عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 32
نویسنده : smjh
تابوت قاضی شهر فوت کرد و جمعیت انبوهی به تشییع آمده بودند. کسی بهلول را گفت: زمان تشییع جنازه بهتر است آدم در جلوی تابوت قرار گیرد یا عقب تابوت؟ بهلول گفت: جلو یا عقب تابوت فرقی ندارد، باید سعی کرد: توی تابوت قرار نگرفت؟
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 25
نویسنده : smjh
عشق زنی از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با ريش­ های بلند جلوی در ديد. به آنها گفت: من شما را نمی شناسم ولی فکر می­ کنم گرسنه باشيد، بفرمائيد داخل تا چيزی برای خوردن به شما بدهم. آنها پرسيدند: آيا شوهرتان خانه است؟ زن گفت: نه، او به دنبال کاری بيرون از خانه رفته. آنها گفتند: پس ما نمی ­توانيم وارد شويم. عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعريف کرد. شوهرش به او گفت: برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائيد داخل. زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: ما با هم داخل خانه نمی ­شويم. زن با تعجب پرسيد: چرا!؟ يکی از پيرمردها به ديگری اشاره کرد و گفت: نام او ثروت است. و به پيرمرد ديگر اشاره کرد و گفت: نام او موفقيت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنيد که کدام يک از ما وارد خانه شما شويم. زن پيش شوهرش برگشت و ماجرا را تعريف کرد. شوهر گفت: چه خوب، ثروت را دعوت کنيم تا خانه مان پر از ثروت شود ولی همسرش مخالفت کرد و گفت: چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟ عروس خانه که سخنان آنها را می شنيد، پيشنهاد کرد: بگذاريد عشق را دعوت کنيم تا خانه پر از عشق و محبت شود. مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بيرون رفت و گفت: کدام يک از شما عشق است؟ او مهمان ماست. عشق بلند شد و ثروت و موفقيت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسيد: شما ديگر چرا می­ آييد؟ پيرمردها با هم گفتند: اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت می­ کرديد، بقيه نمی ­آمدند ولی هرجا که عشق است، ثروت و موفقيت هم هست.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 33
نویسنده : smjh
درمان درد قلب حضرت حاج آقاى انصارى اصفهانى فرمود: يك روز يكى از رفقاى بازارى گفت: كه مى­ آيى جايى برويم؟ گفتم من در اختيار شما هستم. مرا در بيرون شهر مشهد مقدس برد و بعد وارد كوچه باريكى شديم. ديدم عده زيادى در كوچه نشسته و ايستاده ­اند، ما هم جلوى در خانه قدرى صبر كرديم تا اينكه يكى از رفقا را ديديم كه از خانه بيرون آمد و ما وارد منزل شديم. ديدم شيخ جليل ­القدر و نورانى توى اطاق نشسته. سلام و احوال­پرسى با ما كرد و به گرمى از ما پذيرايى نمود. بنده سؤالاتى داشتم كه از ايشان پرسيدم، تا رسيدم به اينجا كه آقا چيزى به من تعليم دهيد كه براى قلبم مفيد باشد چون قلبم درد می كرد. مرحوم آشيخ حسن على فرمودند: نمازت را اول وقت بخوان و بعد از هر نماز دستت را روى مُهرَت بگذار و سه مرتبه سوره توحيد را بخوان و سه صلوات بفرست و بعد دستت را روى قلبت بگذار. بنده وقتى اين نسخه را عمل كردم به نتيجه رسيدم.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 29
نویسنده : smjh
چرا نماز نمی خوانی؟ مردی را گفتند: چرا نماز نمی­ خوانی؟ گفت: از بهر آنکه زنم نماز می خواند. گفتند: نماز خواندن او چه ربطی به تو دارد؟ گفت: خیلی هم ربط دارد، چون می ­ترسم که در روز قیامت مرا نیز به همراه او به بهشت ببرند و در آن دنیا هم از دستش، راحتی نداشته باشم.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 28
نویسنده : smjh
شریک زندگی در یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند. آنها در میان زوجهای جوانی که در آنجا حضور داشتند بسیار جلب توجه می‌کردند. بسیاری از آنان، زوج سالخورده را تحسین می‌کردند و به راحتی می‌شد فکرشان را از نگاهشان خواند: نگاه کنید، این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی می‌کنند و چقدر در کنار هم خوشبختند. پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت. غذا سفارش داد، پولش را پرداخت و غذا آماده شد. با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رویش نشست. یک ساندویچ همبرگر، یک بشقاب سیب­ زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود. پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ درآورد و آن را با دقت به دو تکه مساوی تقسیم کرد. سپس سیب­ زمینی­ ها را به دقت شمرد و تقسیم کرد. پیرمرد کمی‌ نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمی ‌نوشید. همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز می‌زد مشتریان دیگر با ناراحتی به آنها نگاه می‌کردند و این بار به این فــکر می‌کردند که آن زوج پیــر احتمالا آنقدر فقیــر هستند که نمی‌توانند دو ساندویچ سفــارش بدهند. پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب ­زمینی‌هایش. مرد جوانی از جای خود برخاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به پیرمرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد. اما پیرمرد قبول نکرد و گفت: همه چیز رو به راه است، ما عادت داریم در همه چیز شریک باشیم. مردم کم­ کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می‌خورد، پیرزن او را نگاه می‌کند و لب به غذایش نمی‌زند. بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آنها خواهش کرد که اجازه بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان سفارش بدهد و این دفعه پیر زن توضیح داد: ما عادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم. همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد، مرد جوان طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد و گفت: می‌توانم سوالی از شما بپرسم خانم؟ پیرزن جواب داد: بفرمایید. چرا شما چیزی نمی‌خورید؟ شما که گفتید در همه چیز با هم شریک هستید، منتظر چی هستید؟ پیرزن جواب داد: منتظر دندانها.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 35
نویسنده : smjh
گربه حكيمی بر سر راهی می‌گذشت. ديد پسر بچه‌ای گربه خود را در جوی آب می‌شويد. گفت: گربه را نشور، می‌ميرد. بعد از ساعتی كه از همان راه بر می‌گشت ديد كه بله گربه مرده و پسرك هم به عزای او نشسته. گفت: به تو نگفتم گربه را نشور، می‌ميرد؟ پسرك گفت: برو بابا، از شستن كه نمرد، موقع چلاندن مرد.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 27
نویسنده : smjh
استراتژی اشتباه روزی ملانصرالدین در فصل تابستان به مسجد رفت و پس ار نماز و استماع موعظه در گوشه ­ای از مسجد خوابید و کفشهای خود را روی هم گذاشته زیر سر نهاد. همین که به خواب رفت و سرش از روی کفشها رد شده و به روی حصیر افتاد و کفشها از زیر سرش خارج شدند، دزد آمد و کفشها را برداشت و برد. وقتی ملا بیدار شد و کفشها را ندید، دانست مطلب از چه قرار است. پس برای فریب دادن و به چنگ آوردن دزد تدبیری اندیشید و پیش خود خیال کرد که لباس­هایم را از تنم بیرون می ­آورم و آنرا تا نموده و زیر سر می ­گذارم و خود را به خواب میزنم و سرم را از روی لباسها پایین می ­اندازم، در این موقع دزد می ­آید و دست دراز می­ کند که لباسها را ببرد و من مچ او را فورا می­ گیرم و همین کار را کرد. اما از قضا در خواب عمیقی فرو رفت. وقتی از خواب بیدار شد دید لباسها را هم برده ­اند.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 32
نویسنده : smjh
هدیه امام حسین(ع) به میرزا تقی خان امیر کبیر به گزارش همت آنلاین، آیت الله اراکی فرمود: شبی خواب امیرکبیر را دیدم، جایگاهی متفاوت و رفیع داشت. پرسیدم چون شهیدی و مظلوم کشته شدی این مرتبت نصیبت گردید؟ با لبخند گفت: خیر . سؤال کردم چون چندین فرقه ضاله را نابود کردی؟ گفت :نه. با تعجب پرسیدم: پس راز این مقام چیست؟ جواب داد: هدیه مولایم حسین است. گفتم چطور؟ با اشک گفت: آنگاه که رگ دو دستم را در حمام فین کاشان زدند، چون خون از بدنم می رفت، تشنگی بر من غلبه کرد، سر چرخاندم تا بگویم قدری آبم دهید، ناگهان به خود گفتم میرزا تقی خان، ۲ تا رگ بریدند، این همه تشنگی، پس چه کشید پسر فاطمه؟ او که از سر تا به پایش زخم شمشیر و نیزه و تیر بود. از عطش حسین حیا کردم، لب به آب خواستن باز نکردم و اشک در دیدگانم جمع شد . آن لحظه که صورتم بر خاک گذاشتند، امام حسین آمد و گفت: به یاد تشنگی ما، ادب کردی و اشک ریختی، آب ننوشیدی، این هدیه ما در برزخ، باشد تا در قیامت جبران کنیم.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 29
نویسنده : smjh
عیسی و مرد بیمار عيسی(ع) گذار بر مردی افتاد کور، مبتلا به لک و پيس، زمين ­گير که هر دو طرف بدنش فلج بود و گوشت بدنش از جذام همی ريخت و همی گفت: سپاس خدای را که مرا از بسياری ابتلاآت برکنار داشت. عيسی(ع) گفت: ای فلان، کدام ابتلا را مبتلا نگشته ­ای؟ گفت: ای روح ­الله، من از آن کسی که چون من معرفت به خدا ندارد، بهترم. عيسی(ع) گفت: درست گفتی، دست خود را به من ده. دست وی را بگرفت و ناگهان زيباترين و بهنجارترين آدميان شد و خداوند تمامی ابتلاآت را از وی ببرد. وی دير زمانی مصاحب عيسی(ع) بماند.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 28
نویسنده : smjh
از حرف تا عمل در زمـان پـیـغمبر اکرم(ص) طفلى بسیار خرما می خورد. هر چه او را نصیحت می کردند که زیاد خوردن خرما ضرر دارد، فایده نداشت. مادرش تصمیم گرفت او را به نزد پیغمبر(ص) بیاورد تا او را نـصـیـحت کند. امروز بروید و او را فردا دوباره بیاورید. روز دیـگر زن به همراه فرزندش خدمت پیغمبر(ص) حاضر شد. حضرت به کودک فرمود که خرما نـخورد. در این هنگام زن که نتوانست کنجکاوى و تعجب خود را مخفى کند، از ایشان سؤال کرد: یا رسول اللّه، چرا دیروز به او نفرمودید خرما نخورد؟ حـضـرت فـرمـود: دیـروز وقتى این کودک را حاضر کردید، خودم خرما خورده بودم و اگر او را نصیحت مى کردم، تاثیرى نداشت. امـام صـادق (ع) فـرمود: به راستى هنگامى که عالم به علم خود عمل نکرد، موعظه او در دلهاى مردم اثر نمی کند، همان طور که باران از روى سنگ صاف می ­لغزد و در آن نفوذ نمی کند.
به وبلاگ من خوش آمدید

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران