عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 45
نویسنده : smjh
تاجر میمون روزی روزگاری در روستایی در هند، مردی به روستایی‌ها اعلام کرد که برای خرید هر میمون 20 دلار به آنها پول خواهد داد. روستایی‌ها هم که دیدند اطراف‌شان پر است از میمون به جنگل رفتند و شروع به گرفتن‌شان کردند و مرد هم هزاران میمون به قیمت 20 دلار از آنها خرید ولی با کم شدن تعداد میمونها روستایی‌ها دست از تلاش کشیدند. به همین خاطر مرد این بار پیشنهاد داد برای هر میمون به آنها 40 دلار خواهد پرداخت. با این شرایط روستایی‌ها فعالیت خود را از سر گرفتند. پس از مدتی، موجودی باز هم کمتر و کمتر شد تا روستاییان دست از کار کشیدند و برای کشاورزی سراغ کشتزارهای‌شان رفتند. این بار پیشنهاد به 45 دلار رسید و درنتیجه تعداد میمونها آنقدر کم شد که به سختی می‌شد میمونی برای گرفتن پیدا کرد. این‌ بار نیز مرد تاجر ادعا کرد که برای خرید هر میمون 60 دلار خواهد داد ولی چون برای کاری باید به شهر می‌رفت کارها را به شاگردش محول کرد تا از طرف او میمونها را بخرد. در غیاب تاجر، شاگرد به روستایی‌ها گفت: این همه میمون در قفس را ببینید، من آنها را به 50 دلار به شما خواهم فروخت تا شما پس از بازگشت مرد آنها را به 60 دلار به او بفروشید. روستایی ها که وسوسه شده بودند، پول‌هایشان را روی هم گذاشتند و تمام میمونها را خریدند. البته از آن به بعد دیگر کسی مرد تاجر و شاگردش را ندید و تنها روستایی ها ماندند و یک دنیا میمون.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 47
نویسنده : smjh
نشسته بر بساط صبحانه و آرام لقمه برمی­ داشت. گفتم: ظهر شده، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده­ ای؟ بنی آدم نصف روز خود را بی تو گذرانده ­اند. شیطان گفت: خود را بازنشسته کرده ­ام، پیش از موعد. گفتم: به راه عدل و انصاف بازگشته ­ای یا سنگ بندگی خدا به سینه می­ زنی؟ گفت: من دیگر آن شیطان توانای سابق نیستم. دیدم انسانها، آنچه را من شبانه به ده ها وسوسه پنهانی انجام می ­دادم، روزانه به صدها دسیسه آشکارا انجام می­ دهند. اینان را به شیطان چه نیاز است؟ شیطان درحالی که بساط خود را برمی­چید تا در کناری آرام بخوابد، زیر لب گفت: آن روز که خداوند گفت: بر آدم و نسل او سجده کن، نمی ­دانستم که نسل او در زشتی و دروغ و خیانت، تا کجا می تواند فرا رود، وگرنه در برابر آدم به سجده می­ رفتم و می­ گفتم که: همانا تو خود پدر منی.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 46
نویسنده : smjh
استخدام یک شرکت بزرگ قصد استخدام یک نفر را داشت. بدین منظور آزمونی برگزار کرد که یک پرسش داشت. پرسش این بود: شما در یک شب طوفانی در حال رانندگی هستید، از جلوی یک ایستگاه اتوبوس می‌گذرید، سه نفر داخل ایستگاه منتظر اتوبوس هستند، یک پیرزن که در حال مرگ است، یک پزشک که قبلاً جان شما را نجات داده است، یک خانم یا آقا که در رویاهایتان خیال ازدواج با او را دارید. شما می‌توانید تنها یکی از این سه نفر را سوار کنید، کدام را انتخاب خواهید کرد؟ دلیل خود را شرح دهید؟ قاعدتاً این آزمون نمی‌تواند نوعی تست شخصیت باشد زیرا هر پاسخی دلیل خودش را دارد. پیرزن در حال مرگ است، شما باید ابتدا او را نجات دهید، هر چند او خیلی پیر است و به هر حال خواهد مرد. شما باید پزشک را سوار کنید، زیرا قبلاً جان شما را نجات داده است و این فرصتی است که می‌توانید جبران کنید، اما شاید هم بتوانید بعداً جبران کنید. شما باید شخص مورد علاقه‌تان را سوار کنید، زیرا اگر این فرصت را از دست دهید ممکن است هرگز قادر نباشید مثل او را پیدا کنید. از دویست نفری که در این آزمون شرکت کردند، شخصی که استخدام شد دلیلی برای پاسخ خود نداد. او نوشته بود: سوئیچ ماشین را به پزشک می‌دهم تا پیرزن را به بیمارستان برساند و خودم به همراه همسر رویاهایم منتظر اتوبوس می‌مانیم.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 60
نویسنده : smjh
گرگ و شتر آورده­اند که گرگ و شتری هم منزل شدند و قرار گذاشتند که از آن پس جدایی از میان برداشته شود و دو خانواده یکی بشمار آمده و مابین کودکان آنها، تفاوتی نباشد. روزی شتر برای تلاش معاش به صحرا رفت و گرگ یکی از بچه­ های او را خورد و در گوشه­ ای خزید. چون سر و کله شتر از دور پیدا شد گرگ پیش دوید و گفت :ای برادر بیا که یکی از فرزندانمان نیست. شتر بیچاره نگران شد و پرسید: یکی از بچه­ های من یا تو؟ گرگ گفت: رفیق، باز هم که من و تویی کردی؟ یکی از آن پا پهن ها دیگر.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 42
نویسنده : smjh
آنچه خوبان همه دارند ما تنها داریم اعتماد السلطنه را می ­شناسید؟ وی از مقربان دربار ناصرالدین شاه قاجار بود و مدتی وزیر انطباعات شد و کتابی چند تالیف کرد. آورده ­اند روزی ناصرالدین شاه از همین آقا پرسید: در مملکت چه چیز بیش از همه داریم؟ گفت: قربان پزشک. شاه با تعجب پرسید: دلیل این سخنت چیست؟ اعتماد السلطنه گفت: پاسخش را خواهم گفت. دستمالی بست و وانمود کرد دندانش درد می ­کند. یکی گفت: شلغم جوشیده بخور. یکی گفت: هلیله بادام علاج است. یکی گفت: سریشم جوشیده سودمند است. حاصل آنکه هر کس فراخور دانش خود چیزی تجویز کرد. اعتماد السلطنه گفت: قربان تنها خواستم عرضی را که یک هفته پیش کردم تاکید کنم که در مملکت ما پزشک از همه چیز بیشتر است. اگر اعتماد السلطنه امروز زنده بود می دید نه تنها پزشک فراوان است، بلکه همه چیز از همه چیز فراوان است. سیاستمدار، ادیب، فیلسوف، مهندس، نویسنده، شاعر، نقاش، نانوا، خیاط، آشپز، باغبان و... و دلیل آن دو چیز است: یکی نبودن تخصص و دیگری داشتن ادعا. هر ایرانی کم و بیش امروزه مانند دو هزار سال پیش یونان قدیم فیلسوف است، یعنی از هر کاری، اندکی می­ داند یا ادعای دانستن آن را دارد و علت عقب ماندن و عدم سرعت در کارهای مملکت، نیز همین است. ایرانیان ادعا دارند: هر چه خوبان همه دارند ما تنها داریم.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 42
نویسنده : smjh
عشق و ازدواج شاگردی از استادش پرسید: عشق چیست؟ استاد در جواب گفت: به گندمزار برو و پرخوشه ­ترین شاخه را بیاور، اما در هنگام عبور از گندمزار، به یاد داشته که نمی ­توانی به عقب برگردی تا خوشه­ ای بچینی. شاگرد به گندمزار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسید: چه آوردی؟ شاگرد با حسرت جواب داد: هیچ، هر چه جلو می­ رفتم، خوشه­ های پرپشت ­تر می ­دیدم و به امید پیدا کردن پرپشت ­ترین، تا انتهای گندمزار رفتم. استاد گفت: عشق یعنی همین. شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست؟ استاد به سخن آمد که: به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور، اما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی. شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت. استاد پرسید که شاگرد را چه شد؟ او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم، انتخاب کردم. ترسیدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم. استاد باز گفت: ازدواج یعنی همین.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 33
نویسنده : smjh
مصاحبه با خدا خدا از من پرسید: دوست داری با من مصاحبه کنی؟ پاسخ دادم: اگر شما وقت داشته باشید. خدا لبخندی زد و پاسخ داد: زمان من ابدیت است، چه سؤالاتی در ذهن داری که دوست داری از من بپرسی؟ من سؤال کردم: چه چیزی در آدمها شما را بیشتر متعجب می ­کند؟ خدا جواب داد: اینکه از دوران کودکی خود خسته می ­شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و دوباره آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند. اینکه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می­ دهند و سپس پول خود را خرج می ­کنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره باز یابند. اینکه با نگرانی به آینده فکر می­ کنند و حال خود را فراموش می ­کنند، به گونه­ای که نه در حال و نه در آینده زندگی می ­کنند. اینکه به گونه ­ای زندگی می ­کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه­ ای می­ میرند که گویی هرگز نزیسته ­اند. دست خدا دست مرا دربر گرفت و مدتی به سکوت گذشت. سپس من سؤال کردم: به عنوان پرودگار، دوست داری که بندگانت چه درسهایی در زندگی بیاموزند؟ خدا پاسخ داد: اینکه یاد بگیرند نمی ­توانند کسی را وادار کنند تا بدانها عشق بورزد. تنها کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خود مورد عشق ورزیدن واقع شوند. اینکه یاد بگیرند که خوب نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند. اینکه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند. اینکه رنجش خاطر عزیزانشان تنها چند لحظه زمان می ­برد ولی ممکن است سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخمها التیام یابند. یاد بگیرند که فرد غنی کسی نیست که بیشترین­ ها را دارد، بلکه کسی است که نیازمند کمترین­ ها است. اینکه یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمی­ دانند که چگونه احساساتشان را بیان کنند یا نشان دهند. اینکه یاد بگیرند دو نفر می ­توانند به یک چیز نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند. اینکه یاد بگیرند کافی نیست همدیگر را ببخشند، بلکه باید خود را نیز ببخشند. با افتادگی خطاب به خدا گفتم: از وقتی که به من دادید سپاسگزارم، چیز دیگری هم هست که دوست داشته باشید آنها بدانند؟ خدا لبخندی زد و گفت: فقط اینکه بدانند من کنارشان هستم، همیشه.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 33
نویسنده : smjh
مدیریت مدیری سمت جدیدی را تحویل گرفت. بعد از پایان مراسم تودیع و معارفه، رئیس قبلی سه پاکت را که درشان بسته بود و شماره گذاری های از یک تا سه را داست به رئیس جدید تحویل داد و از او خواست وقتی دچار مشکل می ­شود، این پاکتها را به ترتیب باز کند. رئیس جدید، چند ماه بعد از شروع کار، احساس کرد که جریان امور دچار رکود شده است. پاکت شماره یک را باز کرد. در آن پاکت نوشته شده بود: برای توجیه همه مشکلات مرا سرزنش و مقصر بدان. رئیس جدید بعد از آن، در هر فرصتی، همه کمبودها را به گردن رئیس قبلی می­ انداخت. ولی این تدبیر هم بعد از چند ماه برش خود را از دست داد. رئیس جدید ناچار به سراغ پاکت دوم رفت. در آن نوشته شده بود: در مقابل هر پرسش و طرح هر مشکلی، از نوسازی ساختار سازمان صحبت کن. رئیس جدید مدتی هم با این ترفند که مشغول طرح برنامه جامعی برای نوسازی واحد زیر نظر خود است از مراجعه کنندگان می ­خواست صبر پیشه کنند و منتظر بمانند. پر واضح است که این راه حل هم موقتی بود و بعد از مدتی کارآیی خود را از دست داد. بعد از چند ماه رئیس جدید، که حالا ماه ها از شروع به کارش می­ گذشت، با ناامیدی به سراغ پاکت سوم رفت و آن را باز کرد. در آنجا نوشته شده بود: سه تا پاکت تهیه کن. گردآورنده : صادق | آرشيو نظرات
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 35
نویسنده : smjh
بندگی یکی از فقرای شهر هرات که در سوز و سرمای زمستان از برهنگی خود در رنج و عذاب بود وقتی چشمش به غلامان عمید (یکی از بزرگان دولت سلجوقی) افتاد و دید که آنان با وجود غلام بودن، جامه­ های فاخر و حریرین به بر کرده و کمربندِ زرین به میان بسته ­اند، منفعل شد و رو به آسمان نمود و با حسرت تمام گفت: خداوندا، بنده ­نوازی را از جناب عمید یاد بگیر. روزها وضع بدین منوال سپری شد که ناگهان شاه، عمید را به جرمی متهم کرد و به زندانش افکند و غلامان او را نیز به باد کتک گرفت و از آنان خواست که هر چه سریعتر گنجخانه عمید را لو دهند و غلامان در کمال جوانمردی طی یک ماه، شکنجه­ های هولناک شاه را تحمل کردند ولی لب به سخن نگشودند و راز ولی نعمتِ خود را فاش نساختند. تا اینکه شبی آن فقیر به خواب دید که هاتفی به او می ­گوید: ای گستاخ تو نیز بندگی را از غلامان عمید یاد بگیر.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 32
نویسنده : smjh
انسان از کجا تا به کجا لئوناردو داوینچی هنگام کشیدن تابلوی شام آخر دچار مشکل بزرگی شد: می­ بایست نیکی را به شکل عیسی و بدی را به شکل یهودا، از یاران مسیح که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند، تصویر می­ کرد. کار را نیمه تمام رها کرد تا مدل­ های آرمانیش را پیدا کند. روزی در یک مراسم همسرایی، تصویر کامل مسیح را در چهره یکی از آن جوانان همسرا یافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره ­اش اتودها و طرح­ هایی برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقریبأ تمام شده بود، اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل مناسبی پیدا نکرده بود. کاردینال مسئول کلیسا کم کم به او فشار می ­آورد که نقاشی دیواری را زودتر تمام کند. نقاش پس از روزها جستجو، جوان شکسته و ژنده ­پوش و مستی را در جوی آبی یافت. به زحمت از دستیارانش خواست او را تا کلیسا بیاورند، چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن نداشت. گدا را که درست نمی ­فهمید چه خبر است، به کلیسا آوردند: دستیاران سرپا نگه­ اش داشتند و در همان وضع، داوینچی از خطوط بی­ تقوایی، گناه و خودپرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداری کرد. وقتی کارش تمام شد، گدا که دیگر مستی کمی از سرش پریده بود، چشم­ هایش را باز کرد و نقاشی پیش رویش را دید و با آمیزه­ ای از شگفتی و اندوه گفت: من این تابلو را قبلأ دیده­ ام. داوینچی با تعجب پرسید: کی؟ سه سال قبل، پیش از آنکه همه چیزم را از دست بدهم. موقعی که در یک گروه همسرایی آواز می خواندم، زندگی پر رویایی داشتم و هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل نقاشی چهره عیسی شوم.
به وبلاگ من خوش آمدید

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران