عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 66
نویسنده : smjh
سنگتراش روزی ، سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد ، از نزدیکی خانه بازرگـانی رد می شد . در باز بود و او خانه مجلل ، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت : این بازرگان چقدر قدرتمند است . و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد . در یک لحظه ، او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد . تا مدت ها فکر می کرد که از همه قدرتمند تر است ، تا این که یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد ، او دید که همه مردم به حاکم احترام می گذارند حتی بازرگانان . مرد با خودش فکر کرد : کاش من هم یک حاکم بودم ، آن وقت از همه قوی تر می شدم . در همان لحظه ، او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد . در حالی که روی تخت روانی نشسته بود ، مردم همه به او تعظیم می کردند . احساس کرد که نور خورشید او را می آزارد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است . او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد که به زمین بتابد و آن را گرم کند . پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت . پس با خود اندیشید که نیروی ابر از خورشید بیشتر است ، و تبدیل به ابری بزرگ شد . کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد . این بارآرزو کرد که باد شود و تبدیل به باد شد . ولی وقتی به نزدیکی صخره سنگی رسید ، دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت . با خود گفت که قوی ترین چیز در دنیا ، صخره سنگی است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد . همان طور که با غرور ایستاده بود ، ناگهان صدایی شنید و احساس کرد که دارد خرد می شود . نگاهی به پایین انداخت و سنگتراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است .
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 66
نویسنده : smjh
پیرمرد بامرام پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد . در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید ، عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند : باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشیم جایی از بدنت آسیب دیدگی یا شکستگی نداشته باشه . پیرمرد غمگین شد ، گفت خیلی عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست . پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند : او گفت : همسرم در خانه سالمندان است . هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم . امروز به حد كافی دیر شده نمی خواهم تاخیر من بیشتر شود . یكی از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند . پیرمرد با اندوه گفت : خیلی متأسفم . او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد او حتی مرا هم نمی شناسد . پرستار با حیرت گفت : وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید ، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید ؟ پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت : اما من که می دانم او چه کسی است
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 57
نویسنده : smjh
دو برادر مهربان دو برادر با هم در مزرعه خانوادگی كار می كردند كه یكی از آنها ازدواج كرده بود و خانواده بزرگی داشت و دیگری مجرد بود. شب كه می شد دو برادر همه چیز از جمله محصول و سود را با هم نصف می كردند. یك روز برادر مجرد با خودش فكر كرد و گفت : درست نیست كه ما همه چیز را نصف كنیم . من مجرد هستم و خرجی ندارم ولی او خانواده بزرگی را اداره می كند . بنابراین شب كه شد یك كیسه پر از گندم را برداشت و مخفیانه به انبار برادر برد و روی محصول او ریخت. در همین حال برادری كه ازدواج كرده بود با خودش فكر كرد و گفت : درست نیست كه ما همه چیز را نصف كنیم . من سر و سامان گرفته ام ولی او هنوز ازدواج نكرده و باید آینده اش تأمین شود . بنابراین شب كه شد یك كیسه پر از گندم را برداشت و مخفیانه به انبار برادر برد و روی محصول او ریخت. سال ها گذشت و هر دو برادر متحیر بودند كه چرا ذخیره گندمشان همیشه با یكدیگر مساوی است . تا آن كه در یك شب تاریك دو برادر در راه انبارها به یكدیگر برخوردند . آن ها مدتی به هم خیره شدند و سپس بی آن كه سخنی بر لب بیاورند كیسه هایشان را زمین گذاشتند و یكدیگر را در آغوش گرفتند .
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 68
نویسنده : smjh
زخم عشق چند سا ل پیش در یک روز گرم تابستانی درجنوب فلوریدا ، پسر کوچکی با عجله لباس هایش را درآورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه زد . مادرش از پنجره نگاهش می کرد و از شادیِ کودکش لذّت می برد . مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا می کند . مادر وحشت زده به طرف دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد . پسر سرش را بر گرداند ولی دیگر دیر شده بود . تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد . مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت . تمساح پسر را با قدرت می کشید ولی عشق مادر به کودکش آنقدر زیاد بود که نمی گذاشت او بچه را رها کند . کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود ، صدای فریاد های مادر را شنید . به طرف آن ها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت . پسر را سریع به بیمارستان رساندند . دو ماه گذشت تا پسر بهبودی نسبی بیابد . پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخن های مادرش مانده بود . خبرنگاری که با کودک مصاحبه می کرد از او خواست تا جای زخم هایش را به او نشان دهد ، پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخم هایش را نشان داد ، سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت : این زخم ها را دوست دارم ، این ها خراش های عشق مادرم هستند .
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 55
نویسنده : smjh
بهشت و جهنم مردی در عالم رويا فرشته ای ديد که در يک دستش مشعل و در دست ديگرش سطل آبی گرفته بود و در جاده ای روشن و تاريک راه می رفت . مرد جلو رفت و از فرشته پرسيد : اين مشعل و سطل آب را کجا می بری ؟ فرشته جواب داد : می خواهم با اين مشعل بهشت را آتش بزنم و با اين سطل آب جهنم را خاموش کنم . آن وقت ببينم چه کسی واقعا خدا را دوست دارد .
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 58
نویسنده : smjh
تزریق خون سالها پيش که من به عنوان داوطلب در بيمارستان کار می کردم ، دختری به بيماری عجيب و سختی دچار شده بود و تنها شانس زنده ماندنش انتقال کمی از خون خانواده اش به او بود . او فقط يک برادر 5 ساله داشت. دکتر بيمارستان با برادر کوچک دختر صحبت کرد . پسرک از دکتر پرسيد : آيا در اين صورت خواهرم زنده خواهد ماند ؟ دکتر جواب داد : بله و پسرک قبول کرد . او را کنار تخت خواهرش خوابانديم و لوله های تزريق را به بدنش وصل کرديم ، پسرک به خواهرش نگاه کرد و لبخندی زد و در حالی که خون از بدنش خارج مي شد ، به دکتر گفت : آيا من به بهشت می روم؟! پسرک فکر می کرد که قرار است تمام خونش را به خواهرش بدهند
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 56
نویسنده : smjh
سم دختری ازدواج کرد و به خانه شوهر رفت ولی هرگز نمی توانست با مادرشوهرش کنار بيايد و هر روز با هم جرو بحث می کردند . عاقبت يک روز دختر نزد داروسازی که دوست صميمی پدرش بود رفت و از او تقاضا کرد تا سمی به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد ! داروساز گفت اگر سم خطرناکی به او بدهد و مادر شوهرش کشته شود، همه به او شک خواهند برد . پس معجونی به دختر داد و گفت که هر روز مقداری از آن را در غذای مادر شوهر بريزد تا سم معجون کم کم در او اثر کند و او را بکشد و توصيه کرد تا در اين مدت با مادر شوهر مدارا کند تا کسی به او شک نکند . دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقـداری از آن را در غـذای مادر شوهـر می ريخت و با مهربانی به او می داد . هفته ها گذشت و با مهر و محبت عروس ، اخلاق مادر شوهر هم بهتر و بهتر شد تا آنجا که يک روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت : آقای دکتر عزيز ، ديگر از مادر شوهرم متنفر نيستم . حالا او را مانند مادرم دوست دارم و ديگر دلم نمي خواهد که بميرد ، خواهش می کنم داروی ديگری به من بدهيد تا سم را از بدنش خارج کند . داروساز لبخندی زد و گفت : دخترم ، نگران نباش . آن معجونی که به تو دادم سم نبود بلکه سم در ذهن خود تو بود که حالا با عشق به مادر شوهرت از بين رفته است .
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 58
نویسنده : smjh
فقر روزی یک مرد ثروتمند ، پسر بچه کوچکش را به ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند ، چقدر فقیر هستند . آن دو یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند . در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید : نظرت در مورد مسافرتمان چه بود ؟ پسر پاسخ داد : عالی بود پدر ! پدر پرسید آیا به زندگی آنها توجه کردی ؟ پسر پاسخ داد : بله پدر! و پدر پرسید : چه چیزی از این سفر یاد گرفتی ؟ پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت : فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا . ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد. ما در حیاطمان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند . حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی انتهاست ! با شنیدن حرفهای پسر ، زبان مرد بند آمده بود . بعد پسر بچه اضافه کرد : متشکرم پدر ، تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم .
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 53
نویسنده : smjh
نوشته ای روی دیوار مادر خسته از خرید برگشت و به زحمت زنبیل سنگین را داخل خانه کشید . پسرش دم در آشپزخانه منتظر او بود و می خواست کار بدی را که تامی کوچولو انجام داده ، به مادرش بگوید. وقتی مادرش را دید به او گفت : مامان ! مامان ! وقتی من داشتم تو حیاط بازی می کردم و بابا داشت با تلفن صحبت می کرد تامی با یه ماژیک روی دیوار اطاقی را که شما تازه رنگش کرده اید ، خط خطی کرد . مادر آهی کشید و فریاد زد : حالا تامی کجاست ؟ و رفت به اطاق تامی کوچولو . تامی از ترس زیر تخت خوابش قایم شده بود ، وقتی مادر او را پیدا کرد ، سر او داد کشید : تو پسر خیلی بدی هستی و بعد تمام ماژیکهایش را شکست و ریخت توی سطل آشغال . تامی از غصه گریه کرد . ده دقیقه بعد وقتی مادر وارد اطاق پذیرایی شد ، قلبش گرفت و اشک از چشمانش سرازیر شد . تامی روی دیوار با ماژیک قرمز یک قلب بزرگ کشیده بود و درون قلب نوشته بود : مادر دوستت دارم ! مادر درحالی که اشک می ریخت به آشپزخانه برگشت و یک تابلوی خالی با خود آورد و آن را دور قلب آویزان کرد. بعد از آن ، مادر هرروز به آن اطاق می رفت و با مهربانی به تابلو نگاه می کرد .
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 54
نویسنده : smjh
حکمت خدا تنها نجات یافته کشتی ، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده ، افتاده بود . او هر روز را به امید کشتی نجات ، ساحل را و افق را به تماشا می نشست . سرانجام خسته و ناامید ، از تخته پاره ها كلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن لختی بیاساید . اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود ، از دور دید كه كلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود . بدترین اتفاق ممكن افتاده و همه چیز از دست رفته بود . از شدت خشم و اندوه در جا خشك اش زد . فریاد زد : خدایــــــــــــا : چطور راضی شدی با من چنین كاری بكنی ؟ صبح روز بعد با صدای بوق كشتی ای كه به ساحل نزدیك می شد از خواب پرید . كشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد . مرد خسته ، و حیران بود نجات دهندگان می گفتند : خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم .
به وبلاگ من خوش آمدید

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران