عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 40
نویسنده : smjh
زنی خوش سرانجام فرستاده امام باقر علیه­ السلام به امر ایشان، با کیسه‌اى پول به سراغ برده فروش آمده است. مى شنود که: تمام برده ها را فروختم، جز دو کنیز بیمار. کنیز را نشان می ­دهد و قیمت را هفتاد دینار اعلام می کند. فرستاده امام تخفیف می خواهد. برده فروش نمی ­پذیرد. فرستاده کیسه را به او می دهد و می ­گوید: جز این چیزى ندارم، نمی دانم چقدر است. برده فروش دینارها را می ­شمارد. دقیقا هفتاد تا. متحیّرانه به کنیز خیره می شود، کنیزى که نمی ­داند از مصدر غیب آمده‌اند تا به همسرى و مادرى ولایت، مفتخرش سازند. دستهاى خسته و پریشان حمیده، به اذن پدرانه امام باقر علیه ­السلام در دستِ صادق آل محمد صلى الله علیه و آله قرار می گیرد. حمیده به علم و حکمت راه می یابد و آنچنان در محضر امام تعالى می ­یابد که گاه احکام شرع را به زنان می ­آموزد. امروز در مسیر تشرّف به خانه خدا، در روستاى ابواء کاروان می ­ایستد. هنگام صرف غذاست. امام صادق علیه­ السلام به تدارک غذایى براى همسر باردار خویش مشغول است. حال آنکه آن سو، درد، وجود حمیده را فرا گرفته است. پیش از این امام به حمیده خاتون سفارش فرموده که هنگام اثر وضع حمل، او را خبر کند و بانو چنین کرده است. آن روز امام به حمیده فرموده بود: این فرزند با دیگران فرق دارد. اکنون امام صادق علیه ­السلام با هیجانى پدرانه خود را به بانویش می ­رساند. لحظاتى بعد صداى گریه نوزاد، آرامش زندگى را طنین می دهد و شوقى عارفانه را در دل پدر رقم می ­زند. نوزاد هنگام تولد سرش را به سوى آسمان بلند می ­کند، دست­هایش را بر زمین می گذارد و شهادت می دهد: لا اله الا اللّه. حمیده حیرت نمی کند، چرا که بارها از همسر خود شنیده است: این نشانه رسول خدا صلى الله علیه و آله و امامان پس از اوست. منبع: تبیان. نوشته‌: محبوبه زارع. تنظیم: گروه دین و اندیشه - عسگری
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 35
نویسنده : smjh
مشتری خود را بشناسید یکی از نمایندگان فروش شرکت کوکاکولا، مایوس و ناامید از خاورمیانه بازگشت. دوستی از وی پرسید: چرا در کشورهای عربی موفق نشدی؟ وی جواب داد: هنگامی که من به آنجا رسیدم مطمئن بودم که می ­توانم موفق شوم و فروش خوبی داشته باشم، اما مشکلی که داشتم این بود که من عربی نمی­ دانستم، لذا تصمیم گرفتم که پیام خود را از طریق پوستر به آنها انتقال دهم. بنابراین سه پوستر زیر را طراحی کردم: پوستر اول: مردی را نشان می­ داد که خسته و کوفته در بیابان بیهوش افتاده بود. پوستر دوم: مردی که در حال نوشیدن کوکا کولا بود را نشان می­ داد. پوستر سوم: مردی بسیار سرحال و شاداب را نشان می ­داد. پوسترها را در همه جا چسباندم. دوستش از وی پرسید: آیا این روش به کار آمد؟ وی جواب داد: متاسفانه من نمی­ دانستم عربها از راست به چپ می­ خوانند و لذا آنها ابتدا تصویر سوم، سپس دوم و بعد اول را دیدند. قبل از هر کار جدیدی باید مطالعات اولیه به صورت کامل با در نظر گرفتن همه جوانب انجام بشه.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 27
نویسنده : smjh
نشانه های بهشت و جهنم عابدی ‌كنار جاده نشسته‌ بود و با چشمان بسته‌ در حال تفكر بود. ناگهان تمركزش با صدای گوشخراش يك جنگجوی سامورايی به هم خورد: پيرمرد، بهشت و جهنم را به من نشان بده. عابد به سامورايی نگاهی‌ كرد و لبخندی ‌زد. سامورايی ‌از اينكه ‌می‌ديد عابد بی‌توجه به شمشيرش، فقط به او لبخند می‌زند، برآشفته شد، شمشيرش را بالا برد تا گردن عابد را بزند. عابد به آرامی ‌گفت: خشم تو نشانه‌ای از جهنم است. سامورايی ‌با اين حرف آرام شد، نگاهش‌ را به عابد انداخت و به او لبخند زد. آنگاه عابد گفت: اين هم نشانه ‌بهشت.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 44
نویسنده : smjh
علت تفاوت عقاید خاطره ­ای که می­ خواهم تعریف کنم مربوط به زمانی است که من در دبستان تحصیل می ­کردم. این خاطره را هیچ گاه فراموش نمی­ کنم. به یاد دارم که با یکی از همکلاسی­ هایم بر سر موضوعی بحث شدیدی داشتیم و هر یک از ما بر این باور بودیم که درست می­ گوید و دیگری در اشتباه است. آموزگار ما تصمیم گرفت که با حل مشکلمان درس خوبی به ما بدهد. او ما را در دو طرف میزش نشاند و یک لیوان بزرگ سفالی را وسط میز گذاشت. لیوان به رنگ مشکی بود. بعد از من پرسید: لیوان چه رنگی است؟ و من پاسخ دادم مشکی، سپس از دوستم پرسید و او جواب داد: سفید. هر دو با تعجب به هم نگاه کردیم. معلم از ما خواست جایمان را با هم عوض کنیم و هنگامی که در جای دوستم نشستم با تعجب دیدم که لیوان سفید است و دوستم هم گفت که لیوان سیاه است. در واقع دو نیمه لیوان رنگ­های متفاوتی داشتند و هر یک از ما در جایگاه خودمان فقط نیمی از لیوان را می ­دیدیم و تصور می­ کردیم که همه لیوان همین رنگ است. معلم به ما یاد داد که برای قضاوت در مورد افکار و عقاید هر کسی باید بتوانیم خودمان را در جای او قرار دهیم و از منظر او به موقعیت نگاه کنیم، آنگاه بفهمیم که آیا درست می ­گوید یا خیر.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 28
نویسنده : smjh
اسرار وضو شستن صورت در وضو یعنی: خدایا هر گناهی که با این صورت انجام داده­ ام، آن را شستشو می­ کنم که با صورت پاک به جانب تو عبادت کنم. شستن دست در وضو یعنی: خدایا گناه دست شستم و گناهانی را که با دستم مرتکب شده­ ام را پاک می ­کنم. مسح سر در وضو یعنی: خدایا از هر خیال باطل و هوس خام که در سر پرورانده­ ام، سرم را تطهیر می ­کنم و خیالهای باطل را از سر به دور می­ اندازم. مسح پاها در وضو یعنی: خدایا من از جای بد رفتن و گناه، پا می­ کشم و این پا را از هر گناهی که انجام داده­ ام تطهیر می­ کنم.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 30
نویسنده : smjh
همیشه کسی پشت پنجره است پسر کوچولو به همراه خواهرش برای دیدن مادربزرگش به مزرعه رفته بود. مادربزرگش یک تیر و کمان به او هدیه داد تا با آن بازی کند. پسرک در مزرعه و جنگل می ­دوید و با تیر و کمان نشانه­ گیری می کرد ولی نمی ­توانست به هدف بزند. وقتی خسته از بازی به سوی خانه می­ رفت اردک خانگی مادربزرگ را دید و برای شوخی به سمت او نشانه رفت و تیری رها کرد. در کمال ناباوری تیر بر سر اردک خورد و او را کشت. پسرک با ناراحتی و از ترس، اردک را پای درختی زیر خاک پنهان کرد، ولی متوجه شد که خواهرش کارهای او را دیده است. بعد از صرف شام مادربزرگ به دختر گفت: برای شستن ظرف­ها به من کمک کن ولی دختر پاسخ داد: مادربزرگ برادرم به من گفته که می­ خواهد برای شستن ظرف­ها به شما کمک کند و رو به برادرش کرد و گفت: ماجرای اردک را که فراموش نکرده­ ای؟ پسرک به آشپزخانه رفت تا به مادربزرگ کمک کند. روز بعد مادربزرگ گفت: امروز می ­خواهیم به ماهیگیری برویم و باید برای ناهارمان ساندویچ درست کنیم، شما هم باید به من کمک کنید. دختر گفت: برادرم به من گفته که می ­خواهد تنهایی ساندویچ­ ها را آماده کند و آهسته رو به او کرد و گفت: اردک را که یادت هست؟ پسر هم به سراغ آماده کردن ساندویچ ­ها رفت. به همین ترتیب دختر در هر فرصتی پسرک را مجبور می­ کرد تا کارهای او را انجام دهد. چند روز گذشت و پسر از وضعی که به وجود آمده بود خسته شد. پیش مادربزرگ رفت و به او گفت: من کار بدی انجام داده ­ام و ماجرا را برای او تعریف کرد. مادربزرگ لبخندی زد، او را در آغوش گرفت و گفت: می ­دانم پسرم، من پشت پنجره بودم و همه چیز را دیدم، ولی چون تو را خیلی دوست دارم تو را بخشیدم. می­ خواستم ببینم تا کی می ­توانی به خواهرت اجازه بدهی به خاطر خطایی که انجام داده ­ای از تو سوءاستفاده کند. خطاها و اشتباهات ما باید باعث عبرت و تجربه ما باشند و نباید اجازه دهیم شیطان از اشتباهات ما سوءاستفاده کند، زیرا خدا ناظر اعمال ماست و چون ما را دوست دارد اگر توبه کنیم ما را خواهد بخشید. پس اجازه ندهیم شیطان، ما را برده خودش کند.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 32
نویسنده : smjh
شباهت های پیرمرد و پسربچه پسربچه گفت: گاهی وقتها قاشق از دستم می ­افتد. پیرمرد گفت: از دست من هم. پسربچه در گوشی گفت: و شلوارمو خیس می­ کنم. پیرمرد خندید و گفت: من هم همین طور. پسربچه گفت: و اغلب گریه می­ کنم. پیرمرد سرش را به نشانه تایید تکان داد. پسربچه گفت: و از همه بدتر انگار بزرگترها به من علاقه ­ای ندارند. و پسربچه دست پر چین و چروک پیرمردی را احساس کرد که می­ گفت: منظورت را خوب می فهمم.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 31
نویسنده : smjh
بهلول و شیخ جنید بغداد آورده‌اند كه شیخ جنید بغداد به عزم سیر از شهر بغداد بیرون رفت و مریدان از عقب او. شیخ احوال بهلول را پرسید؟ گفتند: او مردی دیوانه است. گفت: او را طلب كنید كه مرا با او كار است. پس تفحص كردند و او را در صحرایی یافتند. شیخ پیش او رفت و در مقام حیرت مانده سلام كرد. بهلول جواب سلام او را داده پرسید: چه كسی هستی؟ عرض كرد منم شیخ جنید بغدادی. فرمود: تویی شیخ بغداد كه مردم را ارشاد می‌كنی؟ عرض كرد آری. بهلول فرمود: طعام چگونه می خوری؟ عرض كرد اول بسم‌الله می‌گویم و از پیش خود می‌خورم و لقمه كوچك برمی‌دارم، به طرف راست دهان می‌گذارم و آهسته می‌جوم و به دیگران نظر نمی‌كنم و در موقع خوردن از یاد حق غافل نمی‌شوم و هر لقمه كه می‌خورم بسم‌الله می‌گویم و در اول و آخر دست می‌شویم. بهلول برخاست و دامن بر شیخ فشاند و فرمود: تو می‌خواهی كه مرشد خلق باشی، درصورتی كه هنوز طعام خوردن خود را نمی‌دانی و به راه خود رفت. مریدان شیخ را گفتند: یا شیخ این مرد دیوانه است. خندید و گفت: سخن راست از دیوانه باید شنید، و از عقب او روان شد تا به او رسید. بهلول پرسید چه كسی هستی؟ جواب داد: شیخ بغدادی كه طعام خوردن خود را نمی‌داند. بهلول فرمود: آیا سخن گفتن خود را می‌دانی؟ عرض كرد آری. بهلول پرسید: چگونه سخن می‌گویی؟ عرض كرد سخن به قدر می‌گویم و بی‌حساب نمی‌گویم و به قدر فهم مستمعان می‌گویم و خلق را به خدا و رسول دعوت می‌كنم و چندان سخن نمی‌گویم كه مردم از من ملول شوند و دقایق علوم ظاهر و باطن را رعایت می‌كنم. پس هر چه تعلق به آداب كلام داشت بیان كرد. بهلول گفت: گذشته از طعام خوردن، سخن گفتن را هم نمی‌دانی. پس برخاست و دامن بر شیخ افشاند و برفت. مریدان گفتند: یا شیخ، دیدی این مرد دیوانه است، تو از دیوانه چه توقع داری؟ جنید گفت: مرا با او كار است، شما نمی‌دانید. باز به دنبال او رفت تا به او رسید. بهلول گفت: از من چه می‌خواهی؟ تو كه آداب طعام خوردن و سخن گفتن خود را نمی‌دانی، آیا آداب خوابیدن خود را می‌دانی؟ عرض كرد آری. بهلول فرمود چگونه می‌خوابی؟ عرض كرد: چون از نماز عشا فارغ شدم، داخل جامه‌ خواب می‌شوم، پس آنچه آداب خوابیدن كه از حضرت رسول (علیه‌السلام) رسیده بود بیان كرد. بهلول گفت: فهمیدم كه آداب خوابیدن را هم نمی‌دانی. خواست برخیزد، جنید دامنش را بگرفت و گفت: ای بهلول من هیچ نمی‌دانم، تو قربه‌الی‌الله مرا بیاموز. بهلول گفت: چون به نادانی خود معترف شدی تو را بیاموزم. بدان كه اینها كه تو گفتی همه فرع است و اصل در خوردن طعام آن است كه: لقمه حلال باید و اگر حرام را صد از اینگونه آداب به جا بیاوری فایده ندارد و سبب تاریكی دل شود. جنید گفت: جزاك الله خیراً. و در سخن گفتن باید دل پاك باشد و نیت درست باشد و آن گفتن برای رضای خدای باشد و اگر برای غرضی یا مطلب دنیا باشد یا بیهوده و هرزه بود، هر عبارت كه بگویی، آن وبال تو باشد. پس سكوت و خاموشی بهتر و نیكوتر باشد. و در خواب كردن این‌ها كه گفتی همه فرع است، اصل این است كه در وقت خوابیدن در دل تو بغض و كینه و حسد بشری نباشد.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 34
نویسنده : smjh
راه رفتن یهودی روی آب یک روز امام علی علیه السلام از کنار یک یهودی گذشتند و آن یهودی با اسبش بدون اینکه اسبش وارد آب شود یا خیس شود از روی رود عبور می­ کرد. پس در همان لحظه امام علی علیه السلام را صدا زد و عرض کرد: ای آقا! اگر این چیزی که نزد من است نزد شما بود چه کار می­ کردید؟ امام علی علیه السلام در جوابش فرمودند: در جایت بایست. سپس روی آب ایستاد و آن یهودی میخکوب شد. امام علی علیه السلام نزد او رفت. آنگاه یهودی به امام گفت: ای جوان! چه چیزی گفتی که آب برایت مانند سنگ شد؟ امام علی علیه السلام در جوابش گفت: تو چه چیزی گفتی که از آب عبور کردی؟ آن یهودی در جواب حضرت گفت: من اسم وصیّ پیامبر اسلام علی علیه السلام را بر زبان آوردم و از آب عبور کردم. پس حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام فرمودند: من همان وصیّ محمد صلی الله علیه و آله هستم. آنگاه آن یهودی گفت: حق است و اسلام آورد. منبع: مدینة المعاجز ، فضیلت 176
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 33
نویسنده : smjh
تیمارستان مردی در هنگام رانندگی، درست جلوی حیاط یک تیمارستان پنچر شد و مجبور شد همان جا به تعویض لاستیک بپردازد. هنگامی که سرگرم این کار بود، ماشین دیگری به سرعت از روی مهره­ های چرخ که در کنار ماشین بودند گذشت و آنها را به درون جوی آب انداخت و آب مهره ­ها را برد. مرد حیران مانده بود که چکار کند. تصمیم گرفت که ماشینش را همان جا رها کند و برای خرید مهره چرخ برود. در این حین یکی از دیوانه ­ها که از پشت نرده­ های حیاط تیمارستان نظاره ­گر این ماجرا بود، او را صدا زد و گفت: از ٣ چرخ دیگر ماشین، از هر کدام یک مهره باز کن و این لاستیک را با ٣ مهره ببند و برو تا به تعمیرگاه برسی. آن مرد اول توجهی به این حرف نکرد ولی بعد که با خودش فکر کرد دید راست می­ گوید و بهتر است همین کار را بکند. پس به راهنمایی او عمل کرد و لاستیک زاپاس را بست. هنگامی که خواست حرکت کند رو به آن دیوانه کرد و گفت: خیلی فکر جالب و هوشمندانه­ ای داشتی، پس چرا توی تیمارستان انداختنت؟ دیوانه لبخندی زد و گفت: من اینجام چون دیوانه ­ام، ولی احمق که نیستم.
به وبلاگ من خوش آمدید

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران