عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 53
نویسنده : smjh
تو همانی که می اندیشی کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم ، بر بلندای آن قرار داشت . یک روز زلزله ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد . بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود . مرغ و خروس ها می دانستند که باید از این تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنیا بیاید . یک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بیرون آمد . جوجه عقاب مانند سایر جوجه ها پرورش یافت و طولی نکشید که جوجه عقاب باور کرد که چیزی جز یک جوجه خروس نیست . او زندگی و خانواده اش را دوست داشت اما چیزی از درون او فریاد می زد که تو بیش از این هستی . تا این که یک روز که داشت در مزرعه بازی می کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج می گرفتند و پرواز می کردند . عقاب آهی کشید و گفت ای کاش من هم می توانستم مانند آنها پرواز کنم . مرغ و خروس ها شروع کردند به خندیدن و گفتند تو خروسی و یک خروس هرگز نمی تواند بپرد اما عقاب همچنان به خانواده واقعی اش که در آسمان پرواز می کردند خیره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می برد . اما هر موقع که عقاب از رویایش سخن می گفت به او می گفتند که رویای تو به حقیقت نمی پیوندد و عقاب هم کم کم باور کرد . بعد از مدتی او دیگر به پرواز فکر نکرد و مانند یک خروس به زندگی ادامه داد و بعد از سالها زندگی خروسی ، از دنیا رفت . توهمانی که می اندیشی ، هرگاه به این اندیشیدی که تو یک عقابی به دنبال رویاهایت برو و به یاوه های مرغ و خروسهای اطرافت فکر نکن.
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 59
نویسنده : smjh
پسرک و خدمتکار در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود ، پسر ١٠ ساله‌اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت میزى نشست . خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت . پسر پرسید : بستنى با شکلات چند است ؟ خدمتکار گفت : ۵٠ سنت . پسر کوچک دستش را در جیبش کرد ، تمام پول خردهایش را در آورد و شمرد . بعد پرسید : بستنى خالى چند است ؟ خدمتکار با توجه به این که تمام میزها پر شده بود و عده‌اى بیرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن میز ایستاده بودند ، با بی‌حوصلگى گفت : ٣۵سنت . پسر دوباره سکه‌هایش را شمرد و گفت : براى من یک بستنى بیاورید . خدمتکار یک بستنى آورد و صورت‌حساب را نیز روى میز گذاشت و رفت . پسر بستنى را تمام کرد ، صورت‌حساب را برداشت و پولش را به صندوق‌دار پرداخت کرد و رفت . هنگامى که خدمتکار براى تمیز کردن میز رفت ، گریه‌اش گرفت . پسر بچه روى میز در کنار بشقاب خالى ، ١۵ سنت براى او انعام گذاشته بود !
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 58
نویسنده : smjh
هدیه ای برای مادر چهار برادر خانه شان را به قصد تحصیل ترک کردند و آدمهای موفقی شدند . چند سال بعد ، بعد از شامی که با هم داشتند در مورد هدایایی که برای مادر پیرشون که دور از اونها در شهر دیگه ای زندگی می کرد فرستادن صحبت کردن . اولی گفت : من خونه بزرگی برای مادرم ساختم . دومی گفت : من یک سالن سینمای یکصد هزار دلاری در خانه ساختم . سومی گفت : من ماشین مرسدسی با راننده تهیه کردم که مادرم به سفر بره . چهارمی گفت : همه تون می دونید که مادر چه قدر خوندن کتاب مقدس را دوست داشت و می دونین که دیگه هیچ وقت نمی تونه بخونه ، چون چشماش خوب نمی بینه . من راهبی رو دیدم که به من گفت یه طوطی هست که می تونه تمام کتاب مقدس رو از حفظ بخونه . این طوطی با کمک بیست راهب و در طول دوازده سال اینو یاد گرفته . من تعهد کردم برای این طوطی به مدت بیست سال ، هر سال صد هزار دلار به کلیسا بپردازم . مادر فقط باید اسم فصل ها و آیه ها رو بگه و طوطی از حفظ براش می خونه . برادرای دیگه تحت تاثیر قرار گرفتن . پس از تعطیلات ، مادر یادداشت تشکری فرستاد . اون نوشت : میلتون عزیز ، خونه ای که برام ساختی خیلی بزرگه... من فقط تو یک اتاق زندگی می کنم ولی مجبورم تمام خونه رو تمیز کنم . به هر حال ممنونم . مایک عزیز ، تو برای من یک سینمای گرونقیمت با صدای دالبی ساختی که گنجایش 50 نفر رو داره . ولی من همه دوستامو از دست داده ام ، همچنین شنواییم رو از دست دادم و تقریبا ناشنوام . هیچ وقت از اون استفاده نمی کنم ، ولی از این کارت ممنونم . ماروین عزیز ، من خیلی پیرم که به سفر برم . من تو خونه می مونم ، مغازه بقالی ام رو دارم پس هیچ وقت از مرسدس استفاده نمی کنم . این ماشین خیلی تند تکون می خوره . اما فکرت خوب بود ممنونم . ملوین عزیز ترینم ، تو تنها پسری هستی که با فکر کوچیکت بعنوان هدیه ات منو خوشحال کردی . جوجه خیلی خوشمزه ای بود ! ممنونم !
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 56
نویسنده : smjh
عالم فروتن گويند که زمانی در شهری دو عالم می زيستند . روزی يکی از دو عالم که بسيار پرمدعا بود . کاسه گندمی بدست گرفت و بر جمعی وارد شد و گفت: اين کاسه گندم من هستم ( از نظر علم و ... ) و سپس دانه گندمی از آن برداشت و گفت : و اين دانه گندم هم فلان عالم است . و شروع کرد به تعريف از خود . خبر به گوش آن عالم فرزانه رسيد . فرمود به او بگوئيد : آن يک دانه گندم هم خودش است . من هيچ نيستم...
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 55
نویسنده : smjh
پادشاه در زمان های گذشته ، پادشاهی تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و برای اين كه عكس العمل مردم را ببيند خودش را در جايی مخفی كرد . بعضی از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از كنار تخته سنگ می گذشتند . بسياری هم غرولند می كردند كه اين چه شهری است كه نظم ندارد . حاكم اين شهر عجب مرد بی عرضه ای است و ... با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط بر نمی داشت . نزديك غروب ، يك روستايی كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود ، نزديك سنگ شد . بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناری قرار داد. ناگهان كيسه ای را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود ، كيسه را باز كرد و داخل آن سكه های طلا و يك يادداشت پيدا كرد . پادشاه در ان يادداشت نوشته بود : هر سد و مانعی می تواند شانسی برای تغيير زندگی انسان باشد .
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 52
نویسنده : smjh
به اندازه فاصله زانو تا زمین روزی دو مرد جوان نزد استادی آمدند و از او پرسيدند : فاصله بين دچار يك مشكل شدن تا راه حل يافتن برای حل مشكل چقدر است ؟ استاد اندكی تامل كرد و گفت : فاصله مشكل يك فرد و راه نجات او از آن مشكل برای هر شخصی به اندازه فاصله زانوی او تا زمين است . آن دو مرد جوان گيج و آشفته از نزد او بيرون آمدند و در بيرون مدرسه با هم به بحث و جدل پرداختند . اولی گفت : من مطمئنم منظور استاد معرفت اين بوده است كه بايد به جای روی زمين نشستن از جا برخاست و شخصا برای مشكل راه حلی پيدا كرد . با يك جا نشينی و زانوی غم در آغوش گرفتن هيچ مشكلی حل نمی شود. دومی كمی فكر كرد و گفت : اما اندرزهای پيران معرفت معمولا بار معنايی عميق تری دارند و به اين راحتی قابل بيان نيستند . آنچه تو می گويی هزاران سال است كه بر زبان همه جاری است و همه آن را می دانند . استاد منظور ديگری داشت. آن دو تصميم گرفتن نزد استاد باز گردند و از خود او معنای جمله اش را بپرسند . استاد با ديدن مجدد دو جوان لبخندی زد و گفت : وقتی يك انسان دچار مشكل می شود . بايد ابتدا خود را به نقطه صفر برساند . نقطه صفر وقتی است كه انسان در مقابل كائنات و خالق هستی زانو می زند و از او مدد می جويد . بعد از اين نقطه صفر است كه فرد می تواند بر پا خيزد و با اعتماد به همراهی كائنات دست به عمل زند . بدون اين اعتماد و توكل برای هيچ مشكلی راه حل پيدا نخواهد شد . باز هم می گويم... فاصله بين مشكلی كه يك انسان دارد با راه چاره او ، فاصله بين زانوی او و زمينی است كه بر آن ايستاده است .
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 57
نویسنده : smjh
خانم نظافتچی در امتحان پايان ترم دانشکده پرستاری ، استاد ما سوال عجيبی مطرح کرده بود . من دانشجوی زرنگی بودم و داشتم به سوالات به راحتی جواب می دادم تا به آخرين سوال رسيدم ، نام کوچک خانم نظافتچی دانشکده چيست ؟ سوال به نظرم خنده دار می آمد . در طول چهار سال گذشته ، من چندين بار اين خانم را ديده بودم . ولی نام او چه بود ؟ من کاغذ را تحويل دادم ، در حالی که آخرين سوال امتحان بی جواب مانده بود . پيش از پايان آخرين جلسه ، يکی از دانشجويان از استاد پرسيد : استاد ، منظور شما از طرح آن سوال عجيب چه بود ؟ استاد جواب داد : در اين حرفه شما افراد زيادی را خواهيد ديد . همه آنها شايسته توجه و مراقبت شما هستند ، بـايد آنها را بشناسيد و به آنهـا محبت کنيد حتـی اگر اين محبت فقط يک لبخنـد يا يک سلام دادن ساده باشد . من هرگز آن درس را فراموش نخواهم کرد .
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 58
نویسنده : smjh
عروس آبله رو دختر جوانی آبله سختی گرفت . نامزدش به عیادت او رفت . چند ماه بعد ، نامزد وی کور شد . موعد عروسی فرا رسید . مردم می گفتند : چه خوب ! عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش هم نابینا باشد . 20 سال بعد از ازدواج ، زن از دنیا رفت . مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود . همه تعجب کردند . مرد گفت : من کاری نکردم جز اینکه شرط عشق را به جا آوردم .
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 39
نویسنده : smjh
چیزهای کوچک زندگی بعد از حادثه یازدهم سپتامبر که منجر به فرو ریختن برج های دو قلوی معروف آمریکا شد ، یک شرکت از بازماندگان شرکتهای دیگری که از این حادثه جان سالم به در برده بودند خواست ، تا از فضای در دسترس شرکت آنها استفاده کنند در صبح روز ملاقات مدیر واحد امنیت ، داستان زنده ماندن این افراد را برای بقیه نقل کرد و همه این داستانها در یک چیز مشترک بودند و آن اتفاقات کوچک بود. چیزهای کوچک مدیر شرکت آن روز نتوانست به برج برسد چرا که روز اول کودکستان پسرش بود ، و باید شخصا در کودکستان حضور می یافت . همکار دیگر زنده ماند چون نوبت او بود که برای بقیه شیرینی دونات بخرد . یکی از خانمها دیرش شد چون ساعت زنگ دارش سر وقت زنگ نزد . یکی دیگر نتوانست به اتوبوس برسد . یکی دیگر غذا روی لباسش ریخته بود و به خاطر تعویض لباس تاخیر کرد . اتومبیل یکی دیگر روشن نشده بود . یکی دیگر درست موقع خروج از منزل به خاطر زنگ تلفن مجبور شده بود برگردد . یکی دیگر بچه اش تاخیر کرده بود و نتوانسته بود سر وقت حاضر شود . یکی دیگر تاکسی گیرش نیامده بود . و یکی دیگر که مرا تحت تاثیر قرار داده بود کسی بود که آن روز صبح یک جفت کفش نو خریده بود و با وسایل مختلف سعی کرد به موقع سر کار حاضر شود . اما قبل از اینکه به برج ها برسد روی پایش تاول زده بود و به همین خاطر کنار یک دراگ استور ایستاد تا یک چسب زخم بخرد ، به همین خاطر زنده ماند به همین خاطر هر وقت در ترافیکی گیر می افتم ، آسانسوری را از دست می دهم ، مجبورم برگردم تا تلفنی را جواب دهم و همه چیزهای کوچکی که آزارم می دهد ، با خودم فکر می کنم که خدا می خواهد در این لحظه زنده بمانم دفعه بعد هم که شما حس کردید صبحتان خوب شروع نشده است ، بچه ها در لباس پوشیدن تاخیر دارند ، نمی توانید کلید ماشین را پیدا کنید ، با چراغ قرمز رو به رو می شوید ، عصبانی یا ناراحت نشوید *** بدانید که خدا مشغول مواظبت از شماست ***
تاریخ : پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1400
بازدید : 50
نویسنده : smjh
ساحل و صدف مردی در کنار ساحل دورافتاده ای قدم می زد . مردی را در فاصله دور می بيند که مدام خم می شود و چيزی را از روی زمين بر می‌دارد و توی اقيانوس پرت می کند . نزديک تر می شود ، می‌بيند مردی بومی صدفهايی را که به ساحل می­ افتد در آب می‌اندازد . صبح بخير رفيق ، خيلی دلم مي­خواهد بدانم چه می­کنی ؟ اين صدفها را در داخل اقيانوس می اندازم . الآن موقع مد درياست و اين صدف ها را به ساحل دريا آورده و اگر آنها را توی آب نيندازم از کمبود اکسيژن خواهند مرد . دوست من ! حرف تو را می فهمم ولی در اين ساحل هزاران صدف اين شکلی وجود دارد . تو که نمی‌توانی آنها را به آب برگردانی خيلی زياد هستند و تازه همين يک ساحل نيست . نمی بينی کار تو هيچ فرقی در اوضاع ايجاد نمی­کند ؟ مرد بومی لبخندی زد و خم شد و دوباره صدفی برداشت و به داخل دريا انداخت و گفت : برای اين يکی اوضاع فرق کرد .
به وبلاگ من خوش آمدید

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران