عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 36
نویسنده : smjh
یک مشاور می‌میرد و در آن دنیا در صفی که هزاران نفر جلوی او بودند برای محاسبه اعمالش می‌ایستد. اندکی نگذشته بود که فرشته محاسب میز خود را ترک می‌کند و صف طولانی را طی کرده و به سمت مشاور می‌آید و به گرمی به او سلام کرده و احترام می‌گذارد. فرشته مشاور را به اول صف برده و او را بر روی مبل راحتی کنار میزش می‌نشاند. مشاور می‌گوید: من از این توجه شما سپاسگزارم، اما چه چیزی باعث شده که این گونه با من رفتار کنید؟ فرشته محاسب می‌گوید: ما برای افراد مسن احترام ویژه‌ای قائل می‌شویم. ما یک پردازش اولیه بر روی تمامی کارنامه‌های اعمال انجام داده‌ایم و من ساعاتی را که شما به عنوان ساعات مشاوره برای مشتریان خود اعلام کرده‌اید، جمع زدم. بر اساس محاسبه من، شما حداقل 193 سال سن دارید.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 32
نویسنده : smjh
دروغ های مادرم داستان من از زمان تولّدم شروع می‎شود. تنها فرزند خانواده بودم، سخت فقیر بودیم و تهی‎دست و هیچگاه غذا به اندازه کافی نداشتیم. روزی قدری برنج به دست آوردیم تا رفع گرسنگی کنیم. مادرم سهم خودش را هم به من داد، یعنی از بشقاب خودش به درون بشقاب من ریخت و گفت: فرزندم برنج بخور، من گرسنه نیستم. و این اوّلین دروغی بود که به من گفت. زمان گذشت و قدری بزرگتر شدم. مادرم کارهای منزل را تمام می‎کرد و بعد برای صید ماهی به نهر کوچکی که در کنار منزلمان بود می ‏رفت. مادرم دوست داشت من ماهی بخورم تا رشد و نموّ خوبی داشته باشم. یک دفعه توانست به فضل خداوند دو ماهی صید کند. به سرعت به خانه بازگشت و غذا را آماده کرد و دو ماهی را جلوی من گذاشت. شروع به خوردن ماهی کردم و اوّلی را تدریجاً خوردم. مادرم ذرّات گوشتی را که به استخوان و تیغ ماهی چسبیده بود جدا می‎کرد و می‎خورد، دلم شاد بود که او هم مشغول خوردن است. ماهی دوم را جلوی او گذاشتم تا میل کند. امّا آن را فوراً به من برگرداند و گفت: بخور فرزندم، این ماهی را هم بخور، مگر نمی‎دانی که من ماهی دوست ندارم؟ و این دروغ دومی بود که مادرم به من گفت. قدری بزرگتر شدم و ناچار باید به مدرسه می‎رفتم و آه در بساط نداشتیم که وسایل درس و مدرسه بخریم. مادرم به بازار رفت و با لباس‎فروشی به توافق رسید که قدری لباس بگیرد و به در منازل مراجعه کرده به خانم‎ها بفروشد و در ازاء آن مبلغی دستمزد بگیرد. شبی از شب‎های زمستان، باران می ‏بارید. مادرم دیر کرده بود و من در منزل منتظرش بودم. از منزل خارج شدم و در خیابان‎های مجاور به جستجو پرداختم و دیدم اجناس را روی دست دارد و به در منازل مراجعه می‎کند. ندا دردادم که: مادر بیا به منزل برگردیم، دیر وقت است و هوا سرد، بقیه کارها را بگذار برای فردا صبح. لبخندی زد و گفت: پسرم، خسته نیستم. و این دفعه سومی بود که مادرم به من دروغ گفت. به روز آخر سال رسیدیم و مدرسه به اتمام می‎رسید. اصرار کردم که مادرم با من بیاید. من وارد مدرسه شدم و او بیرون، زیر آفتاب سوزان، منتظرم ایستاد. موقعی که زنگ خورد و امتحان به پایان رسید، از مدرسه خارج شدم. مرا در آغوش گرفت و بشارت توفیق از سوی خداوند تعالی داد. در دستش لیوانی شربت دیدم که خریده بود من موقع خروج بنوشم. از بس تشنه بودم لاجرعه سر کشیدم تا سیراب شدم. مادرم مرا در بغل گرفته بود و نوش جان، گوارای وجود می ‏گفت. نگاهم به صورتش افتاد، دیدم سخت عرق کرده، فوراً لیوان شربت را به سویش گرفتم و گفتم، مادر بنوش. گفت: پسرم، تو بنوش، من تشنه نیستم. و این چهارمین دروغی بود که مادرم به من گفت. بعد از درگذشت پدرم، تأمین معاش به عهده مادرم بود، بیوه‎زنی که تمامی مسئولیت منزل بر شانه او قرار گرفت. می‏ بایستی تمامی نیازها را برآورده کند. زندگی سخت دشوار شد و ما اکثراً گرسنه بودیم. عموی من مرد خوبی بود و منزلش نزدیک منزل ما. غذای بخور و نمیری برایمان می‏ فرستاد. وقتی مشاهده کرد که وضعیت ما روز به روز بدتر می‏ شود، به مادرم نصیحت کرد که با مردی ازدواج کند که بتواند به ما رسیدگی نماید، چرا که مادرم هنوز جوان بود. امّا مادرم زیر بار ازدواج نرفت و گفت: من نیازی به محبّت کسی ندارم. و این پنجمین دروغ او بود. درس من تمام شد و از مدرسه فارغ‎التّحصیل شدم. بر این باور بودم که حالا وقت آن است که مادرم استراحت کند و مسئولیت منزل و تأمین معاش را به من واگذار نماید. سلامتش هم به خطر افتاده بود و دیگر نمی‏ توانست به در منازل مراجعه کند. پس صبح زود سبزی‎های مختلف می‏ خرید و فرشی در خیابان می ‏انداخت و می‏ فروخت. وقتی به او گفتم که این کار را ترک کند که دیگر وظیفه من بداند که تأمین معاش کنم. قبول نکرد و گفت: پسرم مالت را از بهر خویش نگه­دار، من به اندازه کافی درآمد دارم. و این ششمین دروغی بود که به من گفت. درسم را تمام کردم و وکیل شدم، ارتقاء رتبه یافتم. یک شرکت آلمانی مرا به خدمت گرفت. وضعیتم بهتر شد و به معاونت رئیس رسیدم. احساس کردم خوشبختی به من روی کرده است. در رؤیاهایم آغازی جدید را می‏ دیدم و زندگی بدیعی که سراسر خوشبختی بود. به سفرها می‏ رفتم. با مادرم تماس گرفتم و دعوتش کردم که بیاید و با من زندگی کند. امّا او که نمی‏ خواست مرا در تنگنا قرار دهد گفت: فرزندم، من به خوش‏گذرانی و زندگی راحت عادت ندارم. و این هفتمین دروغی بود که مادرم به من گفت. مادرم پیر شد و به سالخوردگی رسید. به بیماری سرطان ملعون دچار شد و لازم بود کسی از او مراقبت کند و در کنارش باشد. امّا چطور می ‏توانستم نزد او بروم که بین من و مادر عزیزم، شهری فاصله بود. همه چیز را رها کردم و به دیدارش شتافتم. دیدم بر بستر بیماری افتاده است. وقتی رقّت حالم را دید، تبسّمی بر لب آورد. درون دل و جگرم آتشی بود که همه اعضاء درون را می ‏سوزاند. سخت لاغر و ضعیف شده بود. این آن مادری نبود که من می‎‏شناختم. اشک از چشمم روان شد. امّا مادرم در مقام دلداری من بر آمد و گفت: گریه نکن پسرم، من اصلاً دردی احساس نمی‎کنم. و این هشتمین دروغی بود که مادرم به من گفت. وقتی این سخن را بر زبان راند، دیدگانش را بر هم نهاد و دیگر هرگز برنگشود. جسمش از درد و رنج این جهان رهایی یافت. این سخن را با جمیع کسانی می‎گویم که در زندگیشان از نعمت وجود مادر برخوردارند. این نعمت را قدر بدانید قبل از آن که از فقدانش محزون گردید. مادر دوستت دارم.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 30
نویسنده : smjh
طرح هدفمند منصور دوانیقی داستان از این قراره که منصور دوانیقی خلیفه دوم عباسی بعد از انتقال پایتخت به بغداد تصمیم گرفت برای دفاع از این شهر دور اونو دیوار بکشه، اما دلش نمی­ خواست پول ساختن دیوارو از جیب خودش بده. بنابراین تصمیم خاصی اتخاذ کرد. اون در شهر اعلام کرد که قراره سرشماری بشه و هر کس به تعداد اعضای خانواده یک سکه نقره دریافت خواهد کرد. مردم که هم طمعکار شده بودند و هم از بس به عوامل خلیفه مالیات داده بودند، خسته شده بودند، وقتی مامور ثبت میومد، اعضای خانواده رو زیاد می­ گفتند. مثلا اونی که اعضای خانوادش 4 نفر بودند تعداد رو 8 نفر می­ گفت و 8 سکه نقره می­ گرفت و مامور ثبت بعد از دادن 8 سکه نقره، یه پلاک رو سر در خونه نصب می ­کرد و تعداد اعضای خانواده رو روی اون حک می­ کردند. خلاصه بعد از اتمام سرشماری مردم سخت خوشحال بودند که سر منصورو کلاه گذاشتن. اما بلافاصله بعد از اتمام سرشماری خلیفه حکمی صادر کرد که: به منظور حفظ مملکت و دفاع از کیان کشور و ایجاد امنیت ما خلیفه مسلمین تصمیم گرفتیم که بر گرداگرد شهر دیوار بکشیم. بنابراین هر یک از سکنه شهر می ­بایست برای تامین امنیت، یک سکه طلا پرداخت نماید. بیچاره مردم شهر تازه فهمیدند چه خبره. حالا اونی که تعداد اعضای خانواده رو زیاد گفته بود و یک سکه نقره گرفته بود بایستی به ازای اون یه نفر، یه سکه طلا که قیمتش بیشتر از سکه نقره بود می پرداختند.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 40
نویسنده : smjh
غفلت ابوسعید را گفتند: کسى را می ­شناسیم که مقام او آنچنان است که بر روى آب راه می ­‏رود. شیخ گفت: کار دشوارى نیست، پرندگانى نیز باشند که بر روى آب پا می نهند و راه می روند. گفتند: فلان کس در هوا می ­‏پرد. گفت: مگسى نیز در هوا بپرد. گفتند: فلان کس در یک لحظه، از شهرى به شهرى می رود . گفت: شیطان نیز در یک دم، از شرق عالم به مغرب آن می ‏رود. این چنین چیزها، چندان مهم و قیمتى نیست، مرد آن باشد که در میان خلق نشیند و برخیزد و بخسبد و با مردم داد و ستد کند و با آنان درآمیزد و یک لحظه از خداى غافل نباشد.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 39
نویسنده : smjh
موهبت الهی روزی مردی خواب دید که مرده و پس از گذشتن از پلی به دروازه بهشت رسیده است. دربان بهشت به مرد گفت: برای ورود به بهشت باید صد امتیاز داشته باشید، کارهای خوبی را که در دنیا انجام داده ­اید، بگوئید تا من به شما امتیاز بدهم. مرد گفت: من با همسرم ازدواج کردم، 50 سال با او به مهربانی رفتار کردم و هرگز به او خیانت نکردم. فرشته گفت: این سه امتیاز. مرد اضافه کرد: من در تمام طول عمرم به خداوند اعتقاد داشتم و حتی دیگران را هم به راه راست هدایت می ­کردم. فرشته گفت: این هم یک امتیاز. مرد باز ادامه داد: در شهر نوانخانه ­ای ساختم و کودکان بی ­خانمان را آنجا جمع کردم و به آنها کمک کردم. فرشته گفت: این هم دو امتیاز. مرد درحالی که گریه می­ کرد گفت: با این وضع من هرگز نمی­ توانم داخل بهشت شوم مگر اینکه خداوند لطفش را شامل حال من کند. فرشته لبخندی زد و گفت: بله، تنها راه ورود بشر به بهشت موهبت الهی است و اکنون این لطف شامل حال شما شد و اجازه ورود به بهشت برایتان صادر شد.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 42
نویسنده : smjh
ارزش انفاق از عایشه نقل شده است که: روزی گوسفندی را ذبح کردیم و پیامبر (ص) تمام قسمتهای آن گوشت را به دیگران انفاق نمود و تنها کتفی از گوسفند باقی ماند. من به پیامبر عرض کردم: یا رسول الله (ص) از گوسفند تنها کتفی از آن باقی مانده است. رسول الله (ص) فرمودند: هر آنچه انفاق کردیم باقی است به غیر از این کتف.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 38
نویسنده : smjh
عذاب نافرمانی گویند در بنى اسرائیل مردى بود که می ­گفت: من در همه عمر خدا را نافرمانى کرده ‏­ام و بس گناه و معصیت که از من سر زده است، اما تاکنون زیانى و کیفرى ندیده­‏ ام. اگر گناه جزا دارد و گناهکار باید کیفر بیند، پس چرا ما را کیفرى و عذابى نمی ‏رسد!؟ در همان روزها، پیامبر قوم بنى اسرائیل نزد آن مرد آمد و گفت :خداوند می ‏­فرماید که ما تو را عذاب هاى بسیار کرده­‏ ایم و تو خود نمی ­‏دانى. آیا تو را از شیرینى عبادت خود محروم نکرده ­ایم؟ آیا در مناجات را بر روى تو نبسته‏ ایم؟ آیا امید به زندگى خوش در آخرت را از تو نگرفته ­ایم؟ عذابى بزرگ‏تر و سهمگین‏ تر از این می ‏خواهى؟
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 32
نویسنده : smjh
انتخاب وزیر پادشاهی می­ خواست نخست وزیرش را انتخاب کند. چهار اندیشمند بزرگ کشور فراخوانده شدند. آنان را در اتاقی قرار دادند و پادشاه به آنان گفت که: در اتاق به روی شما بسته خواهد شد و قفل اتاق، قفلی معمولی نیست و با یک جدول ریاضی باز خواهد شد، تا زمانی که آن جدول را حل نکنید نخواهید توانست قفل را باز کنید. اگر بتوانید مسئله را حل کنید می ­توانید در را باز کنید و بیرون بیایید. پادشاه بیرون رفت و در را بست. سه تن از آن چهار مرد بلافاصله شروع به کار کردند. اعدادی روی قفل نوشته شده بود، آنان اعداد را نوشتند و با آن اعداد، شروع به کار کردند. نفر چهارم فقط در گوشه­ ای نشسته بود. آن سه نفر فکر کردند که او دیوانه است. او با چشمان بسته در گوشه ­ای نشسته بود و کاری نمی­ کرد. پس از مدتی او برخاست، به طرف در رفت، در را هل داد، باز شد و بیرون رفت و آن سه تن پیوسته مشغول کار بودند. آنان حتی ندیدند که چه اتفاقی افتاد که نفر چهارم از اتاق بیرون رفته. وقتی پادشاه با این شخص به اتاق بازگشت، گفت: کار را بس کنید، آزمون پایان یافته و من نخست وزیرم را انتخاب کردم. آنان نتوانستند باور کنند و پرسیدند: چه اتفاقی افتاد؟ او کاری نمی ­کرد، او فقط در گوشه­ ای نشسته بود. او چگونه توانست مسئله را حل کند؟ مرد گفت: مسئله ­ای در کار نبود، من فقط نشستم و نخستین سؤال و نکته اساسی این بود که آیا قفل بسته شده بود یا نه؟ لحظه­ ای که این احساس را کردم فقط در سکوت مراقبه کردم. کاملأ ساکت شدم و به خودم گفتم که از کجا شروع کنم؟ نخستین چیزی که هر انسان هوشمندی خواهد پرسید این است که آیا واقعأ مسأله ­ای وجود دارد، چگونه می ­توان آن را حل کرد؟ اگر سعی کنی آن را حل کنی تا بی ­نهایت به قهقرا خواهی رفت، هرگز از آن بیرون نخواهی رفت. پس من فقط رفتم که ببینم آیا در، واقعأ قفل است یا نه و دیدم قفل باز است. پادشاه گفت: آری، کلک در همین بود، در قفل نبود، قفل باز بود. من منتظر بودم که یکی از شما پرسش واقعی را بپرسد و شما شروع به حل آن کردید، در همین جا نکته را از دست دادید. اگر تمام عمرتان هم روی آن کار می­ کردید نمی ­توانستید آن را حل کنید. این مرد، می ­داند که چگونه در یک موقعیت هشیار باشد. پرسش درست را او مطرح کرد.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 34
نویسنده : smjh
رنج شیطان روزى پیامبر اکرم صلى ‏الله ‏علیه ‏و آله از راهى عبور می کرد. در راه شیطان را دید که خیلى ضعیف و لاغر شده است. از او پرسید: چرا به این روز افتاده ­اى؟ گفت: یا رسول ‏الله از دست امت تو رنج می ­‏برم و در زحمت‏ بسیار هستم. پیامبر فرمودند: مگر امت من با تو چه کرده ­اند؟ گفت: یا رسول ‏الله، امت ‏شما شش خصلت دارند که من طاقت دیدن و تحمل این خصایص را ندارم. اول اینکه هر وقت ‏به هم می رسند سلام می کنند. دوم اینکه با هم مصافحه (دست دادن) می ­کنند. سوم آنکه، هر کارى را که می خواهند انجام دهند «ان‏ شاء الله» می گویند. چهارم از این خصلت­ها آن است که استغفار از گناهان می ­کنند. پنجم اینکه تا نام شما را می شنوند صلوات می ‏فرستند. ششم آن که ابتداى هر کارى «بسم الله الرحمن الرحیم‏» می گویند.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 40
نویسنده : smjh
کار تیمی باران بشدت می ­بارید و مرد درحالیکه ماشین خود را در جاده پیش می راند، ناگهان تعادل اتومبیل بهم خورده و از نرده­ های کنار جاده به سمت خارج منحرف شد. از حُسن امر، ماشین صدمه ­ای ندید، اما لاستیک های آن داخل گل و لای گیر کرد و راننده هر چه سعی نمود نتوانست آن را از گل بیرون بکشه. بناچار زیر باران از ماشین پیاده شد و بسمت مزرعه مجاور دوید و در زد. کشاورز پیر که داشت کنار اجاق استراحت می­ کرد به آرومی اومد دم در و بازش کرد. راننده ماجرا رو شرح داد و ازش درخواست کمک کرد. پیرمرد گفت که ممکنه از دستش کاری بر نیاد اما اضافه کرد که: بذار ببینم فردریک چیکار می ­تونه برات بکنه. لذا با هم به سمت طویله رفتند و کشاورز افسار یه قاطر پیر رو گرفت و با زور اونو کشید بیرون. تا رانندهه شکل و قیافه قاطر رو دید، باورش نشد که این حیوون پیر و نحیف بتونه کمکش کنه، اما چه می­ شد کرد، در اون شرایط سخت به امتحانش می­ ارزید. با هم به کنار جاده رسیدند و کشاورز طناب رو به اتومبیل بست و یه سر دیگه ­اش رو محکم چفت کرد دور شونه ­های فردریک یا همون قاطره و سپس با زدن ضربه رو پشت قاطر داد زد: یالا، پل فردریک، هری تام، فردریک تام، هری پل... یالا سعیتون رو بکنین، آهان فقط یک کم دیگه، یه کم دیگه، خوبه تونستین. راننده با ناباوری دید که قاطر پیر موفق شد اتومیبل رو از گل بیرون بکشه. با خوشحالی زائدالوصفی از کشاورز تشکر کرد و در حین خداحافظی ازش این سوال رو کرد: هنوز هم نمی تونم باور کنم که این حیوون پیر تونسته باشه، حتما هر چی هست زیر سر اون اسامی دیگه است، نکنه یه جادوئی در کاره؟ کشاورز پاسخ داد: ببین عزیزم، جادوئی در کار نیست، اون کار رو کردم که این حیوون باور کنه عضو یه گروهه و داره یک کار تیمی می­ کنه، آخه می­ دونی قاطر من کوره.
به وبلاگ من خوش آمدید

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران