عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 39
نویسنده : smjh
طلبه جوان و دختر فراری شب هنگام محمد باقر(طلبه جوان) در اتاق خود مشغول مطالعه بود که به ناگاه دختری وارد اتاق او شد. در را بست و با انگشت به طلبه بیچاره اشاره کرد که سکوت کند و هیچ نگوید. دختر پرسید: شام چی داری؟ طلبه آنچه را که حاضر کرده بود آورد و سپس دختر که شاهزاده بود و به خاطر اختلاف با زنان حرمسرا خارج شده بود، در گوشه‌ای از اتاق خوابید .صبح که دختر از خواب بیدار شد و از اتاق خارج شد، ماموران شاهزاده خانم را همراه طلبه جوان نزد شاه بردند. شاه عصبانی پرسید: چرا شب به ما اطلاع ندادی؟ محمد باقر گفت: شاهزاده تهدید کرد که اگر به کسی خبر دهم مرا به دست جلاد خواهد داد. شاه دستور داد که تحقیق شود که آیا این جوان خطائی کرده یا نه؟ و بعد از تحقیق، از محمد باقر پرسید: چطور توانستی در برابر نفست مقاومت نمائی؟ محمد باقر 10 انگشت خود را نشان داد و شاه دید که تمام انگشتانش سوخته و علت را پرسید. طلبه گفت: چون او به خواب رفت، نفس اماره مرا وسوسه می­ نمود. هر بار که نفسم وسوسه می کرد یکی از انگشتان را بر روی شعله سوزان شمع می‌گذاشتم تا طعم آتش جهنم را بچشم و بالاخره از سرشب تا صبح بدین وسیله با نفس مبارزه کردم و به فضل خدا، شیطان نتوانست مرا از راه راست منحرف کند و ایمانم را بسوزاند . شاه عباس از تقوا و پرهیزکاری او خوشش آمد و دستور داد همین شاهزاده را به عقد میر محمد باقر درآوردند و به او لقب میرداماد داد و امروزه تمام علم دوستان، از وی به عظمت و نیکی یاد کرده و نام و یادش را گرامی می­ دارند. از مهمترین شاگردان وی می­توان به ملاصدرا اشاره نمود.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 34
نویسنده : smjh
بهترین مدال چند سال پيش در جريان بازی­های پارالمپيك(المپيك معلولين) در شهر سياتل آمريكا 9 نفر از شركت كنندگان دو 100 متر پشت خط آغاز مسابقه قرار گرفتند. همه اين 9 نفر افرادی بودند كه ما آنها را عقب مانده ذهنی و جسمی می ­خوانيم. آنها با شنيدن صدای تپانچه حركت كردند. بديهی است كه آنها هرگز قادر به دويدن با سرعت نبودند و حتی نمی ­توانستند به سرعت قدم بردارند بلكه هر يك به نوبه خود با تلاش فراوان می ­كوشيد تا مسير مسابقه را طی كرده و برنده مدال پارالمپيك شود. ناگهان در بين راه مچ پای يكی از شركت كنندگان پيچ خورد. اين دختر يكی دو تا غلت روی زمين خورد و به گريه افتاد. هشت نفر ديگر صدای گريه او را شنيدند، آنها ايستادند، سپس همه به عقب بازگشتند و به طرف او رفتند. يكی از آنها كه مبتلا به سندروم داون(عقب ماندگی شديد جسمی و روانی) بود، خم شد و دختر گريان را بوسيد و گفت: اين دردت رو تسكين ميده. سپس هر 9 نفر بازو در بازوی هم انداختند و خود را قدم زنان به خط پايان رساندند. در واقع همه آنها اول شدند. تمام جمعيت ورزشگاه به پا خواستند و 10 دقيقه برای آنها كف زدند.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 30
نویسنده : smjh
ریاضت حاج آقا مجتهدى يك اربعين در كوه خضر رياضت كشيدند. كوه خضر بالاى مسجد جمكران است كه بيشتر اوليا خدا در اين كوه رياضت می­ كشند. آقاى مجتهدى هم چند تا رياضت­ هايش را در آنجا كشيدند و يك مدتى در قم بودند. می گفت: ايشان وقتى اربعينش تمام شد بنا شد به منزل ما بيايد. ما رفتيم ايشان را آورديم. وقتى منزل آمدند، جوراب­هايشان را در آوردند كه وضو بگيرند. بعد از وضو دستمالشان را از جيب بيرون آورند كه دست و صورتشان را خشك كنند، يك وقت متوجه يك مورچه شدند كه توى جيبشان و توى دستمالشان بود. ايشان وقتى اين مورچه را ديد. فرمود: اين حيوان را من از آنجا آورده ­ام، الآن بايد پياده اين حيوان را ببرم تا تنبيه شوم كه ديگر هواسم را جمع كنم و اين حيوان را از زندگيش نيندازم. و پياده تا كوه خضر رفتند و برگشتند و سوار وسيله هم نشدند و گفتند: بايد تنبيه شوم تا هواسم را جمع كنم و حيوانى را سرگردان نكنم. خُب مراعات می كنند كه خدا اين چيزها را به ايشان می دهد كه گوشش همه چيز را می شنيد و چشمش همه چيز را می ­ديد.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 40
نویسنده : smjh
بازاریابی دو گدا تو یه خیابون شهر رم کنار هم نشسته بودن. یکیشون یه صلیب گذاشته بود جلوش، اون یکی یه ستاره داوود. مردم زیادی که از اونجا رد میشدن به هر دو نگاه می کردن ولی فقط تو کلاه اونی که پشت صلیب نشسته بود پول مینداختن. یه کشیش که از اونجا رد میشد مدتی ایستاد و دید که مردم فقط به گدایی که پشت صلیبه پول میدن و هیچ کس به گدای پشت ستاره داوود چیزی نمیده. رفت جلو و گفت: رفیق بیچاره من، متوجه نیستی؟ اینجا یه کشور کاتولیکه، تازه مرکز مذهب کاتولیک هم هست، پس مردم به تو که ستاره داوود گذاشتی جلوت پول نمیدن، به خصوص که درست نشستی بغل دست یه گدای دیگه که صلیب داره جلوش. در واقع از روی لجبازی هم که باشه مردم به اون یکی پول میدن نه به تو. گدای پشت ستاره داوود بعد از شنیدن حرفهای کشیش رو کرد به گدای پشت صلیب و گفت: هی موشه نگاه کن کی اومده به برادران گلدشتین بازاریابی یاد بده؟ گلدشتین یه اسم فامیل معروف یهودیه.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 30
نویسنده : smjh
رزق و روزی روزی حضرت سلیمان(ع) در کنار دریا نشسته بود، نگاهش به مورچه­ ای افتاد که دانه گندمی را با خود به طرف دریا حمل می­ کرد. حضرت سلیمان همچنان به او نگاه می­ کرد که دید او نزدیک آب رسید. در همان لحظه قورباغه­ ای سرش را از آب دریا بیرون آورد و دهانش را گشود، مورچه به داخل دهان او وارد شد و قورباغه به درون آب رفت. حضرت سلیمان مدتی در این مورد به فکر فرو رفت و شگفت ­زده فکر می­ کرد، ناگاه دید آن قورباغه سرش را از آب بیرون آورد و دهانش را گشود، آن مورچه از دهان او بیرون آمد، ولی دانه گندم را همراه خود نداشت. سلیمان(ع) آن مورچه را طلبید و سرگذشت او را پرسید؟ مورچه گفت: ای پیامبر خدا در قعر این دریا سنگی تو خالی وجود دارد و کرمی در درون آن زندگی می کند. خداوند آن را در آنجا آفرید، او نمی تواند از آنجا خارج شود و من روزی او را حمل می­ کنم. خداوند این قورباغه را مامور کرده مرا درون آب دریا به سوی آن کرم حمل کرده و ببرد. این قورباغه مرا به کنار سوراخی که در آن سنگ است می­ برد و دهانش را به درگاه آن سوراخ می­ گذارد، من از دهان او بیرون آمده و خود را به آن کرم می­ رسانم و دانه گندم را نزد او می­ گذارم و سپس باز می گردم و به دهان همان قورباغه که در انتظار من است وارد می ­شوم، او در میان آب شناوری کرده مرا به بیرون آب دریا می­ آورد و دهانش را باز می ­کند و من از دهان او خارج می ­شوم. حضرت سلیمان به مورچه گفت: وقتی که دانه گندم را برای آن کرم می­ بری آیا سخنی از او شنیده­ ای؟ مورچه گفت: آری، او می­ گوید: ای خدایی که رزق و روزی مرا درون این سنگ در قعر این دریا فراموش نمی­ کنی، رحمتت را نسبت به بندگان با ایمانت فراموش نکن.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 33
نویسنده : smjh
میز ریاست پشت میز ریاستم لم داده بودم. پیرمرد مدتی بود منتظر موافقت من با درخواستش بود. چهره آرامش مجبورم کرد خیلی معطلش نکنم، موافقتنامه رو با غرور امضاء کردم و از اون جایی که حدس می ­زدم خوندن و نوشتن ندونه با اشاره به جوهر روی میز بهش فهموندم که اثر انگشتش روی نامه لازمه. با متانت خاصی قلم زیباشو از جیبش بیرون آورد و با خط خوشی نامشو نوشت و امضاء کرد. کمی خودمو جمع و جور کردم و مجذوب خط خوشش بودم که نامش توجهمو جلب کرد، آموزگار کلاس اول دبستانم بود...
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 27
نویسنده : smjh
نجس ترین چیز دنیا روزی پادشاهی اين سوال برايش پيش می­ آيد و می­ خواهد بداند که نجس ­ترين چيزها در دنيای خاکی چيست. برای همين کار، وزيرش را مامور می­ کند که برود و اين نجس ­ترين نجس­ ترينها را پيدا کند و در صورتی که آنرا پيدا کند و يا هر کسی که بداند، تمام تخت و تاجش را به او بدهد. وزير هم عازم سفر می ­شود و پس از يکسال جستجو و پرس و جو از افراد مختلف به اين نتيجه رسيد که با توجه به حرفها و صحبت های مردم بايد پاسخ، همين مدفوع آدميزاد اشرف باشد. عازم ديار خود می شود، در نزديکی­ های شهر چوپانی را می­ بيند و به خود می­ گويد بگذار از او هم سؤال کنم، شايد جواب تازه ­ای داشت. بعد از صحبت با چوپان، او به وزير می­ گويد من جواب را می ­دانم، اما يک شرط دارد و وزير نشنيده شرط را می­ پذيرد. چوپان هم می گويد تو بايد مدفوع خودت را بخوری. وزير آنچنان عصبانی می­ شود که می ­خواهد چوپان را بکشد ولی چوپان به او می­ گويد تو می­ توانی من را بکشی، اما مطمئن باش پاسخی که پيدا کرده­ ای غلط است، تو اين کار را بکن، اگر جواب قانع کننده ­ای نشنيدی من را بکش. خلاصه وزير به خاطر رسيدن به تاج و تخت هم که شده قبول می ­کند و آن کار را انجام می­ دهد. سپس چوپان به او می­ گويد: کثيف ­ترين و نجس ­ترين چيزها طمع است که تو به خاطرش حاضر شدی آنچه را فکر می­ کردی نجس ­ترين است بخوری.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 33
نویسنده : smjh
زن و مرد روز اول: مرد از راه می­رسه، ناراحت و عبوس. زن: چی شده؟ مرد: هیچی و در دل از خدا می­خواد که زنش بی ­خیال شه و بره پی کارش. زن حرف مرد رو باور نمی ­کنه: یه چیزیت هست، بگو. مرد برای اینکه اثبات کنه راست می­گه لبخند می­زنه. زن اما می­فهمه مرد دروغ میگه: راستشو بگو، یه چیزیت هست. تلفن زنگ می­زنه .دوست زن پشت خطه .ازش می­خواد حاضر شه تا با هم برن استخر. از صبح قرارشو گذاشتن. مرد در دلش خدا خدا می­کنه که زن زودتر بره . زن خطاب به دوستش: متاسفم عزیزم، جدا متاسفم که بدقولی می­ کنم، شوهرم ناراحته و نمی ­تونم تنهاش بذارم. مرد داغون می­شه، می­ خواست تنها باشه. روز دوم: مرد از راه می­رسه . زن ناراحت و عبوسه . مرد: چی شده؟ زن: هیچی و در دل از خدا می­خواد که شوهرش برای فهمیدن مساله اصرار کنه و نازشو بکشه. مرد حرف زن رو باور می­کنه و میره پی کارش. زن برای اینکه اثبات کنه دروغ می­گه دو قطره اشک می­ریزه. مرد اما باز هم نمی­فهمه زن دروغ میگه. تلفن زنگ می­زنه .دوست مرد پشت خطه .ازش می­خواد حاضر شه تا با هم برن استخر. از صبح قرارشو گذاشتن . زن در دلش خدا خدا می­کنه که مرد نره . مرد خطاب به دوستش: الان راه می­ افتم. زن داغون می­شه، نمی­ خواست تنها باشه. و این داستان سالهای سال ادامه داشت و زن و مرد در کمال خوشبختی و تفاهم در کنار هم روزگار گذراندند.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 34
نویسنده : smjh
بگو انشاالله ملانصرالدین روزی به بازار رفت تا دراز گوشی بخرد. مردی پیش آمد و پرسید: کجا می ­روی؟ گفت: به بازار تا درازگوشی بخرم. مرد گفت: انشاالله بگوی. گفت: اینجا چه لازم که این سخن بگویم؟ درازگوش در بازار است و پول در جیبم. چون به بازار رسید پولش را بدزدیدند. چون باز می­ گشت، همان مرد به استقبالش آمد و گفت: از کجا می ­آیی؟ گفت: از بازار می­ آیم انشاالله، پولم را زدند انشاالله ،خر نخریدم انشاالله و دست از پا درازتر بازگشتم انشاالله.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 39
نویسنده : smjh
حسین رضازاده به گزارش طلبه بلاگ، رضا رشیدپور مجری صدا و سیمای کشورمان در ادامه یکی از یادداشتهای خود با عنوان :عجیب اما واقعی که در وبلاگ شخصی ­اش (فقط چند خط) منتشر کرده است به نقل خاطره ­ای خواندنی از حسین رضازاده از زبان هادی ساعی پرداخته. حسین رضازاده از المپیک برگشته بود. هر کسی می­ خواست خودی نشان بدهد و از او تقدیر کند. کارخانه ها و شرکت­ها از هم سبقت می­ گرفتند. سایپا تصمیم گرفته بود یک ماکسیما به رضازاده بدهد. مراسمی برگزار کردند. من هم دعوت بودم. گروه موزیک ارتش سرود ملی زد و قرآن تلاوت شد و مدیرعامل سایپا روی صحنه رفت و کلی از سجایای اخلاقی جهان پهلوان حسین رضازاده تعریف کرد. مجری برنامه از حاضران خواست که چند دقیقه به محوطه باز تالار بروند تا کلید خودرو در حضور عکاسان و خبرنگاران به رضازاده هدیه شود. حالا جمعیتی نزدیک به هزار نفر کنار ماکسیما ایستاده ­ایم تا مدیرعامل سایپا کلید را به رضازاده بدهد. فلاش مکرر دوربینها این صحنه را ثبت می ­کنند. حسین کلید را گرفت و سوار ماشین شد. چند دور مقابل دوربینها چرخید و از درب محوطه بیرون رفت. گفتند لابد رفت تا ماشین را امتحان کند و الان بر می­ گردد. هزار مهمان و خبرنگار و مدیران سایپا نزدیک به یک ساعت چشمشان به در خشک شد ولی جهان پهلوان برنگشت. کمی نگران شدم و به موبایلش زنگ زدم. بلافاصله گوشی را برداشت. پرسیدم که حسین کجا رفتی آخه؟ اینها همه منتظرند. با خونسردی کامل گفت: من الان تو راه اردبیلم، ازشون تشکر کن، بگو ماشین خوبیه، دستشون درد نکنه. هم به شدت تعجب کرده بودم و هم از ته دلم می­ خندیدم.
به وبلاگ من خوش آمدید

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران