داداشی
وقتی سر كلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود كه کمی جلوتر از من نشسته بود . و اون منو داداشی صدا میكرد . تمام فكرم متوجه اون چشم های معصومش بود و آرزو میكردم كه عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به اين مساله نمی كرد .
آخر كلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم . بهم گفت : متشكرم داداشی .
می خوام بهش بگم ، می خوام كه بدونه ، من نمی خوام فقط داداشی باشم . من عاشقشم . اما .... من خيلی خجالتی هستم ....... علتش رو نميدونم . آرزو میكردم كه عشقش متعلق به من باشه .
روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد . گفت : می خواد که با هم ديگه باشيم . درست مثل يه خواهر و برادر . ما با هم به جشن رفتيم . جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، كنار در خروجی ايستاده بودم ، تمام حواسم به اون لبخند زيبا و چشمهای معصومش بود .
آرزو میكردم كه عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فكر نمیكرد و من اين رو ميدونستم . به من گفت : متشكرم داداشی ، روز خيلی خوبی داشتم . می خوام بهش بگم ، می خوام كه بدونه ، من نمیخوام فقط داداشی باشم . من عاشقشم . اما ... من خيلی خجالتی هستم ....... علتش رو نميدونم .
يك روز گذشت ، سپس يك هفته ، يك سال .... قبل از اينكه بتونم حرف دلم رو بهش بزنم روز فارغ التحصيلی فرا رسيد .
من به اون نگاه میكردم كه درست مثل فرشتهها روی صحنه رفته بود تا مدركش رو بگيره . قبل از اينكه كسی خونه بره سمت من اومد ، با همون لباس و كلاه فارغ التحصيلی ، با گريه آروم گفت تو بهترين داداشی دنيا هستی ، متشكرم داداشی .
ميخوام بهش بگم ، ميخوام كه بدونه ، من نمی خوام فقط داداشی باشم . من عاشقشم . اما ... من خيلی خجالتی هستم ....... علتش رو نميدونم .
چند وقت بعد تو مراسم جشن عروسیش شرکت کردم ، اون دختر حالا داره ازدواج ميكنه ، من ديدم كه بله رو گفت و وارد زندگی جديدی شد .
وقتی منو دید رو به من کرد و گفت تو اومدی داداشی ، متشکرم . اما دیگه اون چشمای معصوم رو نداشت ، یه غمی توی چشماش بود .
سال های زيادی گذشت .
العان دارم به سنگ قبری نگاه ميكنم كه دختری كه منو داداشی خودش ميدونست زیر اون خوابيده ، دوستان دوران تحصيلش هم هستند . يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دفتری كه در دوران تحصيل اون رو نوشته . ابن چيزی هست كه اون نوشته بود :
تمام توجهم به اون بود آرزو میكردم عشقش برای من باشه . اما اون توجهی به اين موضوع نداشت و من اينو می دونستم .
من می خواستم بهش بگم ، می خواستم كه بدونه نمی خوام فقط برای من يك داداشی باشه . من عاشقش هستم . اما .....من خجالتی هستم ...... علتش رو نمی دونم ...... هميشه آرزو داشتم كه به من بگه دوستت دارم .........
پ . ن : داستان اصلی با فرهنگ ما همخوانی نداشت و تناقضات بسیاری هم در آن بود که موجب شد تا آن را ویرایش ، و نزدیک فرهنگ خودمان کنم .