عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 30
نویسنده : smjh
آرزوی گنجشک گنجشک کوچولو روی درخت سیب نشسته بود و گلها را نگاه می­کرد که چشمش به پروانه­ ای افتاد. بالهای پروانه هفت رنگ و خیلی قشنگ بود. یک دفعه گنجشک آرزو کرد که کاش یک پروانه بود. فرشته آرزو که اتفاقا از آن جا رد می­شد، آرزوی او را شنید و خیلی زود برآورده ­اش کرد. بله گنجشک کوچولو یک دفعه دید که پروانه شده است. او با خوشحالی پر زد و به این ور و آن ور رفت. اما خوشحالی ­اش خیلی طول نکشید. همینطور که او داشت رو گلها پر می­زد، یک دفعه تور بزرگی روی سرش افتاد و بعد یک دست بزرگ آمد و او را گرفت و توی یک شیشه کوچک انداخت. گنجشک کوچولو که حالا پروانه شده بود خیلی ناراحت شد. او از پشت شیشه بیرون را نگاه می­کرد. آن طرف بیرون شیشه، گنجشکها با خوشحالی توی هوا پرواز می­کردند. پروانه کوچولو با ناراحتی گفت: چه اشتباهی کردم که خواستم پروانه باشم. اگر گنجشک بودم من را توی شیشه نمی ­انداختند. گنجشک کوچولو دوباره آرزو کرد یک گنجشک باشد و باز هم فرشته آرزو، آرزوی او را برآورده کرد. یک دفعه گنجشک کوچولو بزرگ و بزرگتر شد و شیشه کوچولو را شکست و بیرون آمد. حالا او دوباره یک گنجشک قشنگ شده بود، یک گنجشک قشنگ کوچولو.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 34
نویسنده : smjh
مردی که جهان را نجات داد اشتباه نکنید این فرد نه یک سیاستمدار بود و نه رییس یک سازمان بین‌المللی. باید داستان را از اول مرور کنیم و به تاریخ اول سپتامبر سال 1983 برگردیم. اول سپتامبر سال 1983 بود و جنگ سرد بین ابرقدرت‌های جهان، شوروی و آمریکا با شدت تمام دنبال می‌شد. یک هواپیمای خطوط هوایی کره از فرودگاه جان اف ‌کندی نیویورک به مقصد سئول کره­ جنوبی حرکت می‌کرد. در نیمه راه، هواپیمای مسافری به اشتباه وارد حریم هوایی شوروی شد. جت‌های روسی به این هواپیما نزدیک شدند، خلبانان جت‌های روسی نمی‌دانستند که هواپیما حاوی مسافرهای عادی است، آنها به هواپیما اخطار کردند که اگر خودش را معرفی نکند، به آن شلیک خواهند کرد. ولی در نهایت پاسخی دریافت نکردند، گفته می‌شود در واقع پرسنل پرواز هواپیما، اخطار جنگنده‌های روسی را دریافت نکرده بودند، البته تا به امروز تئوری‌های زیادی در این مورد وجود دارد. یک ساعت گذشت و جت‌ها همچنان، هواپیما را همراهی می‌کردند تا اینکه از مقامات روسی دستور رسید که هواپیما نابود شود. این کار انجام شد و درنتیجه 269 مسافر کشته شدند. بعد از اینکه همه متوجه فاجعه شدند، مقامات روسی سعی کردند عمل خود را توجیه کنند ولی رونالد ریگان رییس جمهور وقت آمریکا روس‌ها را بربر دانست و کار آنها را جنایتی علیه بشر که نباید فراموش شود تلقی کرد. تنش بین ابرقدرت‌های به حداکثر خود رسیده بود و نظامیان هر دو جبهه در حالت آماده‌باش نظامی قرار گرفته بودند. در یک شب سرد، در 26 سپتامبر سال 1983، استانیسلاو یوگرافوویچ پتروف یک سرهنگ دوم نیروهای موشکی استراتژیک سر کارش بود. او به جای همکارش که به علتی نتوانسته بود در محل کار ظاهر شود، پست می‌داد و آسمان شوروی را پایش می‌کرد. کمی از نیمه‌شب گذشته بود که پتروف هشداری از یک کامپیوتر گرفت: یک موشک اتمی از سوی آمریکا شلیک شده و مقصدش مسکو است. پروتکل نظامی از پیش تعریف‌ شده روس‌ها در چنین شرایطی این بود که همه سلاح‌های اتمی برای انجام یک ضد حمله به صورت سریع و آنی فعال شوند و پس از آن به مقامات نظامی و سیاسی اطلاع داده شود. صدای آلارم‌ها در پناهگاهی که پتروف در آن بود به گوش می‌رسید و نورهای قرمز به نشانه شناسایی موشک اتمی آمریکایی‌ها به وسیله ماهواره‌های روسی همه جا روشن بودند. ولی پتروف حس می‌کرد هشدار کامپیوترها درست نباشد، او فکر کرد که اگر آمریکا واقعا قصد حمله به شوروی را داشته باشد از همه موشک‌هایش استفاده می‌کند و با پرتاب صرفا یک موشک، فرصت ضدحمله را به روس‌ها نمی‌دهد. لحظاتی بعد استرس در پناهگاه بیشتر شد و همه افسرها در تشویش بودند چرا که کامپیوترها، موشک‌های دوم، سوم، چهارم و پنجم را هم شناسایی کرده بودند. پتروف دو راه پیش رو داشت: به غریزه‌اش اعتماد کند و همه اخطارهای کامپیوترها را ناشی از اشتباه آنها بداند و یا طبق پروتکل نظامی، سیستم موشکی شوروی را فعال کند و آغازگر جنگی شود که بی‌شک موجب مرگ میلیون‌ها نفر می‌شود. پتروف کار اول را انجام داد. با گذشت دقایقی معلوم شد که حق با پتروف بوده است. همه اینها ناشی از خطای کامپوتر و نقص در یک قطعه چند دلاری بود. پتروف حالا یک قهرمان بود، او از جنگ اتمی پیشگیری کرده بود. افسران دور و برش، تصمیم شجاعانه او را ستودند ولی مقامات کرملین اینگونه فکر نمی‌کردند، او به هر حال از پروتکل نظامی تخطی کرده بود، اگر تصمیم او اشتباه از آب در می‌آمد، جان میلیون‌ها نفر از شهروندان شوروی را به خطر می‌انداخت. بنابراین تصمیم گرفته شد که پتروف به بازنشستگی پیش از موعد برود، با حقوقی حدود 200 دلار در ماه. تا سال 1988 به خاطر حفظ اسرار نظامی کسی از تصمیم قهرمانانه پتروف آگاه نشد، در این زمان یکی از افسران حاضر در آن پناهگاه کتابی در مورد واقعه نوشت و همه چیز را توضیح داد. هیچ کس نمی‌داند که اگر پتروف، آن افسر 44 ساله‌، آن شب در آن پناهگاه نبود، چه اتفاقی می‌افتاد و باز کسی نمی­تواند حدس بزند اگر همکار آقای پتروف آن روز در شیفت خودش حاضر می‌شد چه تصمیمی می‌گرفت ولی مسلم است که پتروف بیشتر از هر شخص دیگری باعث نجات جان انسان‌ها شده است.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 23
نویسنده : smjh
آزمایش یک واکسن جدید سازمان بهداشت جهانی برای آزمایش یک واکسن خطرناک و جدید احتیاج یه داوطلب داشت. از میان مراجعین فقط سه نفر واجد شرایط اعلام شدند: یک آلمانی، یک فرانسوی و یک ایرانی. قرار شد با تک تک آنان برای انتخاب نهایی مصاحبه شود. مصاحبه ­گر از آلمانی پرسید: برای اینکار چقدر پول می­ خواهید؟ او گفت: من صدهزار دلار، این را میدهم به زنم که اگر از این واکسن مردم یا فلج شدم، زنم بی پول نماند. مصاحبه­ گر او را مرخص کرد و همین سوال را از فرانسوی نمود. او گفت: من دویست هزار دلار می­ گیرم، صدهزار تا برای زنم و صدهزار تا برای معشوقه ­ام. وقتی او هم رفت، ایرانی گفت: من سیصدهزار دلار می­خواهم. صدهزار برای خودم، صدهزار تا هم حق حساب شما، صدهزار تاش هم میدیم به آلمانی که واکسن را بهش بزنیم.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 38
نویسنده : smjh
اِصرار عجیب پسر کوچولو یکی بود یکی نبود. یه روزی روزگاری یه خانواده سه نفری بودن. یه پسر کوچولو بود با مادر و پدرش، بعد از یه مدتی خدا یه داداش کوچولوی خوشگل به پسرکوچولوی قصه ما میده. بعد از چند روز که از تولد نوزاد گذشت پسرکوچولو هی به مامان و باباش اِصرار می­کنه که اونو با نوزاد تنها بذارن. اما مامان و باباش می‌ترسیدن که پسرشون حسودی کنه و یه بلایی سر داداش کوچولوش بیاره. اِصرارهای پسرکوچولوی قصه اونقدر زیاد شد که پدر و مادرش تصمیم گرفتن اینکارو بکنن اما در پشت در اتاق مواظبش باشن. پسرکوچولو که با برادرش تنها شد، خم شد روی سرش و گفت: داداش کوچولو، تو تازه از پیش خدا اومدی، به من می­گی خدا چه شکلیه؟ آخه من کم کم داره یادم می­ره.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 26
نویسنده : smjh
دزد کفش گویند: روزی بهلول کفش نو پوشیده بود، داخل مسجدی شد تا نماز بگذارد. در آن محل مردی را دید که به کفش­های او نگاه می­کند، فهمید که طمع به کفش او دارد. ناچار با کفش به نماز ایستاد. آن دزد گفت: با کفش نماز نباشد. بهلول گفت: اگر نماز نباشد، کفش باشد.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 33
نویسنده : smjh
میمون ها و موز ممنوعه داخل قفس، نردبانی قرار داده و روی آن چند عدد موز بگذاريد. بعد از مدتی، يكی از ميمون ها از نردبان بالا می‌رود تا موز را بردارد. زمانی كه ميمون به موز نزديك شد بر روی تمام ميمون ها آب سرد بپاشيد. بعد از مدتی، يكی ديگر از ميمون ها تلاش می‌كند كه موز را بردارد. باز هم بر روی تمام ميمون ها آب سرد بپاشيد. اين كار را چند بار تكرار كنيد. خيلی زود خواهيد ديد وقتی يك ميمون به سراغ موز می رود، ديگر ميمون ها سعی می‌كنند جلوی آن را بگيرند. ديگر آب سرد نپاشيد. يكی از ميمون ها را با يك ميمون جديد جايگزين كنيد. ميمون جديد موز را می‌بيند و به سمت موز می‌رود. ديگر ميمون ها به آن ميمون حمله می‌كنند و آن را كتك می‌زنند. بعد از چند تلاش ديگر برای رسيدن به موز و كتك خوردن از سوی ديگر ميمون ها، ميمون تازه وارد متوجه می‌شود كه نبايد موز را بردارد. يكی ديگر از پنج ميمون اوليه را با يك ميمون جديد جايگزين كنيد. ميمون جديد نيز از نردبان بالا می‌رود و كتك می‌خورد. ميمون تازه وارد قبلی نيز در اين تنبيه شركت می‌كند. دوباره سومين ميمون اوليه را با يك ميمون جديد عوض كنيد. ميمون جديد نيز از نردبان بالا می‌رود و از بقيه ميمون ها كتك می‌خورد. دو تا از ميمون ها كه ميمون تازه وارد را كتك زدند، نمی‌دانند چرا به آن اجازه نمی‌دهند از نردبان بالا برود يا چرا در كتك زدن آن مشاركت می‌كنند. بعد از جابجايی ميمون چهارم و پنجم با ميمون های جديد، تمام ميمون هايی كه بر روی آنها آب سرد پاشيده شده بود با ميمون های جديد جايگزين شده‌اند. با اين وجود، هيچ ميمونی سعی نمی‌كند از نردبان بالا رود. چرا؟ زيرا تا آنجايی كه آنها می‌دانند هميشه همینطور بوده است.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 29
نویسنده : smjh
شغل پسر کشیش کشيشى يک پسر نوجوان داشت و کم‌کم وقتش رسيده بود که فکرى در مورد شغل آينده‌اش بکند. پسر هم تقريباً مثل بقيه هم‌سن و سالانش واقعاً نمی‌دانست که چه چيزى از زندگى می‌خواهد و ظاهراً خيلى هم اين موضوع برايش اهميت نداشت. يک روز که پسر به مدرسه رفته بود، پدرش تصميم گرفت آزمايشى براى او ترتيب دهد. به اتاق پسرش رفت و سه چيز را روى ميز او قرار داد: يک کتاب مقدس، يک سکه طلا و يک بطرى مشروب . کشيش پيش خود گفت: من پشت در پنهان می‌شوم تا پسرم از مدرسه برگردد و به اتاقش بيايد. آنگاه خواهم ديد کداميک از اين سه چيز را از روى ميز بر می‌دارد. اگر کتاب مقدس را بردارد، معنيش اين است که مثل خودم کشيش خواهد شد که اين خيلى عاليست. اگر سکه را بردارد يعنى دنبال کسب و کار خواهد رفت که آن هم بد نيست. امّا اگر بطرى مشروب را بردارد يعنى آدم دائم‌الخمر و به دردنخوری خواهد شد که جاى شرمسارى دارد. مدتى نگذشت که پسر از مدرسه بازگشت، در خانه را باز کرد و درحالى که سوت می‌زد، کاپشن و کفشش را به گوشه‌اى پرت کرد و يک راست راهى اتاقش شد. کيفش را روى تخت انداخت و درحالى که می‌خواست از اتاق خارج شود چشمش به اشياء روى ميز افتاد. با کنجکاوى به ميز نزديک شد و آنها را از نظر گذراند . کارى که نهايتاً کرد اين بود که: کتاب مقدس را برداشت و آن را زير بغل زد. سکه طلا را توى جيبش انداخت و در بطرى مشروب را باز کرد و يک جرعه بزرگ از آن خورد . کشيش که از پشت در ناظر اين ماجرا بود زير لب گفت: خداى من! چه فاجعه بزرگی! پسرم سياستمدار خواهد شد.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 37
نویسنده : smjh
کله ماهی آقا ميرزا يعقوب، حقه‌باز كبيری بود كه به اصطلاح گنجشك را در هوا رنگ می‌كرد و جای قناری می فروخت. روزی با روشن ضميری كه جوان ساده‌دلی بود در رستوران داشت نهار می‌خورد. سه ماهی كوچك سفارش داده بود كه پس از خوردن هر كدام، كله ماهی را در كاغذی می‌پيچيد و در جيب می‌گذاشت و كنجكاوی جوان را برانگيخته بود. آقا ميرزا يعقوب گفت: كله ماهی هوش انسان را زياد می‌كند، من حاضرم چند تا از اينها را به تو بفروشم تا امتحان كنی. روشن ضمير يك سکه داد و اولی را خورد. ديد هيچ اثری نكرد. ميرزا يعقوب گفت: شايد دومی را بخوری عقل به كله‌ات بيايد. روشن ضمير يك سکه ديگر هم داد و دومی را گرفت و خورد. باز اثر نكرد. ميرزا يعقوب گفت: سومی حتما اثر می‌كند. روشن ضمير باز يك سکه ديگر هم داد و سومی را گرفت، ولی كم­كم داشت سوءظن پيدا می‌كرد، گفت: نكنه داری سر من كلاه می‌گذاری؟ ميرزا يعقوب گفت: نگفتم عقل تو كله‌ات مياد؟ داری كم­كم باهوش می‌شی!
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 35
نویسنده : smjh
موسی و بهشت روزی حضرت موسی در خلوت خویش از خدایش سوال می­ کند: آیا کسی هست که با من وارد بهشت گردد؟ خطاب می رسد: آری. موسی با حیرت می ­پرسد: آن شخص کیست؟ خطاب می رسد: او مرد قصابی است در فلان محله. موسی می ­پرسد: می توانم به دیدن او بروم؟ خطاب می رسد: مانعی ندارد. فردای آن روز موسی به محل مربوطه رفته و مرد قصاب را ملاقات می کند و می ­گوید: من مسافری گم کرده راه هستم، آیا می توانم شبی را مهمان تو باشم؟ قصاب در جواب می­ گوید: مهمان حبیب خداست، لختی بنشین تا کارم را انجام دهم، آن گاه با هم به خانه می رویم. موسی با کنجکاوی وافری به حرکات مرد قصاب می ­نگرد و می ­بیند که او قسمتی از گوشت ران گوسفند را برید و قسمتی از جگر آنرا جدا کرد، در پارچه ­ای پیچید و کنار گذاشت. ساعاتی بعد قصاب می­ گوید: کار من تمام است، برویم. سپس با موسی به خانه قصاب می­ روند و به محض ورود به خانه، رو به موسی کرده و می ­گوید: لحظه ­ای تامل کن! موسی مشاهده می ­کند که طنابی را به درختی در حیاط بسته، آنرا باز کرده و آرام آرام طناب را شل کرد. شیئی در وسط توری که مانند تورهای ماهیگیری بود نظر موسی را به خود جلب کرد. وقتی تور به کف حیاط رسید، پیرزنی را در میان آن دید. قصاب با مهربانی دستی بر صورت پیرزن کشید، سپس با آرامش و صبر و حوصله مقداری غذا به او داد، دست و صورت او را تمیز کرد و خطاب به پیرزن گفت: مادرجان دیگر کاری نداری؟ و پیرزن می­ گوید: پسرم انشاالله که در بهشت، همنشین موسی شوی. سپس قصاب پیرزن را مجدداً در داخل تور نهاده، بر بالای درخت قرار داده و پیش موسی آمده و با تبسمی می ­گوید: او مادر من است و آنقدر پیر شده که مجبورم او را اینگونه نگهداری کنم و از همه جالب­تر آنکه همیشه این دعا را برای من می ­خواند که: انشاالله در بهشت با موسی همنشین شوی، چه دعایی! آخر من کجا و بهشت کجا؟ آن هم با موسی. موسی لبخندی می­زند و به قصاب می ­گوید: من موسی هستم و تو یقیناً به خاطر دعای مادر در بهشت همنشین من خواهی شد.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 38
نویسنده : smjh
نسل مان ورمی افتد زن ملا مشغول پر کندن چند مرغ بود. گربه­ ای آمد و یکی از مرغ­ ها را قاپید و فرار کرد. زن فریاد زد: ملا، گربه مرغ را برد. ملا از توی یکی از اتاق ها با صدای بلند گفت: قرآن را بیاور! گربه تا این را شنید، مرغ را انداخت و فرار کرد. گربه­ های دیگر دورش جمع شدند و با افسوس پرسیدند: تو که این همه راه مرغ را آوردی چرا آنرا انداختی؟ گربه گفت: مگر نشنیدید گفت قرآن را بیاور؟ گربه­ ها گفتند: قرآن کتاب آسمانی آنهاست، به ما گربه­ ها چه ربطی دارد؟ گربه گفت: اشتباه شما همین جاست، ملا می خواست آیه­ ای پیدا کند و بگوید از این به بعد گوشت گربه حلال است و نسل­مان را از روی زمین بردارد.
به وبلاگ من خوش آمدید

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران