مردگی تمنا نكنم. این بگفت و جان به خزانه مالك دوزخ سپرد. رساله دلگشا - عبيد زاكانی
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 45
نویسنده : smjh
قبر دراز روزی ملا از گورستان عبور می­ کرد. قبر درازی را دید، از شخصی پرسید اینجا چه کسی دفن است؟ شخص پاسخ داد: این قبر علمدار امیر لشکر است. ملا با تعجب گفت: مگر او را با علمش دفن کرده ­اند؟
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 46
نویسنده : smjh
عروسک چند روز به کریسمس مانده بود که به یک مغازه رفتم تا برای نوه کوچکم عروسک بخرم. همان جا بود که پسرکی را دیدم که یک عروسک در بغل گرفت و به خانمی که همراهش بود گفت: عمه جان. اما زن با بی­ حوصلگی جواب داد: جیمی، من که گفتم پولمان نمی ­رسد. زن این را گفت و سپس به قسمت دیگر فروشگاه رفت. به آرامی از پسرک پرسیدم: عروسک را برای کی می­ خواهی بخری؟ با بغض گفت: برای خواهرم، ولی می­ خوام بدم به مادرم تا او این کادو را برای خواهرم ببرد. پرسیدم: مگر خواهرت کجاست؟ پسرک جواب داد خواهرم رفته پیش خدا، پدرم میگه مامان هم قراره بزودی بره پیش خدا. پسر ادامه داد: من به پدرم گفتم که از مامان بخواهد که تا برگشتنم از فروشگاه منتظر بماند. بعد عکس خودش را به من نشان داد و گفت: این عکسم را هم به مامان می­ دهم تا آنجا فراموشم نکند، من مامان را خیلی دوست دارم ولی پدرم می­ گوید که خواهرم آنجا تنهاست و غصه می­ خورد. پسر سرش را پایین انداخت و دوباره موهای عروسک را نوازش کرد. طوری که پسر متوجه نشود، دست به جیبم بردم و یک مشت اسکناس بیرون آوردم. از او پرسیدم: می­ خواهی یک بار دیگر پولهایت را بشماریم، شاید کافی باشد. او با بی­ میلی پولهایش را به من داد و گفت: فکر نمی ­کنم، چند بار عمه آنها را شمرد ولی هنوز خیلی کم است. من شروع به شمردن پولهایش کردم. بعد به او گفتم: این پولها که خیلی زیاد است، حتما می­ توانی عروسک را بخری. پسر با شادی گفت: آه خدایا متشکرم که دعای مرا شنیدی. بعد رو به من کرد و گفت: من دلم می خواهد که برای مادرم هم یک گل رز سفید بخرم، چون مامان گل رز خیلی دوست دارد، آیا با این پول که خدا برایم فرستاده می ­توانم گل هم بخرم؟ اشک از چشمانم سرازیر شد، بدون اینکه به او نگاه کنم، گفتم: بله عزیزم، می ­توانی هر چقدر که دوست داری برای مادرت گل بخری. چند دقیقه بعد عمه ­اش برگشت و من زود از پسر دور شدم و در شلوغی جمعیت خودم را پنهان کردم. فکر آن پسر حتی یک لحظه هم از ذهنم دور نمی ­شد. ناگهان یاد خبری افتادم که هفته پیش در روزنامه خوانده بودم: کامیونی با یک مادر و دختر تصادف کرد. دختر در جا کشته شده و حال مادر او هم بسیار وخیم است. فردای آن روز به بیمارستان رفتم تا خبری به دست آورم. پرستار بخش، خبر ناگواری به من داد: زن جوان دیشب از دنیا رفت. اصلا نمی ­دانستم آیا این حادثه به پسر مربوط می ­شود یا نه، حس عجیبی داشتم. بی هیچ دلیلی به کلیسا رفتم. در مجلس ترحیم کلیسا، تابوتی گذاشته بودند که رویش یک عروسک، یک شاخه گل رز سفید و یک عکس بود.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 52
نویسنده : smjh
دشمن ترین دشمنان از دانشمند بزرگى پرسيدم معنى اين سخن رسول خدا صلى الله عليه و آله چيست كه می فرمايد: «اعدا عدوك نفسك التى بين جنيك» دشمن­ ترين دشمنان تو، نفس بد فرماى تو است كه در ميان دو پهلوى تو (در درون تو ) قرار دارد. در پاسخ گفت: از آنجا كه به هر دشمنى نيكى كنى، دوست تو گردد، مگر نفس اماره كه هر چه او را بيشتر مدارا كنى، مخالفتش زياد مى شود. بنابراين دشمن­ ترين دشمنان خواهد بود. سعدی
به وبلاگ من خوش آمدید

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران