عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 25
نویسنده : smjh
پنبه‌دزد دست به ریشش می کشد تاجری بود کارش خرید و فروش پنبه بود و کار و بارش سکه. بازرگانان دیگر به او حسودی می کردند .یک روز یکی از بازرگان ها نقشه ای کشید و شبانه به انبار پنبه ی تاجر دستبرد زد. شب تا صبح پنبه ها را از انبار بیرون کشید و در زیرزمین خانه ی خودش انبار کرد. صبح که شد تاجر پنبه خبردار شد که ای دل غافل تمام پنبه هایش به غارت رفته است. به نزد قاضی شهر رفت و گفت : خانه خراب شدم . قاضی دستور داد که مامورانش به بازار بروند و پرس و جو کنند و دزد را پیدا کنند. اما نه دزد را پیدا کردند و نه پنبه ها را . قاضی گفت:به کسی مشکوک نشدید؟ ماموران گفتند: چرا بعضی ها درست جواب ما را نمی دادند. ما به آن ها مشکوک شدیم. قاضی گفت: بروید آن ها را بیاورید. ماموران رفتند و تعدادی از افراد را آوردند. قاضی تاجر پنبه را صدا کرد و گفت: به کدام یک از این ها شک داری؟ تاجر پنبه گفت: به هیچ کدام. قاضی فکری کرد و گفت: ولی من دزد را شناختم. دزد بیچاره آن قدر دست پاچه بوده و عجله داشته که وقت نکرده جلو آیینه برود و پنبه ها را از سر و ریش خودش پاک کند. ناگهان یکی از همان تاجرهای محترم دستگیر شده دستش را به صورتش برد تا پنبه را پاک کند . قاضی گفت: دزد همین است. تاجر گفت: همین حالا مامورانم را می فرستم تا خانه ات را بازرسی کنند. یک ساعت بعد ماموران خبر دادند که پنبه ها در زیر زمین تاجر انبار شده است و او هم به جرم خود اعتراف کرد. از آن به بعد هر وقت می خواهند بگویند که آدم خطا کار خودش را لو می دهد، می گویند: پنبه دزد، دست به ریشش می کشد .
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 28
نویسنده : smjh
آدم هاى تاثير گذار داستانی زیبا از "کتاب سوپ جو"، اثر "جک کنفیلد" که با بیش از ۳۴۵ میلیون لایک، رکورددار در دنیای مجازی در سال ۲۰۱۵ بوده و هنوز نیز ادامه‌ دارد. ما یکی از نخستین خانواده‌هایی در شهرمان بودیم که صاحب تلفن شدیم. آن موقع من 9-8 ساله بودم، یادم می‌آید که قاب برّاقی داشت و به دیوار نصب شده بود و گوشی‌اش به پهلوی قاب آویزان بود. من قدم به تلفن نمی‌رسید، اما همیشه وقتی مادرم با تلفن صحبت می‌کرد با شیفتگی به حرف‌هایش گوش می‌کردم. بعد من پی بردم که یک جایی در داخل آن دستگاه، یک آدم شگفت‌انگیزی زندگی می‌کند به نام «اطلاعات لطفاً» که همه چیز را در مورد همه‌ کس می‌داند. او شماره تلفن و نشانی همه را بلد بود. نخستین تجربۀ شخصی من با «اطلاعات لطفاً» روزی بود که مادرم به خانۀ همسایه‌مان رفته بود. من در زیر زمین خانه با ابزارهای جعبه ابزارمان بازی می‌کردم که ناگهان با چکش بر روی انگشتم زدم. درد وحشتناکی داشت اما گریه فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که با من همدردی کند. انگشتم را در دهانم می‌مکیدم و دور خانه راه می‌رفتم که ناگهان چشمم به تلفن افتاد. به سرعت یک چهار پایه از آشپزخانه آوردم و زیر تلفن گذاشتم و روی آن رفتم و گوشی را برداشتم و نزدیک گوشم بردم. و توی گوشی گفتم «اطلاعات لطفاً» چند ثانیه بعد صدایی در گوشم پیچید: «اطلاعات بفرمایید»! من در حالی که اشک از چشمانم می‌آمد گفتم: «انگشتم درد می‌کند.» «مادرت خانه نیست؟» «هیچ کس به جز من در خانه نیست! «آیا خونریزی داری؟» «نه، با چکش روی انگشتم زدم و خیلی درد می‌کند.» «آیا می‌توانی درِ جایخیِ یخچال را باز کنی؟» «بله، میتونم.» «پس از آنجا کمی یخ بردار و روی انگشتت نگهدار.» بعد از آن روز، من برای هر کاری به «اطلاعات لطفاً» مراجعه می‌کردم ... مثلاً موقع امتحانات در درس‌های جغرافی و ریاضی به من کمک می‌کرد. یک روز که قناری‌مان مرد و من خیلی ناراحت بودم دوباره سراغ «اطلاعات لطفاً» رفتم و ماجرا را برایش تعریف کردم. او به حرف‌هایم گوش داد و با من همدردی کرد. به او گفتم: «چرا پرنده‌ای که چنین زیبا می‌خواند و همۀ اهل خانه را شاد می‌کند باید گوشۀ قفس بیفتد و بمیرد؟» او به من گفت: «همیشه یادت باشد که دنیای دیگری هم برای آواز خواندن هست.» من کمی تسکین یافتم. یک روز دیگر به او تلفن کردم و پرسیدم کلمۀ fix را چطور هجّی می‌کنند. یک سال بعد از شهر کوچکمان (پاسیفیک نورث وست) به بوستن نقل مکان کردیم و من خیلی دلم برای دوستم تنگ شد. «اطلاعات لطفاً» متعلّق به همان تلفن دیواری قدیمی بود و من هیچ گاه با تلفن جدیدی که روی میز خانه‌مان در بوستون بود تجربۀ مشابهی نداشتم. من کم‌کم به سن نوجوانی رسیدم اما هرگز خاطرات آن مکالمات را فراموش نکردم. غالباً در لحظات تردید و سرگشتگی به یاد حس امنیت و آرامشی که از وجود دوست تلفنی داشتم می‌افتادم. راستی چقدر مهربان و صبور بود و برای یک پسربچه چقدر وقت می‌گذاشت. چند سال بعد، بر سر راه رفتن به دانشگاه، هواپیمایم در سیاتل برای نیم ساعت توقف کرد. من 15 دقیقه با خواهرم که در آن شهر زندگی می‌کرد تلفنی حرف زدم و بعد از آن بدون آن که فکر کنم چکار دارم می‌کنم، تلفن اپراتور شهر کوچک دوران کودکی را گرفتم و گفتم «اطلاعات لطفاً». به طرز معجزه‌آسایی همان صدای آشنا جواب داد. «اطلاعات بفرمایید!» من بدون آن که از قبل فکرش را کرده باشم پرسیدم: «کلمۀ fix را چطور هجّی می‌کنند؟» مدتی سکوت برقرار شد و سپس او گفت: «فکر می‌کنم انگشتت دیگر خوب شده باشد.» من خیلی خندیدم و گفتم «خودت هستی؟» و ادامه دادم: «نمی‌دانم می‌دانی که در آن دوران چقدر برایم با ارزش بودی یا نه؟» او گفت: «تو هم می‌دانی که تلفن‌هایت چقدر برایم با ارزش بودند؟» من به او گفتم که در تمام این سال‌ها بارها به یادش بوده‌ام و از او اجازه خواستم که بار بعد که به ملاقات خواهرم آمدم دوباره با او تماس بگیرم. او گفت: «حتماً این کار را بکن. اسم من شارون است.» سه ماه بعد به سیاتل برگشتم. تلفن کردم اما صدای دیگری پاسخ داد. «اطلاعات بفرماِید!» «می‌توانم با شارون صحبت کنم؟» «آیا دوستش هستید؟» «بله، دوست قدیمی» «متأسفم که این مطلب را به شما می‌گویم. شارون این چند سال آخر به صورت نیمه‌وقت کار می‌کرد زیرا بیمار بود. او 5 هفته پیش در گذشت!» قبل از که تلفن را قطع کنم گفت: «شما گفتید دوست قدیمی‌اش هستید. آیا همان کسی هستید که با چکش روی انگشتتان زده بودید؟» با تعجب گفتم: «بله!» «شارون برای شما یک پیغام گذاشته است. او به من گفت: اگر شما زنگ زدید آن را برایتان بخوانم.» سپس چند لحظه طول کشید تا درِ پاکتی را باز کرد و گفت: «نوشته به او بگو دنیای دیگری هم برای آواز خواندن هست. خودش منظورم را می‌فهمد.» من از او تشکر کردم و گوشی را گذاشتم. هرگز تأثیری که ممکن است بر دیگران بگذارید را دست کم نگیرید. *تقديم به همه ى آدم هاى تاثير گذار زندگی ما.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 27
نویسنده : smjh
جهان را بلندی و پستی تویی... حکایت کرده اند: چون فردوسی فوت کرد، شیخ ابوالقاسم کرگانی حاضر نشد بر او نماز بخواند و بهانه آورد که او مداح کفار بوده است. بعد از مدتی خواب دید که فردوسی در بهشت با فرشتگان است .شیخ با تعجب و حیران به او می گوید: به چه چیز خدای تعالی تو را آمرزید و در جنت مسکنت داد!؟ فردوسی گفت: به دوچیز، یکی به آن که تو بر تن نماز نکردی و دیگر آن که این بیت در توحید گفته ام: جهان را بلندی و پستی تویی ندانم چه ای، هر چه هستی تویی
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 26
نویسنده : smjh
چاپلوسی شاهانه! ️ روزی ناصرالدین قاجار و همرامانش رفتند به باغ دوشان تپه. نهال گل سرخ قشنگی جلوی عمارت، نظر شاه را جلب کرد. فوری کاغذ و قلم برداشت و شروع به نقاشی آن گل نمود. تمام که شد، آن را به درباریان نشان داد و پرسید: چطور است؟ ⭕️ مستوفی الممالک پاسخ داد: “قربان خیلی خوب است”. اقبال الدّوله گفت: “قربان حقیقتا عالی است”. و اعتمادالسّلطنه نیز عرض کرد: “قربان نظیر ندارد”. و بعد یکی دیگر گفت: “این نقّاشی حتّی از خود گل هم طبیعی تر و زیباتر است”. نوبت به ضیاءالدّوله که رسید گفت: “حتّی عطر و بوی نقّاشی قبلۀ عالم از عطر و بوی خود گل، بیشتر و فرحناک تر است”! همه حضار خندیدند. ⭕️ بعد از آن که خلوت شد ،شاه به موسیو ریشار فرانسوی گفت: وضع امروز را دیدی؟من باید با این بی ناموس ها مملکت را اداره کنم!
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 33
نویسنده : smjh
دوستان را قدر بدانیم! مردی گوسفندی ذبح کرده و آن را کباب کرد. به برادرش گفت: برو و دوستان و نزدیکان را بگو که بیایند تا با هم این گوسفند را بخوریم. برادرش رفت و در بین دهکده صدا کرد: آی مردم کمک کنید، خانه ما آتش گرفته است. تعدادی اندکی برای نجات دادن آن‌ها آمدند. وقتی به خانه رسیدند، با کباب گوسفند و نوشیدنی‌های رنگارنگ پذیرایی شدند. برادرش آمد و دید که کسان دیگری آمده و گوسفند کباب شده را خورده‌اند. از برادرش پرسید:‌ چرا دوستان و نزدیکان را صدا نکردی؟ برادرش گفت: این‌ها دوستان ما و شما هستند. کسانی که شما آن ها را دوست وخویشاوند می‌پنداشتید،حتی حاضر نشدند تا یک سطل آب هم روی خانه شما که آتش گرفته بود، بریزند. خیلی‌ها هنگام کباب و گوسفند دوستان آدم هستند. وقتی خانه آتش گرفت، یک سطل آب حتی روی خاکسترتان هم نخواهند ریخت. قدر دوستان واقعی‌مان را بدانیم!
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 26
نویسنده : smjh
ﻋﻘﺎﺏ ﺷﮑﺎﺭﯼ ﻧﺘﺮﺳﺪ ﺯ ﺑﻮﻡ ﻧﺎﺩﺭﺷﺎﻩ در نامه‌ای ﺑﻪ ﺩﺭﺑﺎﺭ ﻋﺜﻤﺎﻧﯽ ﺍﺧﻄﺎﺭ ﺩﺍﺩ ﮐﻪ ﺧﺎﮎ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﺗﺮﮎ ﮐﻨﺪ ﺍﻣﺎ ﺩﺭﺑﺎﺭ ﻋﺜﻤﺎﻧﯽ ﺍﯾﻦ ﺷﻌﺮ ﺭﺍ به زﺑﺎﻥ ﻓﺎﺭﺳﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﻧﺎﺩﺭ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩ: ﭼﻮ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﻗﺸﻮﻧﻢ ﻧﻈﺎﺭﻩ ﮐﻨﯽ ﺳﺤﺮﮔﻪ ﻧﻈﺮ ﺑﺮ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﮐﻨﯽ ﺍﮔﺮ آﻝ ﻋﺜﻤﺎﻥ ﺣﯿﺎﺗﻢ ﺩﻫﺪ ﺯ ﭼﻨﮓ ﻓﺮﻧﮕﯽ ﻧﺠﺎﺗﻢ ﺩﻫﺪ ﭼﻨﺎﻧﺖ ﺑﮑﻮﺑﻢ ﺑﻪ ﮔﺮﺯ ﮔﺮﺍﻥ ﮐﻪ ﯾﮑﺴﺮ ﺭﻭﯼ ﺗﺎ ﺑﻪ ﻣﺎﺯﻧﺪﺭﺍﻥ ﻧﺎﺩﺭﺷﺎﻩ ﻫﻢ ﺩﺭ ﭘﺎﺳﺦ ﻧﻮﺷﺖ : ﭼﻮ ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ ﺳﻌﺎﺩﺕ ﻧﻤﺎﯾﺎﻥ ﺷﻮﺩ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﺯ ﭘﯿﺸﺶ ﮔﺮﯾﺰﺍﻥ ﺷﻮﺩ ﻋﻘﺎﺏ ﺷﮑﺎﺭﯼ ﻧﺘﺮﺳﺪ ﺯ ﺑﻮﻡ ﺩﻭ ﻣﺮﺩ خراسان ﺩﻭ ﺻﺪ ﻣﺮﺩ ﺭﻭﻡ ﺍﮔﺮ ﺩﺳﺖ ﯾﺰﺩﺍﻥ ﺩﻫﺪ ﺭﻭﻧﻘﻢ ﺑﻪ ﺍﺳﮑﻨﺪﺭﯾﻪ ﺯﻧﻢ ﺑﯿﺮﻗﻢ و این گونه نادر جواب درخوری برای عثمانی فرستاد و به حرفی که زده بود عمل کرد و اگر شورش های داخلی نبود، بعید نبود تا قلب امپراطوری عثمانی پیشروی کند.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 27
نویسنده : smjh
چگونه زیستن! عقاب داشت از گرسنگی می مرد و نفس های آخرش را می کشید. کلاغ و کرکس هم مشغول خوردن لاشه ی گندیدۀ آهو بودند. جغد دانا و پیری هم بالای شاخۀ درختی به آن ها خیره شده بود. کلاغ و کرکس رو به جغد کردند و گفتند: این عقاب احمق را می بینی!؟ به خاطر غرور احمقانه اش دارد جان می دهد! اگر بیاید و با ما هم سفره شود نجات پیدا می کند. حال و روزش را ببین آیا باز هم می گویی عقاب سلطان پرندگان است؟ جغد خطاب به آنان گفت: عقاب نه مثل کرکس لاشخور است و نه مثل کلاغ دزد. آن ها عقابند، از گرسنگی خواهند مرد اما اصالتشان را هیچ وقت از دست نخواهند داد. از چشم عقاب، چگونه زیستن مهم است نه چقدر زیستن. زندگی ما انسان ها هم باید مثل عقاب باشد، مهم نیست چقدر زنده ایم! مهم این است که به بهترین شکل انسانی زندگی کنیم. انسان زیستن مهم است.
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 42
نویسنده : smjh
شرط عشق آن روزِ خوب، امروز است.. کیفش را نکنی از آن لذت نبری مواظبش نباشی، می رود... روزهایِ خوب نمی آیند، می روند! ⭕️
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 29
نویسنده : smjh
نقش مدیریت و رهبری در یکی از جنگ‌ها نادرشاه پیرمردی را می‌بیند که با موی سپید مانند شیر می‌جنگد و شمشیر می‌زند!
تاریخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
بازدید : 28
نویسنده : smjh
خرش از پل گذشت! این حکایت اصلا ربطی به ملت و دولت و بورس ندارد!!! در زمان ناصرالدین شاه قاجار پیرمردی اهل حنیفقان کنار رودخانه موردکی آسیاب آبی داشت که با آسیاب کردن گندم روزگار خوبی را می گذراند.￸ پیرمرد یک گاو ۸ گوسفند و ۴۰ درخت خرما و تعدادی مرغ داشت که در آن زمان وضع مالی خوبی بود￸. ￸ روزی دزدی سوار خر خود بود که چند شتر و چند کیسه طلا را دزدیده بود و برای فرار از دست سربازان شاه به کلبه پیرمرد رسید￸. دزد به پیرمرد گفت￸: می خواهم از رودخانه گذر کنم و اگر تو برای من یک پل درست کنی یک کیسه طلا به تو می دهم￸. پیرمرد که چشمش به کیسه طلا افتاد به رویاهایش فکر کرد که با فروختن طلاها خانه بزرگی درشهر می خرد و ثروتمند زندگی می کند. ￸ برای همین قبول کرد￸. از فردای آن روز پیرمرد شروع به ساختن پل کرد. درختان خرمای خود را برید تا برای ساختن ستون های پل از آن ها استفاده کند￸. روزها تا دیر وقت سخت کار می کرد و پیش خود می گفت دیگر به کلبه و آسیاب و حیوانات خود نیاز ندارم. پس هر روز حیوانات خود را می کشت و غذاهای خوب برای خود و دزد درست می کرد￸. حتی در ساختن پل از چوب های کلبه و آسیاب خود استفاده می کرد￸. ￸طوری که بعد از گذشت یک هفته ساختن پل ؛ دیگر نه کلبه ای برای خود جا گذاشت نه آسیابی. به دزدگفت: پل تمام شد و تو می توانی از روی پل رد بشی.￸ دزد به پیرمرد گفت: من اول شترهای خود را از روی پل رد می کنم که از محکم بودن پل مطمئن بشوم و ببینم که به من و خرم که کیسه های طلا بار دارد آسیب نزند￸. پیرمرد که از محکم بودن پل مطمئن بود به دزد گفت: تو بعد از گذشتن شترها خودت نیز از روی پل رد شو که خوب خاطر جمع بشوی و بعد کیسه طلا را به من بده￸. دزد بلافاصله همین کار را کرد و به پیرمرد گفت: وقتی با خرم از روی پل رد شدیم تو بیا آن طرف پل و کیسه طلا را ازمن بگیر￸. پیرمرد قبول کرد ￸و همان طور که دزد نقشه در سر کشیده بود اتفاق افتاد ￸. ￸ وقتی در آخر دزد با خر خود به آن طرف پل رسید پل را به آتش کشید و پیرمرد این سوی پل تنهای تنها ماند. وقتی سربازان پیرمرد را به جرم همکاری با دزد نزد شاه بردند، ناصرالدین شاه از پیرمرد پرسید: جریان را تعریف کن￸! پیرمرد نگاهی به او کرد و گفت: همه چی خوب پیش می رفت￸. فقط نمی دانم چرا وقتی خرش از پل گذشت￸ شدم تنهای تنهای تنها! ضرب المثل خرش از پل گذشت از همین جا شروع شد. برگرفته ازکتاب دزدان قاجار نتیجه￸: توی زندگیت حواست باشه خر چه کسی رو از پل رد می کنی￸. دوستان عزیز! اگر کمی به این داستان فکر کنیم می بینیم که خیلی آموزنده است و ما خر خیلی ها رو از پل گذرانیم که بعدش بهمون خیانت کردن! ￸✅توفان یزد
به وبلاگ من خوش آمدید

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران