عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 70
نویسنده : smjh
موضوع اعتقادات و باورهای دینی و نوع نگاه انسان به زندگی،

موضوع اعتقادات و باورهای دینی و نوع نگاه انسان به زندگی، (بخش دوم)
در این ماه توصیه شده است که اگر کار ثوابی، خیر و زیارتی را انجام دادید سعی کنید آنها را به صورت مخفی انجام بدهید که این خودش انسان را هفتاد مرتبه بالا می برد. اما در مقابلش در بعضی از اعمال به ما توصیه شده است که آن را آشکار و در هیاهو انجام بدهیم که در واقع اینها جزء شعائر دینی و نشانه مسلمانی، دینداری و شیعه بودن انسان است. نمادها و نشانه های شیعه نباید به صورت پنهان باشد. این هم به این جهت است که اسلام یک دین شخصی نیست، بلکه یک دین اجتماعی و در مقیاس جهانی است.
یک مومن و یک شیعه در همه جنبه های زندگی فردی، شخصی و اجتماعیش، من جمله در ظواهر هم باید با کافران فرق داشته باشد.
یکی از نشانه ها و شعائر دینی این است که انسان مسلمان با شنیدن نام پیغمبر اکرم (ص) صلوات می فرستد. در حقیقت صلوات افضل اذکار است و یک شعائر و نماد دینی محسوب می شود.
یکی از نشانها و شعائر دینی که در اجتماع کمرنگ شده است صدای اذان است مخصوصاً صدای اذان صبح.
یکی دیگر از نشانه ها و شعائر دینی که در اجتماع خصوصاً در میان زوج های جوان کمرنگ شده است نام گذاری اسم ائمه و نام نیک بر روی فرزندان است. لیکن اولین حقی که پدر بر روی فرزند دارد نام گذاری نام نیک بر او است. نام فرد، نشانه مذهب و دینش باید باشد. و در طول تاریخ دشمنان با این اسماء مقدس مانند علی مبارزه می کردند.
یکی دیگر از نشانه ها و شعائر مهم دینی که مورد هجوم سنگین دشمن قرار گرفته است مسئله حجاب است. که در حال حاضر حجاب در جهان مهم ترین نماد دینداری است. حجاب و پوشش یک مسئله شخصی نیست. حجاب و پوشش در اجتماع باعث الگو سازی می شود. قصد و اراده دشمن این است که شعائر دینی ما را از بین ببرند.
یکی دیگر از نشانه ها و شعائر دینی، مجالس اهل بیت است. به این دلیل که هنوز شیعه زنده است. اهل بیت و معصومین نیز در خانه برای امام حسین (ع) مجلس می گرفتند و هم دیگران را توصیه به برپایی این مجالس می کردند. و همین مجالس است که دین را نگه می دارد. این هیاهو و سیاه پوش کردن نیاز است. این هیاهو و عزاداری ها باعث عدم تحریف حادثه کربلا و عاشورا شده است.

دریافت ویدئو


تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 66
نویسنده : smjh
شیوۀ دعا کردن دعا و مصلحت انسان اگر هنگام ناراحتی و سختی های زمانه، بر اثر غیظ و خشم، دعایی بکنیم که برخلاف مصلحتمان باشد، این عمل، زشت است؛ زیرا باید هر کسی در بوتۀامتحان نهاده شود و پس از امتحان، دار فانی را بدرود بگوید؛ مثلًا اگر همان حین که مرگ خود را از خدا بخواهد، اجل، گریبانش را بگیرد، خسران دنیا و آخرت، نصیبش خواهد شد. امام سجّاد علیه السلام می فرماید: «ربّ احینی ما دامت الحیاة خیرا لی وامتنی مادامت المماة خیرا لی؛ پروردگارا! مرا زنده بدار تا وقتی که زندگی به نفع من است و مرا بمیران مادامی که مردن برایم بهتر است. » او امام است و راضی به رضای ایزد؛ زندگی تا وقتی خوب است که نفع انسان در آن باشد و مردن، زمانی مفید است که دربردارندۀمنفعت او باشد؛ تا وقتی که روی این عقیده، ثابت و مستقیم باشیم که فرجام امور به دست مبدئی دیگر است، دعایی که او راضی نباشد، نخواهیم کرد. ممکن است دعایی بکنیم و به اجابت نرسد؛ عدم اجابت آن نباید موجب حزنی در وجود ما شود؛ زیرا او به جزئیات مصالح و مفاسد امور طبق عِلم ازلی خود داناست. هر کس می تواند با تجاربی که در زندگی کسب نموده، حقیقت این موضوع را درک کند که اگر بعضی از دعاهایی که می کند مستجاب شود، عین زیان و ضرر اوست و مستجاب نشدن آن دعاها به نفع او تمام شده است؛ می فرماید: «وَ یدْعُ الإِنسنُ بِالشَّرِّ دُعَاءَهُ بِالْخَیرِ وَ کانَ الإِنسنُ عَجُولًا»[1] گاهی انسان، تمنّای چیزی را می کند که برایش مضرّ است و خیال می کند، خوب دعایی می کند و انسان، طبعاً شتابزده و عجول است و از روی نادانی خود، اثر دعایی را که به ضررش تمام می شود، خواهان است. روایتی است که می فرماید: «الجاهل اذا صلّی رکعتین ینتظر الوحی؛ شخص نادان، هرگاه دو رکعت نماز بخواند، منتظر وحی پروردگار است!!» بی خبر از این که عملِ آمیخته به جهل او در ساحت قدس پروردگار، بی ارزش است؛ ولی او روی خیال باطل و بی خبری خود می خواهد با خواندن دو رکعت نماز- سر و پا شکسته- حقیقت کلی را دریابد و حال آن که برای انجام دادن همان امر جزیی از نعمت های پر ارزش خدایی بهره برده تا توانسته چنان کاری را انجام دهد. دعا کردن و الحاح و اصرار نمودن با موضوع فوق منافات ندارد. انسان باید وابستگی خود را به خداوند به وسیلۀدعا به اثبات برساند؛ امّا اگر دعایش به اجابت نرسید، نباید مغموم شود و یأس و قنوط[2] به او دست دهد؛ باید در تمام اوقات، خود را در حرز او مصون و محروس بدارد و دعای «ربّلا تکلنیالینفسی طرفةعینابداً»[3] را پیوسته ملحوظ دارد. [4] پی نوشت [1] سوره مبارکه اسراء،آیه11 [2] نااميد شدن [3] عن أبى‏عبدالله عليه السلام سمعت أمّ‏سلمة، النبىّ صلى الله عليه و آله يقول فى دعائه:« اللّهم و لاتكلنى إلى نفسى طرفة عين أبداً ....»( بحارالأنوار، ج 14، ص 384، ح 2) [4] مركز فرهنگ ومعارف قرآن، جرعه‏اى از زلال قرآن، 6جلد، موسسه بوستان كتاب - قم، چاپ: دوم، 1389.
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 55
نویسنده : smjh
بی خبری از مصالح و مفاسد وَ یدْعُ الإِنسنُ بِالشَّرِّ دُعَاءَهُ بِالْخَیرِ وَ کانَ الإِنسنُ عَجُولًا[1] ترجمه: 11- انسان همان گونه که به خوبی دعا می کند [از روی جهل و نادانی ] به بدی هم دعا می کند؛ [چون نادان است، دعا می کند؛ اما نتیجۀدعایش برای او بد است ] و [طبیعتِ ] بشر شتابکار است. تفسیر: بی خبری از مصالح و مفاسد آیه دربارۀبی خبری و جهالت انسان نسبت به مصالح و مفاسد کارهاست. بشری که از ساعتِ آیندۀزندگی خود اطّلاعی ندارد، نمی تواند دربارۀآن تصمیم نیکی اتّخاذ کند؛ فقط باید خود را به ذات بزرگواری وابسته بداند که همه چیز از اوست و علمش به همه چیز احاطه دارد. [2] پی نوشت [1] سوره مبارکه اسراء، آیه11 [2] مركز فرهنگ ومعارف قرآن، جرعه‏اى از زلال قرآن، 6جلد، موسسه بوستان كتاب - قم، چاپ: دوم، 1389.
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 53
نویسنده : smjh
پرسش وپاسخ های قرآنی ۱. ایجاد زبانى مشترک در میان همه پیروان و در واقع فراهم ساختن نوعى وحدت و پیوند بین المللى دینى، باعث تأکید بر قرائت و حفظ زبان عربى شده است. ۲. روح و محتواى هر پیام و سخنى در قالب زبان خاص خود، عمیق تر درک مى شود تا زمانى که به زبان هاى دیگر برگردانده شود و قرآن که داراى مضامین بسیار بلند و عالى است، هرگز قابل ترجمه دقیق و کامل به هیچ زبانى نبوده و نیست. ترجمه هاى قرآن معمولاً نارسا و در مواردى داراى غلط است. کافى است اندکى در مباحث مربوط به زبان شناسى، فن ترجمه و تئورى هاى مربوط به آن و نقد ترجمه هاى قرآن مطالعه شود، آن گاه روشن مى گردد که فرق بین قرآن و ترجمه هایش، همان فرق بین کتاب الهى و بشرى است. ۳. قرآن علاوه بر محتواى مطالب، از لطافت زیبایى و نکات ادبى عجیبى برخوردار است که خود یکى از وجوه اعجاز قرآن مى باشد و در قالب هیچ ترجمه اى بیان شدنى نیست.۱۳ تردیدى نیست که نمى توان تمام معانى و مقاصد قرآن را به زبان دیگر برگرداند. از این رو «تحدى» قرآن در اثبات ناتوانى انسان ها در تهیه متنى همانند قرآن، شامل مجموعه امتیازات لفظى و معانى والاى قرآن است.۱۴ ۴. تشویق و ترغیب بر استفاده از همان الفاظى که جبرئیل بر پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله نازل فرموده، یکى از شیوه هاى حفظ قرآن از تحریف است؛ چنان که وقتى مطلبى نزد همگان با یک قرائت معین به اثبات رسیده باشد، تحریف آن مشخص خواهد شد. از این رو در تاریخ اسلام وقایعى نقل شده است که مسلمانان حتى نسبت به جا به جایى یا حذف یک «واو»، حساسیت نشان مى دادند. ۵. گفتنى است حتى ترجمه قرآن به زبان عربى، موجب اختلاف در میان مسلمانان شد تا آنجا که برخى تا مرز تکفیر یکدیگر پیش رفتند. بدین جهت در دوره عثمان (سال ۲۵ ه.ق) صحابه پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله ـ و از جمله حضرت على علیه السلام ـ بر ضرورت وجود قرآن رسمى (غیر ترجمه اى) به توافق رسیدند. ۶. زبان عربى بنا به آنچه در روایات آمده است برترین و بهترین زبان ها است و همین که آخرین دین و کامل ترین دین به زبان عربى نازل شده و تنها کتاب معجزه الهى که الفاظ آن داراى اعجاز است به این زبان نازل شده در برتر بودن آن کافى است. هم چنین از امیرالمؤمنان على علیه السلام در خطبه اى که در مورد انتقال نور پیامبر صلى الله علیه و آله در اصلاب آباء طاهرین آن حضرت است، خطاب به خداوند این گونه آمده است: «... سپس آن نور را اختصاص دادى به اسماعیل و نه دیگر فرزندان ابراهیم و زبان او را به عربى گشودى که آن را بر دیگر زبان ها برترى دادى...»۱۵ ۷. در پایان گفتنى است، اگرچه تلاوت قرآن و نگاه به آیات آن ثواب دارد اما به هر مقدار تلاوت آیات همراه با دقت و تفکر باشد از فواید این جهانى و ثواب هاى آخرتى بیشتر بهره مند خواهیم بود.
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 56
نویسنده : smjh

عکس نوشته های قرانی

حقانیت قرآن

پرسش ۵ . چطور مى توان حقّانیت و صحّت تمام مطالب قرآن را ثابت کرد؟از آنجا که ما اعتقاد داریم خداوند صادق بوده و جز کلام راست و درست سخنى نمى گویدو هر چه مى گوید حق و صحیح است؛ چنانچه اثبات کنیم تمام مطالب قرآن از سوى خداوند


تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 57
نویسنده : smjh

راهکارهای زندگی موفق در جزء 28 قرآن

در جزء بیست و هشتم می‌خوانیم: محرمانه و پنهانی در رابطه با ظلم و گناه سخن نگویید، هر کس متقی باشد از جایی که فکرش را نمی‌کند روزی می‌رسد، رابطه امتحان و مال و فرزند، وقتی حرفی می‌زنید عمل کنید، به نماز جمعه بروید و داد و ستد را تعطیل کنید و ...

جهت بزرگنمایی کلیک کنید


تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 53
نویسنده : smjh
برکت های سرزمین مسجدالاقصی سُبْحنَ الَّذِی أَسْرَی بِعَبْدِهِ لَی مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَی الْمَسْجِدِ الأَقْصَا الَّذِی برَکنَا حَوْلَهُ لِنُرِیهُ مِنْ ءَایتِنَا إِنَّهُ هُوَ السَّمِیعُ الْبَصِیرُ»[1] در آیۀشریفه که خداوند می فرماید: «او را به مسجدالاقصی که اطراف آن را برکت دادیم، سیر دادیم. » برکت دادن به آن مکان مقدس از چه نظر است؟ 1- از این نظر است که مرکز نزول وحی و مهبط الهام الهی و مکان پدیدار شدن مربّیان بشر بوده است؛ زیرا این مکان از زمان مهاجرت قوم بنی اسرائیل از مصر، تا اوان ظهور اسلام، مکان وحی و الهام به خداشناسان پاکدل بوده است. [2] 2- از این نظر است که مرکز نِعَم الهی و نمودار گشتن أمن و خِصب [3] و فراوانی نعمت هاست. [4][5] پی نوشت [1] سوره مبارکه اسراء، آیه1 [2] ر. ك: مجمع ‏البيان، ج 5- 6، ص 611 [3] « خوبى سال- فراوانى گياه و سبزه- كثرت محصول.»( فرهنگ عميد) [4] ر. ك: مجمع‏البيان، ج 5- 6، ص 611 [5] مركز فرهنگ ومعارف قرآن، جرعه‏اى از زلال قرآن، 6جلد، موسسه بوستان كتاب - قم، چاپ: دوم، 1389.
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 50
نویسنده : smjh
چند دقیقه شادی روزی در پارک شهر زنی با یک مرد روی نیمکت نشسته بودند و به کودکانی که در حال بازی بودند نگاه می کردند . زن رو به مرد کرد و گفت : پسری که لباس ورزشی قرمز دارد و از سرسره بالا می رود ، پسر من است . مرد در جواب گفت : چه پسر زیبایی . و در ادامه گفت : او هم پسر من است . و به کودکی که تاب بازی می کرد اشاره کرد . مرد نگاهی به ساعتش انداخت و پسرش را صدا زد : تامی وقت رفتن است . تامی که دلش نمی آمد از تاب پایین بیاید با خواهش گفت : بابا جان فقط پنج دقیقه . باشد ؟ مرد سرش را تکان داد و قبول کرد. مرد و زن باز به صحبت ادامه دادند . دقایقی گذشت و پدر دوباره پسرش را صدا زد : تامی ، دیر می شود . برویم . ولی تامی باز خواهش کرد : پنج دقیقه . این دفعه قول می دهم . مرد لبخندی زد و باز قبول کرد . زن رو به مرد کرد و گفت : شما آدم خونسردی هستید ولی فکر نمی کنید پسرتان با این کارها لوس شود ؟ مرد جواب داد : دو سال پیش یک راننده ی مست پسر بزرگم را در حال دوچرخه سواری زیر گرفت و کشت . من هیچ گاه برای سام وقت کافی نگذاشته بودم . ولی حال تصمیم گرفته ام این اشتباه رو در مورد تامی تکرار نکنم . تامی فکر می کند پنج دقیقه بیشتر برای بازی کردن وقت دارد ولی حقیقت آن است که من پنج دقیقه وقت می دهم تا بازی کردن و شادی او را ببینم . پنج دقیقه ای که دیگر هرگز نمی توانم بودن در کنار سامِ از دست رفته ام را تجربه کنم .
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 50
نویسنده : smjh
مرد و نامرد يه دختر كور توی اين دنيای نامرد زندگی ميكرد . اين دختر يه دوست پسر داشت كه عاشقش بود . دختر هميشه می گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون می موندم يه روز يكی پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده . وقتی كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره . بهش گفت من ديگه تو رو نمی خوام برو . پسره با ناراحتی رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت : مراقب چشمای من باش من شرط عشق و به جا آوردم .
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 53
نویسنده : smjh
حمید روزی که حميد از من خواستگاری کرد با شادی و شعف و با سراسيمگی آن را پذيرفتم . یافتن همسری مانند حميد با شرايط او شانسی بود که هميشه به سراغ من نمي آمد و من جزو معدود دخترانی بودم که توانسته بودم همسر پاک و نجيبی مانند حميد را پيدا کنم . حميد مرد زندگی است و میتواند در سخت ترين شرايط زندگی همدم و همراه خوبی برای سفر زندگی باشد ! اين عين جمله‌ای بود که پدرم بعد از چند روز تحقيق در مورد حميد به من و مادرم گفت . بالاخره با توافق جمعی و با رعايت تمام آداب و رسوم سنتی من و حميد به عقد يکديگر در آمديم و زندگی مشترک خود را شروع کرديم . حميد با من بسيار محبت آميز رفتار می کرد و هر وقت مرا صدا می زد از القاب نازنين و جانم و عزيزم و عشقم و … استفاده می کرد و تمام سعی خود را به کار می برد که در حد وسع و توان خود همه خواهشهای مرا بر آورده سازد . همان ماههای اول ازدواج نيمه شب يکی از روزهای تعطيل از او شيرينی تازه خواستم و حميد تمام شهر را زير و رو کرد و حتی يکی از دوستان قنادش را از خواب بيدار کرد و در عرض چند ساعت تازه ترين شيرينی قابل تصور را فراهم ساخت . حميد به راستی عاشق و شيفته من بود و من از اينکه توانسته بودم به راحتی و بدون هيچ زحمتی چنين شيفته شوريده ای را به عنوان همسر انتخاب کنم در پوست خود نمی گنجيدم . هر شب که از سر کار به منزل برمی گشت برای آنکه مطمئن شوم هنوز عاشق من است و دوستم دارد او را امتحان می کردم . یک روز از او می خواستم ظرفهای نشسته شب گذشته را بشويد و روز ديگر از او می خواستم که مرا به گرانترين رستوران شهر ببرد . روز ديگر از او تقاضا می کردم که کار خود را نيمه رها کرده و مرخصی نصف روز بگيرد و خودش را به مهمانی یکی از دوستان من برساند و روز ديگر خودم را به مريضی میزدم و از او میخواستم در منزل بماند و مواظب من باشد . حميد همه اين کارها را بدون هيچ اعتراضی انجام می داد . او آنقدر مطيع و رام بود که کم کم یادم رفت حميد به عنوان یک انسان بالقوه می تواند وحشی و بی رحم هم باشد . حتی یک روز در یک جمع فاميلی نتوانستم فکر درونم را پنهان کنم و در حضور جمع با خنده گفتم که حميد خر خودم است و هر چه بگويم گوش می کند . صورت سرخ و چشمان شرمنده حميد نشان داد که او از اين جمله من ناراحت شده است اما با همه اينها هيچ نگفت و بلا فاصله با مهارت مسير صحبت را عوض کرد . شب که منزل خود برگشتيم حميد در اعتراض به حرف من جمله ای گفت که آن شب درست و حسابی معنايش را نفهميدم ولی به هر حال با معذرت خواهی و گفتن اينکه یک شوخی ساده بود قضيه را به فراموشی سپردم . آن شب حميد گفت : عشق موجود حساسی است و از اينکه کسی به او شک گند و مهمتر از اينکه کسی او را امتحان کند بدش می آيد . کم کم اين فکر به مخيله ام افتاد که حميد در عشق و مهمتر از همه در زندگی موجودی بی عرضه و بی خاصيت است و من موجودی بسيار برتر و والاتر از او هستم . حتی گاهی اوقات به اين فکر می افتادم که شايد اگر کمی دندان وی جگر می گذاشتم و به حميد بله نمی گفتم حتما مرد بهتری نصيبم می شد و زندگی باشکوهتری داشتم . احساس قربانی بودن و حيف بودن به تدريج بر من قالب شد و کار به جايی رسيد که هر چه حميد بيشتر نازم را می کشيد و بيشتر برای برآوردن آرزوهايم تلاش می کرد در نظرم خوارتر و حقيرتر می شد . کار به جايی رسيد که ديگر صبحها برای بدرقه اش از خواب بيدار نمی شدم و شبها برايش شام نمی پختم و به او دستور می دادم که از رستوران سفارش شام دهد . حميد همه اين بی احترامی ها و بی حرمتی ها را تحمل می کرد و هنوز هم قربان صدقه ام می رفت . بخصوص در کنار فاميل مرا در کنارم می نشاند و به ظاهر چنان می نمود که از من حساب می برد . همه زنها و دختر های فاميل به اين عشق شور انگيز حميد غبطه می خوردند و من مغرورتر از هميشه او را از خود می راندم و با لحنی ناخوش آيند در مقابل جمع با او سخن می گفتم . بالاخره من باردار شدم و يک دختر و پسر دوقلو به دنيا آوردم . دخترک شباهت عجيبی به حميد و پسرک شباهت غريبی به من داشت . دوران بار داری ودو سال بعد از آن هيکل و اندام مرا به کلی تغيير داد و چهار چوب بدن من ديگر آن ظرافت و جذابيت زمان دختری را از دست داده بود و من فقط حميد را مسبب اين اتفاقات میدانستم . به هر حال اگر حميد به خواستگاريم نمی آمد من می توانستم مدت بيشتری زيبايی و جذابيت زمان جوانی را حفظ کنم . ورود بچه ها به زندگی ما رنگ و روی ديگری داد . حميد هر دو فرزندش را به شدت دوست داشت ولی بی اختيار برای دخترک نگران تر بود . روزی دليل اين نگرانی را از حميد پرسيدم و او بالبخند تلخی گفت: تربيت دختر مهمتر از پسر است و دختران آسيب پذيرتر از پسران هستند . اما من اين توضيح را قبول نکردم و گفتم که دليل اين محبت بيش از اندازه شباهت بيش از اندازه دخترک به اوست . بعد برايش گفتم که فکر نمی کرد که از بطن زن والا و برجسته ای مانند من صاحب فرزندی شبيه خودش شود . حميد مدتها به اين جمله من خنديد ولی با اين همه ذره ای از حالت تسليم و عشق بی قيد وشرطش نسبت به من کم نشده بود . هرچه شوريدگی و شور و عشق حميد نسبت به من و بچه هايش بيشتر می شد جسارت و زياده روی من در امتحان گرفتن از عشق حميد بيشتر می شد . ديگر مطمئن بودم که حميد به خاطر بچه ها هم که شده مرا رها نخواهد کرد . شعاع بی حرمتی ها و بی احترامی هايم را نسبت به عشق و شوريدگی اش بيشتر کردم و وقتی او در مقابل بی اعتنائی ها و بی حرمتی های من سکوت می کرد و کوتاه می آمد احساس قدرت و بزرگی می کردم و حس قربانی شدن در من بيشتر تقويت می شد . اما همه اين تصورات در یک مهمانی خانوادگی ناگهان به باد رفت و من در آن شب به جنبه ای از شخصيت حميد روبرو شدم که هرگز فکر نمی کردم در وجودش باشد . پسر عموِيم بعد از مدتها از خارج بازگشته بود و همه فاميل به مناسبت بازگشت او به کشور در مهمانی باشکوهی شرکت کرده بودند . من به اصرار از حميد خواستم تا هديه ای گرانقيمت تهيه کند و بعد در حالی که هر دو بچه را در آغوش او انداخته بودم او را در مجلس به حال خود رها کردم و مانند دختران مجرد به سراغ پسر عمو رفتم و از او خواستم تا از خارج و آينده اش در کشور صحبت کند . در حال صحبتها ودر حالی که حميد در اتاق برای آرام کردن بچه ها راه می‌رفت پسر عمو با لبخندی که معمولا خارج رفته ها دارند با اشاره به من گفت که : اگر دختر عمو ازدواج نمی‌کرد حتما از او خواستگاری می‌کردم و زندگی با شکوهی را با او شروع می‌کردم . بدون توجه به اين که چقدر جمله من می تواند زشت و تکان دهنده باشد بلافاصله پاسخ دادم : افسوس که دير شد و من گرفتار موجود بی عرضه ای مثل حميد شدم . چه کنم که دوتا بچه دارم. جمله ی من آن قدر بی‌شرمانه و توهين آميز بود که سکوتی سهمگين بر مجلس حاکم شد و همه نگاهها به سوی حميد برگشت . حميد مردی که هميشه برای من سمبل بی‌عرضگی و تسليم بود ناگهان چهره اش دگرگون شد . شانه‌هايش به سمت عقب رفت سر اش را بلند کرد وبا نگاهی که ديگر آن نگاه حميد عاشق و شوريده نبود خطاب به من گفت : هنوز دير نشده نکبت خانم ! تو از الان آزادی تا هر غلطی که می خواهی بکنی ! نگران بچه ها هم نباش چون ديگر آنها متعلق به تو نيستند ! حمید این را گفت و بچه ها را در آغوش گرفت و رفت . پسر عمویم از سویی به خاطر گفتند این جمله سرزنشم کرد و از سوی دیگر از اینکه همسرم اینقدر کم ظرفیت است مرا تحقیرنمود . او گفت اینجور گفتگو ها در فرهنگ خارجی ها بسیار مرسوم و جا افتاده است و همسر یک زن باشخصیت و جا افتاده ای مثل من نباید فردی چنین کم ظرفیت باشد . اما من همانجا فهمیده بودم که برای آخرین بار عشق زندگیم را امتحان کرده ام . این باردر این امتحان شکست خورده بودم . بلافاصله به منزل برگشتم ولی اثری از حمید ندیدم . روز بعد به شرکت حمید رفتم ولی گفتند که تلفنی به مدت یک ماه در خواست مرخصی اضطراری کرده و به مسافرت رفته است . به بانک رفتم و فهمیدم که تمام پولهای پس اندازش را از بانک بیرون کشیده و حسابش را بسته است . وقتی آخر روز به منزل آمدم فهمیدم که حمید در غیاب من به منزل آمده و وسایل خود و بچه ها را جمع و جور کرده ورفته است . به هر جا سر زدم دیگر اثری از حمید پیدا نکردم . او با بچه ها آب شده بود و به زمین رفته بود . هیچ کس ا زاو سراغی نداشت واین برای من شوک روحی بزرگ بود . فکر کردم که حمید شوخی می کند و چند روز بعد به خانه برمی گردد . اما بعد از گذشت یک ماه واز فهمیدن اینکه دیگر حمید به شرکت مراجعه نموده و به صورت رسمی از شرکت استعفا داده و برای همیشه کار قبلی خود را رها کرده تمام امید هایم مبدل به یاس شد و فهمیدم که این بار بزرگترین خطای زندگیم را مرتکب شده ام . دو ماه بعد وکیل حمید نامه ای به من داد . به خط حمید در آن نوشته شده بود که اگر طالب طلاق هستم او حرفی ندارد و وکیل او در این امر اختیار کامل را داراست و اگر هم می خواهم همسر او باقی بمانم به اختیار خودم است و در آنصورت می توانم حقوق و نفقه را ماهانه تا آخر عمر از وکیلش دریافت کنم . حمید نوشته بود : وقتی انسان آنقدر جسارت پیدا می کند که به عشقش توهین کند و آنرا مورد آزمون قرار دهد باید در مقابل جرات و تحمل امتحان متقابلی از سوی عشق را داشته باشد . او که هنوز دوستت دارد ! حمید ! وکیل حمید را به دادگاه کشاندم و از او خواستم آدرس محل سکونت حمید و یا لااقل بچه ها را در اختیارم قرار دهد و او با مدرک ثابت کرد که حمید قبل از ترک کشور به صورت رسمی تمام اختیارات قانونیش را به او سپرده و به صورت یکطرفه با تلفن با او تماس می گیرد . سه ماه از ماجرای مهمانی پسر عمو گذشته بود و هنوز هیچ اثری از حمید پیدا نکرده بودم . شبها بی اختیار خواب حمید و بچه ها را می دیدم و بعضی اوقات با خود می گفتم او با دو بچه کوچک تنها چه می کند و بعد به یادحرفهای او می افتادم که می گفت : انسان باید آنقدر قوی و مستقل باشد که بتواند همیشه از نقطه صفر و از بدترین شرایط شروع کند و امیدوار و مصمم در کمترین زمان ممکن خود را به سطح متوسط زندگی برساند . فقط بعد از اثبات این لیاقت است که انسان حق دارد خود را یک انسان بالغ و مستقل اعلام کند . شش ماه در تنهایی گذشت . من درخواست جدایی از حمید را قبول نکردم و به وکیلش گفتم که تا آخر عمر خود را همسر او می دانم . هر چند دیگر لیاقت عنوان همسری اش را ندارم . حمید نیز در مقابل آخر هر ماه مبلغ زیادی را به عنوان نفقه به حساب بانکی ام می ریخت . تعجب می کردم که او اینقدر زیاد برای من پول بفرستد . در دلم لیاقت و جسارت و توانایی همسرم را تحسین می کردم که ای کاش می توانستم با او دوباره زندگی مشترک داشته باشم . پسر عموی خارج رفته ام دوباره هوس دیار فرنگ کرد در شب مهمانی بدرقه دوباره خاطره مهمانی ورود او زنده شد و پسر عمو این بار با احترام و بزرگی از او یاد می کرد . پسر عمو هنوز برای تامین مخارجش در خارج از کشور وابسته به عمو جان بود و اینکه حمید توانسته بود با دو بچه کوچک در آنجا بلافاصله کار پیدا کند حتی پول به ایران بفرستدباعث شده بود که همه پسر عمو را به عنوان موجودی وابسته و حقیر نگاه کنند . پسر عمو برای اینکه قدری از محبوبیت حمید در جمع بکاهد خطاب به من گفت : دختر عمو اگر الان درخواست طلاق کنی باز هم نمی توانم تو را به همسری خود بپذیرم . اینکه توانستی چند سال با این مرد وحشی و سنگدل سر کنی خود نشاندهنده این است که شایسته زندگی با من نیستی ! و من مغرور و مسمم در مقابل جمع سرم را بلند کردم و گفتم : حمید هنوز همسر من است و من به داشتن چنین مرد با اراده و استوار افتخار می‌کنم . او دارد مرا امتحان می‌کند و به محض اینکه بفهمد دیگر طاقت امتحان را ندارم سر و کله اش پیدا می‌شود . اگر یک بار دیگر مرد مرا وحشی و سنگدل بخوانی مطمئن باش تو را به آتش می کشم و دودمانت را به باد می دهم . پسر عمو دیگر با من حرف نزد . عمو جان و فامیل هم مرا طرد کردند و افسرده تر و غمگین تر از گذشته اما راحت و آسوده به منزل خودم باز گشتم . منزلی که دیگر اثری از گرمای وجود حمید وبچه ها نبود . اما با همه اینها احساس خوبی داشتم . اولین بار بود که در مقابل جمع فامیل از حمید دفاع می کردم . و او را برتر و بالاتر از خودم می شمردم واین باعث شده بود تا احساس اشتیاق عجیبی نسبت به او در دلم زنده شود . برای اولین بار احساس کردم که در حق حمید و عشق پاکش کوتاهی کرده ام و هرگز نتوانستم ذره ای از شوریدگی او را درک کنم . ساعتها در تنهایی گریستم و در خلوت تنهایی ار خدا خواستم تا او را به من از گرداند . دیگر اشتهایم را به غذا ازدست داده بودم و دچار بیماری روحی و عصبی شده بودم . از همه بدم می‌آمد و می‌خواستم تنها باشم . سرانجام دیگر طاقتم طاق شد و تصمیم به اعتصاب غذا گرفتم . نامه‌ای به حمید نوشتم و از او به خاطر بی‌وفایی و بی‌مهری‌هایم تقاضای عفو نمودم . از او خواستم تا یک فرصت دیگر در اختیارم قرار دهد تا محبت‌های او را جبران کنم و برایش نوشتم که لحظه نوشتن این نامه تا دیدن اش دیگر لب به غذا نخواهم زد و منتظر خواهم ماند تا با او غذا بخورم . نامه را به آدرس وکیل حمید پست کردم . سپس به منزل بازگشتم . و عکس مشترک حمید و بچه‌ها را روی قلبم گذاشتم و در بستر خوابیدم . ده روز از اعتصاب غذایم گذشت . ضعف شدیدی بر وجودم غالب شد اما با این وجود فقط به نوشیدن آب اکتفا کردم و چشم انظار به ورورد حمید و بچه‌ها چشم به در دوختم . بیست روز بعد پدر و مادرم به سراغ من آمدند و به زور مرا به دکتر بردند و در بیمارستان بستری کردند . اما از بیمارستان فرار کردم و به منزل آمدم و خود را در اتاق زندانی کردم و اعتصاب غذای خود را ادامه دادم . به توصیه پزشک مرا به حال خود رها کردند . منتظر ماندند تا خودم سر عقل بیایم . دکتر گفته بود تا اگر این فرصت را از من بگیرند به احتمال زیاد روش خطرناک‌تری را برای خود کشی انتخاب خواهم کرد و همین توصیه باعث شده بود تا همه خود را از صحنه خارج کنند . روز سی ام اعتصاب غذا وکیل حمید از سوی او نامه ای آورد به این مضمون که : از من جدا شو و زندگی ایده آل و آرمانی ات را دوباره شروع کن . من با خارج کردن خودم وبچه‌ها از زندگی ات این فرصت را در اختیارت گذاشتم . بی جهت باز عشق مرا امتحان نکن و خودت را آزار نده . مطمئن باش که در این امتحان شکست خواهی خورد و این بار جان خود را روی این خواهی گذاشت . ولی من کوتاه نیامدم و به اعتصاب غذایم ادامه دادم . به شدت ضعیف و ناتوان شده بودم و تمام بدنم بوی بد و متعفنی می داد . چهره زیبایم متعفن و وحشتناک شده بود و اندامم مانند اسکلت لاغر و استخوانی شده بود . مرگ را به وضوح در مقابل خود می دیدم و با این وجود دست از اعتصاب بر نمی داشتم . بله حمید حق داشت ومن باز داشتم عشق او را امتحان می کردم . اما با این تفاوت که این بار با آزمودن عشق او از عشق خودم هم امتحان می گرفتم . چهل روز اعتصاب غذایم گذشت . شب چهلم خواب عجیبی دیدم . خواب دیدم حمید و بچه‌ها در یک سانحه رانندگی کشته شده اند و من برای همیشه فرصت جبران اشتباهات گذشته را از داده ام . صبح روز بعد دلم نمی‌خواست چشمان ام را باز کنم و از خواب بیدار شوم ولی دستان خشن و زبری که روی پیشانی ام کشیده می شد و موهایم را نوازش می داد بی اختیار وادارم کرد تا چشم باز کنم. خدای من ! حمید کنار تخت من نشسته بود و با دستمال خیس در دهانم آب می ریخت . نگاهم را به اطراف دوختم و فرزندانم را دیدم که کنارم روی تخت دراز کشیده اند و خوابیده اند . اشک در چشمان ام حلقه بست . حمید لبخندی زد و گفت : این بار هم در امتحان عشق تو شکست خوردم . نه !؟
به وبلاگ من خوش آمدید

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران