عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 35
نویسنده : smjh
قدرت عشق داشتم می ­رفتم سفر و از همسرم خواستم که مثل هميشه بعد از دعاش به عنوان نگاهبان من، پيشونيم رو ببوسه و بعد سوار قطار شدم. وقتی قطار به ته دره سقوط کرد، همه مردند و من هم مردم. از بالا تلاش دکترها رو می­ ديدم. بعد از 2 ساعت دکترها گفتند بی­ فايده­ ست و رفتند و من ياد بوسه همسرم افتادم و در همين لحظه از بالا ديدم که نوری از پيشانی من بيرون آمد و به قلبم فرو رفت. 2 دقيقه بعد صدای فرياد پرستاری که بالا سرم بود رو شنيدم که دکترها رو صدا می­ کرد، اما صدای فرشته مرگ که کنار پرستار بود بيشتر بود که با نگاه نافذش رو به من گفت: خوب از دستم در رفتی­ ها، شانس آوردی که قدرت من از قدرت عشق کمتره.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 30
نویسنده : smjh
دکتر مصدق در لاهه می­ گویند زمانی که قرار بود دادگاه لاهه برای رسیدگی به دعاوی انگلیس در ماجرای ملی شدن صنعت نفت تشکیل شود، دکتر مصدق با هیات همراه زودتر از موقع به محل رفت. درحالی که پیشاپیش، جای نشستن همه شرکت کنندگان تعیین شده بود، دکتر مصدق رفت و به نمایندگی هیات ایران روی صندلی نماینده انگلستان نشست. قبل از شروع جلسه، یکی دو بار به دکتر مصدق گفتند: که اینجا برای نماینده هیات انگلیسی در نظر گرفته شده و جای شما آنجاست، اما پیرمرد توجهی نکرد و روی همان صندلی نشست. جلسه داشت شروع می ­شد و نماینده هیات انگلیس روبروی دکتر مصدق منتظر ایستاده بود تا بلکه بلند شود و روی صندلی خویش بنشیند، اما پیرمرد اصلاً نگاهش هم نمی­ کرد. جلسه شروع شد و قاضی رسیدگی کننده به مصدق رو کرد و گفت: که شما جای نماینده انگلستان نشسته ­اید، جای شما آنجاست. کم کم ماجرا داشت پیچیده می­ شد و بیخ پیدا می­ کرد که مصدق بالاخره به صدا در آمد و گفت: شما فکر می­ کنید نمی ­دانیم صندلی ما کجاست و صندلی نماینده هیات انگلیس کدام است؟ نه جناب رییس، خوب می ­دانیم جایمان کدام است. اما علت اینکه چند دقیقه ­ای روی صندلی دوستان نشستم به خاطر این بود تا دوستان بدانند بر جای دیگران نشستن یعنی چه؟ او اضافه کرد که سال­های سال است دولت انگلستان در سرزمین ما خیمه زده و کم کم یادشان رفته که جایشان اینجا نیست و ایران سرزمین آبا و اجدادی ماست نه سرزمین آنان. سکوتی عمیق فضای دادگاه را احاطه کرده بود و دکتر مصدق بعد از پایان سخنانش کمی سکوت کرد و آرام بلند شد و به روی صندلی خویش قرار گرفت. با همین ابتکار و حرکت عجیب بود که تا انتهای نشست، فضای جلسه تحت تاثیر مستقیم این رفتار پیرمرد قرار گرفته بود و در نهایت نیز انگلستان محکوم شد.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 34
نویسنده : smjh
درخت مشکلات نجار، یک روز کاری دیگر را هم به پایان برد. آخر هفته بود و تصمیم گرفت دوستی را برای صرف نوشیدنی به خانه­ اش دعوت کند. موقعی که نجار و دوستش به خانه رسیدند، قبل از ورود، نجار چند دقیقه در سکوت، جلو درختی در باغچه ایستاد. بعد با دو دستش، شاخه­ های درخت را گرفت. چهره ­اش بی درنگ تغییر کرد. خندان وارد خانه شد، همسر و فرزندانش به استقبالش آمدند، برای فرزندانش قصه گفت و بعد با دوستش به ایوان رفتند تا نوشیدنی بنوشند. از آنجا می ­توانستند درخت را ببینند. دوستش دیگر نتوانست جلو کنجکاوی ­اش را بگیرد و دلیل رفتار نجار را پرسید. نجار گفت: آه این درخت مشکلات من است. موقع کار، مشکلات فراوانی پیش می ­آید، اما این مشکلات مال من است و ربطی به همسر و فرزندانم ندارد. وقتی به خانه می ­رسم، مشکلاتم را به شاخه­ های آن درخت می­ آویزم. روز بعد، وقتی می­ خواهم سر کار بروم، دوباره آنها را از روی شاخه بر می ­دارم. جالب این است که وقتی صبح به سراغ درخت می­ روم تا مشکلاتم را بردارم، خیلی از مشکلات دیگر آنجا نیستند و بقیه هم خیلی سبکتر شده اند.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 29
نویسنده : smjh
راننده تاکسی مسافر تاکسی آهسته روی شونه‌ راننده زد، چون می‌خواست ازش یه سوال بپرسه. راننده جیغ زد، کنترل ماشین رو از دست داد، نزدیک بود که بزنه به یه اتوبوس، از جدول کنار خیابون رفت بالا، نزدیک بود که چپ کنه، اما کنار یه مغازه توی پیاده رو متوقف شد. برای چند ثانیه هیچ حرفی بین راننده و مسافر رد و بدل نشد. سکوت سنگینی حکم فرما بود، تا این که راننده رو به مسافر کرد و گفت: هی مرد، دیگه هیچ وقت این کار رو تکرار نکن، من رو تا سر حد مرگ ترسوندی. مسافر عذرخواهی کرد و گفت: من نمی‌دونستم که یه ضربه‌ کوچولو آنقدر تو رو می‌ترسونه. راننده جواب داد: واقعا تقصیر تو نیست، امروز اولین روزیه که به عنوان یه راننده‌ تاکسی دارم کار می‌کنم، آخه من 25 سال راننده‌ ماشین جنازه­ کش بودم.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 27
نویسنده : smjh
دوستی با بنده خدا یا خدا می‏ گویند آنگاه که یوسف در زندان بود، مردی به او گفت: تو را دوست دارم. یوسف گفت: ای جوانمرد، دوستی تو به چه کار من آید؟ از این دوستی مرا به بلا افکنی و خود نیز بلا بینی. پدرم یعقوب، مرا دوست داشت و بر سر این دوستی، او بینایی ‏اش را از دست داد و من به چاه افتادم. زلیخا ادعای دوستی من کرد و به سرزنش مصریان دچار شد و من مدت‏ها زندانی شدم. اینک تو تنها خدا را دوست داشته باش، تا نه بلا بینی و نه دردسر بیافرینی. گردآورنده : صادق | آرشيو نظرات
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 29
نویسنده : smjh
همه چی اون طور که به نظر میرسه نیست یک روز توی پیاده رو به طرف میدان تجریش می ­رفتم، از دور دیدم یک کارت پخش کن خیلی باکلاس، کاغذهای رنگی قشنگی دستشه، ولی به هر کسی نمی­ده. خانمها رو که کلا تحویل نمی­ گرفت و در مورد آقایون هم خیلی گزینشی رفتار می ­کرد و معلوم بود فقط به کسانی کاغذ رو می­ داد که مشخصات خاصی از نظر خودش داشته باشند، اهل حروم کردن تبلیغات نبود. احساس کردم فکر می­کنه هر کسی لیاقت داشتن این تبلیغات تمام رنگی گرون قیمت رو نداره، لابد فقط به آدمهای باکلاس و شیک­ پوش و باشخصیت می­ده. از کنجکاوی قلبم داشت می­ اومد توی دهنم. خدایا، نظر این تبلیغاتچی خوش تیپ و باکلاس راجع به من چه خواهد بود؟! آیا منو تائید می کنه؟! کفشهامو با پشت شلوارم پاک کردم تا مختصر گرد و خاکی که روش نشسته بود پاک بشه و کفشم برق بزنه. شکم مبارک رو دادم تو و در عین حال سعی کردم خودم رو بی ­تفاوت نشون بدم. دل تو دلم نبود، یعنی منو می ­پسنده؟ یعنی به من هم از این کاغذهای خوشگل می­ده؟! همین طور که سعی می­ کردم با بی­ تفاوتی از کنارش رد بشم، با لبخند نگاهی بهم کرد و یک کاغذ رنگی به طرفم گرفت و گفت: آقای محترم! بفرمایید. قند تو دلم آب شد. با لبخندی ظاهری و بدون دستپاچگی یا حالتی که بهش نشون بده گفتم: آهان، خوب چرا من؟ من که حواسم جای دیگه بود و به شما توجهی نداشتم، خیلی خوب، باشه، می ­گیرمش، ولی الآن وقت خوندنش رو ندارم. کاغذ رو گرفتم. چند قدم اونورتر پیچیدم توی قنادی و اونقدر هول بودم که داشتم با سر می ­رفتم توی کیک تولدی که دست یک آقای میانسال بود. وایسادم و با ولع تمام به کاغذ نگاه کردم، نوشته بود: به پایین صفحه مراجعه کنید: دیگر نگران طاسی سر خود نباشید، پیوند مو با جدیدترین متد روز اروپا و امریکا.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 31
نویسنده : smjh
چاله ای در قیامت خواب دیدم قیامت شده است. هر قومی را داخل چاله ‏ای عظیم انداخته و بر سر هر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند، الا چاله‏ ایرانیان. خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم: عبید، این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده، نگهبان نگمارده ‏اند؟ گفت: می‌دانند که به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله. خواستم بپرسم: اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند. نپرسیده گفت: گر کسی از ما، فیلش یاد هندوستان کند، خود بهتر از هر نگهبانی لنگش کشیم و به تهِ چاله بازگردانیم.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 32
نویسنده : smjh
زندگی زیباست در 15 سالگی آموختم که مادران از همه بهتر می ­دانند و گاهی اوقات پدران هم. در 20 سالگی یاد گرفتم که کار خلاف فایده ای ندارد، حتی اگر با مهارت انجام شود. در 25 سالگی دانستم که یک نوزاد، مادر را از داشتن یک روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یک شب هشت ساعته، محروم می ­کند. در 30 سالگی پی بردم که قدرت، جاذبه مرد است و جاذبه، قدرت زن. در 35 سالگی متوجه شدم که آینده چیزی نیست که انسان به ارث ببرد، بلکه چیزی است که خود می­ سازد. در 40 سالگی آموختم که رمز خوشبخت زیستن، در آن نیست که کاری را که دوست داریم انجام دهیم، بلکه در این است که کاری را که انجام می ­دهیم دوست داشته باشیم. در 45 سالگی یاد گرفتم که 10 درصد از زندگی چیزهایی است که برای انسان اتفاق می ­افتد و 90 درصد آن است که چگونه نسبت به آن واکنش نشان می ­دهند. در 50 سالگی پی بردم که کتاب بهترین دوست انسان و پیروی کورکورانه بدترین دشمن وی است. در 55 سالگی پی بردم که تصمیمات کوچک را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب. در 60 سالگی متوجه شدم که بدون عشق می­توان ایثار کرد اما بدون ایثار هرگز نمی ­توان عشق ورزید. در 65 سالگی آموختم که انسان برای لذت بردن از عمری دراز، باید بعد از خوردن آنچه لازم است، آنچه را نیز که میل دارد بخورد. در 70 سالگی یاد گرفتم که زندگی مساله در اختیار داشتن کارتهای خوب نیست، بلکه خوب بازی کردن با کارتهای بد است. در 75 سالگی دانستم که انسان تا وقتی فکر می­ کند نارس است، به رشد و کمال خود ادامه می دهد و به محض آنکه گمان کرد رسیده شده است، دچار آفت می­ شود. در 80 سالگی پی بردم که دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن، بزرگترین لذت دنیا است. در 85 سالگی دریافتم که همانا زندگی زیباست.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 34
نویسنده : smjh
لاکپشت پشتش‌ سنگین‌ بود و جاده‌های‌ دنیا طولانی. می‌دانست‌ که‌ همیشه‌ جز اندکی‌ از بسیار را نخواهد رفت. سنگ‌پشت،‌ ناراضی و نگران بود. پرنده‌ای‌ درآسمان‌ پر زد، سبک و سنگ‌پشت‌ رو به‌ خدا کرد و گفت: این‌ عدل‌ نیست، این‌ عدل‌ نیست. کاش‌ پُشتم‌ را این‌ همه‌ سنگین‌ نمی‌کردی. من‌ هیچ‌گاه‌ نمی‌رسم، هیچ‌گاه و در لاک‌ سنگی‌ خود خزید، به‌ نیت‌ ناامیدی. خدا سنگ‌پشت‌ را از روی‌ زمین‌ بلند کرد. زمین‌ را نشانش‌ داد. کُره‌ای‌ کوچک‌ بود. و گفت: نگاه‌ کن، ابتدا و انتها ندارد. هیچ کس‌ نمی‌رسد، چون‌ رسیدنی‌ در کار نیست، فقط‌ رفتن‌ است، حتی‌ اگر اندکی و هر بار که‌ می‌روی، رسیده‌ای و باور کن آنچه‌ بر دوش‌ توست، تنها لاکی‌ سنگی‌ نیست،‌ تو پاره‌ای‌ از هستی‌ را بر دوش‌ می‌کشی، پاره‌ای‌ از مرا. خدا سنگ‌پشت‌ را بر زمین‌ گذاشت. دیگر نه‌ بارش‌ چندان‌ سنگین‌ بود و نه‌ راه‌ها چندان‌ دور. سنگ‌پشت‌ به‌ راه‌ افتاد و گفت: رفتن، حتی‌ اگر اندکی.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 29
نویسنده : smjh
دزدی ایمان نقل است که در روزگاری نه چندان دور کاروانی از تجار بهمراه مال التجاره فراوان به قصد تجارت راهی دیاری دوردست شد. در میانه راه حرامیان کمین کرده به قصد غارت اموال به کاروان یورش بردند. طولی نکشید که محافظان کاروان از پای درآمده یا تسلیم گشته و دزدان به جمع آوری اموال و اثاث از روی شتران مشغول شدند. حرامیان هر چه بود گرد آوردند، از مسکوکات و جواهرات و امتعه و هر چه ارزشمند بود به زور ستاندند. در بین اموال مسروقه یکی از حرامیان کیسه ­ای پر از سکه­ های زر یافت که بسیار مایه تعجب بود، چه آنکه در داخل همان کیسه به همراه سکه­ های زر تکه کاغذی یافت که روی آن آیه­ ای از قرآن در مضمون دفع بلا نوشته شده بود. حرامی شادی کنان کیسه را به نزد سر دسته دزدان برد و تمسخر کنان اشارتی نیز به دعای دفع بلا نمود. رئیس دزدان چون واقعه بدید دستور داد صاحب کیسه را احضار کنند. طولی نکشید که تاجری فلک زده مویه کنان به پای سردسته حرامیان افتاد که آن کیسه از آن من بود و لعن و نفرین بسیار نثار عالم دینی نمود و همی گفت: که من گول آن عالم را خوردم و تا آن لحظه معتقد بودم که دعای دفع بلا واقعا کارگر خواهد بود. رئیس حرامیان اندکی به فکر فرو رفت سپس دستور داد کیسه زر را به صاحبش برگردانند. یکی از حرامیان برآشفت که این چه تدبیری است و مگر ما قطاع الطریق نیستیم و چه. رئیس دزدان پاسخ چنین داد: ای ابله، درست است که ما دزد مال مردم ­ایم، اما هرگز قرار نبود که دزد ایمان مردم باشیم.
به وبلاگ من خوش آمدید

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران