عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 51
نویسنده : smjh
مفهوم نفس در قرآن

خودسازی و تهذیب نفس در قرآن

مفهوم نفس در قرآن

منبع: پایگاه حوزه

سوال

مفهوم نفس در قرآن چیست؟

پاسخ

معانی نفس از دیدگاه قرآن :

تفحص و بررسی درقرآن، بیانگر این حقیقت است‏ که کلمهنفسدرآیات زیادی(حدود 346 مورد) به صورت‏هایمختلف مفرد و جمع و...بکار برده شده،ودرمعانی بسیاری که درذیل می آید، بکار رفته است:

1- نفس به معنای جان یا حیات حیوانی :

وَ ما کانَ لِنَفْسٍ أَنْ تَمُوتَ إِلاّ بِإِذْنِ اللّهًِ...[1]«برای نفس چیزی نیست مگر آن که بمیرد به اذن پروردگار»

... کُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ...[2]«هر نفسی مرگ را خواهد چشید».

در این دو آیه، نفس مرادف با جان است.

2 - نفس به معنای روان یا نفس انسانی:«... وَ ذَکِّرْ بِهِ أَنْ تُبْسَلَ نَفْسٌ بِما کَسَبَتْ، یادآوری کن که نفس آنچه کسب کند بدان گرفتار می‏شود»[3]

یعنی نفس در این معنا، ماهیت‏خویش را با آنچه که به دست‏می‏آورد، می‏سازد. در این مورد نفس همان مجموعه حالات روحی است‏که خاصیت ادراکی، انفعالی، و افعالی دارد و بر مبنای این سه‏ خصوصیت‏ خود را می‏سازد و شخصیت‏ خود را شکل می‏دهد.

… أَخْرِجُوا أَنْفُسَکُمُ الْیَوْمَ تُجْزَوْنَ عَذابَ الْهُونِ بِما کُنْتُمْ تَقُولُونَ عَلَی اللّهِ غَیْرَ الْحَقّ‏ِ وَ کُنْتُمْ عَنْ آیاتِهِ تَسْتَکْبِرُونَ.[4]«در روز قیامت‏خداوند به کفار اخطار می‏کند خارج کنید نفسهای‏خود را از بدن‏هایتان یعنی بمیرید درحالی که جزا داده می‏شوید به عذاب خوارکننده‏ای‏».

3 - نفس به معنای شخصیت ‏شکل گرفته و متعادل:

لایُکَلِّفُ اللّهُ نَفْسًا إِلاّ وُسْعَها لَها ما کَسَبَتْ وَ عَلَیْها مَا اکْتَسَبَتْ.[5]«خدا هر کسی را به اندازه توانائی‏اش تکلیف می‏دهد».

در این مرتبه نفسی مطرح است که خود را به مرتبه‏ای از تکامل رسانده است.

4 - نفس به معنای وجدان نفسانی با خود آگاهی:

کُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ وَ نَبْلُوکُمْ بِالشَّرِّ وَ الْخَیْرِ فِتْنَةً وَ إِلَیْنا تُرْجَعُونَ.[6]«هر نفسی و جانی در عالم رنج و سختی مرگ را می‏چشد و در سیر زندگی با خوبی و بدی آزمایش می‏شود و به سوی ما باز گشت ‏می‏کند».

عَلِمَتْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ وَ أَخَّرَتْ.[7]«هر نفسی می‏داند آنچه را که از پیش فرستاده شده است و آنچه ‏را که از پس می‏آید».

در این دو آیه نیز نفس به معنای جان آمده و هم به معنای عامل ‏وجدان و شعور که در نتیجه منش انسانی را بیان می‏کند.

5 - اصل ثابت انسانی و خودآگاهی:

وَ نَفْسٍ وَ ما سَوّاها× فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها[8]. «قسم به نفس و آن که او را متعادل و متکامل آفرید و در او بدکاری و پرهیزکاری الهام کرد».

این آیه ناظر به روان انسان است که می‏تواند در مسیر ظهور و فعلیت فطرت حرکت کرده، الهام بگیرد و متکامل شود و یا به ‏بدکاری روی آورد خلاصه این که حالت اکتسابی جذب خیر و یا شر را دارد.

6 - نفس به معنای نفس حیوانی یا نفس تعالی نیافته:

وَ ما أُبَرِّئُ نَفْسی إِنَّ النَّفْسَ َلأَمّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلاّ ما رَحِمَ رَبّی إِنَّ رَبّی غَفُورٌ رَحیمٌ.[9]«نفس خودم را تبرئه نمی‏کنم که نفس امر کننده به بدی است مگر این که‏خدا بر من رحمت آورد به درستی که پروردگار من آمرزنده و مهربان است‏».

یعنی حضرت یوسف چنین با خدای خود تکلم می‏کند که من خودستائی ‏نکرده، نفس خویش را از عیب و تقصیر مبرا نمی‏دانم زیرا نفس ‏اماره، انسان را به کارهای زشت وا می‏دارد جز آن که خدای

بر او رحمت آورد.

7 - نفس به معنای مضاف الیه یا معنای خودش:

یعنی خود انسان و غیر آن اراده شده است. و از این معنا برای ‏تاکید استفاده می‏شود، این معنای تاکیدی درباره همه موجودات ‏حتی خداوند بکار می‏رود از قبیل آیات زیر:

قُلْ لِمَنْ ما فِی السَّماواتِ وَ اْلأَرْضِ قُلْ لِلّهِ کَتَبَ عَلی‏ نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ لَیَجْمَعَنَّکُمْ إِلی‏ یَوْمِ الْقِیامَةِ لا رَیْبَ فیهِ الَّذینَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ فَهُمْ لا یُؤْمِنُون.[10]

«خداوند رحمت را بر خودش واجب کرده است‏».

(یُحَذِّرُکُمُ اللّهُ نَفْسَهُ)[11]«خداوند خودش شما را از انجام گناهان ‏برحذر می‏دارد».

8 - نفس به معنایشخصانسانی که مرکب از جسم و روح است:

هُوَ الَّذی خَلَقَکُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ...[12]«آن خدائی که آفریده است، شما را از یک نفس »و مراد از نفس‏ در این آیه، شخص است‏ یعنی حضرت آدم.

...أَنَّهُ مَنْ قَتَلَ نَفْسًا بِغَیْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسادٍ فِی اْلأَرْضِ فَکَأَنَّما قَتَلَ النّاسَ جَمیعًا...[13]«کسی که بکشد یک فردی را بدون جرم، کانه تمام مردم روی زمین ‏را کشته‏».

یَوْمَتَأْتی کُلُّ نَفْسٍ تُجادِلُ عَنْ نَفْسِها...[14]«به یاد آورید روزی را که هر کس (در فکر خویشتن است و تنها)به دفاع از خود برمی‏خیزد».

مرحوم علامه طباطبائی در تفسیرالمیزان، ج‏14 در سوره انبیاء،آیه 35 ذیل آیه(کُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ وَ نَبْلُوکُمْ بِالشَّرِّ وَ الْخَیْرِ فِتْنَةً وَ إِلَیْنا تُرْجَعُونَ) در توضیح لفظ «نفس‏» سه معنا در قرآن ‏ذکر می‏کند و چنین می‏نویسد:

معنای اول: به معنای تاکید

لفظ «النفس‏»، علی ما یعطیه التامل‏ فی موارد استعماله، اصل معناه هو ما اضیف الیه نفس الشی معناه ‏الشی نفس الانسان معناه الانسان و نفس الحجر معناه هو الحجر...» «یکی از معانی لفظ نفس با تامل در موارد استعمالش در قرآن ‏همان معنای مضاف الیه است پس نفس الشی یعنی خود شی و نفس‏ الانسان یعنی خود انسان و ذات او و نفس الحجر یعنی معنای حجر که همان سنگ است ‏بنابراین معنا، نفس در معنای تاکیدی بکار رفته همانطور که علماء علم ادب می‏گویند:

زید خود زید نزد من آمد و به این معنا نفس بر هر شی‏ای استعمال ‏می‏شود حتی در مورد خود خداوند چنانکه خداوند در قرآن فرموده ‏است: «خداوند بر خودش واجب کرده است‏».[15]

معنای دوم: به معنای شخصانسان

استعمال نفس در شخص انسان و آن موجودی است مرکب از روح و بدن‏ و هر دو در اینجا مجموعا به معنای شخص انسان بکار رفته مثل ‏آیه مبارکه (خَلَقَکُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ ثُمَّ جَعَلَ مِنْها زَوْجَها).[16]

(مَنْ قَتَلَ نَفْسًا بِغَیْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسادٍ فِی اْلأَرْضِ فَکَأَنَّما قَتَلَ النّاسَ جَمیعًا) .[17]«به همین جهت ‏بر بنی‏اسرائیل مقرر داشتیم که هرکس انسانی را بدون ارتکاب قتل یا فساد در روی زمین بکشد، چنان است که گوئی‏ همه انسانها را کشته است‏».

جالب این است که هر دو معنا در یک آیه نیز جمع شده است:

مثل آیه (کُلُّ نَفْسٍ تُجادِلُ عَنْ نَفْسِها) .[18]«به یاد آورید روزی را که هر کس (در فکر خویشتن است و تنها) به ‏دفاع از خود برمی‏خیزد».

نفس اول در معنای روح انسانی; نفس دوم به معنای تاکیدی بکار رفته است.

معنای سوم: به معنای روح انسانی

مرحوم علامه طباطبائی در تفسیر المیزان ج‏14، ص 312 سوره انبیاءچنین می‏نویسد:

«ثم استعملوه فی الروح الانسانی لما ان الحیاه و العلم و القدره التی بها قوام ‏الانسان قائمه بها و منه قوله تعالی(أَخْرِجُوا أَنْفُسَکُمُ الْیَوْمَ تُجْزَوْنَ عَذابَ الْهُون)ِ 0[19]

«مفسران کلمه نفس را در روح انسانی بکار برده‏اند. به جهت این‏ که حیات و علم و قدرت و قوام انسان به آنها است مثل این آیه‏مبارکه: «روز قیامت‏ خطاب به انسانها می‏شود که اگر قدرت دارید روح خود را از بدنتان خارج کنید، امروز جزا داده می‏شوید عذاب‏ خوارکننده‏ای‏».

بدیهی است که معنای دوم و سوم از معانی نفس در نباتات و سایر حیوانات اطلاق نمی‏گردد. مگر به حسب اصطلاح علمی پس گفته نمی‏شوداین گیاه و این حیوان، نفس است. آری چه‏بسا بر خون(دم) نفس‏گفته می‏شود. به جهت این که حیات و هستی در یک حیوان منوط به ‏وجود خون است همان‏طور که در مورد حیوانات «نفس سائله‏» اطلاق‏ می‏گردد.

و هم چنین از دیدگاه اهل لغت، نفس به معنای دوم و سوم در فرشته و جن استعمال نمی‏گردد گرچه آنان نیز دارای حیات هستند ودر قرآن نیز چنین استعمالی واقع نشده است گرچه در قرآن درآیات زیادی وارد است که طائفه جن مثل انسان دارای تکلیف هستندو موت داشته و حشر و نشری دارند (وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ اْلإِنْسَ إِلاّ لِیَعْبُدُونِ) «ما طائفه جن و انسانها را نیافریدیم مگر برای این‏که عبادت خدا کنند».[20]

اما کلمه موت به معنای فقدان حیات و هستی و آثار آن دو ازشعور و اراده از موجودی که از شان آن این است که حیات و هستی‏و اراده را داشته باشد، نفس متصف به آن می‏شود چنانکه در سوره‏بقره آیه 28 (کَیْفَ تَکْفُرُونَ بِاللّهِ وَ کُنْتُمْ أَمْواتًا فَأَحْیاکُمْ ثُمَّ یُمیتُکُمْ: «یعنی چگونه به‏خداوند کافر می‏شوید؟! درحالی که شما مردگان(اجسام بی‏روحی)بودید و او شما را زنده کرد سپس شما را می‏میراند» .

و نیز در مورد بتها وارد است (أَمْواتٌ غَیْرُ أَحْیاءٍ).[21]«آنهامردگانی هستند که هرگز استعداد حیات ندارند».

تذکر این نکته در اینجا ضروری است که موت به معنائی که گفته‏شد، معنائی است که تنها انسان مرکب از روح و بدن به آن متصف‏می‏گردد پس انسان متصف می‏گردد به این که انسان، فاقد وجودمی‏گردد بعد از آن که آن را داشته است و اما کلمه ‏روح در قرآن‏ در هیچ آیه‏ای وارد نشده است که متصف به موت و مرگ گردد همان‏ طوری که در مورد فرشته نیز وارد نگردیده است و اما اینکه‏قول خداوند در قرآن (کُلُّ شَیْ‏ءٍ هالِکٌ إِلاّ وَجْهَهَُ)[22].و قوله تعالی: (وَ نُفِخَ فِی الصُّورِ فَصَعِقَ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ مَنْ فِی اْلأَرْضِ)[23].

به این معنا است که هلاک غیر از مرگ و موت است گرچه باهم در یک موردی منطبق می‏گردند.

از مطالب بالا روشن گردید که مراد از نفس در آیه مبارکه (کُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتَ) تنها انسان است نه به معنای روح انسانی زیرا نسبت موت به روح در کلام خداوند وارد نشده است پس شامل فرشته و جن و سایر حیوانات نمی‏گردد گرچه برخی از آنها مثل جن و حیوان‏ متصف به موت و مرگ می‏گردند، دلیل این اختصاص به انسان قرینه‏ای‏ است که قبل از آیه(کُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ) یعنی(وَ ما جَعَلْنا لِبَشَرٍ مِنْ قَبْلِکَ الْخُلْدَ)[24]و نیز قرینه‏ای است که بعد از آن آیه و در ذیل‏آن ذکر شده است (نَبْلُوکُمْ بِالشَّرِّ وَ الْخَیْرِ فِتْنَةً).

پس کلام برخی از مفسرین به این که مراد از نفس در آیه مذکور روح است، صحیح به نظر نمی‏رسد گرچه برخی از مفسرین ادعای ‏عمومیت آیه را بر هر صاحب هستی از انسان و فرشته و جن و سایر حیوانات حتی نبات نموده‏اند و لکن حق این است که قبلا گفته شد.[25]

نظر امام فخر رازی در معنای نفس از دیدگاه قرآن و بطلان آن

‏امام فخر رازی در تفسیر کبیرش در ذیل آیه مبارکه (کُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ) چنین ذکر کرده است:

اولا ادعا می‏کند که آیه (کُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ) عمومیت داشته،شامل همه موجودات دارای نفس می‏شوند بعد از این مطلب چنین‏می‏نویسد:

«ان الایة مخصصة فان له تعالی نفسا کما قال حکایة عن عیسی و نعلم ما فی نفسی و لا اعلم ما فی نفسک‏». «آیه مذکور عام بوده ‏و تخصیص خورده است‏ برای این که خداوند نیز دارای نفس است‏ چنانکه در قرآن از قول حضرت عیسی(ع) نسبت‏ به خداوند چنین حکایت‏ شده است که ای خداوند تو می‏دانی آنچه را که در نفس من است و من نمی‏دانم آنچه را که در نفس تو است‏».

پس خداوند نیز دارای نفس است‏ با این که موت درباره خداوند محال است و همچنین جمادات دارای نفس اند و موت ندارند».

سپس چنین اضافه می‏کند:

«و العام المخصص حجة فیبقی معمولا به علی ظاهره فیما عدا ما اخرج منه و ذلک تبطل قول الفلاسفة فی الارواح البشریة و العقول‏ المفارقه و النفوس الفلکیه انها لا تموت‏».

«آیه عام تخصیص خورده، حجت است پس به ظاهر آن عمل می‏شود جزدر موردی که از آن استثناء شده است و این آیه قول فلاسفه را در اثبات این که ارواح بشری و عقول مفارق و نفوس فرشتگان موجواتی ‏هستند که مرگ ندارند، باطل و مردود می‏داند».

علامه بعد از نقل این کلام از امام فخر رازی سه اشکال بر این‏گفته او ذکر می‏کند:

اولا: این که مراد از «نفس‏» در آیه بالا به معنای اول که شامل‏ همه موجودات باشد، نیست. مگر این که به صورت اضافه در کلام‏ آورده شده باشد، اما در این آیه (کُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ) از اضافه ‏قطع شده پس این معنای اول در این آیه قطعا مراد نیست پس تنها یکی از دو معنای دوم و سوم ممکن است مراد باشد و چنانکه گفته‏ شد، معنای سوم نیز قطعا در این آیه مراد نیست پس باقی می‏ماند معنای دوم.

و ثانیا: نفی موت از جمادات با آیه (وَ کُنْتُمْ أَمْواتًا فَأَحْیاکُمْ ثُمَّ یُمیتُکُمْ) و آیه (أَمْواتٌ غَیْرُ أَحْیاءٍ) . و غیر این دو از آیات منافات ‏دارد چنانکه توضیح آن روشن است.

و ثالثا: قول فخر رازی که عمومیت آیه قول فلاسفه را در ارواح‏ بشری و عقول مفارق و نفوس فلکی باطل می‏کند، صحیح نیست. زیرا همه اینها مسائل عقلی هستند که از طریق برهان ثابت ‏شده‏اند. و برهان حجت‏ بوده، مفید یقین است و اما آنچه از قرآن استنباط می‏گردد، از قبیل ظهورات بوده قابل توجیه هستند و ظهور، حجت‏ظنی است و چگونه تصور می‏گردد که علم با ظن بخلاف جمع شود و اگراین مسائل واقعا اثبات شده و دارای برهان قطعی نباشد، پس دراین صورت به ظن به خلاف اصولا نیازی نیست .[26]

با توجه به معانی ذکر شده از قرآن، می‏توان نتیجه گرفت که نفس ‏انسانی از سوئی با فطرت و ذات خویش در ارتباط است و از سوی ‏دیگر، با طبیعت پیرامون خود با محیط و مکتسبات آن و بدین‏ترتیب نفس شکل می‏گیرد .[27]

به برخی از این معانی بالا که ذکر شد، در کتاب «رساله نفسیه‏»تالیف فضل الله بن حامد الحسینی از علماء قرن نهم(921قمری) درصفحه 12 اجمالا اشاره شده است.

«بیان اختلاف مذاهب و معانی که در باب معرفت نفس گفته‏اند و ذکر الفاظ مختلفه که بر حقیقت او اطلاق می‏کنند، اول آن است که‏نفس گویند و حقیقت می‏خواهند چنانکه گویند فلان شی بنفس خود قائم است و نفس گویند و روح را اراده کنند و دل را مراد می‏دارند. و باشد که نفس گویند و ذات و وجه مراد باشد این جمله ‏به یکدیگر نزدیک‏تر است.

حال نفس و روح و قلب و دل نیز (در قرآن) هم‏چنین است و اختلاف ‏رهروان حق از این جهت است که چون در نگرند در مقام مشاهده گاه ‏باشد که نفس خود را تاریک بیند و گاه باشد که پرتو زند چنانکه ‏دیده بیننده طاقت آن را ندارد که در او نگرد و گاه باشد که ‏دیده از بیننده برباید چون تعدد صفات باطن معلوم شد بدانکه ‏کثرت این نامها از کثرت صفات باطن پیدا شود».

ماخذ: با اندکی تصرف، درسهایی از مکتب اسلام- سال 78- شماره 8‏، معانینفسدرعلم‏النفس از دیدگاهقرآن،حسین حقانی زنجانی


[1]-سوره آل عمران، آیه 145.

[2]-سوره نساء، آیه 35.

[3]- سوره انعام، آیه70.

[4]- سوره انعام، آیه 3 9.

[5]-سورهبقره، آیه 286.

[6]-سورهانبیاء، آیه 35.

[7]-سورهانفطار، آیه 5.

[8]-سورهشمس، آیه 7.

[9]--سورهیوسف، آیه 53.

[10]- سوره انعام، آیه 12.

[11]-سورهآل عمران، آیه 28.

[12]-سورهاعراف، آیه 189.

[13]-سورهمائده، آیه 32.

[14]-سورهنحل، آیه 111.

[15]-سورهانعام، آیه 12.

[16]-سورهزمر، آیه 6.

[17]-سورهمائده، آیه 32.

[18]-سورهنحل، آیه 111.

[19]-سورهانعام، آیه93.

[20]-سوره ذاریات، آیه56.

[21]-سوره نحل، آیه21.

[22]-سوره قصص، آیه88.

[23]-سوره زمر، آیه68.

[24]-سورهانبیاء، آیه 34.

[25]- تفسیر المیزان، ج‏14، سوره انبیاء، آیات 7 و 21، ص‏313.

[26]- تفسیر المیزان، ج‏14، ص‏313 و 314.

[27]-- علم النفس از دیدگاه دانشمندان اسلامی و تطبیق آن باروانشناسان جدید نوشته دکتر حسن احدی مشکوة ‏السادات بنی جمالی،تاریخ چاپ 1361ش ناشر: انتشارات دانشگاه علامه طباطبائی.


تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 57
نویسنده : smjh

روح از نظر قرآن

تاریخ انتشار : 1385/6/1
بازدید : 5743
منبع: پایگاه حوزه

سوال

از نظر قرآن روح چه حقیقتی است؟

پاسخ

کلمه روح به طوری که در لغت معرفی شده به معنای مبدأ حیات است که جاندار به وسیله آن قادر بر احساس و حرکت ارادی می شود. و چه بسا هم مجازاً در اموری که به وسیله آنها آثار نیک و مطلوبی ظاهر می شود استعمال می کنند، چنانکه علم را حیات نفوس می گویند. به هر حال کلمه روح در قرآن به یک معنای وسیعتر آمده است یعنی هم به این معنائی که در جانداران می یابیم و مبدأ حیات و منشا احساس و حرکت ارادی است آمده هم معانی وحی، جبرئیل، عیسی بن مریم. نیز آمده، و برای بیان حقیقت روح فرموده که روح از جنس امر الهی است و حقیقت امر الهی یعنی وجود اشیاء از جهت استنادشان به ذات پروردگار وبا قطع نظر از اسباب وجودی دیگر که خارج از حیطه زمان و مکان است، خلاصه ایجادی که فعل مخصوص خداوند است و اسباب وجودی و مادی در آن دخالت ندارند مافوق نشأه مادی و ظرف زمان است و روح به حسب وجودش از این سنخ است. از کلام خدای سبحان چنین برمی آید که این روح گاهی با ملائکه است( نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ اْلأَمینُ)[1]و گاهی آن حقیقتی است که در عموم آدمیان دمیده شده استوَ نَفَخَ فیهِ مِنْ رُوحِهِ وَ جَعَلَ لَکُمُ السَّمْعَ وَ اْلأَبْصارَ وَ اْلأَفْئِدَةَ قَلیلاً ما تَشْکُرُونَ[2]و گاهی آن حقیقتی است که با مومنین استوَ أَیَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ[3]و گاهی آن حقیقتی است که انبیاء با وی در تماسند" وَ کَذلِکَ أَوْحَیْنا إِلَیْکَ رُوحًا مِنْ أَمْرِنا[4]و گاهی هم به آن حقیقتی اطلاق می شود که در حیوانات و نباتات زنده وجود دارد.[5]



[1]مثل سوره شعراء، آیه 193.

[2]سوره سجده، آیه 9 .

[3]سوره مجادله، آیه 23.

[4]سوره شورا، آیه 52 .

[5]برداشتی از ترجمه المیزان ج 13 - ص 270 تا ص 276.

کلمه روح به طوری که در لغت معرفی شده به معنای مبدأ حیات است که جاندار به وسیله آن قادر بر احساس و حرکت ارادی می شود. و چه بسا هم مجازاً در اموری که به وسیله آنها آثار نیک و مطلوبی ظاهر می شود استعمال می کنند، چنانکه علم را حیات نفوس می گویند. به هر حال کلمه روح در قرآن به یک معنای وسیعتر آمده است یعنی هم به این معنائی که در جانداران می یابیم و مبدأ حیات و منشا احساس و حرکت ارادی است آمده هم معانی وحی، جبرئیل، عیسی بن مریم. نیز آمده، و برای بیان حقیقت روح فرموده که روح از جنس امر الهی است و حقیقت امر الهی یعنی وجود اشیاء از جهت استنادشان به ذات پروردگار وبا قطع نظر از اسباب وجودی دیگر که خارج از حیطه زمان و مکان است، خلاصه ایجادی که فعل مخصوص خداوند است و اسباب وجودی و مادی در آن دخالت ندارند مافوق نشأه مادی و ظرف زمان است و روح به حسب وجودش از این سنخ است. از کلام خدای سبحان چنین برمی آید که این روح گاهی با ملائکه است( نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ اْلأَمینُ)[1]و گاهی آن حقیقتی است که در عموم آدمیان دمیده شده استوَ نَفَخَ فیهِ مِنْ رُوحِهِ وَ جَعَلَ لَکُمُ السَّمْعَ وَ اْلأَبْصارَ وَ اْلأَفْئِدَةَ قَلیلاً ما تَشْکُرُونَ[2]و گاهی آن حقیقتی است که با مومنین استوَ أَیَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ[3]و گاهی آن حقیقتی است که انبیاء با وی در تماسند" وَ کَذلِکَ أَوْحَیْنا إِلَیْکَ رُوحًا مِنْ أَمْرِنا[4]و گاهی هم به آن حقیقتی اطلاق می شود که در حیوانات و نباتات زنده وجود دارد.[5]



[1]مثل سوره شعراء، آیه 193.

[2]سوره سجده، آیه 9 .

[3]سوره مجادله، آیه 23.

[4]سوره شورا، آیه 52 .

[5]برداشتی از ترجمه المیزان ج 13 - ص 270 تا ص 276.


تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 51
نویسنده : smjh
خوشا به حال تو، خوشا به حال چشمهاى تو !

دو واحد سیاسی «کوفه شناسی» / شهری پولدار و شورشگر، همراه با چرخش های سیاسی


خوشا به حال تو، خوشا به حال چشمهاى تو !

كاش خدا جاى ترا با من عوض مى كرد.
كاش خدا مرا به جاى تو مى آفريد .
اى كاش من به جاى تو رونده اين راه بودم .

اگر من به جاى تو رونده اين راه بودم ، دست كه روى اين دشت نمى گذاشتم ، با پا كه روى اين دشت راه نمى پيمودم .
من چشم مى گذاشتم بر كف اين دشت . من به پاى مژگان راه اين دشت داغ را مى سپردم من تاولها را بر دل مى خريدم .
بر جگر مى نشاندم .
تو چه مى دانى چه راهى است اين راه ؟ تو چه مى دانى مقصد كجاست و معشوق كيست .

آقاى من حبيب خيال مى كند كه من هم نمى دانم ، خيال مى كند كه من كودكم ، كَرَم ، كورم ، جاهلم . باز اينها مهم نيست .
خيال مى كند كه من دل ندارم ، بى دلم . من اگر چه سواد خواندن عشق ندارم اما دل كه براى عاشق شدن دارم .
دل كه براى دوست داشتن ، نياز به الفبا ندارد. دل كه براى عاشق شدن وابسته حروف و كتاب نيست .

او خيال مى كند كه من دل ندارم . به من گفته است تو را در اين سايه روشن سحر، مخفيانه و آرام از كوچه پس كوچه هاى شهر بگذرانم .
كوفه را به طرفة العينى پشت سر بگذارم و در پشت اين كاروانسراى متروكه منتظرش ‍ بمانم .
خيال مى كند كه من نمى دانم مقصدش كجاست . مقصودش ‍ كيست .

خيال مى كند كه من اينهمه بى تابى او را نمى فهمم ، درك نمى كنم ، در نمى يابم .
بيا عزيز دل ! بيا به اين سمت ! بيا در زير اين سرپناه ، آرام بگير و اين ماحضرى را بخور تا آقامان حبيب بيايد.
بيا، بيا اين طور مظلومانه به من نگاه نكن ، مظلوم منم نه تو. تو راهى ديار معشوقى ، تو به ديدار كسى مى روى كه خورشيد هر روز به خاطر او طلوع مى كند.
تو زائر كسى مى شوى كه فرشتگان آسمان به زيارت او مى روند.

خوشا به حال تو اى اسب ! خوشا به حال چشمهاى تو!
بگذار ببوسم اين چشمهاى تو را كه تا ساعاتى ديگر به روى معشوقم گشوده مى شود.
اى كاش من به جاى تو رونده اين راه بودم .
اگر كسى مرا در اين سايه روشن سحر مى ديد، حتم به من مى خنديد كه با اسب و در كنار اسب ، پياده راه مى روم .
ولى مردم چه مى دانند كه اين اسب به كجا مى خواهد برود. و من كى ام كه سوار بر اسبى شوم كه چشمش به معشوق مى افتد.

خوشا به حال تو اى اسب ! خوشا به حال چشمهاى تو!
بگو كه از من خشنود هستى ؟بگو كه آيا دلت از من راضى است ؟ آن چنان كه شايسته اين سفر عاشقانه است تيمارت كردم ؟
ترا آنچنان كه بايد و شايد، مهياى اين سفر كردم ؟

اى عزيز دل ! اى اسب ! مبادا در راه بلغزى ؟ مبادا سوار خود را بلغزانى ؟ مبادا در مقابل گرسنگى بنشينى ؟ مبادا در مقابل تشنگى فرو بيفتى ؟
مبادا به خستگى روى خوش نشان دهى ؟ مبادا سستى كنى ؟ مبادا از اسبى و اسبانگى چيزى كم بگذارى .
چنين سفرى براى همه كس پيش نمى آيد. و براى تو بيش از همين يك بار وصال نمى دهد.

پس چرا نيامد اين آقايمان ؟! وقت گذشت . آفتاب ، پيش از او راهى آسمان شده است . پس چرا نيامد؟ نكند دلش لرزيده باشد؟ نكند به زمين دنيا چسبيده باشد؟
نكند سگ تعلق پايش را گرفته باشد؟ نكند زنجير محبتى او را نشانده باشد! نكند رعب حكومت بر دلش چنگ انداخته باشد! نكند...

ولى ... نه ... اى اسب ، سوار تو ماندنى نيست . سوار تو كسى نيست كه در راه معشوق ، هيچ تعلقى پايش را سست كند.

مى آيد، حبيب مى آيد.

بى تابى مكن اى اسب ! سوار تو آمدنى است . سوار تو كسى نيست كه معشوق را در مقابل كرور كرور دشمن تنها بگذارد. يك يار هم يك يار است ،
در اين برهوت بى ياورى .

حبيب مى آيد.

اما... اما... چه باك اگر نيامد، من خودم بر تو سوار مى شوم و جاى او را در سپاه معشوق پر مى كنم .
مشوش نباش اى عزيز! غم به دل راه مده اى اسب ! اين شمشير، اندازه دست من هم هست . اين كلاه خود بر سر من هم مى نشيند.
اين زره بر تن من هم قاعده مى شود.

بيم به دل راه مده اى اسب ! اگر آقايم حبيب ، آمدنى نشد، اگر حكومت او را پشت ميله هاى زندان نشاند. من خودم با تو همراه مى شوم و با هم ،

جانمان را فداى معشوق مى كنيم .



اما نه ، انگار دارد مى آيد؛ آن قامت بلند و خميده ، آن كمان استوار دارد مى آيد؛ با گيسوان رها شده اش در باد.

چرا گيسوان سپيد خود را سياه كرده است ؟ چرا خود را به جوانى زده است ؟



انگار مى خواهد به دشمن معشوق بگويد من هنوز جوانم ،من همان جنگجوى بى بديل سپاه على بن ابى طالبم (ع)

من به همان صلابت كه در سپاه پدر حقيقت شمشير مى زدم اكنون در ركاب حقيقت پسر شمشير مى زنم .

انگار مى خواهد به دشمن معشوق بگويد كه من همان حبيب بن مظاهر سى و چند ساله ام و اين چند سال پس از على تا كنون ،

زندگى نكرده ام كه عمر افزوده باشم . من جوانم هنوز و آماده جنگ .

بيا! بيا حبيب و برو اما نه تنها.

به خدا اگر بگذارم كه بى من به يارى فرزند رسول الله بروى ؟
آنجا در سپاه حسين ، برده و آزاد فرقى نمى كند، در چشم حسين غلام و آقا يكى است كه همه بنده و برده اويند.
او مرا نيز شايد نياز داشته باشد و من ، بيشتر نيازمند اويم .


مرا هم با خود ببر حبيب !



اين اولين بارى است كه غلامى به آقاى خود فرمان مى دهد، اما تو در ركاب حسين ، بيش از بنده نيستى و ما هر دو بنده حسينيم .

مرا هم با خود ببر حبيب !


تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 23
نویسنده : smjh
اينجا كجاست كه حسين عليه السلام دستور توقف داده است ؟!


اينجا كجاست كه حسين عليه السلام دستور توقف داده است ؟!

زنان در كجاوه مى مانند اما مردان يكى يكى از اسب فرود مى آيند و كنجكاو و متحير اما متين و مؤدب به كاروانسالار نزديك مى شوند.
امام فرمان مى دهد كه پرچمها را بياورند؛ او مى خواهد سپاه كوچك خويش ‍ را پيش از رسيدن به كربلا سازماندهى كند.
دوازده علم براى دوازده علمدار.

پرچمها، بى درنگ از پشت و پهلوى اسب باز مى شوند و در زمين پيش روى امام قرار مى گيرند.
امام آرام خم مى شود، يكى يكى پرچمها را بر مى دارد، مى گشايد و به دست سرداران مى سپارد.
يازده پرچم از دست امام به دست يازده سردار منتقل مى شود و يك پرچم همچنان روى زمين مى ماند.

امام تأمل مى كند. سكوت بر سر سپاه كوچك امام سايه مى افكند. از هيچ جاى كاروان صدايى بر نمى خيزد. حتى اسبها تنديس وار بر جاى خود ميخكوب مى شوند.
اما در درون ياران غوغا و ولوله اى برپاست .

اين پرچم آخرى از آن كيست ؟


حتى نفسها ايستاده اند، اما نگاهها ميان صفاى چشم و مروه دست امام ، سعى مى كنند.
چرا امام ايستاده است ؟ چرا دست امام حركت نمى كند؟ چرا اين علم آخر را به دست اهلش نمى سپارد؟
به چه مى انديشد امام ؟ چه بايد بكنند ديگران !
آيا امام منتظر داوطلبى است ؟
يكى دل را به دريا مى زند، پيش مى آيد
و مى گويد:
امام بر من منت بگذاريد و اين پرچم آخر را به دست من بسپاريد.

امام مهربان نگاهش مى كند و مى گويد:
صاحب اين پرچم خواهد آمد، صبر كنيد.
حيرت بر دل مردان كاروان ، چنگ مى زند. كيست صاحب اين پرچم كه خواهد آمد؟ از كجا خواهد آمد؟ از بيرون يا از ميان همين جمع ؟ از بيرون كه در اين بيابان برهوت كسى نخواهد آمد.
پس شايد داوطلبى ديگر بايد قدم پيش بگذارد. شايد تقاضايى ديگر به اجابت بنشيند.
فرزند رسول الله ! اين افتخار را به من عطا كنيد.
اى عزيز پيامبر! بر من منت بگذاريد.
آقاى من ! مرا انتخاب كنيد.
مولا !رخصت دهيد...
امام با نگاه ، دست محبتى بر سر همه داوطلبان مى كشد و همچنان آرام پاسخ مى دهد:
صبر كنيد عزيزان ! صاحب اين پرچم خواهد آمد.

و اشاره مى كند به سوى كوفه ، به همان سمت كه غبارى از دور به چشم مى خورد و سوارى در ميان غبار پيش مى تازد. غبار لحظه به لحظه ، نزديك و نزديكتر مى شود.
يك اسب و دو سوار! دو سوار بر يك اسب !
امام پرچم را فرا دست مى گيرد و به سمت غبار و سوار پيش ‍ مى رود.
كاروانيان همه از حيرت بر جاى مى مانند و كيست اين سوار كه امام به پيشواز او مى رود؟!

چه رابطه اى است ميان او و امام كه امام ، نيامده از آمدنش سخن مى گويد؟ رايتى را پيشاپيش براى او مى افرازد و اكنون به استقبالش ‍ مى شتابد؟!
كاروانيان درنگ بر زمين حيرت را بيش از اين جايز نمى شمرند، يكباره از جا مى كنند و به دنبال امام و پرچم ، خود را جلو مى كشند.

دشت خشك است و بى آب و علف و حتى يكدست ؛ بى فراز و نشيب .
كاروانى از زنان و پردگيان بر جاى مانده است و مردانى به پيشدارى امام به سمت غبار و سوار پيش مى روند. نسيمى گرم و خشك به زير بال پرچم مى زند و آن را بر فراز سر مردان مى رقصاند.
سوار، بسيار پيش از آنكه به امام برسد، ناگهان دهنه اسب را مى كشد. اسب را در جا ميخكوب مى كند و بى اختيار خود را فرو مى افكند. همراه سوار نيز خود را با چابكى از اسب به زير مى كشد.
چهره گلگون و گيسوان بلند سوار از دور داد مى زند كه حبيب است .

عطش حيرت مردان فروكش مى كند؛ خوشا به حال حبيب ! ادب حبيب به او اجازه نداده است كه سواره به محضر امام نزديك شود. خود را از اسب فرو افكنده است و اكنون نيز عشق و ارادت او اجازه نمى دهد كه ايستاده به امام نزديك شود.

امام همچنان مشتاق و مهربان پيش مى آيد و حبيب نمى داند چه كند.
مى ايستد، زانو مى زند، گريه مى كند، اشك مى ريزد، زمين زير پاى امام را مى بوسد، مى بويد، برمى خيزد، فرو مى افتد، به يارى دست و زانو، خود را به سوى امام مى كشاند،
لباس بلندش در ميان زانوها مى پيچد، باز به سجده مى افتد، برمى خيزد، چشم به نگاه امام مى دوزد، تاب نمى آورد، ضجه مى زند، سلام مى كند و روى پاهاى امام آرام مى گيرد.
امام زانو مى زند، دست به زير بال مى گيرد و او را از جا بلند مى كند و در آغوش خود مأوايش مى دهد.

جز اشك ، هيچ زبانى به كار حبيب نمى آيد.


امام بال ديگر خود را براى همراه حبيب مى گشايد. واى ! چه كند همراه حبيب ؟ چه كند غلام حبيب در مقابل اين رحمت واسعه ؟ در مقابل اين بال گسترده محبت ؟!

زبان به چه كار مى آيد؟ اشك چه مى تواند بكند؟ قلب چگونه در سينه بماند؟ نفس چگونه بيرون بيايد؟ حبيب يارى كن ! اينجا جاى سخن گفتن توست . تو چيزى بگو.
مرا دست بگير در اين اقيانوس بيكران محبت !
من نديده ام ! نچشيده ام . كسى تا به حال اين همه محبت يكجا و يك بغل به من هديه نكرده است . كارى بكن حبيب ! چيزى بگو!

مولاى من ! اميد من ! اين برادر، غلام من بوده است كه در راه شما آزاد شده ، اما خودش ...
اما خودم حلقه بندگى شما را در گوش كرده ام . اگر بپذيريد، اگر راهم دهيد، اگر منت بگذاريد.
امام ، غلام را در آغوش مى فشارد و شانه مهربانش را بستر اشكهاى بى امان او مى كند.

از آن سو زينب (س )، سر از كجاوه بيرون مى آورد و مى پرسد: كيست اين سوار از راه رسيده ؟

و پاسخ مى شنود:

حبيب بن مظاهر.


تبسمى مهربان و شيرين بر چهره زينب مى نشيند و مى گويد:

سلام مرا به او برسانيد.


هنوز تمام پهناى صورت و محاسن حبيب ، از اشك خيس است كه مى شنود:

بانويمان زينب به شما سلام مى رسانند.
اين را ديگر حبيب ، تاب نمى آورد. حتى تصور هم نمى كرده است كه روزى دختر اميرالمومنين به او سلام برساند. بى اختيار دست بلند مى كند و بر صورت خويش مى كوبد،

زانوهايش سست مى شود و بر زمين مى نشيند. خاك از زمين برمى دارد و بر سر مى ريزد و چون زنان روى مى خراشد و مويه مى كند.

خاك بر سر من ! من كى ام كه زينب ، بانوى بانوان به من سلام برساند

خدايا! تابى ! توانى ! لياقتى ! كه من پذيراى اين همه عظمت باشم .

تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 42
نویسنده : smjh
اينجا كجاست كه حسين عليه السلام دستور توقف داده است ؟!


اينجا كجاست كه حسين عليه السلام دستور توقف داده است ؟!

زنان در كجاوه مى مانند اما مردان يكى يكى از اسب فرود مى آيند و كنجكاو و متحير اما متين و مؤدب به كاروانسالار نزديك مى شوند.
امام فرمان مى دهد كه پرچمها را بياورند؛ او مى خواهد سپاه كوچك خويش ‍ را پيش از رسيدن به كربلا سازماندهى كند.
دوازده علم براى دوازده علمدار.

پرچمها، بى درنگ از پشت و پهلوى اسب باز مى شوند و در زمين پيش روى امام قرار مى گيرند.
امام آرام خم مى شود، يكى يكى پرچمها را بر مى دارد، مى گشايد و به دست سرداران مى سپارد.
يازده پرچم از دست امام به دست يازده سردار منتقل مى شود و يك پرچم همچنان روى زمين مى ماند.

امام تأمل مى كند. سكوت بر سر سپاه كوچك امام سايه مى افكند. از هيچ جاى كاروان صدايى بر نمى خيزد. حتى اسبها تنديس وار بر جاى خود ميخكوب مى شوند.
اما در درون ياران غوغا و ولوله اى برپاست .

اين پرچم آخرى از آن كيست ؟


حتى نفسها ايستاده اند، اما نگاهها ميان صفاى چشم و مروه دست امام ، سعى مى كنند.
چرا امام ايستاده است ؟ چرا دست امام حركت نمى كند؟ چرا اين علم آخر را به دست اهلش نمى سپارد؟
به چه مى انديشد امام ؟ چه بايد بكنند ديگران !
آيا امام منتظر داوطلبى است ؟
يكى دل را به دريا مى زند، پيش مى آيد
و مى گويد:
امام بر من منت بگذاريد و اين پرچم آخر را به دست من بسپاريد.

امام مهربان نگاهش مى كند و مى گويد:
صاحب اين پرچم خواهد آمد، صبر كنيد.
حيرت بر دل مردان كاروان ، چنگ مى زند. كيست صاحب اين پرچم كه خواهد آمد؟ از كجا خواهد آمد؟ از بيرون يا از ميان همين جمع ؟ از بيرون كه در اين بيابان برهوت كسى نخواهد آمد.
پس شايد داوطلبى ديگر بايد قدم پيش بگذارد. شايد تقاضايى ديگر به اجابت بنشيند.
فرزند رسول الله ! اين افتخار را به من عطا كنيد.
اى عزيز پيامبر! بر من منت بگذاريد.
آقاى من ! مرا انتخاب كنيد.
مولا !رخصت دهيد...
امام با نگاه ، دست محبتى بر سر همه داوطلبان مى كشد و همچنان آرام پاسخ مى دهد:
صبر كنيد عزيزان ! صاحب اين پرچم خواهد آمد.

و اشاره مى كند به سوى كوفه ، به همان سمت كه غبارى از دور به چشم مى خورد و سوارى در ميان غبار پيش مى تازد. غبار لحظه به لحظه ، نزديك و نزديكتر مى شود.
يك اسب و دو سوار! دو سوار بر يك اسب !
امام پرچم را فرا دست مى گيرد و به سمت غبار و سوار پيش ‍ مى رود.
كاروانيان همه از حيرت بر جاى مى مانند و كيست اين سوار كه امام به پيشواز او مى رود؟!

چه رابطه اى است ميان او و امام كه امام ، نيامده از آمدنش سخن مى گويد؟ رايتى را پيشاپيش براى او مى افرازد و اكنون به استقبالش ‍ مى شتابد؟!
كاروانيان درنگ بر زمين حيرت را بيش از اين جايز نمى شمرند، يكباره از جا مى كنند و به دنبال امام و پرچم ، خود را جلو مى كشند.

دشت خشك است و بى آب و علف و حتى يكدست ؛ بى فراز و نشيب .
كاروانى از زنان و پردگيان بر جاى مانده است و مردانى به پيشدارى امام به سمت غبار و سوار پيش مى روند. نسيمى گرم و خشك به زير بال پرچم مى زند و آن را بر فراز سر مردان مى رقصاند.
سوار، بسيار پيش از آنكه به امام برسد، ناگهان دهنه اسب را مى كشد. اسب را در جا ميخكوب مى كند و بى اختيار خود را فرو مى افكند. همراه سوار نيز خود را با چابكى از اسب به زير مى كشد.
چهره گلگون و گيسوان بلند سوار از دور داد مى زند كه حبيب است .

عطش حيرت مردان فروكش مى كند؛ خوشا به حال حبيب ! ادب حبيب به او اجازه نداده است كه سواره به محضر امام نزديك شود. خود را از اسب فرو افكنده است و اكنون نيز عشق و ارادت او اجازه نمى دهد كه ايستاده به امام نزديك شود.

امام همچنان مشتاق و مهربان پيش مى آيد و حبيب نمى داند چه كند.
مى ايستد، زانو مى زند، گريه مى كند، اشك مى ريزد، زمين زير پاى امام را مى بوسد، مى بويد، برمى خيزد، فرو مى افتد، به يارى دست و زانو، خود را به سوى امام مى كشاند،
لباس بلندش در ميان زانوها مى پيچد، باز به سجده مى افتد، برمى خيزد، چشم به نگاه امام مى دوزد، تاب نمى آورد، ضجه مى زند، سلام مى كند و روى پاهاى امام آرام مى گيرد.
امام زانو مى زند، دست به زير بال مى گيرد و او را از جا بلند مى كند و در آغوش خود مأوايش مى دهد.

جز اشك ، هيچ زبانى به كار حبيب نمى آيد.


امام بال ديگر خود را براى همراه حبيب مى گشايد. واى ! چه كند همراه حبيب ؟ چه كند غلام حبيب در مقابل اين رحمت واسعه ؟ در مقابل اين بال گسترده محبت ؟!

زبان به چه كار مى آيد؟ اشك چه مى تواند بكند؟ قلب چگونه در سينه بماند؟ نفس چگونه بيرون بيايد؟ حبيب يارى كن ! اينجا جاى سخن گفتن توست . تو چيزى بگو.
مرا دست بگير در اين اقيانوس بيكران محبت !
من نديده ام ! نچشيده ام . كسى تا به حال اين همه محبت يكجا و يك بغل به من هديه نكرده است . كارى بكن حبيب ! چيزى بگو!

مولاى من ! اميد من ! اين برادر، غلام من بوده است كه در راه شما آزاد شده ، اما خودش ...
اما خودم حلقه بندگى شما را در گوش كرده ام . اگر بپذيريد، اگر راهم دهيد، اگر منت بگذاريد.
امام ، غلام را در آغوش مى فشارد و شانه مهربانش را بستر اشكهاى بى امان او مى كند.

از آن سو زينب (س )، سر از كجاوه بيرون مى آورد و مى پرسد: كيست اين سوار از راه رسيده ؟

و پاسخ مى شنود:

حبيب بن مظاهر.


تبسمى مهربان و شيرين بر چهره زينب مى نشيند و مى گويد:

سلام مرا به او برسانيد.


هنوز تمام پهناى صورت و محاسن حبيب ، از اشك خيس است كه مى شنود:

بانويمان زينب به شما سلام مى رسانند.
اين را ديگر حبيب ، تاب نمى آورد. حتى تصور هم نمى كرده است كه روزى دختر اميرالمومنين به او سلام برساند. بى اختيار دست بلند مى كند و بر صورت خويش مى كوبد،

زانوهايش سست مى شود و بر زمين مى نشيند. خاك از زمين برمى دارد و بر سر مى ريزد و چون زنان روى مى خراشد و مويه مى كند.

خاك بر سر من ! من كى ام كه زينب ، بانوى بانوان به من سلام برساند

خدايا! تابى ! توانى ! لياقتى ! كه من پذيراى اين همه عظمت باشم .

تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 70
نویسنده : smjh
مجتهد جنگلی یا میرزا کوچک خان

مروری بر حرکت آزادی خواهانه میرزا کوچک خان جنگلی

مجتهد جنگلی یا میرزا کوچک خان

میزای کوچک خان جنگلی را می توان به حق از پیشگامان مبارزه با استعمار در عصر جدید دانست و نام او تا تاریخ را می نویسند در کنار نام های مبارزان بزرگ ایران مانند شیخ فضل الله نوری و شهید مدرس خواهد درخشید.

مجتهد جنگلی یا میرزا کوچک خان

مجتهد جنگلی یا میرزا کوچک خان رهبران جان برکف در طول تاریخ معاصر ایران معمولا از دل حوزه های علمیه قد علم کرده اند و هر جا ندایی برای حق طلبی بلند شده است یقینا یک عالم دینی محور این حرکت بوده است؛ از مشروطه گرفته تا انقلاب اسلامی از شیخ فضل الله نوری تا امام خمینی همه و همه تربیت یافتگان مکتب آزادی خواهی تشیع بوده اند.

در این میان شخصیتی که شاید بسیاری او را منتسب به حوزه های علمیه ندانند مجاهدی خستگی ناپذیر است که در دوره خود خواب را از چشمان ایادی اشغالگر در شمال ایران ربود و با لشگری اندک در برابر ابرقدرت های مستکبر آن زمان ایستاد.

"میرزا یونس استاد سرایی" فرزند "میرزا بزرگ خان استاد سرایی" بود که به خاطر آنکه پدرش را میرزای بزرگ صدا می کردند به او لقب میرزای کوچک را دادند و به مرور نام آن در اذهان به میرزا کوچک خان تغییر پیدا کرد و از آنجا که جنگل را به عنوان مقر فعالیت های آزادی خواهانه و ضد استکباری خود قرار داده بود به میرزا کوچک خان جنگلی مشهور شد.

میرزا کوچک خان تحصیلات ابتدایی خود را در صالح آباد رشت شروع کرد و پس از مدتی برای ادامه تحصیل به تهران مهاجرت کرد و در مدرسه محمودیه تهران حجره ای اختیار نمود. میرزا کوچک خان که از هوش سرشاری بهره مند بود به سرعت دروس حوزه علمیه را طی کرد به دروازه اجتهاد و شاید مقام اجتهاد رسید؛ او در دوران تحصیل خود بیش از هرکسی تحت تاثیر استادی روشن ضمیر و آگاه به نام "شیخ خلخالی" بود این استاد علاوه بر تدریس دروس متداول حوزه مباحث مفصلی را در مورد جامعه سازی و مدینه فاضله برای میرزا بیان می کرد و به طرح مباحثی می پرداخت که امروزه به آن مباحث فقه سیاسی و تمدن سازی می گویند. لزوم حرکت به سمت جامعه منهای فقر و عاری از ظلم و جور از آموزه هایی بود که شیخ خلخالی برای میرزا مطرح می کرد و همین مباحث روح مبارزه را در میرزاکوچک خان به وجود آورده و او را به حرکت برای مشارکت در فعالیت های سیاسی ترغیب کرد.

مجتهد جنگلی یا میرزا کوچک خان

آغاز فعالیت های سیاسی میرزا کوچک خان

میرزا کوچک خان که حس تکلیف او را به قیام برای تغییر وادار می کرد زندگی پرفراز و نشیب سیاسی خود را با پیوستن به مشروطه خواهان آغاز کرد و در بسیاری از فتوحات مشروطه خواهان مانند فتح قزوین وتهران مشارکت جست؛ به گونه ای که به یک چهره شناخته شده مشروطه مبدل گشت.

حرکت سازمانی میرزا به صورت رسمی با پیوستن به مجلس اتحاد شروع شد؛ مجلس اتحاد مجلسی بود که شماری از آزادی خواهان رشتی مقیم تهران تشکیل داده بودند. این مجلس عملا زیاد دوام نیاورد و برخی از آن ها با انصراف از مبارزه به کنج عزلت خزیدند و گروهی دیگر نیز جذب جریان های مختلف سیاسی شدند و تعدادی نیز در نبرد با نیروهای طرفدار محمد علی شاه کشته و یا مثل میرزا کوچک خان زخمی شدند.

میرزا که مجلس اتحاد را منحل شده دید به رشت بازگشت و به هیئت اتحاد اسلام که متشکل از یک گروه 17 نفری بود پیوست؛ هیئت اتحاد اسلام متشکل از افرادی بود که بیشتر آن ها روحانی بودند و میرزا به خاطر روحیه جهادی و نظریات ناب مبارزاتی به عنوان عضو موثر آن گروه شناخته می شد و دیری نپائید که افراد هیئت اتحاد اسلام میرزا را به عنوان رهبر گروه انتخاب کردند. هیئت اتحاد اسلامی در اساسنامه خود خدمت به ایران و اسلام را یک اصل مسلم دانست و هرگونه تفکیک بین این دو را رد کرد.

در این زمان و درست مقارن با تشکیل هیئت اتحاد اسلام جنگ جهانی اول آغاز شد و با وجود اینکه ایران به صورت رسمی بی طرفی خود را در جنگ اعلام کرده بود اما روس ها با لشکر کشی به مناطق شمالی ایران این بی طرفی را نادیده گرفتند و ایران را وارد جنگی ناخواسته کردند؛ از آنجا که دولت مرکزی به هیچ وجه آمادگی جنگ نداشت و عملا کاری از دستش بر نمی آمد مردم مناطق شمالی در مقابل سربازان روس کاملا بی دفاع مانده و مورد غارت و تجاوز قرار می گرفتند. این وضعیت از طرف میرزا اصلا مورد قبول نبود به همین دلیل میرزا قیام خود را از منطقه لوشان شمال آغاز کرد و به نحوی می توان گفت شیخ جنگل برای مقابله با قوای روس فتوای جهاد صادر کرد.

مجتهد جنگلی یا میرزا کوچک خان

فتوای جهاد از طرف مجتهد جنگل

مردم گیلان که به صداقت میرزاکوچک خان ایمان داشتند گروه گروه به میرزا پیوستند و دیری نپائید که ارتش میرزا آماده نبرد با روس ها شد. مزیت لشکر میرزا این بود که به دلیل آشنایی با منطقه توان عملیات پارتی زانی و چریکی داشتند و با کمین در گذرگاه های جنگلی با کمترین هزینه بیشترین تلفات را از لشگر روس می گرفتند. قوای روس که هر گونه حرکتی را برای سرکوب جنگلی ها شکست خورده می دید چاره ای جز استفاده از عوامل داخلی ندید اما عوامل داخلی مانند لوطی عبدالرزاق و مفتخر الملک هم کاری از پیش نبردند و لشکر میرزا در هر صورت پیروز میدان بود.

دور اول مبارزات میرزا پایانی تلخ ولی قابل تحملی داشت. وثوق الدوله در تهران به حکومت رسیده بود و اختیار امور را به دست گرفته بود. او که جنگ با میرزا کوچک خان را کاری پر هزینه می دید به میرزا پیشنهاد داد از قدرت جنگل کناره گیری کند و با امان نامه به عتبات مقدسه عراق پناه ببرد و نیروهایش را هم در اختیار تهران قرار بدهد! اما میرزا که این کار را خیانت می دید پیشنهاد وثوق الدوله را نپذیرفت و از این رو وثوق الدوله لشکری 20 هزار نفری را به فرماندهی تیمور تاش به گیلان فرستاد تا والی گیلان باشد. حرکت او با این قوای عظیم به سمت گیلان تلاطمی را در لشکر میرزا به وجود آورد، احمد کسمائی که فردی موثر بود خود را تسلیم لشکر وثوق الدوله کرد و از ادامه مبارزه انصراف داد و دکتر هشمت نیز با دریافت امان نامه ای که در پشت جلد قرآن نوشته شده بود فریب نیروهای قزاق را خورد و سر انجام پس از تسلیم در رشت اعدام شد و میرزا که دیگر سپاهی نداشت به پایگاه اولیه خود یعنی فومن رفت و به این صورت بخش اول مبارزات میرزا به پایان رسید.

آغاز دور دوم مبارزات میرزا

میرزا کوچک خان که از لشکر وثوق الدوله جان سالم به در برده بود به دلیل از دست دادن افرادی مانند دکتر هشمت و احمد و حسن کسمائی به ناچار به برخی از دوستان چپ گرای خود اعتماد کرده و آن ها را به شروع مبارزه ای جدید ترغیب نمود، افرادی مانند احسان الله خان و خالو قربان دعوت میزا را پذیرفتند و به او پیشنهاد نزدیک شدن به اتحاد جماهیر شوری را می دهند که این پیشنهاد توسط میرزا مقبول می افتد و میرزا در خلال تعقیب روس های سفید توسط ارتش سرخ شوروی در انزلی موفق می شود تا رشت را مجددا تصرف کند. میرزا که حالا کمی پایه های قدرت را مستحکم می بیند به شوروی پیشنهاد می دهد تا با تشکیل یک حکومت سوسیالیستی دینی در گیلان موافقت کنند و دولت شوروی این پیشنهاد را به صورت مشروط می پذیرد و حکومت جمهوری سوسیالیستی در گیلان تشکیل شد؛ اما از آنجا که مبانی اسلامی با اعتقادات سوسیالیستی و کمونیستی به شدت در تعارض بود برخی از کمونیست های پیوسته به میرزا به بهانه رد مالکیت خصوصی متعرض افراد و حتی کشاورزان می شدند و همین امر باعث اعتراضات مردمی به میرزا که مدعی رهبری حکومت در گیلان بود شد و میرزا که اعمال گرهی از هم قطاران خود را خلاف اصول مسلم اسلامی می دید در اعتراض به این سوء برخوردها رشت را به مقصد صومعه سرا ترک کرد و در پیامی به لنین نوشت: در موقع، خود به نمایندگان روسیه اظهار کردم که ملّت ایران حاضر نیست برنامه بلشویک‌ها را قبول کند.

مجتهد جنگلی یا میرزا کوچک خان

مبارزات میرزا در این دوره ادامه پیدا کرد تا آنجا که به دلیل اتحاد قشون ایران و روس و نیز خیانت یا فرار برخی از یاران چپ گرای میرزا او مجبور به کشاندن مبارزات به درون جنگل شد؛ اما از آنجا که میرزا قوای لازم را برای مبارزه نداشت به سمت خلخال رفت تا از "عظمت خانم فولادلو" که از کردهای مهاجر اسکان یافته در روستای نیلق و حاکم خلخال و یکی از حامیان همیشگی او بود کمک بگیرد؛ اما متاسفانه در تالش گرفتار طوفان شد و در روز 11 آذر ماه 1300 در حالی که بدن نیمه جان هوشنگ خان آلمانی تنها یار باقی مانده اش را بر دوش گرفته بود در راه مبارزات ضد استکباری و در مسیر اعتلای ایران و اسلام و آزادی مسلمین از چنگان استعمارگران جان شریفش را از دست داد؛ اما این پایان ماجرا نبود و آنان که کینه دیرینه از میرزا داشتند در سدد بر آمدند تا انتقام های نگرفته را از بدن بیجان میرزای شهید بگیرند.

بعد از آنکه خبر شهادت میرزا به محمد خان سالار شجاع رسید او برای عرض خوش خدمتی به برادر خود امیر مقتدر تالشی که دشمنی خونی با میرزا داشت به سمت محل جان باختن میرزا رفت ولی از آنجا که جنازه را به خانقاه گیلوان خلخال برده بودند او به خانقاه وارد شد و اجازه دفن میرزا را نداد. او در کمال شقاوت به یکی از روستائیان تحت امرش دستور داد تا سر مطهر میرزا را از بدن یخ زده اش جدا کند و برای هدیه به ماسال و قرار گاه امیر مقتدر بفرستد و او نیز سر را به رشت فرستاد تا تسلیم نیروهای نظامی شود و ازآنجا به تهران فرستاده شود؛ سر انجام پس از ماجراهای فراوان بدن مطهر میرزا از خلخال و سرش از تهران به رشت رسید و در محلی به نام سلیمان داراب رشت به خاک سپرده شد.

مجتهد جنگلی یا میرزا کوچک خان

نکته ای نشنیده

نکته جالبی که معمولا از آن سخنی به میان نمی آید این است که در میان کسانی که از میرزا کوچک خان جنگلی حمایت کردند یک نام درخشان همیشه مکتوم است و این کتمان نیز به خاطر این است که این حامی مهم در آن زمان سن و سالی نزدیک به 15 سال داشته و کسی او را نمی شناسد. او کسی نیست جز روح الله موسوی خمینی یا همان امام خمینی. ایشان زمانی که اخبار جنگل در ایران پیچید با برادر خود مشورت کرد و اجازه خواست که به نهضت میرزا بپیوندد اما با مخالفت برادر بزرگتر خود مواجه شد اما زمانی که به سن بلوغ رسید و اختیار شرعی امور خود را دارا شد به گیلان سفر کرد تا به میرزا بپیوندد اما این سفر دقیقا مواجه شد با شهادت میرزا کوچک خان و روح الله نوجوان با باری از اندوه به اراک برگشت و مسیر علمی و سلوکی خود را ادامه داد.

حرف آخر

میزای کوچک خان جنگلی را می توان به حق از پیشگامان مبارزه با استعمار در عصر جدید دانست و نام او تا تاریخ را می نویسند در کنار نام های مبارزان بزرگ ایران مانند شیخ فضل الله نوری و شهید مدرس خواهد درخشید.


تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 48
نویسنده : smjh
مدرس مجتهدی مدبر
دوران آغازین فعالیتهای سیاسی و اجتماعی شهید آیت الله سید حسن مدرس مصادف با دوره مشروطه بود و او به جد به حمایت از مشروطه پرداخت او مشروطه خواهی را راهی برای عینیت احکام اسلامی میدانست و تلاش میکرد تا با قرار دادن قوانین در مسیر اسلامی پایه های یک مملکت دینی را بگذراد.

مدرس مجتهدی مدبر اگر چه تاریخ پر فراز و نشیب روحانیت شیعه پر است از بزرگانی که هرکدام ستاره ای درخشان در وادی علم و عمل بوده اند و با وجود اینکه کم نبوده اند اندیشمندان دینی مانند جمال الدین اسد آبادی و شیخ فضل الله نوری که عمری را با هدف اعتلای آرمانهای الهی به تلاش و مجاهدت پرداخته اند اما شاید کمتر عالم دینی را به جامعیت شهید آیت اللهسید حسن مدرس بتوان پیدا کرد که علم را به سیاست پیوند زده و سیاست را به کیاست دوخته و دستی در اقتصاد و دستی دیگر در فرهنگ گداخته است.

سید حسن طباطبایی زواره یا همان سید حسن مدرس فقیه، اصولی و سیاست مداری سیاس بود که دایره فعالیتهایش از سایست تا فرهنگ و اقتصاد را در بر میگرفت او که در خانواده ای متدین و مذهبی در اطراف زواره به دنیا آمده بود در اصفهان تحصیلات خود را شروع کرد و خیلی سریع دوره مقدمات را پشت سر گذاشته و خیلی زود تر از آنچه انتظار میرفت توانست با طی دوره های علمی فقه و اصول و فلسفه و عرفان و سایر علوم مورد نیاز از محضر عالمان تراز اول آن دیار یعنی سید محمد باقر درچه ای و شیخ مرتضی ریزی اجازه اجتهاد خود را دریافت کند او که شوق علم امانش نمیداد راه نجف که در آن زمان مرکز علوم دینی شیعی بود را در پیش گرفت و پس از هفت سال سکونت در نجف توانست تاییدیه بر اجتهاد خود دریافت نماید.

او پس از بازگشت از نجف در مدت زمان کوتاهی به عنوان یکی از مدرسین ممتاز اصفهان شناخته شد به گونه ای که صبح ها در مدرسه جده کوچک،فقه و اصول و عصرها در مدرسه جده بزرگ، منطق و شرح منظومه و در روزهای پنجشنبه نهج البلاغه را تدریس می کرد و کثرت تدریس و نبوغ او در حلاجی مطلب باعث شد تا او را به عنوان مدرس علی الاطلاق اصفهان بشناسند و به مرور نام او به مدرس تغییر کرده تا آنجا که کمتر کسی دیگر اسم واقعی او را میدانست.

اگر چه اصفهان برای مدرس فضایی خوش داشت اما روح پر تلاطم او را قانع نمیکرد و از همین رو او سال 1304 به تهران عزیمت نمود و در مدرسه سپه سالار به تدریس فقه و اصول و منطق و تفسیر پراخت تهران نیز مانند اصفهان آغوش اقبال خود را برای مدرس گشود و پس از اندک زمانی تولیت مدرسه سپه سالار به او سپرده شد و مدرس به عنوان یکی از شخصیتهای مطرح تهران مورد احترام علما، مردم و بازاریان قرار گرفت.

فعالیت های سیاسی مدرس

دوران آغازین فعالیتهای سیاسی و اجتماعی شهید آیت الله سید حسن مدرس مصادف با دوره مشروطه بود و او به جد به حمایت از مشروطه پرداخت او مشروطه خواهی را راهی برای عینیت احکام اسلامی میدانست و تلاش میکرد تا با قرار دادن قوانین در مسیر اسلامی پایه های یک مملکت دینی را بگذراد.

در آن زمان و طبق قانون مشروطه مقرر گردید تا تعدادی از فقها بر قوانین موضوعه مجلس نظارت داشته باشند تا جایی از قانون در تعارض با شرع اسلام واقع نشود بر این اساس آیت الله مدرس در دور دوم مجلس ملی از طرف فقهای قم و تهران به عنوان یکی از فقهای ناظر بر قانون انتخاب شد نظارتهای دقیق و مستدل او در آن دوران باعث شد تا بسیاری از قوانین منطبق بر شرع وضع شود و همین سختگیری ها بود که اولین زمزمه های مخالفت را با او به راه انداخت اما مدرس که مرد میدان بود توانست با کسب آرای مردمی به مجلس شورای ملی راه پیدا کند و از دوره سوم تا ششم در این مجلس باقی بماند مدرس در نمایندگی خود در مجلس شورای ملی تمام تلاش خود را در راستای اعتلای اسلام و پیشرفت ایران انجام داد و از هر حرکتی متجددانه ای که با اسلام در تعارض نبود استقبال میکرد.

وطن دوستی مدرس

مدرس از جمله عالمیان دینی بود که روح اسلام خواهی را با ایران دوستی تلفیق کرده بود اودر یکی از جلسات مجلس ششم درباره رابطه اسلامیت و وطن پرستی چنین می گوید: «... با اندک فهمی هر کس می داند که حکومت داشتن در یک ده خراب بهتر از اسارت در یک مملکت آباد است. بنابراین هر ایرانی که دیندار است و هر کس که شرافتمند است، تا بتواند باید روی دو اصل از وطن خود دفاع کند و خود را تسلیم هیچ قوه ننماید. که یکی از آن دو اصل، اسلامیت است و دیگر وطن پرستی و در مملکت ما اصل اسلامیت اقوی است، زیرا یک مسلمان حقیقی تسلیم نمی شود مگر این که حیات او قطع شود. برای جلب این قبیل مسلمین است که دول مسیحی در پایتخت های خود مسجد بنا می نمایند ولی یک متجدد سطحی و بی فکر را می توانند به یک تعارفی تسلیم نمایند. اصل اسلامیت و اصل وطن پرستی با هم متباین نیست و نسبت بین این دو از نسب اربعه، عموم و خصوص مطلق است یعنی هر مسلمان وطن پرست است. چه حب الوطن من الایمان. ولی می شود که وطن پرستی مسلمان نباشد، هم چنان که ممالک غیرمسلمان روی این اصل خود را حفظ می نمایند.

مخالفت با قرار دادهای استعماری

مدرس ، با قرارداد 1919م به شدت مخالفت کرد تا جایی که سفیر انگلیس او را مهم ترین شخصیت مخالف قرارداد معرفی نمود. او در مجلس پنجم از مخالفین ریاست وزرایی سردار سپه بود. علت اینکه مدرس اصرار به بقای سلطنت قاجار داشت نه این بود که وی خاندان قاجار را لایق حکومت می دانست، بلکه به صراحت می گفت : اگر «مقصود دیگران تنها عبارت از این بود که اعلیحضرت را از سلطنت برکنار سازند و دیگری را بر سر تخت بنشانند، من که مدرس هستم صریحاً می گویم که به مبارزه نمی پرداختم».

مدرس پی به یک توطئه خارجی برده بود که می خواهند با تغییر رژیم و تغییر سلطنت نظم اجتماعی و سیاسی و فرهنگی ایران را به هم بزنند تا بتوانند به راحتی بر مردم ایران حکومت کنند. از این رو می گفت : روزگار و گردش آن چنین پیش آورده است که بزرگ ترین و مقدس ترین مبادی ایمانی ما یعنی آن اصولی که موجب مصونیت اجتماعی و سیاسی قوم ایرانی ، استقلال و تمامیت ایران است با بقاء و دوام سلطنت اعلیحضرت توأم گردیده است .... اما بر من ثابت است که مقصود دیگران در حال حاضر تغییر رژیم حقیقی است با تمام معنای آن و تغییر رژیم در تمام شعب اجتماعی و سیاسی ... همان چیزها که باعث انتظام رشته های مختلف حیات ملی ما بوده و همان چیزها بوده است که ایرانی را از سخت ترین مخاطرات خلاصی بخشیده است.

مدرس در مجلس ششم از تهران انتخاب شد و همچنان به مخالفت خود با رضاشاه ادامه داد. او با شم سیاسی خود درک کرده بود که اصلاحات رضاخانی ، اصلاحات عمیق نیست ، بلکه یک نوع تجدّد سطحی است که هم اصالت فرهنگی ایران را قربانی می کند و هم دستاوردی به دنبال نخواهد داشت . وی با صراحت گفته بود که «رژیم نویی که نقشه آن را برای ایران بینوا طرح کرده اند، نوعی از تجدّد به ما داده می شود که تمدن مغربی را با رسواترین قیافه تقدیم نسل های آینده خواهد نمود».

مدرس به طنز می گفت : قریباً چوپان های قریه های قراعینی و کنگاور با فکل سفید و کراوات خودنمایی می کنند، اما در زیباترین شهرهای ایران هرگز آب لوله و آب تمیز برای نوشیدن مردم پیدا نخواهد شد. ممکن است کارخانه نوشابه سازی افزودن گردد، اما کوره آهن گدازی و کارخانه کاغذسازی پا نخواهد گرفت . درهای مساجد و تکایا به عنوان منع خرافات و اوهام بسته خواهد شد، اما سیلی از رمان ها و افسانه های خارجی که در واقع جز حسین کرد فرنگی و رموز حمزه فرنگی چیزی نیستند، به وسیله مطبوعات و پرده های سینما به این کشور جاری خواهد گشت ؛ به طوری که پایه افکار و عقاید و اندیشه های نسل جوان ما از دختر و پسر تدریجاً بر بنیاد همان افسانه های پوچ قرار خواهد گرفت و مدنیّت مغرب و معیشت ملل مغربی را در رقص و آواز و دزدی های عجیب آرسن لوپن و بی عفتی ها و مفاسد اخلاقی دیگر خواهند شناخت .

در چنین فضایی، روزنامه های طرفدار رضاخان از هر فرصتی برای حمله به مدرس استفاده می کردند. روز 7 آبان 1305، در آستانه سالگرد حکومت رضاشاه ، آیت الله مدرس ترور و به شدت مجروح شد. در همین حال در بیمارستان در پاسخ به نماینده رضاشاه که برای عیادت آمده بود، گفت : «به کوری چشم دشمنان نمرده ام و زنده هستم.«

مدرس مردی نبود که با این توطئه ها از میدان مبارزه بیرون رود. او با همفکران اقلیت خود، رضاخان را استیضاح کرد. مدرس علت استیضاح را سوء مدیریت و اقدامات ضد قانونی و حیف و میل اموال مقصرین و عدم تحویل به خزانه اعلام کرد. گرچه استیضاح عملی نشد و استیضاح کنندگان مورد ضرب و شتم طرفداران رضاخان قرارگرفتند، اما جریان استیضاح، شوکی به مطبوعات وارد کرد.

مدرس در دوره هفتم مجلس از تهران کاندیدا شد ولی حتی یک رأی هم به نام او خوانده نشد. او می گفت : به فرض اینکه قبول کنیم هیچ کس به من رأی نداده است ، ولی یک رأی خودم کجا رفت ؟

سرانجام آیت الله مدرس در 16 مهر 1307 دو روز بعد از افتتاح مجلس هفتم دستگیر و به خواف تبعید شد و در آذر 1316 پس از نه سال زندان و تبعید، در کاشمر به شهادت رسید.

رضاشاه چون قدرت و شجاعت مدرس را می شناخت در اوّلین برخوردش با روحانیت ، نقشه ترور وی را کشید و چون موفق نشد، وی را منزوی کرد و پس از دستگیری و تبعید او را به شهادت رساند.


تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 56
نویسنده : smjh
از نظر امام حسن عسکری (ع) شیعه حقیقی چه کسی است؟

ائمه معصومین علیهم‌السلام از نخستین امام تا امام دوازدهم، هر یک در عصر امامت خویش در تبیین حقیقت اسلام و شیعه‌شناسی، گام‌های بلندی برداشته و معارف شیعه را گسترش داده‌اند.

به گزارشگروه وبگردی باشگاه خبرنگاران جوان، خداوند انسان را موجودی اجتماعی آفریده و امتحانات و ابتلائاتش را نیز در این فضا رقم زده است. انسان نمی‌تواند جدای از جامعه حرکت کند و انتظار داشته باشد به سعادت حقیقی نیز دست یابد. وقتی نگاه می‌کنیم و می‌بینیم که خداوند تبارک‌وتعالی پیامبران وامامان معصوم علیهم‌السلامرا حجت و دلیل برای هدایت انسان‌ها قرار داده است، به این معنای مهم دست می‌یابیم که سرنوشت انسان برای خالقش اهمیت دارد آن هم انسانی که اشرف مخلوقات قرار داده شده است.


دغدغه‌مندی اجتماعی در زیست اجتماعی، با نگاه متعالی به وجود می‌آید و موجب ارتقای درجه انسان خواهد شد. اعلی مرتبه آن را قرآن کریم برای پیامبر خدا صلی‌الله‌علیه‌و‌آله بیان می‌کند آنجا که می‌فرماید:«لَقَدْ جَاءَکُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِکُمْ عَزِیزٌ عَلَیْهِ مَا عَنِتُّمْ حَرِیصٌ عَلَیْکُمْ بِالْمُؤْمِنِینَ رَءُوفٌ رَحِیمٌ؛به یقین، رسولی از خود شما به سویتان آمد که رنج‌های شما بر او سخت است؛ و اصرار بر هدایت شما دارد؛ و نسبت به مؤمنان، رئوف و مهربان است.»

انسان در حرکتش به سمت خدا باید به جایی برسد که دیگر خود را نبیند و فقط نظاره‌گر آن چیز‌هایی باشد که در آینه روشن الهی به آن دستور داده شده است. در کلام امام حسن عسکری علیه‌السلام این سیر صعودی به سمت رضایت الهی قرین با همان ویژگی‌های اجتماعی انسان قرار داده شده، ویژگی‌هایی که از جنس دغدغه‌مندی، مسئولیت‌پذیری و همنوع‌دوستی است. گویی رابطه‌ای تنگاتنگ بین خدا و خلق او وجود دارد که نسبتی زیبا را برای انسان مؤمن ایجاد می‌کند که با آن سکوی پرشی برای خود بسازد؛ نسبتی زیبا، رشددهنده و بسیار پویا و آرامش‌دهنده. امام حسن عسکری علیه‌السلام این دوگانه را به زیبایی بیان می‌کند و می‌فرماید:«خَصْلَتَانِ لَیْسَ فَوْقَهُمَا شَیْءٌ اَلْإِیمَانُ بِاللَّهِ وَ نَفْعُ اَلْإِخْوَانِ؛ دو خصلت است که بالاتر از آن دو نیست؛ ایمان به خدا و نفع براى برادران.»

ایمان حقیقی، انسان را به خدمت به خلق که در رأس آن برادران و خواهران ایمانی قرار دارند فرا می‌خواند و آن را در نظر انسان مانند بالی برای ارتقای به درجات بالاتر از ایمان قرار می‌دهد. به‌صراحت می‌توان این ویژگی را در کلام امام حسن عسکری علیه‌السلام یافت که ارتقای رتبه مؤمن در گرو توجه به حقوقی است که براداران و خواهران ایمانی او به گردنش دارند آنجا که بیان می‌فرماید:«إِنَّ مَعْرِفَةَ حُقُوقِ اَلْإِخْوَانِ تُحَبِّبُ إِلَى اَلرَّحْمَنِ، وَ تُعَظِّمُ اَلزُّلْفَى لَدَى اَلْمَلِکِ اَلدَّیَّانِ، وَ إِنَّ تَرْکَ قَضَائِهَا یَمْقُتُ إِلَى اَلرَّحْمَنِ، وَ یُصَغِّرُ اَلرُّتْبَةَ عِنْدَ اَلْکَرِیمِ اَلْمَنَّانِ؛ به درستی که شناخت حقوق برادران دوست‌داشتنی است نزد خداوند رحمان و عظیم می‌کند نزدیکی انسان را نزد خدای مالک و چیره کننده. ترک آن رتبه انسان را نزد خدا پایین می‌آورد.»

وقتی در لسان معصوم علیه‌السلام به اثبات این حق که با ابعاد زندگی اجتماعی انسان گره خورده است پرداخته می‌شود و به محبوبیت شناخت آن حقوق توسط انسان در نزد خدا، اشاره می‌شود، باید به این سؤال نیز پاسخ داد که این حقوق کدامند که هر انسانی برای خدایی شدن و سیر الی الله به شناخت و مراعات آن نیازمند است. هر حقی که ایجاد شود در سمت مقابل آن، تکلیفی بار خواهد شد و ما لازم است تکلیف خود را بدانیم.

برخی از مهم‌ترین این حقوق را می‌توان در وصایای امام حسن عسکری علیه‌السلام نسبت به شیعیان یافت؛ آنجا که شیعیان را خطاب قرار داده و می‌فرمود:«أُوصِیکُمْ بِتَقْوَى اَللَّهِ ... صَلُّوا فِی عَشَائِرِهِمْ وَ اِشْهَدُوا جَنَائِزَهُمْ وَ عُودُوا مَرْضَاهُمْ وَ أَدُّوا حُقُوقَهُمْ فَإِنَّ اَلرَّجُلَ مِنْکُمْ إِذَا وَرِعَ فِی دِینِهِ وَ صَدَقَ فِی حَدِیثِهِ وَ أَدَّى اَلْأَمَانَةَ وَ حَسَّنَ خُلُقَهُ مَعَ اَلنَّاسِ قِیلَ هَذَا شِیعِیٌّ فَیَسُرُّنِی؛ شما را سفارش می‌کنم به رعایت تقواى الهى ... در میان قبیله و عشیره‌هایشان نماز گزارید، در تشییع جنازه‌هایشان حضور یابید، از بیمارانشان عیادت کنید و حقوقشان را بپردازید؛ زیرا هر یک از شما که در دینش پارسا و در گفتارش راستگو باشد و امانت مردم را بپردازد و با آنان خوش‌اخلاقی کند، در این صورت گویند: این یک شیعه است! من از شنیدن آن جمله شادمان مى‌شوم.»

ایشان آن‌قدر برایشان خدمت صادقانه به مردم اهمیت داشت که شیعه بودن رهروانش را به آن گره می‌زد و می‌فرمود تا جایی باید در این مسیر تلاش کرد که زبانزد خاص و عام شد. به‌راستی شیعه حقیقی کسی است که گره‌گشاترین افراد از کار‌ها و مشکلات مردم باشد و در میان آن‌ها رفت‌وآمد داشته باشد و اوج صداقت و امانت‌داری خود را به آن‌ها نشان دهد. این قسمت از وصایای امام حسن عسکری علیه‌السلام برای هر شیعه و رهرو راه این امامان معصوم، بسان یک سند است که انسان با بهره‌گیری از آن باید بر درجات تقربش به پروردگار متعال بیفزاید و بیشترین میزان رضایت الهی را کسب کند.

شیعه حقیقی کسی است که با مسئولیت‌پذیری‌های اجتماعی‌اش، زینت امامان خود می‌شود که بارزترین آن را ما در این ایام دیدیم؛ زمانی که دستورات سخت ستاد ملی کرونا صادر شد، به اعتراف بیشتر کارشناسان این عرصه، بیشترین رعایت‌ها در این زمینه از اقشار مذهبی و متدین مشاهده شد و اینگونه است که می‌توان برای آن امامان سراسر نور یک مدال افتخار بود.

منبع: تسنیم


تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 61
نویسنده : smjh
شدیدترین گناهان چه گناهی است؟

شدیدترین گناهان چه گناهی است؟

گناهان از آن جهت كه مخالفت و تمرّد از دستورهاي پروردگار محسوب مي شود بسيار زشت و ناپسند است و هيچ گناهي از اين لحاظ كوچك نيست.

هر چند که بر اساس آيات قرآن کريم و روايات معصومين، گناهان به دو دسته صغيره (کوچک) و کبيره (بزرگ) تقسيم مي شوند يعني برخي از گناهان در مقايسه با ساير گناهان بزرگ تر و زشت تر بوده و آثار سوء بيشتري دارند؛ ولي هر گناهي از آن جهت که مخالفت و تمرد از دستورهاى پروردگار محسوب مى شود بسيار زشت و ناپسند است و هيچ گناهى از اين لحاظ کوچک نيست و چنانچه کسى نافرمانى خدا را کوچک بشمارد مرتکب گناهى بس عظيم شده است .

امیرالمومنین علی علیه السلام:

«أَشَدُّ الذُّنُوبِ مَا اسْتَهَانَ بِهِ صَاحِبُهُ»
شدیدترین گناهان گناهى است که صاحبش آن را کوچک بشمارد.
نهج البلاغه، حکمت ۳۴۸

توضیح کوتاه:

یک. اگرانسان، دشمنى را کوچک بشمرد، از چنین دشمنى ممکن است به آسانى غافل شود و ضربه بخورد، ولى از دشمنى که او را بزرگ و خطرناک مى شمرد در امان بماند. گناهان نیز همین گونه اند؛ اگر انسان به گناهی بی اعتناء باشد، گرفتار آن خواهد شد و از آن ضربه خواهد خورد؛ به عکس، هرچقدر که گناه از نظر او خطرناک و مهم باشد، بیشتر مراقبت می‌کند تا مرتکب آن نشود.

دو. اگر انسان گناهی را کوچک شمرد، ضمن اینکه در وادی معصیت قدم می‌گذارد، از تکرار آن نیز بیم ندارد. وقتی که ارتکاب معصیت برای او عادی شد و آن را تکرار کرد، سرانجام، گناه کردن برای او ملکه خواهد شد و اینجاست که ارتکاب هر گناهی می‌تواند مقدمه‌ای برای انجام سایرگناهان نیز باشد.

سه. هیچ گناهى کوچک نیست؛ زیرا گناهکار، فرمان خدا را مى شکند و عصیان پروردگار هرچه که باشد، بزرگ و مهم است. در حقیقت نباید به کوچکی گناه نگاه کرد بلکه باید به عظمت خدایی که عصیان می‌شود، توجه کرد.

منبع: جهان نیوز


تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 52
نویسنده : smjh

علامه محمد تقی جعفری در کتابی به توصیف جامعه، پس از ظهور امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف پرداخته است.

علامه محمد تقی جعفری رضوان الله تعالی علیه در کتاب امید و انتظار درباره جامعه بعد از ظهور امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف چنین آورده است:

هنگامی که، ولی اعظم الهی، حاکم عدل و پرچمدار هدایت، به جوامع بشری گام بگذارد، هوی و هوس و تمایلات حیوانی که ملاک و محور رشد و کمال قرار گرفته بود، به وسیله آن حجت برگزیده ربانی، بطلان و سقوط خود را آشکار می‌نماید و قدرت اخلال گری و بی رنگ ساختن رشد و کمال را -که هدف اعلای بشری است- از دست می‌دهد.

منبع: جماران


به وبلاگ من خوش آمدید

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران